ماه رمضان
تصویر برگزیده

پورجوادی در «شب نصرالله پورجوادیی»؛

کارها را به دست کسانی سپردم که کارشان را بلد بودند

آرتنا: صد و هشتادمین شب مجله بخارا به دکتر «نصرالله پورجوادی» اختصاص داشت که عصر پنجشنبه 13 آذرماه 1393 در محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

zoom تصاویر ضمیمه شده به خبر
کارها را به دست کسانی سپردم که کارشان را بلد بودند

به گزارش خبرگزاری هنر «آرتنا»، علی دهباشی در ابتدای نکوداشت دکتر «نصرالله پورجوادی» از طرف مؤسسه فرهنگ معاصر، بنیاد دایره المعارف بزرگ اسلامی، گنجینه پژوهشی ایرج افشار، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، کانون زبان فارسی ، مجله بخارا و موسسه فرهنگی ملت خیر مقدم گفت. سپس در همان ابتدای جلسه، پیش از آغاز سخنرانی‎ها مراسم رونمایی دو کتاب « آسمان جان« و « عهد الست» انجام شد.
بنا به درخواست سردبیر مجله بخارا آقایان : محمد علی موحد، داریوش شایگان، ابوالحسن نجفی، محمود دولت آبادی، بهاء الدین خرمشاهی، مهدی نوریان، سعید حمیدیان ، منوچهر انور، داوود موسایی و سیروس علی نژاد در جایگاه قرار گرفتند و رونمایی از دو کتاب توسط دکتر نصرالله پورجوادی انجام شد که تشویق حضار در سالن آن را همراهی کرد.
پس از آن علی دهباشی چنین ادامه داد:
« امشب در این مجلس مفتخر هستیم به حضور استاد ارجمند آقای دکتر نصرالله پورجوادی . چند ماه قبل قصد داشتیم که با کسب اجازه از ایشان شبی از شب‎های بخارا را به ایشان اختصاص دهیم تا این که در گفتگوهایم با مدیر مدبر فرهنگ معاصر اشاره شد که دو جلد از آثار دکتر پورجوادی را در دست چاپ دارند. بنابراین صبر کردیم که کار حروف‎چینی و چاپ این دو کتاب یعنی « آسمان جان» و « عهد الست» به پایان رسید و آقای موسایی دو هفته پیش فرمودند که همین روزها صحاف کتابها را برای عرضه به بازار نشر تحویل فرهنگ معاصر خواهد داد. دست به کار شدیم و این مجلس را برنامه‎ریزی کردیم که با استقبال استادان و همکاران قلمی و دانشگاهی دکتر پورجوادی رو به رو شد و این نشان از محبوبیت ایشان در بین اهل قلم و تفکر و اندیشه دارد. استاد پورجوادی بی‎نیاز از معرفی هستند . ایشان در طی چهار دهۀ اخیر در صورت‎های گوناگون با جامعۀ علمی و فرهنگی حوزه زبان فارسی در ارتباط بودند و این ارتباط علمی خارج از مرزهای ایران هم گسترش یافت. سالها تدریس در دانشگاه‎ها و مراکز علمی ایران و این اواخر در دانشگاه‌‎های آمریکا این ارتباط را با دانشجویان بیشتر گسترش داد.
تألیف مقالات بسیار در زمینۀ فلسفه، عرفان و تصوف به صورت تخصصی و مقالات دیگر در حوزه مسائل فرهنگی، تاریخی و اجتماعی زمانه ما بخشی دیگر از فعالیت‎های قلمی ایشان را شامل می‎شود. مجموعه مقالات دکتر پورجوادی دربین فهرست کتاب‎هایش بیش از هشت مجلد است.
در زمینه ترجمه کتاب‎های فلسفی نیز با انتخاب‎های بسیار به جا و ارزشمندی که دارند آثار مهمی را به زبان فارسی عرضه نمودند.
در حوزۀ متن شناسی و تصحیح نیز کارنامه ایشان قابل ارج گذاری و ستایش است.
در کنار همۀ فعالیت‎های تدریس و تألیف و ترجمه و تصحیح متن بنیا‏‎ن‎گذاری و تأسیس مؤسسه عظیم و معتبر دانشگاهی مرکز نشر دانشگاهی که از سال 1359 است و تا سال 1382 مستقیم مدیریتش را بر عهده داشتند. این مرکز دانشگاهی که به سرعت اعتبار علمی و پشتیبانی اصحاب فکر را به دست آورد ، در مدت کوتاهی پناهگاه علمی و فکری صدها استاد دانشگاه و نویسندگان و مترجمان درجه اول این مملکت شد. »
سپس بهاء الدین خرمشاهی از چهل و هفت سال دوستی حکایت کرد:
" به نام خداوند جان آفرین/ حکیم سخن در زبان آفرین ، از حافظ هم بخوانیم که این از سعدی بود، معاشران گره از زلف یار باز کنید/ شبی خوش است بدین قصه‎اش دراز کنید. مرحوم خانلری گفته‎اند « غصه» اما « قصه» درست است به دو دلیل. دو معنا هم دارد. از همان اول به حواشی رفتم. برای این که می‎گویند شب با قصه کوتاه می‎شود، اما در مقایسه با چی، در مقایسه با خواب که مثل برق و باد می‎گذرد، پس شب قصه درازتر است. این یک دلیل. دو دیگر این که « گره از زلف یار باز کنید. زلف یار همیشه شب است این شب زلف که به خاطر بسته بودن کوتاه است، به خاطر باز کردن گره بلند می‎شود. پس به دو دلیل قصه درست است و به سه دلیل هم می‏‎توان گفت. دلیل سوم آن که حافظ لغات عجیب غریب به کار نمی‎‏برد.
باری، به قول روحانیان قدیم این برای سینه صاف کردن بود. حالا داستان دوستی بنده و ارادت صادقانه‎ام خدمت دکتر پورجوادی.  شاید،  با وجود آن که دوستان مسن‎تر از من هم در اینجا هستند ، قدمت این دوستی بیشتر از همه باشد، یعنی چهل و هفت سال . هر دو جوان بودیم، یعنی حدود بیست و دو سه سال. یک روزی روبروی دانشگاه تهران بودم. هوس کردم سری به کتابفروشی آن موقع پر رونق امیرکبیر که درست روبروی دانشگاه تهران است سری بزنم. به آنجا رفتم و به ردیف کتاب‎ها نگاه می‎کردم، دیدم یک بزرگواری دنبال گمشده‎ای می‎گردد. یعنی هر کتابی را نمی‎خواهد ، یک کتابی را نشان کرده است و می‎خواهد. نزدیک شدم و گفتم سلام و ببخشید که خلوت شما را به هم زدم . به ایشان گفتم من می‎خواهم کمک کنم اگر بتوانم. گفتند من دنبال یک ترجمه خوب از قرآن می‎گردم. در آن زمان بیست و اندی می‏شد که ترجمه‏ های مرحوم قمشه ‏ای منتشر شده بود منتها ترجمه اعلا نبود، بنده حدود 100 صفحه نقد بر این ترجمه که از نظر فارسی خوب و از نظر دقت دارای ضعف نوشته‏ ام. باری یک ترجمه خوب هم بود که در آن روزگار درست ده سال بود که منتشر شده بود، سال 36 منتشر شده بود و آن زمان هم سال 46 بود. ترجمۀ مرحوم ابوالقاسم پاینده. هنوز هم جزو ترجمه‎های خوب است، اگرچه علامه فرزان یک نقد چهارصد مدخلی بر آن نوشتند، همه وارد، هیچ کدام سلیقه‏ ای، انشایی نبود. آقای ابوالقاسم پاینده آن موقع در قید حیات بود ولی اصلاحاتی نکرد جز دو سه مورد خیلی آشکار، بقیه را باقی گذاشت . بعد هم درگذشت و ترجمه‏ ایشان هم یکی دو سالی است که تجدید چاپ شده. و آن اصلاحات علامه فرزان در آن وارد نشده است. باری یک نگاهی کردم و یافتم و گفتم این ترجمه خوب است. از همان جا مهر دو سویه شکل گرفت و خانه‏های ما هم نزدیک به هم بود. ما در خیابان فلسطین بودیم و ایشان هم رو به روی دانشگاه ، در یکی از کوچه‏هایی که به نام ابوی محترم ایشان بود. با هم رفت و آمد هم می‏کردیم، خانوادگی. بعد از مدتی فاصله افتاد که نمی‏دانم چرا و بعد هم رفتیم سربازی. برکت سربازی برای ما این بود که با بزرگانی مانند دکتر پورجوادی و دکتر اصغر دادبه و استاد حسن انوشه آشنا شدیم و من پورجوادی را بار دیگر آنجا دیدم. باز ردمان گم شد. ایشان رفته بودند آمریکا و تا مرحله فوق لیسانس درس خوانده بودند. بعد فلسفه را در دانشگاه تهران با استادن بزرگی مثل آقای اخوان مهدوی ادامه دادند و دکترای فلسفه از دانشگاه تهران گرفتند.
بعد دوستی ما پایدارتر شد و سال‏های سال ادامه داشت . سال 58 یا سال 59 بود که با تعطیلی دانشگاه‎ها به استادان گفته بودند که هر کس می‎خواهد اثری تألیف کند . ایشان آن موقع با حکم و تأیید ستاد انقلاب فرهنگی که بعد شد شورای عالی انقلاب فرهنگی ، یک مرکزی راه انداختند برای آن که استادان دانشگاه تألیفاتشان را تحویل بدهند و آنجا ارزیابی و بررسی و ویرایش و چاپ بشود. و ایشان سازمان عظیمی راه انداختند، مرکز نشر تأسیس شد . به فاصله کمی نشریه « نشر دانش» تصویب شد که من افتخار دارم اسمش را پیشنهاد کردم و گفتم که ما نشر اندیشه داریم در شاه‎آباد که چقدر هم اسم زیبایی است . هم به معنی عالی کلمه است و هم به معنای گستراندن اندیشه. حالا اگر ما بگذاریم نشر دانش یعنی هم « نشریه دانش» و هم نشر دادن دانش. ایشان سریعاٌ پذیرفتند . از آن شماره یک من همکاری نداشتم، آقای فانی داشتند و من هم به یاد دارم که از شماره دوم نوشتم ، تا شماره صدم. نه این که هر شماره. من حدود بیست سی مقاله در آنجا نوشتم. غالباٌ هم نقد کتاب بود.
همین به خدمت ایشان می‏‎رسیدیم، غالباٌ جلسه می‎گذاشتیم، بنده که رآیی ندارم ولی مشورت می‎فرمودند، مطرح می‎کردند . ما هم در واقع یک مدت به آنجا منتقل شدیم. اما آغاز انقلاب بود و شور انقلابی در سرها. مخصوصاٌ در سر جوان‎ها بیداد می‎کرد. ما با استادانی که می‎آمدند و صاحب کتاب بودند و مرجع می‏نگاشتند صحبت می‏کردیم. یکی از مرجع‏هایی که برای ما آوردند « فرهنگ اصطلاحات کلامی دادبه » بود که از پیشتر، از همان دهه‎های چهل و پنجاه ایشان را می‏ شناختیم . این فرهنگ تز دکترای ایشان بود که هنوز هم چاپ نشده است و قرار شد آن را چند جلدی بکنند و الان در نشر قطره زیر چاپ است. آقای دکتر دادبه وسواس علمی دارند، بر عکس من که همین جوری می‎نویسم و چاپ می‎کنم.
باری دکتر پورجوادی را به عنوان بزرگ‎ترین فرهنگ‎ساز بعد از انقلاب می‎شناسم . خیلی‏ ها با آثار خودشان فرهنگ سازی کردند . آن را محسوب نمی‏کنم. کسی که سازمانی و با به کار گرفتن ده‏ها دانشمند و استاد توانسته باشد هزار کتاب دانشگاهی عمدتاٌ و بعضی هم کتاب‎های معارف اسلامی، عرفانی و تصحیح نسخ بود و بسیاری هم متن درسی دانشگاهی بوده ، به گمانم بیش از هزار اثر چاپ کردند. چندین کنگره درباره زبان فارسی و زبان‏شناسی برگزار کردند و هیچ کس نمی‏داند چرا ایشان کنار رفتند. ضایعۀ فرهنگی بزرگی بود چنان که کمر این مرکز بزرگ شکست ، بعد از رفتن ایشان که شاید هفت هشت سالی هست. و آن همه نشریه، باستان شناسی، شیمی ، فیزیک ، ریاضی، معارف، خود نشر دانش، ناگهان دچار بلای آسمانی شد ، همه خوابید. حیرت‎آور است. می‎گویند که کارها نباید قائم به شخص باشد ، باور نکنید، در بسیاری موارد کارهای بزرگ است که یک شخص بزرگ آنها را به سرانجام می‎رساند. مثالی بزنم اگر مرحوم غلامحسین مصاحب نبود ، دایره‎العمارف عظیم فارسی سه جلدی که آقای فانی اقرار می‎کنند که دانش گستر با پنجاه و هفت هزار مقاله در مقابل سی و چند هزار مقاله مصاحب فراتر نرفته است. هر مقاله‏ای در آنجا قوی‏تر است اگر دو مقاله مشابه را بگیریم، ممکن است دانش گستر نوتر باشد ، البته بزرگ‏تر است و پر مقاله‏تر.
باری من شأنم بیش از این نیست که صحبت بکنم . خدمت ایشان خیلی ارادت دارم.الحمدالله که رفت و آمد هم داریم. همواره جویای سلامتی‏‏شان هستم. و این نوشته‏های اینترنتی ایشان هم خیلی خواننده دارد. قلمشان خیلی خوب است. به تعبیر بنده هیچ گیر و گره و گرایی ندارد. نه فارسی‏گراست ، نه عربی‎گرا، نه لغت پَران. همه آب روان است. گفت گر تیغ کشد که محبان همی زند/ اول کسی که لاف محبت زند منم. شعری گفته‎ام دیشب که امروز پاک نویس کرده‏ام. گرچه عرض هنر پیش یار بی‎ادبی است/ زبان خموش ولی دهان پر از عربی است. البته پر از عربی هم نیست فقط یک بیت آخرش را برای دومین بار در عمرم بیتی به عربی آورده‎ام. فرصت نشد که از استاد یا استادانی بپرسم که آیا معنایش درست است یا نه . حالا دیگر استادان خودشان اینجا اصلاح می‎کنند، قبل از این که در بخارا چاپ بشود، به همت آقای دهباشی که صد و هشتادمین شب را برگزار می‎‎کنند. درود بر او ، ممنون. کمتر از دو سال پیش ، شبی را برای این خادم‎العلما برگزار کردند. آن شب، صدمین شب بود. باور کنید دو سال نمی‏ گذرد و هشتاد شب دیگر برگزار شده است. فرهنگ سازی آقای دهباشی هم در عالم مطبوعات و نشریات ما یگانه است. آنان که منکرند بگو رو به رو کنم.
و شعری به یادگار برای دوست دانای دلبندم، ادب‎پژوه و عرفان‎‌شناس بزرگ و بزرگوارم، استاد دکتر نصرالله پورجوادی:

نصر من الله ماست پورجوادی         بهر رفیقان همیشه مایه شادی
یارب این نیک مرد دیر بماناد         یک سده یا سالهای بس متمادی
دارد آثار او مخاطب بسیار             هم زِ ادبیان و هم زِ مردم عادی
نثرش آب روان، روان و روان‎بخش        نیست در آن جمله‎ای کمی و زیادی
احمد غزّالی است در راه عرفان         عین القضات دگر، ز نیک نهادی
منطق‎الطیر و زبان حال بداند         و آنچه برون آمد ز نجع حمادی
بحر تو بسرودم این دو بیت شکسته         تا که بدانی همیشه در دل و یادی
لیله قدر است قدر وقت بدانیم         چون مه بدر است روی پورجوادی
انته فٌریدون و وحید دهرک یا صاح        فزتو لعمری بما سَلَبت فوادی
پنجشنبه 13 آذر 1393
پس از آن مهدی نوریان از استواری دکتر پورجوادی سخن گفت:
" امشب به راستی شب ما روز روشن است/ به وصال دوست علیرغم دشمن است.
بسیار بسیار خوشحالم از این که این توفیق را پیدا کردم . از این صد و هشتاد شبی که جناب آقای دهباشی به بهترین وجه برگزار کردند، دومین بار است که این توفیق نصیب بنده شده، پارسال برای استاد عزیزم، جناب آقای دکتر مصفا اینجا خدمت رسیدیم و امشب هم برای دکتر پورجوادی.
من نمی‎دانم با چه زبانی، با چه عبارتی، یکی از بزرگ‏ترین توفیقات زندگی بنده آشنایی و ارادت خدمت آقای دکتر پورجوادی بوده. این توفیق از جهات مختلف بوده که اگر بخواهم یکی یکی آن جهات مختلف را عرض کنم خیلی به درازا می‏کشد و سایر سخنرانان ارجمند،شایسته‏تر از بنده حتماٌ مطرح می‎کنند.
آقای خرمشاهی نحوۀ آشنایی‏شان را با دکتر پورجوادی گفتند . بنده هم خیلی سریع عرض می‏کنم که سال 1362 سمیناری در هندوستان قرار بود تشکیل بشود . انجمن استادان فارسی هند، حتماٌ اطلاع دارید ، در هندوستان خیلی بیشتر از ما اهمیت می‎دهند به زبان فارسی و سمینارشان را سالهاست که هر سال به طور مرتب تشکیل می‎دهند. آن موقع پنجمین یا ششمین سمینار بود. ما رفتیم آنجا شرکت کردیم. قبلش توفیق زیارت استاد پورجوادی را نداشتم . در این سفر، علاوه بر جلسات رسمی ، برخی صحبت‏های خصوصی صورت گرفت، درباره همین کتاب که اینجاست، « ایران مظلوم» که واقعاٌ ارادت من به ایشان از همان جا شروع شد و روز به روز اوج گرفت.
ما در اصفهان که هستیم از بسیاری از این جلساتی که تشکیل می‏شود محرومیم و احساس غبن می‏‎کنیم مثل ماهی که از آب دور افتاده باشد. من از بلاد حبییم، نه از بلاد غریب. ولی امشب می‎بینم که جمعی از عزیزترین دوستان و سروران که مدت‏ها توفیق دیدارشان را نداشتم تشریف دارند اینجا و خود این موهبت بزرگی است. نمی‏دانم که از شوق کدامین شعله افروزم/ بدان پروانه می‎مانم که افتد در چراغانی.
درباره خدمات استاد پورجوادی هم مطالبی که تا به حال نوشته شده، چاپ شده که همه می‎دانند . نیازی به بازگفتنش نیست. بنده فقط یک نمونه را عرض می‏کنم . می‏شود از همین نمونه قیاس کرد که وقتی گفته می‏شود « نشر دانش»، واقعاٌ ایشان کمر همت را بستند برای نشر دانش. یک آشنایی ما داریم در اصفهان . یک زمانی می‏خواسته رساله بنویسد در رشته زبانشناسی. فقط نیاز داشته به یک کتاب انگلیسی برای تهیه رساله‏اش. هر جا مراجعه می‏کند به کتابخانه‏های مختلف. همه جا را می‏گردد و کتاب را پیدا نمی‏کند. بالاخره در اثر جستجوی زیاد معلوم می‏شود که در کتابفروشی مرکز نشر دانشگاهی این کتاب بوده. می‏گفت من به آنجا مراجعه کردم . مسئول آنجا رفت کتاب را آورد. گفت ما همین یک نسخه را از این کتاب داریم و باید این کتاب اینجا باشد. نمی‏توانیم آن را بفروشیم و خودمان آن را لازم داریم. گفتم خوب اجازه بدهید من ببرم و آن را زیراکس بگیرم. گفت نه این هم امکانش نیست. گفتم بالاخره راهی پیدا کنید تا من از این کتاب استفاده کنم . گفت نمی‏شود و امکانش نیست. می‏گفت که این کارمند آب پاکی را روی دست ما ریخت . من از آنجا آمدم بیرون و از نگهبان ساختمان پرسیدم رئیس اینجا کیست؟ گفت آقای دکتر پورجوادی. از این آسانسور بروید بالا، طبقه ششم . دفترشان آنجاست. گفت من رفتم آنجا، در اتاق باز بود. به خانم منشی گفتم با دکتر پورجوادی کار دارم. اتاق ایشان را نشانم داد. گفت رفتم و درخواستم را با ایشان مطرح کردم . گفتم من به این کتاب نیاز دارم برای نوشتن رساله. و آن پایین گفتند که کتاب را به من نمی‏دهند. گفت که ایشان تلفن را برداشتند و شماره همان مسئول را گرفتند و گفتند این کتاب را بردار بیاور بالا. آن فرد کتاب را آورد. دکتر پورجوادی کتاب را از دست او گرفت و داد به دست من. گفتم من ببرم زیراکس بگیرم. گفتند نه لازم نیست. گفتم خوب پولش چقدر می‎شود. چه جوری حساب کنم. گفت پول لازم نیست. چند سال است که این کتاب اینجا مونده و خاک خورده. شما اولین و شاید آخرین کسی هستید که به این کتاب نیاز پیدا کرده. بردارید و بروید و رساله‎تان را بنویسید. کتاب را همین طوری دادند به من و گفتند به سلامت. باید واقعاٌ یک کسی روحیه علمی داشته باشد و خودش اهل درد باشد، خودش حس کرده باشد که وقتی به یک منبعی نیاز هست باید کمک کرد ، کار را راه انداخت و در راه گسترش علم از هر جهت باید کمک کرد.
در آن روزها وقتی مجله نشر دانش به اصفهان می‎رسید، واقعاٌ یک حادثه بود. همه درباره‎اش صحبت می‎کردند چون آن موقع مجلات دیگری هم نبود. کسی که چنین مجله‏ای را دایر می‏کند، باعث می‏شود که افراد انگیزه پیدا کنند و تشویق می‏شوند که بنویسند. وقتی کسی مطمئن نباشد که نوشته‎اش در یک جای آبرومندی که دارای اعتبار علمی است چاپ نمی‎شود، اصلاٌ دستش به قلم نمی‏رود و نمی‎نویسد . خود وجود چنین مجله‎ای باعث می‏شد که افراد تشویق بشوند، علاقمند بشوند که بنویسند. به همین دلیل است که الان دوره مجله نشر دانش گنجینه‏ای است . بعضی وقت‎ها پیش آمده که من رفته‏ام مطلبی را در یکی از مجلداتش پیدا کنم ، یک دفعه می‎بینم که غرق این جلد نشر دانش شده‎ام. و دوباره شروع کرده‏ام از اول ، ساعت‏ها نشسته‏ام دارم بقیه مطالب را هم می‎خوانم، از خواندنش سیر نمی‎شوم . بزرگ‏ترین خصوصیت کار آقای پورجوادی این بود که مثل کوه استوار ایستاده بودند آنجا و نمی‎گذاشتند مقاله‏ای سطحی و بی‎مایه در مجله نشر دانش چاپ شود. و این واقعاٌ کم نیست. به همین دلیل است که اگر شما دوره‎های نشر دانش را ورق بزنید، می‎بینید که از غلط‏های مشهور، منظورم کسانی است که شهرت کاذب دارند، در آنجا اثری نیست. نوشته‏ای در آنجا نیست، هر قدر هم شهرتشان زیاد بوده باشد، ولی دکتر پورجوادی با مقاله، با محتوای مقاله کار داشته، و این که از نظر علمی در حد قابل قبولی باشد که سطح مجله همچنان حفظ بشود.
کاری که خود آقای دهباشی هم انجام می‎دهند واقعاٌ قابل ستایش است. یعنی این مجله‏ای که مرتب منتشر می‎کنند، باعث می‎شود که کسانی انگیزه پیدا کنند و علاقمند می‎شوند که مطالبی را بنویسند، خود این خدمت کمی نیست و بسیار ارزش دارد.
در هر حال خیلی خوشحالم که این توفیق را پیدا کردم که از اصفهان بیایم خدمت حضار محترم و تشکر می‎کنم که دعوتم کردند . گفت که دوردستان را به احسان یاد کردن همت است/ ورنه هر نخلی به پای خود ثمر می‎افکند.
حرف برای گفتن زیاد است، اما فکر می‎کنم سهم من بیش از این نیست و باید سراپا گوش باشیم به سخنان استادان عزیزی که قرار است سخنرانی کنند. بنابراین من رفع زحمت می‎کنم و تشکر می‎کنم از حسن توجه شما."
سخنران بعدی این مراسم سعید حمیدیان بود که از دوستی با نصرالله پورجوادی روایت کرد:
آشنایی من با دکتر پورجوادی به دوران خدمت مقدس اجباری برمی‎گردد. دورهای مالامال از مرارتها و غرابتها، خزعبلات و ابتذالات، البته به زعم ما. لیکن به هر حال و به هر تمهید و تدبیری میبایست تا آنجا که میشد شیرین یا باری هموارش میکردیم، که کردیم. دوستان دیگرمان حسن انوشه، اصغر دادبه و نصرالله پورجوادی یادگار این ایاماند.
چشمتان روز بد نبیند، دو تا گروهبان، آن هم مثل خودمان وظیفه ولی نهایتاً اندکی جلوتر یا به اصطلاح ارشد نسبت به ما، بر سرمان گماشته بودند که تسمه از گُردهمان میکشیدند و آشکارا کیفی میبردند از این که عدهای لیسانسیه و بالاتر را وادارند به بدو و بایست و بشین و پاشو. اگر هم لحظهای از فرمانبری وامیماندی به نگهبانی دادن تنبیه میشدی
ما سه تن، به علاوة حسن انوشة نورفیق، از همان نخستین ایام برای غلبه بر همة ناهمواریهای محیط، مطالعة دائم یا در هر لحظة ممکن را برگزیدیم. خرّمشاهی و من حتی برای ده دقیقه راحتباش در فواصل مشق نظامی در میان خاک و خُل، دیوان غزلیات حافظ (جیبی) را ورقورق میکردیم و دو سه صفحه را به عنوان حصّة هر روز توی جیب لباس کارمان میگذاشتیم تا در همان حال و به محض شنیدن سوت راحتباش شروع به خواندن و با آن عیش و عشرت کنیم.
از میان دوستان دور و نزدیک این دوره از یکی کمترحرف زدم؛ بگویم و تمام کنم. قیافه اش موقع مشق صفجمع در پادگان پیروزی دیدن داشت. نصرالله خان پورجوادی را میگویم. عرقریزان از سر و صورت روی شیشة عینک، گویی در حال فروافتادن بود، با بدنی که بیاختیار کژ و مژ میشد، ملول از امر و نهی های گروهبان خوشخدمتِ گماشته بر بالای سر ما. اساساً عادت به شقّ و رقّ ایستادن یا راه رفتن ندارد. یعنی اندامش هم به گونه ای مثل خودش اهل فروتنی عارفانه است. آن گروهبان ابله بدون اطلاع از این چیزها اصرار داشت با توپ و تشر وادارش کند در مقابل عالیجناب سفت و سخت و با احترام بایستد. نشد که نشد، جز این که احساس ملال او از این جور ابتذالات بیشتر میشد. فوق لیسانس داشت و گویا در امریکا هم درس خوانده بود، و کم و قدری حکیم گونه حرف می زد. حشر و نشری با هم نداشتیم، و فقط بعدها گفت که یکی از عبارات مخلص در همان ایام باعث شده حساب خاصی برایم در ذهن باز کند. باری، زد و انقلاب شد و چشم به هم نزده قضایای موسوم به انقلاب فرهنگی، و بلافاصله هم جنگ با عراق. من و اهل نیز که از سال انقلاب یعنی 57 لگد به بخت خود زده و ساکن اهواز و دانشگاه آنجا شده بودیم به افتخار جنگ زدگی نایل گشتیم. کاش پاهامان قلم شده بود و به آنجا نمی رفتیم تا این همه مسایل بلکه فجایع بر سرمان آوار نمیشد، و مگر رفقا از جمله همین جناب نصرالله خان که در مرکز بودند و حتی انوشه (که به جای تجلیل از معلمیِ تمام و کمالش در مازندران عذرش را خواسته بودند) آب توی دلشان تکان خورد؟ توپ باران منطقة سکونتمان باعث شد که حتی بدون برداشتن لباس کافی فرار کنیم و هر چند صباحی در این شهر و آن ده بر سر دیگران هوار شویم تا آخرش به تهران خودمان بیاییم. دانشگاه اهواز هم تعطیل و تبدیل به قرارگاه نظامی شده بود. بیکار نمی شد ماند چون مواجب به خطر میافتاد. روزی خرّمشاهی گفت: برو وزارت علوم، یک جایی درست شده به اسم کمیتة تألیف و ترجمه. رئیسش هم دورة خدمتمان است. پورجوادی که یادت هست، و... رفتم آنجا. آن موقع فقط شامل دو اتاق بود، که در مدتی کوتاه و به همت ایشان به نهادی معظم به نام مرکز نشر دانشگاهی تبدیل شد. گرچه چند سال بعد قدر او را خوب شناختند و وقتی همه چیز بسامان و روی غلتک بود سپردندش به فردی باب میل، یعنی مصداق «نه چک زدم نه چونه، عروس اومد تو خونه». به هر روی، کت و شلواری مستعمل، آن هم مال برادرم، به تنم بود، با ریشی نامرتب عین نمدِ از کار دررفته، ریشی نه ناشی از عمل به این یا آن رسالة عملیه بلکه زادة پریشیدگی و نژندی. پورجوادی تا مرا دید آغوش گشود و از حال جویا شد. گفتم فعلاً دست به دلم نگذار چون وقت برای تعریف هست. یکدفعه گفت: می آیی پیش ما؟ کور از خدا چه می خواست؟ به هر حال گواهی مأموریت در آنجا برایم صادر کرد، که در نتیجه، هم مواجب دوباره برقرار شد و هم به واقع آرام و سامان گرفتم. اگر بگویم در حدود سه سالی که تا بازگشایی دانشگاه نزد او بودم تا چه حد مهربانی و پایمردی کرد به درازا می کشد. . از آدمهایی است که اولش اگر دافعه نداشته باشد باری جاذبه ای ندارد و تنها به قول سعدی «به روزگاران» مهرش به دل می نشیند اما به روزگاران هم «بیرون ز دل نیاید». به واقع هم ارادتم به او در سالهای اخیر بیشتر شده، به ویژه در روزگار معزولی، نسبت به ایام مشغولی. عجالتاً بیش از دیگر یاران با او حشر و نشر دارم.»
سپس نوبت به ابوالحسن نجفی رسید که درباره انتشار مجله لقمان سخن بگوید:
" می‎خواهم درباره یکی از نشریات مرکز نشر دانشگاهی به نام مجله « لقمان« که مورد توجه خاص آقای دکتر پورجوادی بود صحبت کنم.
در سال 1357 ( یا 1358) که فترت دانشگاه‎ها پیش آمد قرار بر این شده بود که در مدت تعطیلی دانشگاه‎ها، استادان و مدرسان دانشگاه درس خود را به صورت کتابی تحریر کنند و برای چاپ آماده سازند.
آن زمان هنوز موضوع ویراش و ویراستاری نشریات و کتاب‎ها برای همه روشن نشده بود و بسیاری آن را فقط اصلاح اغلاط انشایی و احیاناً املایی می‎دانستند.
آقای دکتر پورجوادی می‎دانست که هیچ نشریه‎ای بدون ویرایش قابل چاپ نیست. لذا به « شورای انقلاب فرهنگی» پیشنهاد کرده بود که سازمانی برای منظور تأسیس شود
شورای انقلاب فرهنگی نیز تأسیس و اداره این سازمان را بر عهده خود آقای دکتر پورجوادی گذاشت و به این ترتیب « مرکز نشر دانشگاهی» به وجود آمد .
در دو سه دهه پیشتر یک شرکت نشر کتاب به نام « مؤسسه انتشارات فرانکلین» که بر گرتۀ مؤسسات انتشاراتی آمریکا به وجود آمده بود؛ به شیوه انتشارات در آمریکا به کار ویرایش کتاب مشغول شده بود و در این مدت عده‎ای ویراستار زبده پرورش داده بود.
دو سالی پیش از انقلاب ، این مؤسسه تعطیل شد و اعضای آ« به مؤسسه‎ای به نام « سازمان ویرایش کناب » ( یا نظیر این) وابسته به دانشگاه آزاد پیوستند.
البته دانشگاه آزاد که آن موقع بود با دانشگاه آزادی که امروز هست و بعداٌ به وجود آمد فرق می‎کند. این دانشگاهی بود که بر گرتۀ اوپن یونیورستی انگلستان بنا شده بود، کارهایی کرده بودند و هنوز کارهایشان را شروع نکرده بودند. و به هر حال دانشگاهی بود که ویراستاران مؤسسه فرانکلین به آنجا روی آورده بودند. بعد با برچیده شدن دانشگاه آزاد، ویراستاران آن مؤسسه پراکنده شدند و ممکن بود که هر کدام به گوشه‎ای بروند.
آقای دکتر پورجوادی که متوجه ارزش کار این گروه بود و می‎دانست که اگر آنها پراکنده شوند دیگر مشکل بتواند ویراستار شایسته به دست آورد، آنها را به کار در مرکز نشر دانشگاهی دعوت کرد و به این ترتیب این مرکز نشر پا گرفت.
من در جستجوی کار در همان زمان به دکتر پورجوادی معرفی شده بودم و در مرکز نشر مشغول به کار بودم. و در همان جا بود که سال بعد با دکتر جواد حدیدی آشنا شدم. دکتر جواد حدیدی استاد ادبیات تطبیقی در دانشگاه مشهد بود. من دکتر حدیدی را به دلیل چند مقاله‎ای که از ایشان خوانده بودم می‎شناختم . خود من هم چون در دانشگاه اصفهان چند سالی تدریس همین درس را بر عهده داشتم با نام ایشان آشنا شده بودم . ما هر دو مقالاتی نوشته بودیم ، ایشان چیزی از من نخوانده بود، اما من می‎دانستم که ایشان چه کار می‎کند و می‏‎دانستم یکی از معدود کسانی است که در خارج درس خوانده بود و ادبیات تطبیقی را تا حد دکترا فرا گرفته. ما در مرکز نشر مشغول کار بودیم ، سالی گذشت و یک روز آقای دکتر حدیدی به من مراجعه کرد و به من گفت که مقاله دکتر پورجوادی را در مجله نشر دانش خوانده‎ای یا نه. مقاله درباره زبان فرانسه بود. دکتر پورجوادی  در آن مقاله نوشته بود که اکنون در تمام دانشگاه‎ها و دبیرستان‏های ایران فقط انگلیسی درس می‎دهند و زبان فرانسه و دیگر زبان‎ها مهجور هستند و این درست نیست برای این که تدریجاٌ وابستگی ایران را تنها به کشورهای آنگلوساکسون ایجاد می‎کند. و حق هست که این زبان فرانسه هم دو مرتبه رایج بشود و در کنار زبان انگلیسی به کار برود.
آقای دکتر حدیدی پس از خواندن این مقاله به من گفت چطور است که برای انتشار مجله‎ای به زبان فرانسه دربارۀ ادبیات تطبیقی در مرکز نشر دانشگاهی به راه بیندازیم. برای این منظور رفتیم به دیدار دکتر پورجوادی. آقای دکتر پورجوادی هر وقت پیشنهاد کار جدیدی می‎شد و یا نشریه جدیدی در مرکز نشر دانشگاهی ، همیشه با حسن قبول برخورد می‎کرد و بررسی می‎کرد و اگر می‎پسندید و می‎دید امکانش هست، ولو این که آن امکان اندک بود ، می‎گفت و تشویق می‎کرد که این کار را به راه بیندازید. کار خودمان را پیشنهاد کردیم و همین احساس را نسبت به کار ما داشت.  فقط گفت ببینید شرایط چه جوری است و می‎توانید این کار را بکنید . ما فکر کردیم که ایشان احساس کرده و پیش خود گفته بود دو نفر ایرانی فارسی زبان تا چه به زبان فرانسه تسلط دارند که بتوانند مجله‎ای به این زبان منتشر کنند. البته زبان و ادبیات فرانسه تا مقطع کارشناسی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران تدریس می‎شد ولی با استادان آنجا آشنا نبودیم و از صلاحیت آنها احیاناٌ برای همکاری اطلاعی نداشتیم. وانگهی آیا اصلاٌ رشته‎ای به نام ادبیات تطبیقی در دانشگاه‎های ایران وجود داشت یا نه؟ اسماٌ وجود داشت، ولی هیچ جا جز این دو جایی که برایتان ذکر کردم ، یکی دانشگاه مشهد و دیگری دانشگاه اصفهان، آن هم دانشگاه اصفهان به مدت کوتاه، و همچنین در دانشگاه مشهد، البته دوره‎ای طولانی‎تر. رفتیم صحبت کردیم که چه کار می‎توانیم بکنیم، نیروی بیشتری از کجا می‎توانیم برای این کار به دست بیاوریم. و اتفاقی افتاد که به نظر من شبیه معجزه بود.
دو سه روزی چیش از این گفتگو آقایی فرانسوی به نام میشل کویپرس سرزده به ملاقات من آمد. میشل کویپرس چند ماه پیش پس از گذراندن دوره زبان و ادبیات فارسی برای خارجیان در  دانشگاه تهران پس از دفاع از پایان‎نامه‎اش به اخذ دکتری در زبان و ادبیات فارسی نایل شده بود. هنگام دفاع از پایان‎نامه‎اش من هم جزو داوران بودم و البته پیش از آن به همین مناسبت او را دیده و درباره پایان نامه‎اش صحبت کرده بودم. پایان نامه‎اش با عنوان « سرچشمه‏‎های داستان کوتاه فارسی« چاپ و منتشر شده است.
قرار شد آقای کویپرس بیاید و با آقای دکتر حدیدی آشنا شود.روز بعد آمد آشنا شد و آقای دکتر حدیدی بسیار خوشحال شد چون همان شخصی را که ما می‎خواستیم به دست آورده بودیم برای همکاری و هم چون فرانسه زبان بود ، می‎توانست نوشته‎های ما را ویرایش هم بکند.
چند روز بعد اتفاقی افتاد و آقای محمود دولت آبادی در مرکز نشر دانشگاهی پیش من آمدند و گفتند می‎خواهم یک کسی را معرفی کنم که اگر به درد شما می‎خورد در گروه زبان فرانسه شما وارد بشود.اسم ایشان عبدالمحمد روحبخشان بود . پس از گفتگو با دکتر حدیدی گفتم به ایشان بگویید تشریف بیاورند، از ایشان آزمایشی می‎گیریم و اگر مناسب باشد مشغول کار می‎شود. پس از مراجعه همینطور هم شد و آقای دکتر حدیدی هم از او آزمایشی به عمل آورد و گفت کاملاٌ مناسب است و می‎تواند مشغول کار بشود.
اینها را به آقای دکتر پورجوادی اطلاع دادیم . اکنون ما چهار نفر شده بودیم، پس از مراجعه و گفتگو با دکتر پورجوادی دو اتاق در ساختمان شماره 2 مرکز نشر به ما واگذار شد و یک ماشین نویس فرانسه‎دان نیز در اختیار ما قرار گرفت.
اولین شماره مجله با نام « لقمان» در سال 1363 منتشر شد. مجله فقط به ادبیات تطبیقی نمی‎پرداخت، بلکه بیشتر به معرفی فرهنگ و ادبیات فارسی توجه می‎کرد. پس از اولین شماره که منتشر شد ، با آقای دکتر حدیدی که در دوران تحصیلش در غرب، با مراکز ایرانشناسی و استادان آن آشنا شده بود، رابطه‏اش را با نامه‎نویسی با آنها ادامه داد . مجله را برای آنها فرستاد ، مکاتبه و تقاضای همکاری کرد. با رسیدن مقالات متعدد برای چاپ در این مجله به زودی مجله «لقمان» توجه مراکز فرهنگی غرب را به خود جلب کرد. بعداٌ حتی مقالاتی به زبان انگلیسی از آمریکا و جاهی دیگر برای چاپ در مجله رسید و الیته چون نمی‎خواستیم به انگلیسی چاپ کنیم، آقای کویپرس و کسی که بعد آمد و خواهم گفت این مقالات را به فرانسه ترجمه کردند و در این مجله چاپ شد. متأسفانه در این میان ، آقای کویپرس نمی‎دانم به چه دلیل ناگهان از ایران اخراج شد. با رفتن آن ما واقعاٌ دست تنگ شدیم . حداقل از نظر ویراستاری که نیاز داشتیم و نبود. در این بین خانمی را به ما معرفی کردند که دکترایش را بعداٌ در زبان فرانسه گرفت و خانم دانشمندی بود و زبان فرانسه را خیلی خوب می‎دانست، به اسم خانم دومینیک کارنوا که بعدها به نام همسرش دومینیک ترابی با ما همکار شد در نشر دانشگاهی و به ما در چاپ و انتشار مجله « لقمان» کمک می‎کرد.
به این ترتیب مجله «لقمان» چاپ می‎شد، هفده سال تمام، مرتباٌ سالی دو شماره منتشر شد از این مجله. مراکز فرهنگی غرب را به خودش متوجه کرده بود، دست کم استادان زبان فرانسه و مراکزی که به ایرانشناسی می‎پرداختند بیشتر توجه داشتند.
در 1381 دکتر جواد حدیدی پس از مدت طولانی بیماری مرحوم شد. بیماری سرطان داشت و ماه‎ آخر که بسیار فرسوده شده بود، ولی تا 15 روز قبل از وفاتش واقعاٌ مرتب به مرکز نشر دانشگاهی می‎آمد و مشغول کار می‎شد و تعجب می‎کنید بگویم ساعت 7 صبح به مرکز نشر می‎آمد، حتی پیش از آن که دربان در مرکز نشر را باز کند. می‎آمد و پشت میزش مشغول کار می‎شد.
گفتم که دو اتاق به ما داده بودند، در یک اتاق من و دکتر حدیدی می‎نشستیم و در اتاق دیگر آقای روحبخشان و میشل کویپرس. البته وفات دکتر حدیدی وقفه‎ای در کار ایجاد کرد. اما تا دو سه شماره دیگر به کوشش خانم دومینیک ترابی و عبدالمحمد روحبخشان تا سال 1383 ادامه داشت، یعنی دو شماره دیگر درآوردند. دو شماره یا سه شماره دقیقاٌ نمی‎دانم ولی این دو سه شماره شاید به مسائلی دیگر پرداخته شده که ما انتظار داشتیم.
در سال 1383، آقای دکتر پورجوادی را به چه مناسبت کنار گذاشتند از مدیریت مرکز نشر دانشگاهی. و آقای دیگری را از یکی از دانشگاه‎های شهرستان‎ها دعوت کردند که بیاید و به جای ایشان مدیر مرکز نشر دانشگاهی بشود. آن آقا که اصلاٌ در زمینه علوم انسانی کاری نکرده بود، ظاهراٌ استاد زمین شناسی بود ، آمد در اتاق آقای پورجوادی و جانشین ایشان شد. طبعاً مجله هم متوقف ماند و منتشر نشد و بعد آقای عبدالمحمد روحبخشان را هم بازنشسته کرد که خود او بسیار ناراحت بود از این کار، با حقوق اندکی ، چون که آقای روحبخشان مدرک هنوز مدرک دانشگاهی بالایی نداشت.
این گذشت و تنها توجهی که این مدیر جدید کرد این بود که شنیدم در یکی از جلسات گفته بود ما احتیاجی به مجلۀ فرانسه زبان نداریم مگر آن که سفارت فرانسه بودجه آن را تأمین بکند. ولی بعداٌ متوجه اشتباه خودش شده بود و جلسه‎ای تشکیل داد و از بنده و خانم دومینیک ترابی و چند نفر دیگر که در مرکز نشر به زبان فرانسه علاقمند بودند دعوت کرد و در آنجا صحبت شده بود که مجله چگونه به راه بیفتد. بعد هم قول‎هایی داد و بعد از ختم آن جلسه هیچ به هیچ.
چندی بعد مدیر جدید برکنار شد و مدیر دیگری جانشین او شد. من هم مدتی بود که از مرکز نشر دانشگاهی کناره گرفته بودم و در فرهنگستان زبان و ادب فارسی مشغول به کار بودم. فرصتی هم نداشتم که به مرکز نشر دانشگاهی بروم. مدیر جدید چند بار ابراز کرده بود که می‎خواهد مرا ببیند. من یک روز به ملاقاتش رفتم. در آنجا صحبت از این کرد که می‎خواهد مجله لقمان را دو مرتبه زنده بکند . با من مشورت می‎کرد که چه کسانی هستند که می‎توانند این کار را بر عهده بگیرند. من گفتم که من مطلقا نمی‎توانم این کار را بکنم، دیگر فرصت این کار را ندارم. ولی می‎توانم کسانی را که صاحب صلاحیتی در این کار هستند به شما معرفی کنم. بعد رفتم با چند تن از استادان زبان فرانسه صحبت کردم و به نظر من می‎آمد که طهمورث ساجدی مناسب است برای این که مدیریت مجله را به عهده بگیرد. رفتم یک روز نزد مدیر جدید و قرار شد در اتاق ایشان جلسه‎ای بگذاریم. همه کسانی هم که به این کار علاقمند بودند به آنجا آمدند. من در آنجا دکتر طهمورث ساجدی را معرفی کردم و گفتم که ایشان صلاحیت این کار را دارد و خود ایشان هم چند نفری را که می‎توانستند با ایشان همکاری کنند معرفی کرد. جلسه طولانی شد در دفتر مدیر جدید. جلسه تمام شد و بعد هیچ به هیچ.
و بعد مدیر یا مدیران دیگری در مرکز نشر دانشگاهی آمدند و مجله « لقمان» همچنان در محاق تعطیل بود. و به این ترتیب عمر لقمان مثل دیگر مجلات نشر دانشگاهی به پایان رسید."
سخنران بعدی این مراسم سیروس علی نژاد بود که از مجله نشر دانش سخن گفت:
« من قرار است درباره مجله نشر دانش حرف بزنم . به نظر من نشر دانش شاهکار مرکز نشر دانشگاهی بود.و به قول دکتر معصومی پرچم این مرکز بود. این مجله‎ای بود که بیست سال منتشر شد و من کمتر مجله‎ای را مثل آن سراغ دارم. مطالبی را فهرست کرده بودم که بگویم. و چون نمی‎خواهم طولانی بشود فقط اشاراتی می‎کنم. »
علی نژاد در ادامه افزود : « این مجله نشر دانش از جلدش تا پایانش . هم از نظر سلیقه بسیار با سلیقه بود و هم از نظر محتوا بسیار قابل اطمینان. همه چیزش حساب شده بود. اندازه حروف مناسب بود، قطعش مناسب بود. حجم صفحاتش مناسب بود. آدم راحت با آن ارتباط برقرار می‎کرد.»
سپس علی نژاد به سالهای دهه 60 اشاره کرد که برهوت بود و هیچ چیز نبود و در چنین فضایی نشر دانش منتشر می‎شد.
سپس پیام دکتر سید مصطفی محقق داماد توسط آقای افسری مدیر کانون زبان فارسی قرائت شد:

بسم الله الرحمن الرحیم
فکر می کردم که این افتخاررا خواهم داشت  که به محضر صدیق گرامی مفضال ارجمند حضرت استاد دکتر نصرالله پوجوادی حضورا عرض ارادت کنم ولی متاسفانه به علت هم زمان شدن با سفری علمی این توفیق را از دست دادم وبدینوسیله  از پیشگاه ایشان وکلیه سروان کرام وموالی عظام شرکت کننده در مراسم، عذر تقصیر می طلبم .
دوست عزیزم جناب دکترنصرالله پور جوادی از معدود عالمانی است که میان دانش وبینش، نظر وعمل  جمع کرده ولی  آنچه مرا بیش از همه فضائل وخصائل او مجذوب خودساخته  صفا وصمیمیت او است. ازآن ادیب فرزانه رخصت می طلبم که بیتی از خواجه شیراز را با تصرفی کوتاه چنین انشاد کنم:
قلندران طریقت به نیم جو نخرند       قبای اطلس آنکس که از «صفا» خالی است
برای آن بزرگوار عمری بلند همراه با نشاط روز افزون علمی از خداوند منان مسالت دارم.
                 سید مصطفی محقق داماد-11آذر ماه 93
داوود موسایی، مدیر نشر فرهنگ معاصر سخنران بعدی این مراسم بود که از همکاری با دکتر پورجوادی حکایت کرد:
" دربارۀ دکتر پورجوادی بسیار گفته و نوشته شده است، دربارۀ اخلاق و فضایل و دانش ایشان. پس چون صلاحیت آن را ندارم که در این خصوص صحبت کنم، اجازه بدهید دربارۀ تأثیر دکتر پورجوادی و مرکز نشر دانشگاهی را که به همت و مدیریت ایشان بنیان گذاری شد چند دقیقه ای مصدع اوقات شوم. با توجه به اینکه من چهل و هشت سال است که در این حوزه فعالیت میکنم و از نزدیک شاهد این رویدادها بوده‌ام اجازه میخواهم سخنم را از قبل از انقلاب شروع کنم،  در دورۀ معاصر دو موسسۀ مهم و تأثیرگذار در نشر ایران بنیان گذاری شد، قبل از انقلاب انتشارات امیرکبیر، و پس از انقلاب هم مرکز نشر دانشگاهی. این دو موسسۀ تأثیرگذار دارای وجوه مشترکی هستند که بطور خلاصه خواهم گفت:
1.    هر دو موسسه را دو نفر با همت مثال زدنی با دست خالی بنیان گذاری کردند.
2.    هر دو موسسه امیرکبیر با دو اتاق در بالاخانه ای در ناصرخسرو و دومی بعد از انقلاب در دو اتاق خالی در وزارت علوم
3.    هر دو موسسه با توجه به مدیریت شایسته مدیرانشان از رشد چشمگیری برخوردار بودند
4.    هر دو موسسه افراد بسیاری را بکار گرفتند و محل و مأوایی شدند برای نویسندگان و مترجمانی که می توان گفت برای چاپ آثارشان سر در گم بودند، امیرکبیر از تمام توان نویسندگان و مترجمان آن دوره استفاده کرد و مرکز نشر دانشگاهی در جذب اساتید دانشگاه، مولفان، مدرسان و مترجمان که بیشتر آنها در اثر انقلاب فرهنگی بیکار شده بودند
5.    هر دو موسسه در دوران مدیریت بنیان گذارانشان  منشأ کارهای مهمی بودند.
بر این سیاهه دهها وجوه مشترک دیگری می توانم ارائه دهم، اما با توجه به کمی وقت به تعداد کمی از آنها اشاره کردم و آخرین وجه مشترک اینکه هر دو موسسه به ترغیب گرفتار شدند، اولی (امیرکبیر) مصادره شد و دومی (مرکز نشر دانشگاهی) با تعویض مدیر لایق آن (دکتر پورجوادی) از حیص اتقاع افتاد بطوری که امروزه اگر از خیابان وزراء (خالد اسلامبولی) فعلی مقابل مرکز نشر گذر کنی و کمی با این حرفه آشنا باشی، می گویی روزگاری نه چندان دور این موسسه تأسیساتی کارآمد بود که امروز به صورتی درآمد، که دیگرنه از آن کارهای عظیم و سالانه چند صد عنوان جدید و تجدید چاپی فقط خاطره ای مانده است. امیرکبیر با تعویض مدیران متعدد فقط کتابهای تجدید چاپی بیشتر منتشر می کند، و دیگر نه از کارهایی مثل فرهنگ معین، شاهنامه امیرکبیر، نه آثار کلاسیک ماندگار مثل جنگ و صلح و بینوایان و صدها اثر مهم دیگر ...... نیست. در مرکز نشر هم همین طور نه از کتابهای درسی دانشگاهی با دقت و وسواسی مثال زدنی، نه از نشریاتی مثل نشر دانش، لقمان، معارف نه آثار کلاسیک متون تاریخی و... . متاسفانه هر دو موسسه مایۀ رشک و حسد افرادی قرار گرفت که فکر می کردند اگر این مدیران را از کار بیاندازند خودشان جای آنان را می گیرند، ممکن است چنین باشد و جایشان را گرفته باشند، اما جایگاهشان را هرگز نتوانسته و نخواهند توانست که بگیرند بقول استاد عبدالرحیم جعفری که خدایش نگهدارد و به راهنمایی بدخواهان و توسط یک کیسه کش حمام امیرکبیر مصادر شد. اما متاسفانه مرکز نشر توسط بعضی از دانشگاهیانی که در همان مرکز رشد یافته بودند به این روزگار دچار کردند.
اما تمایل دارم زیانهای ناشی از این نوع برخورد را به جهت حرفه‌ای و اقتصادی بررسی کوتاهی کنم.
1.    اگر این دو موسسه بطور طبیعی به کار خودشان ادامه داده بودند، هم اکنون ما دارای دو موسسه انتشاراتی اگر نتوان گفت در حد و اندازه های بین‌المللی اما در حد و اندازه های بالاترینها در خاورمیانه بودیم
2.    اگر این کار تداوم داشت هم اکنون می توان ادعا کرد که در هر یک از این دو موسسه صدها یا هزاران نفر مسئول بودند، اما امروز با قطعیت می توان گفت فکر نمی کنم بیش از 500 نفر در کلیه بخشهای این دو موسسه مشغول باشند، این یعنی چه مقدار بیکاری در جامعه؟
3.    اگر این کار تداوم داشت هر یک از این موسسات چند ده یا چند صد میلیارد تومان سالانه تولید کتاب داشتند، که چند هزار نفر را در بخش تولید کتاب از کارخانه های کاغذ و مقوا، فیلم و زینک، چاپ و صحافی، و در آخر عوامل فروش کتاب می توانستند بهره مند شوند.
4.    اگر این کار تداوم داشت چند هزار مولف و مترجم مشغول بودند
اما به این موارد دهها مورد دیگر می توان اضافه کرد، فقط از خداوند می خواهم که تغییر نگاهی صورت گیرد تا شاید پس از یکصد سال موسساتی از این دست بتوانند شکل بگیرند و بدون دقدقه به راهشان ادامه دهند.
و اما نکتۀ دیگر درباره دکتر پورجوادی، وجود دکتر پورجوادی سرشار از برکت است اگر بدخواهان مرکز نشررا از وجود او محروم کردند، ایشان به کارهای علمی خود پرداختند، که حاصل آن انتشار بیش از ده عنوان اثر جدید بوده که تقدیم جامعه علمی نموده اند، از جمله همین دو اثر که امروز رونمایی می شود.
این مجموعه که بنام مجموعۀ تاریخ اندیشه منتشر می شود حاصل همکاری ایشان با موسسه فرهنگ معاصر است که طی چندین جلسه بحث و گفتگو انتشار آنها شروع شده و امیدواریم با توسعه این مجموعه، مجموعه‌های دیگری از این دست از دانش و تجربه ایشان در مرکز نشر جامعه بهره مند شود.
در خاتمه امیدوارم دکتر پورجوادی تاریخ مرکز نشر را همچون آقای جعفری بنویسند."
در پایان نوبت به دکتر نصرالله پورجوادی رسید تا با دوستداران خود سخن بگوید:
دکتر پورجوادی ابتدا از برگزارکنندگان این مراسم ، سخنرانان و حاضران تشکر کرد و سپس یادآور شد که مهم‎ترین دوران زندگی من به مرکز نشر دانشگاهی برمی‎گردد و چنین ادامه داد:
« نقش من در اینجا چه بود؟ به طور خلاصه عرض می‎کنم که سعی کردم کارها را به دست کسانی بسپارم که کارشان را بلد بودند و متخصص بودند.
بعضی از دوستان که آن چنان دوست هم نیستند می‎گویند مرکز نشر را فلانی تأسیس نکرده و بعد هم فلانی کاری نکرده. مرکز نشر مربوط به دانشگاه آزاد بوده و فلانی از سفره حاضر و آماده استفاده کرده است. بله همین کار را کردم. بله این سفره را من تکه تکه نکردم. سفره را حفظ کردم تا کسانی که می‎خواهند بیایند و کار کنند. وقتی به زمینه کارم نگاه می‎کنم می‎بینم یکی از بزرگترین آفت‎های بعد انقلاب که کشور ما به آن مبتلا شد چه بود؟ آمدند و گفتند تقوا مقدم بر تخصص است. آن زمان سئوال این بود که مثلاٌ چه کسی شایستگی دارد به جای دکتر علی اکبر سیاسی در دانشگاه تهران بنشیند. چه کسی می‎خواهد جای احسان یارشاطر در بنگاه ترجمه و نشر کتاب بنشیند، چه کسی می‎خواهد بیاید به جای دکتر خانلری در بنیاد فرهنگ ایران بنشیند؟
ولی می‎دیدیم که متأسفانه اشخاصی را همین طور بدون هیچگونه صلاحیتی می‎آوردند در این مراکز فرهنگی می‎گماردند.
بنده در مرکز نشر دانشگاهی از اشخاص در جای خودش استفاده می‎کردم .به اهل علم احترام می‎گذاشتیم و برای هر کسی که دانشی داشت جایگاه ویژه‎ای داشتیم.
دوران بسته شدن دانشگاه‎ها و عدم قدردانی از استادان غم‎انگیز بود. آنهایی که اهلیت نداشتند ارزش این عناصر فرهنگی را نمی‎دانستند. ما سعی کردیم در مرکز نشر دانشگاهی این گونه عمل نکنیم. من از همکارانم بسیار یاد گرفتم. من از صبح تا بعد از ظهر از همکارانم در رشته‎های گوناگون می‎آموختم. برایم مرکز نشر یک دانشگاه بود و اوقات آموزنده‎ای را طی می‎کردم. گاهی فکر می‎کنم اگر فرصت دوباره ایجاد شود آیا مجدداٌ این کار را خواهم کرد. فکر می‏‎کنم بله این کار را انجام می‎دهم. دوران خوبی بوده. من با آقای ابوالحسن نجفی 25 سال کار کردم. از ایشان آموختم.
نشریاتی را منتشر می‎کردیم که نویسندگانش را می‎دیدیم . نویسندگان در مجله حضور داشتند. محیط نشریات ما پر نشاط و دارای انگیزه کار بود.
نشر دانش اگر از جهت فنی مزایایی داشت به عهدۀ حسین مشتاق بود. من تعجب می‎کنم بعد از تعطیلی مجله، چرا دق نکرد. او عاشق مجله بود.
در شب نصرالله پورجوادی نویسندگان و پژوهشگران دیگری نیز حضور داشتند از جمله: حسین معصومی همدانی، هارون یشایایی، صفدر تقی زاده، ایرج پارسی نژاد، منصور یزدانیان، اسماعیل جمشیدی، قدرت الله مهتدی، مهندس بهمنی، امیرسعید الهی، دکتر سرمد قباد، دکتر علی جزایزی و دکتر میر مجلسی.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید