تصویر برگزیده

«زهرا جهان‌افروزيان» در گفتگو با آرتنا:

قصّه‌گويی را رسمی ديرينه و مقدّس در نيک‌پروري مي‌دانم

آرتنا: به دختران نوجوان و مادران قصّه گفتن را ياد مي‌دهم زيرا قصّه‌گويي را رسمي ديرينه و مقدّس در نيک‌پروري مي‌دانم و بر اين باورم که قصّه‌هاي شفاهي مادر آغازگاه تولّد و تکامل همه‌ي گونه‌هاي ادبي منظوم و منثور هستند.

گفتگو: سودابه امینی / خبرگزاری هنر «آرتنا» / قسمت اول

مختصري از قصّه‌ي زندگي‌تان بفرماييد؟
سي‌ام مرداد ماه هزار و سيصد و پنجاه و هفت در يک ظهر آتشين رأس ساعت چهارده در محله‌ي قديمي جبري، در شهر بوشهر به دنيا آمدم. کودکي‌ام را در کنار ساير خواهر برادرها و ساير کودکان بستگان و همسايه‌هاي‌مان به مامان‌بازي، عروسک‌سازي، لِي‌لِي، ساختن گُل مو با گل‌هاي خرزهره و شيپوري و گذاشتن آن گل‌سرهاي لهيده و پژمرده بر موهايم ... پوشيدن کفش‌هاي پاشنه بلند مادرم و ايستادن ميان ميدان خاکي محلّه‌ي فرهنگيان و تقليد راه رفتن و لبخندهاي نرم شاهزاده خانم قصّه‌هايي که مي‌شنيدم و از شنيدن آن‌ها سير نمي‌شدم ....کاشتن سبزي و گل، چيدن انجيرهاي بنفش به همراه پدرم و... دراز کشيدن شبانه کنار رختخواب پدر، چسبيدن به تخت سينه‌ي مهربانش و محو شدن در دنياي اسرارآميزترين و شنيدني‌ترين قصّه‌هايي که مي‌گفت، گذشت.
و امروز که ديگر تمام آن روزها گذشته‌اند، دانشجوي کارشناسي ارشد ادبيات نمايشي هستم. شعر و داستان مي‌نويسم. قصّه و نمايشنامه مي‌نويسم. نمايش بازي مي‌کنم و براي کودکان خانواده‌ام، فرزندانم در کانون و مهدهاي کودک قصّه مي‌گويم. به دختران نوجواني که مادر خواهند شد و مادران جواني که دوست دارند براي فرزندان خود قصّه بگويند، قصّه گفتن را ياد مي‌دهم. زيرا قصّه‌گويي را رسمي ديرينه و مقدّس در نيک‌پروري مي‌دانم و بر اين باورم که قصّه‌هاي شفاهي مادر و آغازگاه تولّد و تکامل همه‌ي گونه‌هاي ادبي منظوم و منثور در همه‌ي سرزمين‌ها هستند.  
بيش‌ترين افتخاراتي که به دست آورده‌ام آشنايي وپيوند با فرزانگان و فرهيختگاني بوده است که هر کدام درسي بزرگ از درس‌هاي انسان زيستن و نيک خواستن را به من آموخته‌اند و ارزنده‌ترين موّفقيّت‌هاي زندگي‌ام پرداختن به توانايي‌ها و علاقه‌مندي‌هايم، در کنار پاک‌ترين و بي‌آلايش‌ترين آفريده‌هاي خداوند ـ  کودکان ـ  بوده است. اميدوارم خداوند اين سرنوشت نيک و خجسته را برايم مدام و پردوام خواهد.

در چه سالي و با کدام قصّه‌ها برگزيده شديد؟ درباره متن قصه‌تان توضيح بفرماييد.
سال 1380، چند ماه پس از ورودم به کانون، در پنجمين جشنواره‌ي کشوري قصّه‌گويي در استان يزد، با   قصّه‌ي بومي «دي زنگرو» که برخاسته از باورها و افسانه‌هاي خرافي مردمان کهن پيرامون رويداد طبيعي ماه‌گرفتگي‌ست، شرکت کرده و برگزيده شدم. نويسنده‌ي قصّه نيز خودم بودم.
 بر اساس باوري ديرينه، هنگام وقوع ماه‌گرفتگي مردم مي‌پنداشته‌اند «دي زنگرو» (مادر سياه‌رو) خود را از دريا به ماه رسانده است و دارد با پنجه‌هايي تيز و خونين گلوي ماه را مي‌فشارد و آن را خفه  مي‌کند. به همين دليل ماه رفته‌رفته کبود و کبودتر مي‌شود. در هنگام ماه‌گرفتگي مردم با برداشتن حلبي، دمام و خواندن اشعاري چون: دي زنگرو ماه ولِ کن... ماه چارده ولِ کن! به سمت ساحل رفته و با ايجاد صداي بسيار تلاش  مي‌کردند «دي زنگرو» را فراري داده و ماه را از خفگي رهايي بخشند.
اين باور، امروزه منسوخ شده است. نگارنده در تبديل‌کردن اين باور به قصّه تلاش کرده است تا پايه‌ي علمي اين رويداد طبيعي را از زبان ناخدايي دنيا آزموده و دانا به مردمان محله‌ي جفره تفهيم کرده، به خرافه‌زدايي از مردمان هراسان و مضطرب جفره بپردازد.
  هم‌چنين در سال 1380 و ششمين جشنواره‌ي سراسري قصّه‌گويي در استان کرمانشاه، با قصّه‌ي بومي «بوسلمه» که خود نيز نويسنده‌ي آن بودم شرکت کردم و برگزيده شدم. بوسلمه نيز موجودي خيالي و غيرواقعي از ژرفاي درياست که به هنگام خشم گرفتن بر دريانوردان آن‌ها را اسير خود کرده. اين باور نادرست زماني اوج مي‌گرفت که طوفان‌هاي مهيب و موج‌هاي بلند و تاريک دريا در شبانگاه به غرق شدن کشتي‌ها و لنج‌ها مي‌پرداخت، و مردمان روزگاران پيشين امواج سهمناک و تيره‌ي سرکش را هيبت سر برآورده‌ي بوسلمه براي اسير کردن مردان دريانورد مي‌پنداشتند.

از اجراي اين قصه تصويربرداري هم شده؟
بله، ارزنده‌ترين نتيجه‌ي اين جشنواره تصويربرداري از قصّه‌گويان به هنگام اجرا بود که پس از جشنواره ويدئوهاي قصّه‌گوياني که در به کارگيري لحن مناسب، استفاده از ابزارهاي وجودي مانند حرکات چهره يا دست و شانه موفق و آموزنده عمل کرده بودند به‌عنوان نمونه‌هاي قصّه‌گويي روش‌مند و صحيح به کليه مراکز کشور ارسال شد. ويدئوي قصّه‌ي من نيز از جمله نمونه‌هاي منتشر شده در مراکز بود.

بفرماييد با چه معيارهايي به انتخاب قصّه مي‌پردازيد و مراحلي که براي آماده‌سازي قصّه‌تان انجام مي‌دهيد کدامند؟
مطالعه در ادبيات کهن و امروزي هم‌چنين تفکّر درباره‌ي نياز امروز جامعه مخاطبم، نخستين اقدام من است. پس از نيازسنجي سراغ آثاري مي‌روم يا به نوشتن درباره‌ي موضوعاتي مي‌پردازم که قابليت روايي داشته باشند! از آن‌ها لذّت ببرم و بتوانم آن‌ها را باور نمايم. ديگر اين‌که درونمايه‌ي قصّه با جنسيت، شرايط جسماني، توانمندي‌ها يا دانش و مهارت‌هايم سازگاري داشته باشد. مثلاًً برخي قصّه‌ها زنانه نيستند و بهتر است از زبان مردان گفته شود. يا برخي ديگر درون‌مايه‌اي در تفهيم جنبه‌اي از هنر نقاشي يا معماري هستند و انجام فعّاليّت رنگ‌آميزي، کشيدن نقاشي يا ساخت احجام و اشکال در حين قصّه‌گويي براي فهم مخاطب را مي‌طلبند پس اگر توان انجام اين کارها را نداشته باشم يا سختي انجام آن تمرکزم را در زمان گفتن قصّه از ميان ببرد، از انتخاب اين دسته قصّه‌ها پرهيز مي‌کنم.

درباره قصّه «دي زنگرو» چه کرديد؟
در آماده‌سازي قصّه‌ي «دي زنگرو» که نخستين تجربه‌ي قصّه‌گويي‌ام در خارج از محيط خانه و خانواده بود يا «بوسلمه» قصّه‌هايي را براي گفتن! نوشتم که برآمده از شوره‌زار دريا، دل و باور مردمان گذشته‌ي سرزمينم بودند. قصّه با قصّه‌گو و خاستگاه جغرافيايي تاريخي خود اُنس و آميختگي داشت. زني جنوبي و اهل دريا قصّه‌اي دريايي را از سواحل داغ و ژرفاي خليج‌فارس نوشت و گفت! اين آميختگي هم در زمان نوشتن قصّه و هم در زمان گفتن آن، باوري صميمي و آشنا در من ايجاد کرده بود، آرامش و احاطه‌اي که ميدان و تواني وسيع به من مي‌داد تا با لذّت و به رواني حرير نرم امواج دريا، قصّه‌ام را تعريف کنم.
پس از انتخاب سوژه از باورها و افسانه‌هاي جنوب ـ که ريشه در ادبيات شفاهي ما داشت ـ  براي اطمينان از درستي دريافت‌ها و مطالعاتم به سراغ کهنسالان محلات قديمي رفته و از آن‌ها که خود چنين تجربه‌اي داشته‌اند چيستي و چگونگي ماجرا را پرسيدم.
در ادامه، با به کارگيري تخيّل و تفکر ادبي، به خلق شخصيت‌هاي خيالي، رويدادهاي ساختگي، انداختن گره، ايجاد کشمکش و سرانجام گره‌گشايي و رساندن آن به نقطه‌ي آرامش و پايان «طرح» قصّه را نوشتم، و اين طرح تنها يک اسکلت يا چارچوبي از يک حجم بود که هيچ‌گونه نما يا آراستگي نداشت. آنگاه طرح خود را آن‌قدر چرخاندم وُ چرخاندم وُ اززواياي مختلف به آن نگاه کردم تا اين‌که سرانجام مناسب‌ترين زاويه‌اي که از آن مي‌شد به قصّه نگريست و بهترين روايت را انجام داد، يافتم. اقدام به پرداخت قصّه کردم. شناخت از شخصيت‌ها، فضاسازي و توصيف و صحنه‌هاي ساکن و متحرک، گفتگو، گره و کشمکش براي گره‌گشايي و... به قصّه‌ام يک جغرافياي طبيعي، انساني، فرهنگي، مذهبي يا اعتقادي بخشيد، و آن جغرافيا، همان دنياي اسرارآميز قصّه شد.

تا اين‌جا به آماده‌سازي متن قصّه پرداختيد، و سپس؟
پس از آن به‌خاطر سپاري قصّه مطرح بود. تفاوتي ندارد اثر را  قصّه‌گو خلق کرده باشد يا از تجربه‌ي ادبي ديگران بهره جسته باشد. در اين مرحله طرح قصّه را که همان روند حوادث است، نوشته و با مرور رويدادها به ذهن سپردم، با ثبت طرح در ذهنم، به خوانشي دوباره و سه‌باره از قصّه پرداخته، و تمرين اصلي و نهايي قصّه‌گويي را رها از متن، با ادبيات وجودي خود انجام دادم.


ادبيات وجودي، يعني چه؟ شايد منظورتان سبک و سليقه قصّه‌گو در به‌کارگيري عبارات و واژه‌هاست؟
بله معتقدم بهره‌جويي از ادبيات وجودي خود، بسيار کارآمد است، بدين‌گونه که بيان قصّه روان‌تر و صميمي‌تر مي‌شود. ديگر اين‌که چنان‌چه قصّه‌گو هنگام قصّه‌گويي، دچار فراموشي شود مي‌تواند با بهره‌جويي از ادبيات خود، به جايگزيني واژه‌ها و جمله‌هايي در همان معناها بپردازد.

در مورد ورود به قصّه چه تمهيداتي داريد؟
آن‌چه در آماده‌سازي متن قصّه برايم بسيار اهميت دارد، چگونگي ورود به قصّه و به بياني «آستانه»ي قصّه است. عبارت توحيدي (يکي بود يکي نبود) ادبيات و فلسفه‌اي بسيار مؤمنانه دارد که سرآغاز قصّه‌ي آفرينش و هستي است. اين عبارت ستايش و گواه انسان در آفريدگاري و پروردگاري، يکتايي و بي‌تايي، ازلي و ابدي بودن خداوند است، و من با شوق فراوان سعي مي‌کنم قصّه‌ام را از هر نوع ادبي که باشد با اين عبارت آغاز کنم، اما با پردازشي ديگر! اين پردازش را با توجّه به نوع ادبي قصّه (حيواني، انساني، مذهبي، حماسي، شاه و پريان، افسانه‌اي يا اسطوره‌اي) دوره‌ي آن (کهن يا امروزي) و سرانجام هم کنار با درونمايه‌ي قصّه، مسيري يکدست براي ورود به متن قصّه انتخاب مي‌کنم.

قدري درباره‌ي تمرين‌هايي که در زمينه‌ي حرکت و بيان انجام مي‌دهيد بفرماييد؟
آماده‌سازي قصّه هم‌چنان ادامه دارد اما نه در دنياي متن بلکه در دنياي قصّه‌گو!   
تمرين‌هاي درون خانه را با استفاده از آينه انجام مي‌دهم تا ضمن داشتن يک مخاطب آينه‌اي، به تغييرات چهره، حرکات اعضاء صورت، دستها و شانه‌ام آگاه باشم و از زبان اشاره و ايما براي تفهيم لحن و معناي قصّه، در اندازه‌ي لازم استفاده کنم.

عواملي که در بيان به کمک قصّه‌گو مي‌آيند کدامند؟
بايد گفت در قصّه‌گويي علاوه بر زبان مکتوب ادبي اثر و ابزار ارتباطي زبان عواملي ديگر نيز وجود دارند که در فهم و بياني روشن و رسا از قصّه به  قصّه‌گو و مخاطب کمک مي‌رسانند. اين عوامل مهم بدين شرح‌اند:
الف: کليد واژه‌هاي موجود در متن که مي‌توانند «لحن» ـ  لحن: هدف و نيت نويسنده در القاء معنا ـ هر جمله يا پاراگراف را آسان سازند. فرضاً وجود واژه‌هايي چون (تندتند، نفس‌زنان، زودتر، بجنبيد) مي‌تواند مفهوم شتابزدگي را القاء کند. با دريافت چنين مفهومي از متن، قصّه‌گو وظيفه دارد هم‌سو با لحن متن به بيان خود، شتابزدگي بخشد و جمله را با ريتمي تندتر و سريعتر بيان کند.
يا واژه‌هايي چون: شايد، اگر درست نمي‌دانست، مانده بود که کدام، گمان و... به القاء مفهوم ترديد و سردرگمي مي‌انجامد. در اين باره باز هم قصّه‌گو وظيفه دارد به لحن خود نوعي دودلي و ترديد بدهد و چون به يقين نرسيده است بيان خود را از اطمينان و باور، دور ساخته با بياني کندتر، گاه تنفس‌هايي براي تفکر مخاطب درباره‌ي متن بدهد و به او اجازه دهد به بررسي جوانب امر پرداخته و در کشاکش ترديد و باور، بيش‌تر و بيش‌تر در عمق حوادث و ماجراها فرو رود.
ب: نشانه‌هاي نگارشي فارسي عاملي بسيار کمک‌کننده در چگونگي بيان يک قصّه هستند. قصّه‌گوي آشنا با کاربرد علايم و نشانه‌هاي نگارشي و آيين استفاده از اين نشانه‌ها، مي‌تواند به درنگ‌هاي کوتاه يا بلند (،) توقف کامل (.) تاًکيد(!) پرسش انکاري (؟) اظهار شگفتي (!)، تغيير جفرافيايي زمان يا مکانِ قصّه (سفيدي‌هاي ميان پاراگراف‌ها يا نشانه‌هاي امروزي مربع، دايره و غيره بعد از يک پاراگراف و پيش از پاراگراف ديگر) پي برده و از اين نشانه‌ها در چگونگي به کارگيري بيان مناسب بهره جويد.

خٌب درباره بيان توضيح داديد. در مورد حرکت نيز ظرافت‌هايي در کار قصّه‌گوي چيره‌دست هست. در اين باره توضيح دهيد لطفاًً؟
زبان ايما و اشاره عامل مؤثّر ديگري است، همان استفاده‌ي درست و معنادار از اعضاء چهره، شانه، دست و پا و... همان‌گونه که زبان ادبي مکتوب آثار، از ديدگاه واژگان مناسب، دستور زبان، املاء صحيح، ضرورت نشانه‌گذاري، معنارساني و سنديت و اعتبار علمي يا ارزش ادبي و هنري نيازمند ويرايش و پرداخت هوشمندانه هست، زبان بي‌صدا و آواي اشاره نيز به ويراستاري نياز دارد. ايماها و اشاره‌هاي بدني مي‌بايست هوشمندانه و هماهنگ با محتواي متن باشند. حرکات بسيار دست، سر، چرخش‌ها و پيچش‌هاي نابجا يا بدهنگام ابرو، چشم، دهان و ... علاوه بر ايجاد پريشاني در تمرکز مخاطب و آزار وي، لذّت شنيدن و رفتن به دنياي جادويي قصّه را براي مخاطب، دشوار مي‌کند. ديگر اين‌که گاه در مغايرت با موقعيت قصّه (مثلاًً گره انداختن در ابرو به هنگام شادي، ريز و درشت کردن چشم به وقت نگاه زيرکانه، نداشتن لبخند بر لب به هنگام شادماني و...) به هم‌ريختگي تصويري ايجاد مي‌کند. باور قصّه توسط مخاطب به باور قصّه‌گو از آن‌چه دارد روايت مي‌کند پيوند خورده است، بنابراين ناهماهنگي ميان زبان مکتوب اثربا زبان ارتباطي و زبان اشاره‌ي قصّه‌گو به آشفتگي معنايي مي‌انجامد و نتيجه‌اي جز از دست دادن توجّه و تمرکز مخاطب نخواهد داشت.

معمولاً چقدر وقت صرف حفظ‌کردن قصّه مي‌کنيد و آيا صرف در حافظه‌داشتن قصّه براي يک اجراي موفق کافي‌ست؟
 من هرگز قصّه‌اي را حفظ نکرده‌ام. زيرا حافظه‌ام توان ثبت جملات يک متن را عين آن‌چه به نگارش درآمده است، ندارد و از اين ناتواني بسيار خرسندم. براي به‌ خاطرسپاري آن‌چه مطالعه‌ مي‌کنم، فهم متن و سپس لذّت‌بردن از انديشه‌اي که در آن نهفته است، کافي است تا آن متن در انديشه و حافظه‌ام مانا شود.
در به خاطرسپاري قصّه‌ها پس از مطالعه‌ي آثار و لذّت بردن از آن، طرح قصّه‌ها را به ذهن مي‌سپارم. اما براي بيان و روايت آن‌ها بي‌ترديد از زبان ادبي خودم استفاده‌ مي‌کنم. روشن است که آن‌چه مرور نشود به فراموشي سپرده  مي‌شود. حتي اگر کليّت اثر فراموش نشود، جزئيات پيش‌برنده و ظرايف ارزشمند آن به حيطه‌ي گم‌گشتگي و ناپيدايي مي‌روند. تکرار در بيان يک قصّه ضمن ثبت‌شدن در ياد، توان روايت را در  قصّه‌گو تقويت کرده موجب دست‌يافتن وي به بياني متناسب با نوعِ ادبيِ قصّه مي‌شود.

حتماً مثل ديگر کانوني‌ها شما هم براي انتخاب قصّه‌هايتان به سراغ متون کهن مي‌رويد اين متون چه ويژگي‌هايي دارند؟
 متون منظوم و منثور کهن فارسي گنجينه‌اي غني و ارزشمند هستند سرشار از انديشه، حکمت، پند و عبرت، ادب و اخلاق، جذابيت و خيال‌انگيزي، ژرفا و جهان‌بيني، و تأثيرگذاري و پذيرش بسيار بالايي در ميان مخاطبين برخوردارند. مطالعه‌ي اين متون ـ  با ويژگي‌هاي منحصر به فرد زبان شيرين پارسي بسيار لذّت‌بخش، سرگرم‌کننده و بالنده‌ساز است.
گونه‌گونيِ قالب‌هاي انواع ادبي، تنوع سبک‌هاي نگارشي، دگرگوني‌هاي زباني از ساده، پيچيده، فاخر، آميخته با زبان‌هاي بيگانه و... گرايش محتوايي و مضمون‌پردازي دوره‌هاي مختلف ادبي و هم‌سويي ادبيات با تاريخ سياسي اجتماعي کشور، مطالعه و سير در اين گنجينه را دلپذير و روح‌بخش کرده است.
قصّه‌هاي کهن فارسي، چه قصّه‌هاي شفاهي و چه کتبي ساختاري بي‌نقص دارند. آن آثار هم در شکل و قالب و هم درونمايه چارچوبي محکم و بي‌عيب دارند، و اين در حالي‌ست که دانش ادبيات در آن کهن دوران، يک شاخه‌ي علمي و دسته‌بندي شده به زير شاخه‌هايي مجزّا در آموزش تاريخ ادبيات، دستور زبان، آيين نگارش، نقد ادبي، انواع ادبي، سبک‌ها و دوره‌هاي ادبي، ابزارها و عناصر سازنده‌ي انواع ادبي، آرايه‌ها و صنايع يا کتاب‌هاي کارگاهي آموزشي داستان نويسي و شعر نويسي نبوده است. بلکه مي‌توان چنين برداشت کرد که ادبيات مکتب‌خانه‌اي از آثار و منابع ارزشمند پيشين به‌عنوان ابزاري براي سوادآموزي، حفظ شعر و نثر، درک مطلب و معنا، صرف و نحو و بهره‌جويي از آموزه‌هاي فلسفي و اخلاقي و مهارت‌هاي زندگي درباره‌ي راه و رسم کشور‌داري، همسرداري و ... بهره مي‌جسته است. صاحبان قلم در ادبيات گذشته دانشمندان و حکيماني فرزانه بوده‌اند که نه‌تنها در زمينه‌ي ادبي بلکه در زمينه‌ي علوم بسياري از زمان خود مانند طب، داروسازي، نجوم، مذهب، فلسفه، منطق و رياضي صاحب انديشه و ديدگاه بوده‌اند و اغلب در ميان ساير ملل نام و آوازهاي بلند داشته‌اند، بالطبع در پرتو گوهرهاي ناب وجودي خود دست به آفرينش شاهکارهايي پُرمغز و ماندگار‌ زده‌اند.

قصّه‌هاي مدرن چه‌قدر براي قصّه‌گويي قابل استفاده هستند؟ و تفاوتشان با متون کهن چيست؟
به باور بنده مهم‌ترين تفاوت در قصّه‌هاي کهن و امروزي به مخاطب‌شناسي مربوط مي‌شود. يعني نوشتن براي کودک از ديدگاه کودک و در اندازه‌ي گنجايش‌هاي فکري و زباني وي!
 قصّه‌هاي امروزي اگرچه ريشه در قصّه‌هاي کهن ـ  و قصّه‌هاي مکتوب کهن خود ريشه در قصّه‌هاي شفاهي  دارند اما «فرزند زمان خويشتن» هستند.
نخست: قصّه‌هاي امروز گروه‌بندي سنّي دارند. بدين معنا که حجم، درون‌مايه، زبان و شگرد نگارشي قصّه‌ها براي کودکان پيش از دبستان تا پنجم ششم يکسان نيست. بلکه، متناسب با درک و دريافت، ميزان سواد، تجربه‌ي زندگي، علاقه‌مندي‌ها و دنياي دروني آن مخاطبان، پله‌پله از سادگي و تنگ‌ميداني رو به پيچيدگي و گسترش مي‌رود. در گروه سنّي نوجوان، جوان تا بزرگسال اين رده‌بندي سنّي تعيين‌کننده است.
دوّم: قصّه‌هاي امروزي در هر رده‌ي سنّي به سراغ مطالعه و شناخت از مخاطب خويش رفته و بر اساس خواسته‌ها و سليقه‌هاي مخاطبان خود براي آنان به آفرينش مي‌رسند.
سوّم: قصّه‌هاي امروزي در سايه‌ي فراگيري رسانه‌ها و در ادامه‌ي فراموشي تنوع فرهنگي و زباني و رسيدن به کسالت‌هاي سنت‌گريزي و عدم حفظ ارزش‌هاي زباني، به زبان ساده‌ي معيار نوشته شده و از امتياز زودفهمي و آسان‌خواني برخوردارند که اين امر به سود کودکان تازه سواد آموخته است.
چهارم: در قصّه‌هاي امروزي مفاهيم تکراري هستي که ـ  قابل شمارش بوده ـ  و از ابتداي هستي تا کنون در رفتار و کردار آدميان بروز کرده‌اند، با شگردهايي تازه و ارزشمند (خلاقيت و نوآوري در سبک نگارش، آميختگي متن و تصوير، قصّه‌هاي تصويري بي واژه و...) بيان مي‌شوند، و همان مفاهيم طبق نياز اجتماع يا مخاطبان، به روز و به زبان امروز هم‌چنين در قالب حقايق و واقعيت‌هاي زمان و مکان‌هاي آشنا يا قابل باور به مخاطبان عرضه مي‌گردند. مفاهيمي چون عشق و نفرت، زشتي و زيبايي، فقر و ثروت، اميد و نااميدي، پاکي و پليدي، مرگ و زندگي، تلاش و تنبلي، اعتماد و بي‌اعتمادي، شرف و حقارت، کام و ناکامي، خودخواهي و ديگرخواهي، پستي و بلندي، حرص و دل سيري، هجران و وصل، خيانت و وفاداري و... اين‌ها مفاهيمي هستند که در تمام دوران زيست بشر برخاسته از ذات آن‌ها بروز کرده و زندگي افراد را تحت تأثير خود قرار داده است.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید