ماه رمضان
تصویر برگزیده

اختصاصی آرتنا/

نقدی بر رمان «در ساحل رودخانه ی پیدرا نشستم و گریه کردم» اثر «پائولوکوئیلو»

آرتنا: از زمین شروع می کند، سیر می کند تا به آسمان می رسد. در آسمان سیر می کند، عشق می بافد ولی دوباره به زمین می رسد؛ خسته و کوفته و درمانده. می گوید به شهود رسیده ولی چه می شود کرد «که بسته پایش».

zoom
نقدی بر رمان «در ساحل رودخانه ی پیدرا نشستم و گریه کردم» اثر «پائولوکوئیلو»

نوشته: ایوب بهرام / خبرگزاری هنر «آرتنا»             

در ساحل رودخانه ی پیدرانشستم و گریه کردم. من نشستم و گریه کردم. یکراست می رود سر اصل مطلب یعنی نام کتاب. پیچ و تاب نمی دهد. در لفافه هم نمی گوید اولین گره کور داستان را همان اول بدون هیچ چشمداشتی می گشاید. این به دلیل این نیست که نمی توانسته در لفافه بگوید بلکه نیازی نمی بیند کلیشه ایی عمل کند. شاید هم این یکی از المان هایی است که او را کوئیلو کرده.
داستان ازیک شهرکوچک_سوریا_در اسپانیا شروع می شود و به فرانسه کشیده می شود. داستان به ظاهر یک داستان عشقی است.میان دوجوان  پیلار-دختر- و دیگری گمنام -پسر- تا پایان هم گمنام می ماند ونامی از او برده نمی شود در بیشتر جاها از «او» و «آن» برای نقل قول ها استفاده می شود.دونفرکه اهل یک روستابه نام سوریا هستند درکودکی از هم جدا می شوند و تا جوانی یکدیگر را نمی بینند یکی _دختر_ رو به مدرک آکادمیک می آورد و دیگری کشیش مسیحی می شود و شروع به سیر در آفاق وانفس می کند.
داستان یک داستان ایدوئولوژیک ومذهبی است امادر لفافه ی عشقی زمینی. روایت یک عشق فلسفی. چیزی شبیه عشق «حافظ» خودمان.
از زمین شروع می کندوسیر می کند تا به آسمان می رسد. در آسمان هم سیر می کند می گردد عشق می بافد ولی دوباره به زمین می رسد. خسته و کوفته و درمانده. می گوید به شهود رسیده ولی چه می شود کرد «که بسته پایش»(1)همان حکایت مرغ وقفس والی آخر(2).
بله حکایت « در ساحل رودخانه ی پیدرا نشستم و گریه کردم» همان حکایت دور و دراز عرفان شرقی خودمان است که اینبار از گلوی پائولو کوئیلوی برزیلی نواخته شده. به همین سادگی.
اگر خیلی سطحی بخواهی به روایت نگاه بکنی حکایتی پیش پاافتاده می شود از عشقی که می آید و می رود و چیزی جز حرف نمی ماند اما وقتی به دیالوگ ها می رسی پای بحث ها می نشینی قضیه رنگ دیگری پیدا می کند.
از «گذشت» می گوید. از «منیّت» می گوید، از «دیگری» می گوید. اما چیزی که پایه بیشتر دیالوگ هاست مبحث «دیگری» است. دیگری می تواند دو جنبه ی مثبت و منفی یا همان یانگ ویینگ عرفان چینی باشد.
دیگری می تواند همان «منیّت» باشد که از آمدن آن باید پرهیز کرد، دوری کرد و گریزان بود. از جنبه دیگر قضیه می تواند توجه به دیگر خواهی باشد.گذشت باشد و توجه به دیگران وکسی غیر از خود و....
از جنبه زبانی به داستان و روایت که نگاه بکنی واژه های فراتر از آن چیزی هستند که ما می شناسیم و استفاده می کنیم. البته سبک روایت داستان پیچده نیست اما گاهی از کلمات به صورت دوپهلو استفاده ی کند مانند همین واژه دیگری. یا گاهی که وارد مباحث ذهبی می شود به گونه ای می شود که انگار کلمات بار معنایی خود را از دست می دهند یا خواننده حس می کند که راوی برای بیان احساسات خود واژه ای مناسب پیدا نمی کند و بال بال می زند انگار دارد با کسی حرف می زند که زبان او را نمی فهمد. البته این زمانی است که می خواهد حالات روحانی را بیان کند.
کارکتر زن در رمان درساحل رودخانه پیدرا... نقشی اساسی دارد. نویسنده تا توانسته به این نقش پروبال داده و از جنبه های مختلف به آن پرداخته. اولین مطلب این که اصلن راوی داستان زن است و جالب است که نویسنده رمان -پائولوکوئیلو- خود مرداست و چیزهایی را توصیف ی کند که خود تجربه ایی ندارد و این خود دو چندان بر ارزش کار می افزاید.
دررمان در ساحل رودخانه پیدرا نشستم وگریه کردم زن مانند زمین است، مانند ابر است، زاینده است. مقدس است. همه چیز به او ختم میشود. در این رمان زن چیزی از مرد کم ندارد که هیچ، که از خیلی جهات از او پیشی می گیرد و گوی سبقت را می رباید.
در رمان ما با چندین الگوی زن برخورد می کنیم :
1-زنان عامی مانند دو زن ابتدای داستان در مادرید در سخنرانی کشیش باهم به مباحثه می پردازند
2-زنان تحصیل کرده مانند راوی داستان
3-زنان قدیس که اهرم حرکتی در جامعه زمان خود بوده اند مانند پریم مقدس وبرنادت
4-نوع چهارم که در یک استحاله از تحصیل به عرفان خود انتخابی رسیده اند مانند پیلار یا همان راوی داستان
در جای جای روایت ما با اشکال زاینده و تولد که منشا آن زن است مواجهیم. تولدی که به صورت یک چرخه ادامه دارد و ادامه دارد. گاهی زمین می شود و می رویاند، گاهی ابر می شود و می بارد.و گاه چاه می شود که منبع عشق و برکت می شود.
راوی درجای از داستان می گوید:
«انسان می تواند شهری را تغییر دهد و جای آن را عوض کند ولی هیچ کس نمی تواند مکان یک چاه را عوض کند....(3)  
بله زن در این رمان شخصیتی دانباله رو ومسخ ندارد بلکه شخصیتی دارد مولد و سازنده. جنبه الهیت جنس مونث در سرتاسر داستان تقویت شده. چیزی که توی ذوق نمی زند.
جایگاه مردان در این داستان چیز خاصی نشات گرفته از وجود زن است اگر مرد جوان کار از جنس خرق عادت می کند برگرفته از مریم مقدس است و حتی اگر کشیش پیر شفا می دهد نیز چیزی از همین جنس است.
در کل کارکتر زن در این رمان بسیار پرنگتر از مرد است. نه اینکه داستان یک اثر فمنیستی است اصلن اینگونه نیست.
توصیفات در این داستان جایگاه ویژه ایی دارد. به گمان بنده اگر دیده شده یک رمان و یا یک داستان اثر موفقی شده حتمن توصیفات یک پایه ی قضیه است. اما این نوع توصیفات است که جنبه ی هنری داستان را بالا می برد. این که مستقیم به توصیفات کوه و درو دشت بپردازی مهم نیست کما اینکه خیلی ها این کار را کرده اند ولی نتیجه چیزی نشده که انتظار می رود.
در این رمان توصیفات خیلی ظریف و با هارمونی خاصی صورت گرفته مانند یک نقاش که سعی می کند رنگ ها را طوری انتخاب و به کار ببردکه نظم و یک دستی اثر به هم نخورد و همه در خدمت اثر باشد نه کمتر و نه بیشتر. مانند یک دشت و یک منظره طبیعی. در یک منظره طبیعی هیچ چیز زیادی نیست و هر چیز سرجای خودش است. و این یعنی هنر. کاری که از عهده کمتر کسی بر می آید. این یعنی سهل و ممتنع.

--------------------------------------------------------------------------------    
1-دل من گرفته زینجا/ هوس سفر نداری/ ز غبار این بیابان؟/ همه آرزویم اما/ چه کنم که بسته پایم/دکتر شفیعی کدکنی به کجا چنین شتابان
2- مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک /چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم/مولوی
3-ص 112بند پایانی
 

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید