تصویر برگزیده

اختصاصی آرت نا/

وقتی آثار تاریخی چوب حراج می خورند

آرتنا: حوض بزرگ مسجد وکیل از شدت بی آبی به خود می پیچد و سنگ فرش هایش تمنای عبور رهگذرانی را دارند.

نیوشا جمشیدیان/ خبرگزاری هنر ایران «آرت نا»

وقتی پایم را در آن کوچه شلوغ و پر ازدحام گذاشتم که صدای دست فروشان با بوق ماشین ها و چرخ گاری ها در هم آمیخته هیچ چیز به ذهنم نیامد جز اینکه اینجا همان سرزمین است و مردم همان مردمند. درست مثل جای جای ایران. اما من آمده بودم چیزهای بیشتری ببینم. درهای قدیمی چوبی اش از دور خود نمایی کرد. وقتی وارد شدم آنقدر تاریک بود که چند لحظه ای طول کشید دکه ای را ببینم که پیرمرد با خط شکسته ای نوشته بود :"بهای بلیط 600 تومان!" وقتی مرا دید گفت : "خانم دیگه حراجش کردم،300 تومان." از حرفش خنده ام گرفت؛ حراج! آنهم میراث فرهنگی مان.
چشمم به لوح سیاه و کثیفی خورد که به زحمت می شد خواند: "مسجد وکیل، مربوط به دوره ی زندیه".
حیاط یا همان صحن مسجد آنقدر متروک و بی سامان به نظر می آمد که دلم به حالش سوخت. حوض بزرگش از شدت بی آبی به خود می پیچید و سنگ فرش هایش تمنای عبور رهگذرانی را داشت که به شوق آبادانی مسجد شبانه روز آنجا قدم می گذاشتند. اما جز من و آن پیرمرد و توریست هایی که صدای چلیک چلیک دوربین هایشان سکوت را می شکست دیگر کسی آنجا نبود.
وارد مسجد شدم. سرد و تاریک و بی روح و آنقدر سکوت که انگار مسجد در شهر دیگری غیر از شیراز و خیابان دیگری غیر از طالقانی ست. دقیق نمی دانم چند تا اما ستون های زیادی داشت. دلم می خواست تک تک آنها را در آغوش می گرفتم تا اینقدر احساس تنهایی نکنند. معماری اش اما هنوز زیبا بود و پابرجا. کاشی هفت رنگ مقرنس کاری اش، گل و بته های کاشی هایش، خطاطی های بی نقصش، گلدسته های 20 متری اش، تمام آن کتیبه های کهنه اش، محراب مرمری اش، سقف های کاشی کاری اش، طاق های مرواریدش و همه ی آن چه بود و مانده بود در عین سکوت و سکون عالی به نظر می آمد.
اما چشمت را که برمی گرداندی بی نظمی و به هم ریختگی هایش عذابت می داد. دلت میخواست آستین هایت را بالا بزنی و مسجد را مثل روز اولش همان شکل که کریم خان دیده بود به مردم دنیا نشان دهی. اطراف حیاطش آنقدر مصالح و آجر و سیمان ریخته و آنقدر داربست روی زمین بود که می فهمیدی حتی اگر این داربستها علم شوند باز هم سالها طول می کشد دستی به سر و روی این مسجد بکشند.
موقع بیرون آمدن چشم هایم را بستم تا چیز دیگری نبینم. فقط بار دیگر پیرمرد بلیط فروش را دیدم و یادم آمد گفت: "حراجش کردم".
 آری چه تعبیر درستی؛ حراجش کرده اند.

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 1

Loofer
|
1شهريور ماه 1394
0
0
کاش عشق را حراج نمیکردیم .....
23.08.215

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید