تصویر برگزیده

«حميدرضا مردمی» در گفتگو با آرتنا:

مادربزرگ‌ها هنرمندان مردمی بودند

آرتنا: «حميدرضا مردمی» گفت: نمايش و قصّه‌گويي گاه چنان به مرز کوتاه و باريکي مي‌رسند که مخاطب و چه بسا اهل فن نيز از تفکيک و جداسازي آن عاجز مي‌مانند. مخاطبان اکثراً مرز ميان قصّه‌گويي و نمايش را به‌درستي نمي‌شناسند و تحليل نمي‌کنند.

گفتگو: سودابه امینی / خبرگزاری هنر «آرتنا»

* درباره خودتان بگوييد، شما قبل از شروع کار در مراکز فرهنگي هنري کانون کار نمايشي ميکرديد، لطفاًً در اين خصوص نيز توضيح دهيد؟

رشته تحصيليام گرافيک است. دانشجوي کتابداري هستم و کارم را در کانون از سال 1371 با همکاري در توليد تئاتر و نمايش عروسکي شروع کردم. دو سال در تريلي سيار کانون بودم و اوّلين کار عروسکي من "خروسک پريشان" بود.

* با کدام قصّه برگزيده شديد؟ و در کدام جشنواره؟

با قصّهي اژدهاي آوازهخوان در سيزدهمين جشنواره

* اوّلين بار که در جشنواره قصّهگويي شرکت کرديد؟

سال 1384 بودکه براي اوّلين بار در جشنواره قصّهگويي شرکت کردم و پا به دنياي قصّهگويي گذاشتم. يادم ميآيد آنقدر هيجانزده شده بودم که در آخرين دقايق تصميم گرفتم قصّه خودم را عوض کنم و يک قصّه جديد بگويم، يک قصّه که اصلاًً روي آن تمرين نکرده بودم و فقط چندباري خوانده بودمش، يک قصّه تمثيلي از حيوانات از مثنوي، قصّه «الاغ آوازخوان».

* از اجراي خود راضي بوديد؟

نه. ابداً البتّه قصّه خيلي خوبي بود ولي من خيلي بد اجرا کردم، هم در اجرا و هم در کنترل بچّهها. مرتب خودم را دلداري ميدادم که: عيبي ندارد، هنوز در مرحلهي حوزهاي هستي، ضايع شدنت زياد مهم نيست! ولي باور کنيد تا قصّه تمام شود جان به لب شدم. فکر ميکنم ده مرتبهاي قصّه را قطع کردم تا بتوانم بچّهها را ساکت کنم. بچّهها سالن را گذاشته بودند روي سرشان. آنها فهميده بودند که من اصلاًً قصّهگو نيستم و دارم وقت شان را تلف ميکنم براي همين بيتاب شده بودند و از کوره در رفته بودند، آخرش هم يکي از داورها به داد بنده رسيد و از بچّهها خواهش کرد که ساکت و بيسر و صدا بنشينند. از خجالت خيس عرق شده بودم، هزار بار به خودم لعنت فرستادم اصلاًً تمرکز نداشتم و سعي کردم سر و ته قصّه را به هم بياورم و مدام به اين تصميم حماقتبار خودم فکر ميکردم که چرا قصّه رادر لحظه آخر عوض کردم، قصّهاي که بارها تمرين کرده بودم.

* علت اين اجراي بد چه بود؟

بعدها، بعد از گذشت ماهها فهميدم علت اصلي آن قصّهگويي فضاحتبار عدم تجربه و مهارت، غرور و از همه مهمتر عدم آموزش لازم بود و من خام خام خام بودم و فکر ميکردم قصّهگويي کار راحتي است و قصّهگوها زيادي به کارشان پيچ و تاب ميدهند و زيادي ادّعا ميکنند!

* با توجّه به تجربه شما در نمايش مرز بين نمايش و قصّهگويي کجاست؟

نمايش و قصّهگويي گاه چنان به مرز کوتاه و باريکي ميرسند و گاه چنان در يکديگر تنيده ميشوند که به راستي مخاطب و چه بسا اهل فن نيز از تفکيک و جداسازي آن عاجز ميمانند.

مخاطبان اکثراً مرز ميان قصّهگويي و نمايش را بهدرستي نميشناسند و تحليل نميکنند و چه بسا نيازي به اين تحليل نيز نداشته باشند. آنها تنها به يک مسئله ميانديشند و آن نيازي است که آنها را پاي بساط قصّه و يا نمايش کشيده است و در جستوجوي چشمهاي زلال براي رفع عطش خويش ميگردند. امّا در سوي ديگر اين ماجرا ما قصّهگويان و بازيگران هستيم، ما که بهتر از هر کس ديگر ميدانيم که چه کالايي را مهيّا کردهايم و پيشکش نشستگان در پاي بساط هنرمان کردهايم.آيا به راستي اين مرزبنديها براي ما اجراکنندگان است يا براي بينندگان و البتّه شايد براي عدم مداخله در کار همديگر اين مرزبنديها را ايجاد کردهايم. و شايد براي زادهشدن هنرهاي مستقل، کوچکتر، سبکتر و با اجراهايي کمهزينهتر از درون يک هنر بزرگتر و حجيمتر بوده که اين مرزها ايجاد شده اگر اين دستهبنديها، اين قانونها و مرزها نبود، چقدر هنرها به هم شبيهتر ميشد.

* بين قصّهگويان قديمي و امروزي چه تفاوتهايي وجود دارد؟

هر چه هست تفاوتهايي بين قصّهگويان قديم و جديد وجود دارد هنرمندان بزرگي که بهطور قطع قواعد بازي را به خوبي رعايت کردند و در طول زندگي هنريشان آثار و لحظات ارزشمندي را در کنار مخاطبين بيتکلّف خود خلق ميکردند.

گواه اين ادعاي بنده به سالهاي دور برميگردد. در آن سالها، زمانيکه پاي بساط نقّال، تعزيهخوان، شاهنامهخوان و... مينشستيم. به ياد ميآورم چگونه مردم گرداگرد مرشد و نقّال و تعزيهخوان و پردهخوان مينشستند و محو تماشا و لذّت ميشدند، به راستي کداميک از آن هزاران هزار جمعيت به اين نکته ميانديشيد که آيا مرشد شاهنامهخواني ميکند يا بازي، نقّال پردهخواني ميکند يا نمايش بازي ميکند.

 آيا مگر مرشد لباس مخصوص خود را به تن نميکرد؟ آيا مگر شکل و هيبت خود را (با آن کت و عبا و عصا، با آن ريش و سبيل و هيبت) با حال و هواي کار خود تطبيق نميداد؟

آيا در لابلاي اجراهاي خود نقش نميگرفتند؟ تقليد نقش رستم، سهراب، افراسياب، اميرارسلان، ضحّاک ماردوش و صدها صدها نمونهي ديگر ...

آيا با لحن و صدا و بيان خود بازي نميکردند و آنها را تغيير نميدادند؟ مگر مرشد با ابزار و وسايل خود شاهنامهسرايي نميکرد؟ مگر نقّال از چوبدستي خود بارها و بارها براي القاء حرکات و معاني مختلف استفاده نميکرد؟ مگر چوبدستي در دستان مرشد به نيزه و شمشير و عصا و اسب و خنجر و ... تبديل نميشد و با آنها به جنگ دشمنان نميرفتند؟ مگر آنها از بچّهها و مردم براي پيشبردن برنامههاي خود استفاده نميکردند؟ آيا همگي آنها نمايش بازي ميکردند يا فقط قصّه ميگفتند؟

آيا استاد سيّدحسين نيّرزاده که روحش قرين رحمت باد، در کلاسهاي خود قصّه نميگفت؟ يا او نيز فقط نمايش بازي ميکرد؟ ولي با وجود تمامي اين چراها و چگونگيها، اهالي محل و ما بچّهها چون نگيني انگشتري آنها را در ميان ميگرفتيم و ساعتها با نفس، صدا و حرکات بدن آنها زندگي ميکرديم، و ايمان دارم هيچکدام از آن صدها جماعت نيز به آن قوائد و فرمولها توجّهي نميکردند و اصلاً برايشان مهم نبود که توجّه کنند.

* به اين ترتيب به نظر ميرسد مرز بين بازيگري و قصّهگويي نيز بسيار ظريف است  قصّهگو چگونه بايد اين مرز را رعايت کند؟

در اجراي نمايش بسيار ديدهايم که بخشهاي زيادي از آن را بازيگران قصّهسرايي ميکنند، حال توسط راوي، با مونولوگهاي طولاني و حتي با خواندن بخشهايي از يک شعر، قصّه يا حکايت، و آيا مگر تمامي عوامل يک گروه نمايشي کار ديگري جز نقل يک قصّه دارند.

پس چه عاملي باعث آن همه شور و نشاط و شعف ميشد؟ به راستي آنها در وجود خود چه نيروي عظيمي براي خلق هنر خود و جادوي مخاطبين نشسته در گرداگردشان داشتند؟ جواب بسيار ساده است، ساده در حدّ بيان و بسيار سخت و دشوار در عمل، براي اجرا و دستيابي به آن اکسير جادويي.

با وجود تمامي اين نظرات مثبت، بنده در مورد استفاده از ابزارها يا حتي ژستهاي نمايشي بايد به اين نکته نيز اعتراف کنم که تمامي آن بزرگواران و اساتيد قديم هيچگاه موقعيت و جايگاه خود را فراموش نميکردند و هرکدام در مقام تخصّصي خود شاهکارهاي خاصّ خود را خلق ميکردند.

به نظر ميرسد اين امر ميسّر نميشده است مگر با رعايت چهار نکته اساسي و مهم که رعايت و متعهد بودن به اآنها، دليل اصلي موّفقيّت اين عزيزان و اساتيد بزرگوار بوده که تاريخ نام و آوازهي آنها را تا به امروز بر زبانها جاري کرده است. و عدم رعايت آنها باعث اين گرفتاريها و نا بسامانيها در اجراهاي قصّهگويي و اين بحثها و حديثهايي اين چنين شده است.

1: نفس حق و اگر اغراق نباشد دم مسيحايي. ايمان و عشق به هنر. اراده و انگيزه داشتن نکتهاي مهم و اساسي که ساعتهايي طولاني که بايد در مورد آن بحث و گفتگو کرد.

2:  قصّهگو قبل از اينکه به ابزار، تکنيک و ميانبرهاي نمايشي بينديشد در اوّلين مرحله از کار خود بايد خوراک مناسب مخاطب خود را بيابد و آن را براي مخاطبين خود طراحي کند و صيقل دهد.

3: مشکل از آنجايي آغاز ميشود که ما بدون مهيّاکردن خوراک مناسب به دنبال ظرفي طلايي براي آن هستيم، همين جاست که اين ضربالمثل گواه حال ما ميشود: آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هيچي!

4: آن هنرمندان بيريا و بيتکلف در هر شرايط و موقعيتي که برايشان امکان اجراي برنامه بود بساط خود را پهن ميکردند. هرجا تعدادي بچه و يا رهگذري ميديدند از آنها ميخواستند تا پاي بساطشان بنشينند و هنرشان را ببينند.

* قصّهگويي در خانه و خانواده از نگاه شما چه تفاوتي با قصّهگويي در کانون دارد؟

مادربزرگها و پدربزرگها هرجا احساس نياز ميکردند، براي بچهها و نوههايشان قصّهگويي و شاهنامهخواني ميکردند و نقلهايي شيرين ميگفتند. آنها چشم به راه جشنواره و سمينار و دعوتهاي محفلي براي اجراي برنامههاي خود نبودند. آنها قصّهاي را براي شرکت در فلان فستيوال و جشنواره تمرين نميکردند، و به همين خاطر آنها راهنرمندان مردمیميناميم، که متأسفانه اين فرهنگ اصيل است که از دست رفته است، و اگر بتوانيم به ميان مردم کوچه بازگرديم بهطور قطع شرايط براي ما نيز بسيار تغيير خواهدکرد.

* سخن پاياني؟

توجّه و ايمان بهاين نکتهي مهم که اگر قصّه، قصّهاي پرمغز، با اسکلتي محکم و جاندار و انتخاب خوراک درخور شأن مخاطب ما باشد، قصّه خود در طول تمرين و آمادهسازي به آرامي لباس مناسبش را بر تن خواهد نمود. لباسي که فقط و فقط زيبندهي اين قصّه خواهد بود.

 در پايان باز تأکيد و تأييد ميکنم: آري آري ميتوان در قصّهگويي از بخشهايي کوچک و گوشههايي از تکنيکهاي نمايش در هنر قصّهگويي بهره برد، امّا ...

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید