تصویر برگزیده

دینا دانشور:

«جهش بزرگ» نمایش از هیچ، آفریدن

آرتنا: «دینا دانشور» معتقد است که نمایش «جهش بزرگ» به نویسندگی، کارگردانی و بازیگری «راهله تعبدی» تصویری کهکشانی از خانواده ای متلاشی ارائه می دهد که به واسطه ی نقاطی که در فاصله ای از خط افق رسم می شوند؛ تجسمی از یک صورت فلکی در آسمان شب.

zoom
«جهش بزرگ» نمایش از هیچ، آفریدن

به گزارش خبرگزاری هنر «آرتنا»، «دینا دانشور» در یادداشتی نوشت: "جهش بزرگ" نمایشی است به نویسندگی، کارگردانی و بازی "راهله تعبدی"  که دارد این روز ها با بی سر و صدایی در تماشاخانه ی کوچک و پرت افتاده "دیب" واقع در خیابان ایرانشهر و در دل انبوهی از سالن های پرطمطراق با بی ادعایی در میان تماشاگرانی محدود اجرا می شود. اما به اعتقاد من حرف های این نمایش می تواند جهش های بزرگی تری را به همراه داشته باشد. همیشه حرف از جهش که می شود آن عبارت حمید هامون به خاطرم می آید: "خدایا یه معجزه! یه حرکت! یه جهش!" یک جهش که زندگی را به نقطه ای دور پرتاب کند. اما این نقطه ی دور کجاست؟ دقیقن در کجای این زندگی/صحنه ی خالی قرار دارد؟ و این سوالی ست که بازیگر بارها در طی اجرای نمایش از تماشاچی-اش می پرسد.
  نمایش در حالی آغاز می شود که بازیگر در گوشه ای از صحنه ایستاده و دست هایش را از پهلو به طرف بیرون گرفته و رو در رو و خطاب به تماشاچی اش می گوید که داستانی برای بازگویی دارد طوری که گاهی آدم فراموش می کند که به دیدن یک تئاتر آمده است در عوض رویدادی شبیه به یک مجلس نقالی به ذهن می آورد. او به روی صحنه نقطه هایی ترسیم می کند و از ما تجسم ارتباط میان آنها را طلب می کند. نقطه هایی که بناست تا به مانند یک صورت فلکی در آسمان شب قصه ی زندگی راوی را شرح بدهند.
  صحنه روشن می شود و ما هیچ چیز به غیر از خود او نمی بینیم که به ظاهر آمده تا جهشی بزرگ را در آن فضای خالی نشانمان بدهد. صحنه ای که تنها چند نور خفیف بالای سقفش را پوشانده و بازیگر بارها به بالا و به یکی از آن نورها که چیزی بیشتر از یک نور معمولی صحنه ایست خیره می شود. نوری که درست در کارکرد استعاری خود چیزی شبیه به تنها روشنی دور زندگی ست، انگار که دریچه ی کوچک چاه عمیقی است که او از صحنه اش به استعاره گرفته و احتمالن به همین خاطر هم هست که به واسطه ی این مخرج روشن پروانه ها از درون خانه/صحنه پر می گیرند یا رو به همین دریچه است که برادر و بعدها هم خود راوی به قصد جهش پر می گیرند. به هر جهت صحنه ایست که تنها به واسطه ی نورها دکور شده و کارگردان نشان می دهد که چگونه می توان با هوشمندی از همین تنها عنصر موجود نیز بهره گرفت و شعر نمایشی اثر را منسجم تر و پربارتر کرد. در نمایش جهش بزرگ می بینیم که نور در نهایت خود به یاری کلمات می آید تا دریچه ای بشود برای رهایی از رنجی که شانه های برادر و بعدها خود راوی را خمیده کرده است. رنجی که حتی شرح قصه اش را می توان روزها و روزها ادامه داد از این رو که به مانند سیزیفوس که ناگزیر بود تا در اساطیر یونانی هر روز سنگی را به سمت بالای صخره ای حمل کند و آن سنگ تا به قله می رسید دوباره فرو می غلتید، راوی جهش بزرگ نیز به گونه ای ناگزیر است تا اوج تکرار شونده ی قصه اش را هر روز و هر روز ادامه بدهد. از این رو که هر روز  دست به جهشی ناکام می زند و دوباره به گوشه ای پرتاب می شود و این عمل همچنان دوباره و دوباره تکرار می شود و ادامه می یابد. در آغاز هر یک از اعضای خانواده در شمایلی، در کنجی از خانه/زندگی مستقر شده اند، به گونه ای که خود راوی شرح می دهد که مثلن پدر جزیی از تصویر دیوار است. از طرفی می توان گفت که بی عملی پدر که تنها در ظاهر سمت رهبری و هدایت همسر و فرزندانش را بر عهده دارد بر گوشه نشینی خانواده صحه می گذارد؛ به گونه ای که داستان از او مجسمه یا تصویر مضحکی می سازد که همواره حتی به هنگام فروپاشی تکان دهنده ی همسر و زوال تدریجی فرزندانش نیز در حال گوش کردن به رادیوست. از این منظر نمایش جهش بزرگ دارای دلالت های اجتماعی می شود که بر ناتوانی اعضای جامعه در تحرک و برون رفت از شرایط موجود زندگیشان تکیه دارد. به قول کامو از طرفی نیاز و خواست به عمل و تغییر موجود است، اما از طرف دیگر طریقی که این نیاز را برآورده می کند و به هدف خود می رساند گم شده است و این می شود همان پارادوکس موجودی که عمل جهش و پریدن را مصادف با فروپاشی می سازد.
  این نمایش برای ببیننده و بیش از آن برای فهمنده ی خود از خانواده ای متلاشی تصویری کهکشانی ارائه می دهد که به واسطه ی نقاطی که در فاصله ای از خط افق رسم می شوند تجسمی از یک صورت فلکی در آسمان شب را ارائه می دهند و جالب آن که هنگامی که ما آن نقاط را که هر یک به عضوی از خانواده تشبیه شده اند، به یکدیگر وصل کنیم شکل کامل یک پروانه را می سازد که به سحابی به همین نام نیز مشهور است. از این حیث جهش بزرگ مجموعه ای از رخدادهای غیرمتعارف را در درون خود دارد که با حرکت هر نقطه به مانند تکه ای از یک بازی مفهوم را به پیش می برند. آدمی در مشاهده ی صور فلکی آینده ی سرنوشت خود را می بیند اما در جهش بزرگ ما با نقل شاعرانه ای از گذشته روبه روییم که تا اکنون هم ادامه می یابد.
همه چیز در این نمایش در نهایت استعاری خود بیان می شود؛ از خطوط و بازی های بدنی موجود تا تابلوی بصری ای که از هر یک از اعضای خانواده می سازد تا درهم شکستن ها، خمیده شدن ها و سیاه شدن ناگهانی موی سپید پدر تا پخش شدن تکه های پاشیده ی مادر متلاشی به صورت در و دیوار آن خانه، تا بزرگ شدن غیرطبیعی جسم مادر در فضای کوچک آن خانه و درآمدن حروف گنگ از میان دهان او انتشار اصوات یا آهنگ الهه ی ناز در فضای خانه. پروانه ها در همه جای نمایش حضور دارند و گویی تنها این فروپاشی است که آزادشان می کند تا پر بگیرند و رها بشوند. برای مثال هنگام متلاشی شدن مادر است که پروانه ها از دامن او به در می آیند و باز هم به واسطه ی همان روزن تنگ نور از درون خانه/صحنه پر می گیرند و بیرون می روند.
  بعد از پروانه ها، "دست" به  یک عنصر پیش برنده و و یک نشانه ی پرنفوذ همواره در اجرا حاضر است، به گونه ای که راوی از ابتدای کار بر حضور یک دست در درون خانه تاکید می کند. دست هایی که بارها با به عقب و جلو رفتنشان به عنوان عاملی برای جهش بزرگ، به مانند یک پاندول در حرکت، شگردی می شوند تا بر مکانیزم تکرار به عنوان شیوه ای از گسست زمانی صحه بگذارند.
 می توان گفت که در نمایش جهش بزرگ چیزها از طریق فقدان خود معنا می گیرند. از آنجا که بازیگر از بیننده اش می خواهد تا از هیچ هستی بیافریند. او از ما درخواست آفرینش می کند و سپس با هر آنچه که ما ساخته ایم نمایش خود را به پیش می برد تا پویایی اثرش را پربارتر بکند.
   از آنجایی که هر حرکت و جهشی در ذات خود نوعی بی تعادلی را به همراه دارد، لذا می شود محور ناهماهنگی ها و تلاشی اعضای خانواده به طوری که هر یک به سرنوشت تلخی فرو می پاشند. به گونه ای که مادر از فرط چاقی غیرطبیعی اش که تصویری کاملن سورئالیستی را هم ارائه می دهد، از میان می رود، پدر به بطن تصویر دیواری که از آن آمده بود بازمی گردد و رفته رفته محو می گردد، خواهر که در سیاهی ها غرق می شود و خود راوی هم که هر روز رنجی مداوم را از سر می گیرد و محکوم به تکرار و پوچی می شود از آنجا که راوی در پایان داستان می گوید که: "من داستان جهش بزرگ را در  همین جا تمام کردم". اما به اعتقاد من او داستان را تمام نکرده، بلکه داستان را رها کرده است. همان گونه که خودش می گوید نمی دانم که سرنوشتم چه می شود و ما را با استیصالی که در درونمان به وجود آمد رها می سازد و ما این سوال را با خودمان به خارج از سالن می بریم که به واقع پایان داستان هایی از این دست به کجا ختم می شود یا بهتر است بگوییم که سرنوشت راوی هایی این چنین که می توان خود ما نیز باشد، چه خواهد شد؟ جهش بزرگ آینده ای نامعلوم را پیش روی ما گشوده تا به آن فکر کنیم تا شاید روزی به خواسته هایمان جامه عمل بپوشانیم.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید