تصویر برگزیده

«خديجه حداديان» در گفتگو با آرتنا:

قصّه؛ فرجام سعادتمندانه را به کودک نويد مي‌دهد

آرتنا: «خديجه حداديان» گفت: قصّه‌گويي از قصه‌خواني ارزشمندتر است. جايگاه قصّه‌گو شوق‌برانگيز است. وقتي کودک خود قصه را مي‌خواند فکر مي‌کند که فقط نويسنده واجد چنين قدرتي است، اما وقتي والدين يا مربي قصّه‌گويي مي‌کنند احساس مي‌کند که آن‌ها هم در اين تجربه شريکند.

گفتگو: سودابه امینی / خبرگزاری هنر «آرتنا»

* خانم خديجه حدّاديان مخاطبان شما در قصّهگويي چه کساني هستند؟

بستگي به دانش تربيتي من و اندوختههايم از قصّههاي مناسب دارد. اگر مخاطب کودک باشد من براي او فقط قصّههاي عاميانه ميگويم اگر نوجوان باشد، اسطوره، فانتزي نو و گاهي هم قصّههاي عامّيانه و اگر بزرگسال باشد و مشتق از همه اين گونهها. ميبينيد که مخاطبان طيف خاصّي ندارند. ذکر اين نکته هم لازم است که من هيچوقت براي مخاطب حکايتهاي اخلاقي يا اندرزگونه نميگويم. چون اعتقادي به اثربخشي آن ندارم.

* اين تقسيمبندي از کجا آمده است؟

از دانش روانشناسي. کتابي هست به نام کاربرد افسانهها، از برونو بتلهايم. در اين کتاب بر اساس دانش روانکاوي قصّهها تحليل شدهاند و از کاربرد تربيتي و درماني آنها صحبت شده. من در اين مصاحبه از نظريات مطرح شده در اين کتاب استفاده ميکنم.

* شما قصّه «آرش کمانگير» را در يکي از جشنوارههاي کانون براي کودکان گفتيد، اشاره کرديد که براي کودکان فقط قصّههاي عامّيانه ميگوييد نظرتان عوض شده؟

البتّه من آن زمان اين اسطوره را براي نوجوانان گفتم...

* چرا از اسطورهها بهعنوان منابع قصّهگويي براي کودکان استفاده نميکنيد؟

«والتر بنيامين» در رساله فرهنگ قصّهگويان ميگويد در قصّههاي پريان (همان قصّههاي عاميانه) ميبينيم چگونه بخت و اقبال شخص با پشت سرگذاردن اعصار آغازين اساطيري افزايش مييابد. در جهان اسطورهاي، طبيعت خادم اسطوره است ولي در جهان قصّههاي پريان با طبيعت آدمي همدم و همراه است. قهرمانان اسطوره درخواستهاي بزرگي دارند. به دليل قدرت فوق بشري نميتوان مانند آنها رفتار کرد.

* از اسطورهها بهعنوان نمادهاي فرهنگ ملّي ياد ميشود. اين حکم از ارزش آنها نميکاهد؟

نه. اينجا مقصود کارکردهاي تربيتي است. تا قبل از مکتوب شدن مرزهاي مشخصي بين اسطورهها و افسانهها و قصّهها و... وجود نداشته است. اسطورهها به ما ميگويند حتي اگر سپاه و لشگري هم داشته باشيد نميتوانيد رهبري قيام را به عهده بگيريد. شما در شاهنامه ميبينيد که مردمان رنجديده از ضحّاک دربهدر به دنبال فريدون ميگشتند تا  آنها را رهبري کند. چون اعتقاد بر اين بود که آنکه خون شاهي در رگهايش در جريان است لياقت راهبري دارد. در جهان اسطوره دستورالعمل و اجبار زياد است. باز هم ميگويم اثربخشي تربيتي براي کودک مورد نظر است. ارزشهاي ملّي هم جاي خود را دارند.

* در جهان قصّه دستورالعمل نيست؟

نه. قصّه به کودک اميد آينده و فرجام سعادتمندانه را نويد ميدهد. مثل اسطوره نيست که او را به فرمانبري دعوت کند. او را به حرکت، به بيرون رفتن از خانه و تغيير سرنوشت فرا ميخواند.

* شما قصّههاي عاميانه را به افسانههاي نو ترجيح مي دهيد. چرا؟

در برخي افسانههاي نو شاهد روايت دنيايي يأسآلود هستيم. در آنها نسبت به تغيير با ديده شک و بدبيني نگاه ميشود. براي همين نميتواند به دنياي آشفته کودک سامان ببخشد. حتي انگشت اشاره روانشناسي بهسوي قصّههاي مشهوري مثل جوجه اردک زشت رفته است.

* ببخشيد دنياي آشفته کودک؟ منظورتان طيف خاصي از کودکاناند که ناراحتي روانتني دارند؟

نه منظورم همه کودکان هستند. روانشناسي رشد به ما ميگويد که کودکان گرفتار نااميديهاي ناشي از خود شيفتگي، مسائل مربوط به دشواريهاي عقدههاي اديپي و رقابتها و حسادتهاي خواهر و برادري هستند. از طرفي با گفتگوي منطقي نميتوان بهاين مسائل پايان داد. چون منطق کودک جاندار پندار است. هر چه مسائل بهطور واقعي براي او تشريح شود او را مضطربتر خواهد کرد، زيرا او را در جهاني با منطق تخيّلي زندگي ميکند، و فقط قصّه ميتواند او را آرام کند.

* ممکن است از دنياي قصّهها در اين زمينه مثالي بياوريد؟

مثلاً وقتي کودک از پدر خود ناراحت است در قصّهاي که اژدهايي توسط قهرمان کوچک از بين ميرود او هم به آرامش ميرسد. چون خودش را در هيأت آن قهرمان کوچک و پدرش را در قالب آن اژدها ميبيند. بعد از آن انتقام و آرامش رابطهاش با پدرش هم خوب خواهد شد و به دنياي واقعي برميگردد يا وقتي از مادر خود ناراحت است و خيال ميکند مادري که بر سرش فرياد زده است ديگر مادر او نيست با شنيدن قصّهاي که در آن نامادري به سزاي عمل خود ميرسد او نيز به آرامش ميرسد.

* با اين حساب کودکان را نميتوان موجودات معصومي دانست؟

 آنها در عين معصوميت لبريز از تصّورات خشماگين هستند، اما در جهان واقعي نميخواهند عليه والدين خود قيام کنند يا انتقام بگيرند. قصّهها آنها را آرام ميکنند و همانطوري که ميدانيد در مرحله پاياني قهرمان قصّه هم به زندگي واقعي خود برميگردد و کودک هم با آنها به زندگي عادي خود برميگردند.

* اين همه تنش کمي به نظر غيرعادي ميآيد...؟

بله دستاوردهاي روانکاوي ساختارشکنانه و شوکبرانگيز است. البتّه کودک نه فقط عليه والدين بلکه عليه نزديکاني هم که آنها را ميشناسد نيز چنين احساساتي دارد. او در جهان جاندارپندارانه خود کشاکشهاي بسياري دارد، مثلاً وقتي مسؤوليت خطاي خود را به عهده نميگيرد احتمالاً به يکپارچگي شخصيت نرسيده است.

* درباره قصّه گفتيد. در اين نظريات قصّهگويي هم جايگاه دارد؟

بله. جايگاهش براي قصّهگو شوقبرانگيز است. حتي به ما ميگويد که چرا قصّهگويي از قصّهخواني ارزشمندتر است. وقتي کودک خود قصّه را ميخواند فکر ميکند که فقط نويسنده واجد چنين قدرتي است، اما وقتي والدين يا مربي قصّهگويي ميکنند احساس ميکند که آنها هم در اين تجربه شريکند.

* نظرتان درمورد قصّهگويي کتابخانهاي در کانون چيست؟

مهّم ارتباط گرفتن است. سالها کانون گرفتار تقسيمبنديهايي مثل قصّهگويي کتابخانهاي و غيرکتابخانهاي بود، که هيچکدام اساس علمي نداشت. در هيچ منبعي چنين تقسيمبندي مشاهده نميشود.

*  جشنوارههايي که کانون برگزار کرده است چه تأثيراتي در ترويج فرهنگ قصّهگويي داشته است؟

قبل از اجراي اين جشنوارهها هم قصّهگويي جزء يکي از مهمترين فعّاليّتهاي کانون بوده و البتّه هست. اين جشنوارهها بسترسازي فرهنگي کرده است. من آماري از تأثيرات ندارم، اما بسياري از دوستان آموزش پرورشي را ميبينم که جشنوارهها را دنبال ميکنند. حتّي در يکي دو سال اخير در برخي مناطق با تأثير از جشنوارههاي کانوني، جشنواره قصّهگويي برگزار شده است، اما در داخل کانون بايد مراقب بود که اين کار بهصورت يک تکليف اداري در نيايد. کانون ميتواند با حمايت از تشکّلهاي غير دولتي ازآنها براي برگزاري برنامههاي قصّهگويي بيشتر استفاده کند. بايد ديد که برچسب قصّهگوي موّفّق براي مربيان تا چه حد راه را براي اعتلاي آنها باز کرده است.

* خود شما هنوز قصّهگويي را دوست داريد؟متأسفانه من الان ديگر در کتابخانه کار نميکنم. به يکي از بخشهاي اداري کانون آمدهام. بسيار هم دلم براي بچهها تنگ شده است، اما قصّهگويي نه در کانون و نه در خارج از آن تشکّل صنفي ندارد که آدم بتواند باز هم ارتباط خود را حفظ کند. از نگاه سازماني چون حکم من تغيير کرده من ديگر نميتوانم قصّهگويي کنم. حتي اگر عاشق اين کار باشم. ساعت کاري من هم اجازه نميدهد که به جاي ديگري براي اين کار بروم. هر وقت ياد آن چهرههاي مشتاق بچّهها ميافتم که شايد براي ده بار ميخواستند يک قصّه را قصّهگويي و تکرار کنم دلتنگ ميشوم.

* براي اين قطع ارتباط متأسّفم. گفتيد تکرار... تکرار چه تأثيري ميتواند داشته باشد؟

آه چه خوب شد که اين سؤال را پرسيديد. بتلهايم ميگويد وقتي قصّهگويي ميکنيد بعد از آن فعّاليّت ديگري را انجام ندهيد. تا ذهن مخاطب با آن درگير شود. همچنين يک قصّه را چند بار قصّهگويي کنيد تا کودک بتواند از قسمتهايي که به آن نياز دارد استفاده کند.

* اگر مخاطب دوست نداشت چطور؟

اگر قصّه خوب باشد او خودش تکرار را طلب ميکند. تجربه 14 سال مربيگري همين را به من ميگويد. البتّه روانشناسي هم بر اين موضوع تأکيد دارد.

* از حضورتان در اين مصاحبه ممنونم. نکتهاي هست که بخواهيد ذکر کنيد؟

فقط يک مورد و آن اينکه در پايان قصّه از بچّهها نخواهيد که بگويند پيامش چه بود. آنها دوست ندارند درون خود را در معرض ديد شما قرار دهند.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید