ماه رمضان
تصویر برگزیده

اختصاصی آرتنا/

منطق بِکت ی، شعور یونسکوی

آرتنا: «ساموئل بکت» و «اوژن یونسکو» منطق و شعور را مغلوب ساخته و این مضمون را که زندگی پوچ است و پروردگاری برای انسان زمان وجود ندارد القا می کنند.

zoom
منطق بِکت ی، شعور یونسکوی

نوشته: هومن بنائی / خبرگزاری هنر «آرتنا»
تئاتر به اصطلاح پوچی یا به تعبیری معناباختگی هیچ گاه به عنوان مکتبی واحد به وجود نیامد، بلکه گروهی از نمایشنامه نویسان بودند که کم و بیش در زمانی واحد ظهور یافته و تقریبا دیدگاه مشابهی نسبت به زندگی داشته اند.

آنچه به این گروه اهمیت می داد فقط نظر بدبینانه آنها نسبت به هستی نبود! بلکه آنها می کوشیدند شکل نمایش را با مضمون و محتوای آن تطبیق دهند. شاید پرآوازه ترینِ این دسته از نمایشنامه نویسان که نگاهی دگرگون و متاثر از واقعیت های اجتماع به هستی و رابطه آن با انسان داشتند، ساموئل بکت و اوژن یونسکو باشند.

اگر چه سبک نگارش این دو متفاوت است ولی هر دو نگرشی مشابه نسبت به هستی را در قالب شکلی پوچ ( معناباخته ) بیان می کردند. در نمایشنامه های بکت گفتگو اغلب به صورت صحبت تند و ناشمرده یا نوعی ( توی حرف هم دویدن ) بود. ولی در سال های آخر نویسندگی بکت به نظر می رسد که بکت بیش از پیش به زبان بد گمان شده و مقدار گفتگوها در نمایش هایش کمرنگ شد. در واقع باید اشاره کنم به یکی از آخرین نمایشنامه های کوتاهش که هیچ گونه گفت و گویی ندارد و عنوان آن ( بازی بی حرف ) است.

برخورد یونسکو با تئاتر، متفاوت ولی همان قدر پوچ گرا است اولین چیزی که نظر شخص را در نمایشنامه های یونسکو به خود جلب می کند، بی معنا بودن کلی زبان و در هم شکستن تقریبا کامل منطق است. تفاوت های زیادی میان بکت و یونسکو وجود دارد، اول اینکه نمایشنامه های بکت به نظر در زمان و مکانی نامعلوم شکل می گیرد، در حالی که در نمایشنامه های یونسکو معمولا داستان در محل و مکانی معمولی و آشنا روی می دهد و دوم اینکه نمایشنامه های بکت در جهانی خالی و تهی روی می دهد در حالی که دنیای نمایش های یونسکو پر و تقریبا انباشته از چیزهاست.

گفتگو در نمایش های بکت شاید آنقدرها پوچ و بی معنا نباشد ولی با گوش دادن به گفتگوی شخصیت های نمایش یونسکو اغلب به خود می گوییم که این یکی باید با معنا باشد و گرفتار این خیال باطل می شویم که صحبتی واقع گرا می شنویم و در نتیجه وقتی که می بینیم قادر به فهم آن نیستیم به مراتب سرخورده می شویم.

در کل، این دو نمایشنامه نویس منطق و شعور را مغلوب ساخته و این مضمون را که زندگی پوچ است و پروردگاری برای انسان زمان وجود ندارد القا می کند.

پوچ گرایان در آثارشان هیچ وقت خدا را حس نکردند و بر این پایه استوار بودند که خدایی، هدف و مقصودی و یا نظمی طبیعی یا الهی وجود ندارد، پس زندگی نیز بی معناست، زندگی موهبتی ناخواسته است که بدون هیچ علت و سببی که در فهم آدم گنجد، بر او تحمیل شده است و روزی نیز مرگی همین قدر بی معنا آن را خواهد گرفت!

به نظر پوچ گرایان فلسفه، مذاهب و ادیان، زبان ها و علوم، سراسر کارشان چیزی جز بیان پوچی هستی نیست.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید