ماه رمضان
تصویر برگزیده

دبیر هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج:

جشنواره ی داستان بسیج، «شطرنج با ماشین قیامت» است

آرتنا: «رضا رسولی» دبیرهشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج در «داستان جشنواره» نوشت: انگار جشنواره ی داستان بسیج، «شطرنج با ماشین قیامت» است! نه گشت و گذار روی «خاک های نرم کوشک». آسمان ادبیات جهان، شب هم که باشد، قهرمان های «شب و قلندر» از خراسان تا خوزستان و از آذربایجان تا سیستان و بلوچستان، حماسه سازی شان روی «ادویسه و الیاد» را سیاه می کند.

zoom
جشنواره ی داستان بسیج، «شطرنج با ماشین قیامت» است

نوشته: رضا رسولی/دبیر هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج
 
به نام خدای داستان آفرین
این جشنواره ی داستان بسیج هم، برای خودش داستانی است ....
داستانی که اگر نوشته می شد، یا  جایزه ی خودجشنواره بسیج را می برد، یا لا اقل در بخشی از بخش های ایجاد نشده ی جایزه ی"بوکر" یا "نوبل ادبی" خوش می درخشید.
نه این که حالا چون من آقای دبیر جشنواره شده ام، شده باشم "امیر ارسلان نامدار" و یا بخواهم همچون "رستم" دستان، از خان های هفت گانه ی یک جشنواره ی نه چندان جمع و جور حرف بزنم  و حکایت نبرد با پول و نون و دون و آب و دعوای داور و مدیر و از این حرف ها را به میان بکشم نه، بلکه حرفم از همان مدل، "زن زیادی" آقا "جلال" است که با یک دل، نه صد دل، قصه ی کچلی خودش را به کنایه و نفرین، برای صغیر و کبیر تعریف می کند.
فلذا بر همه واضح و مبرهن است... که قصه ی ما، نه، قصه ی "شمشیر" از سنگ در آوردن "امیر نصیر بیگی" در افسانه ی آرتور شاه است و نه ماجرای "مخلوق" فیروز جلالی زنوزی، تمثیلی از مثالات....!
قصه گفتم و یاد آقای "قصه ی ظهر جمعه"افتادم ، شاید باحضور او، داستان تعریف کردن ، زیره به کرمان بردن است .اما با این حال،اگرقرارباشد داستان ما هم نوشته و خوانده شود ، همان حرف معروفی است که از بچه گی مان شنیده ایم و حالا برای بچه های مان هم می گوئیم.
راستش را بخواهید ...
یکی بود،اما یکی نبود.
با این همه و در این همه شلوغ و پلوغی ، غیر از خدا هیچکس نبود!
دنیا پر بود از "جنایت و مکافات" ، استبداد هم سوار بر سر "بینوایان" .... و حالا این سوی قصه ، کنار "کشتی پهلو گرفته ی یک "انقلاب زیبا" ، عده بودند که "خمره" های زندگی شان را پر از آرزوهای بزرگ کرده بودند و قرار بود از آنچه دیده اند ، برتر ازهر چه می شد ، آرمان های بزرگ "علوی"مان را توصیف کنند!
این"بوی سبز پونه"ها نبود که در"بامدادی خمار" ، هشیاری ما را بگیرد نه. این عطر بیداری بود که من و تو را ، "من او "می کرد و باز در سرحلقه ی عشقبازان  مست، قصه "سار و سیب" ، بیدار مان می کرد.
با این همه ، انگار جشنواره ی داستان بسیج ، "شطرنج با ماشین قیامت" است! نه گشت و گذار روی "خاک های نرم کوشک"
شطرنج که حرکت حساب شده مان به حساب می آمد و ماشین قیامت هم، همان آرزوهای بزرگ و ارزش مدارهزاران داستان نویس نوگرای بسیجی که در "رستاخیرکلمات"، نقش طوفان را رقم می زنند؛   " بیوتن "و "نامیرا...!"
آری کمی که با ما داستان می خواندی، باورت می شد ، که: "طوفان دیگری در راه است...."
این برگه های نوشته شده ، اوراق مقدس هنر اسلامی است ...  خدا نکند که در این میان، من و ما ،"بادبادک باز" باشیم و بخواهیم این اوراق مقدس را حلقه حلقه کنیم و در آسمان غربی خیانت ، روی جاروی" هری پاتر" خوش رقصی نماییم .
آسمان ادبیات جهان، شب هم که باشد، این ها قهرمان های" شب و قلندر" اند که از خراسان تا خوزستان و از آذربایجان تا سیستان وبلوچستان،حماسه سازی شان روی" ادویسه و الیاد" ، سیاه می کند.
باورکنیداین" پایی" که از نوشته های "پسران ایران" و دختران ایران، روی دل ما"جا ماند" ،رد پای" شازده احتجاب" و "شوهر آهو خانم" ،نیست . این ردپا،نه از "احمد محمود" ،که از نفس پاک حضرت احمد محمود،در دل سیاه شب قرن بیست و یکم میلادی نشان دارد،که در نجابت "دختر شینا" ، در کوی صداقت "دا" و به دست توانای حاج" عباس دست طلا" ، برای مهمانی جلال و جمال یک ملت زاده شده و رنگ عشق می زند.
"سفر به گرای داستان" بسیج ، گرچه رقابتی بود ، اما نه از جنس رقابت های" قیدار" و شاهرخ قرتی ،
رقابت رفاقتی "جوجه اردک های زشت" ، است که روزی با پر گشودن قوهای زیبای  داستان نویس بسیج ، نوک  مرغ و خروس های مردنی مرداب وابستگی را به زمین فرو خواهند برد.
حالا حق بدهید که میان 3595داستان گل و گل بهاری،من و امیر نصیربیگی و خانم سهیلاعبدالحسینی وچند ده داوراستانی وشش داور ممتاز این مرز و بوم ، دور از جان همه ی شما،بشویم یک پا " آلیس در سرزمین عجایب" و برای خواندن و داوری و اجرای سی ویک اختتامیه استانی و بالاخره انتخاب چند اثر برتر ،مثل علی بابا،دنبال" چراغ جادو و غول" معروف ش بگردیم.
البته اگربه جای سیمرغ ، صد مرغ هم می شدیم ، بعید بود بتوانیم  از پس انتظارات "مدیر مدرسه"-،همین دکتر حسین قنادیان خودمان را می گویم – بر بیاییم و صدالبته امید به تدبیروامید کسی غیر ازبسیج نداشته باشیم.
"احمد شاکری هم که سرّ انجمن مخفی اش "را افشا نکرد و روزهای ما،به توکل به خدا و دعای دوستان و مزد یک لبخند مرد موسفید روسپید سازمان،حسین حسن نژاد گذشت،تا امروز پیشکش حضورتان باشیم و در آستانه ی عید بلند آسمان ها- عیدبزرگ غدیر- در"گرای 270 درجه گنجشک ها "از شما بگوییم و از شما بنویسیم.
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
در یک سرزمین طلایی و پر امید و زیبا به نام بسیج
بعد از هفت دوره تلاشی که در آن، رنگ برادر بزرگ تر هجرت کرده مان، امیر ادبیات انقلاب امیرحسین فردی عزیز ، موج می زند،راهی هشتمین شهر آرزوها و ارزش های داستانی نویسندگان پر شوری شده ایم که امروز برگزیدگانش، به سمت سرزمین سرافرازی بدرقه خواهندشد.
شهر هشتم ما ، شهر قصه های تعهد و تقوا ، شهر داستان راستان و پاکان ، شهر روایت های ناب دلدادگی به آرمان ها و شهر زیبای ایمان و اندیشه بود.
شهری که امروز سرآمدان خود را می شناسد و در و دیوار آن پر می شود از انگیزه های الهی.
قصه ی ما به سر رسید
شیطان به مقصدش نرسید
بالا رفتیم راست بود
توفیق اهل ایمان، در هر جایی، بی کم و کاست بود.
یا علی مدد

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید