ماه رمضان
تصویر برگزیده

اختصاصی آرتنا/

حسین وحدتی: بیضایی جرقه ای شد در دیاری که هیزمی ندارد

آرتنا: «حسین وحدتی» در مراسم جشن تولد بیضایی گفت: جناب «بهرام بیضایی» گناه شما این است که جرقه ای شدید در دیاری که هیزمی ندارد شما سنگ چخماق در قبیله ای شدید که نیازی به آتش نداشتند یا هیزمی هستند نمناک و دیر سوز و بدسوز.

zoom
حسین وحدتی: بیضایی جرقه ای شد در دیاری که هیزمی ندارد

به گزارش محمد جواد عبدی خبرنگار خبرگزاری هنر «آرتنا» در مشهد، مراسمی به مناسبت جشن تولد استاد بیضایی در کتاب خانه دوست مشهد برگزار شد. در این مراسم فرهیختگان و هنرمندان و دوستداران بیضایی حضور داشتند.
همچنین در این مکان حسین وحدتی منتقد و نویسنده تئاتر مشهد متن زیر را برای حاضرین خوانند.

جشن اندوه
جناب بیضایی به احترام ِخواست و خواهش خودتان ، شما را دراین نامه و نوشتار ( استاد ) خطاب نمی کنم . اما چه بگویم که صفت ستایش باشد نه تملق ؟که گفتن از نبودنت واساساً گفتن از هردردی دراین دیار به سمت نوعی تملق شاعرانه و مداحانه می رود که گفتن ازاحتیاج وحاجت خواهی بی تملق انگار غریب است وبه باورکسی هم نمی نشیند
اما میخواهم که آگاهانه پرهیزکرده باشم از دچارشدن به کیش شخصیت .
بی شک فرهنگ وهنر ما و اساسا بخشی از شعور کیهانی به وجودشما نیازداشته که اینک از ثمرش استوانه تئاتر ایران و خاصاًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً ادبیات نمایشی این سرزمین شاهنامه نویسی دارد درحوزه ادبیات دراماتیک که برکت وجودش از 5 دی ماه هفتادو شش سال پیش آغاز شده است . وما می نازیم به زندگی تئاتری خود که زمانه اش زیبنده به حضور و بودن شما بوده که آموختی قلم وصحنه را ملعبه ی آنچه مردنی و غیرماندنی ست نکنیم حتی اگر به عزلت و غیظ و قهر گرفتارشویم . این آموزه سترگی ست که در حقیقت همان شاهرگ هنر تئاتر است .که هر فردی اگر این شاهرگش پر تپش باشد وجودش همچون آذرخشی برتاریکی صحنه و قبیله اش روشنایی بخش خواهد شد تا همنوعان خود را از قد و قواره مرده وار و نابودنی و ناچیزی دور سازد و پرهیز دهد که شما خود شاهد راستینی هستید از پرهیزکاری ازبیهوده بودن و در ستیزه گری باجهل و ستایش گری خرد و دانایی . این سنت پرهیز و هشدار دادنها در سطر به سطر نمایشنامه هایی که ترانه های گمشده یک تمدن از بغض وغلفت است جاری است و در حکم آموزگار ما
پس تا وقتی میراث مکتوب شما هست ما ا ز آنها خواهیم آموخت وسپاسگوی خالق آن .چرا که باید باورمند باشیم به این حقیقت که ستودن و سپاسمندی از بهرام بیضایی امری شایسته وارجمندی است، اما لازم و ضروری نیست که این عدم ضرورت ولازم نبودن حتی جزو خصلت و عواطف فردی تان بوده که به سیرت شما تبدیل وارتقاع یافته . پس بایسته تر وشایسته تر آن است که احترام وتوجه خود را به روش و الگویی که باعث تربیت وپرورش نگاه یک درام نویس به این نوع از اندیشمندی ودغدغه های انسانی ، به شناخت ابزار پیدا و پنهان در جهل سازی و موانع دانش خواهی ویافتن وکشتن یاریگران ظلم وجفا وفریب بوده وهست وخواهد بود، معطوف کنیم که اگر راحت این جمعیت ایرانی همین باشد که هست ، پس این نوع نگاه شما هم بودنش ضرورت است تا وقتی این بطالت و راحتی بماند در دل و مرام ما
جناب بیضایی عزیز حکم قالی کاشان را دارند نمایشنامه های شما هر چه پای سنگ و سختی زمانه را بر تن تار وپود شان بیشتر احساس کنند زحمت ورنج وهنر سازنده اش بیشترنمایان می شود و خودنمایی می کند که این خودنمایی خارچشم کسانی خواهد بود که شمارا به خسته شدن می خواستند وبه فرسوده شدن . پس دست مریزاد به این هنرمندی و باهوشی شما که ما را به آموختن چگونه دیدن و چرا دیدن راهنمایی می کنید با اندیشه هنرمندانه ی خود . پس هر سالگشت حضورو بودن و شدن شما به تاریخ پنجم دی ماه هر سال برای ستودن شمارا بعداز این به چگونه بیضایی شدن احترام می گذاریم . چرا که چگونه بیضایی شدن قابل ستایش است ونوع نگاه او فرصت سازی متفاوتی است برای جمعیت ایرانی تا بتواننددرک ودریافتی اساسی از چرایی و چگونگی گذشته برای ارتقاع وتغییر آینده ی بی تکرارخود داشته باشند . اما انگاراین قبیله ی ایرانی از لحاظ بیولوژکی برای فهم ارتقاع و تغییر ونیز دریافت عبرت ازگذشته ی خود ناتوان است و بی استعداد و ملتی که هنوز استعداد خود را نشناخته باشد صاحب فردیت و جمعیت خود نخواهد بود و توان حرمت گذاری به خود را نخواهد داشت و برکت بودن ش را دیگران به خمره می برند وا و روز به روز تمرکزبر امید به زندگی اش کمترو بی رمق ترخواهدشد و امیدبه آخرتش هر روز بیشتر .پس برای آن امید به آخرت هی بیشتر به مرگ و مردن و نبودن تن می دهد
من صدای پر درد شما را در شب وداع با وطن و کوچ به دیار غربت را به خاطر دارم که زخمی در شما جان گُر گرفته بود بد جور و ناسور ونیز صدای بدرود هریک ازنخبگان علمی فرهنگی هنری این قوم نشان ازامید سوزی است که با زیست ذهنی وروحی این جمعیت و جغرافیای شب زده آن عفریته ی امید سوز چشمانش پرفروغ تر می شود
وبازعزلت وغربت نشینی قلم ومهجوری درام شما خود گواه دیگری است ازخویشتن کشی فاضلانه وقدسی وار یا بهتربگویم خودسوزی متکبرانه این مردمان عزیز و مظلوم شده ازظلم خویش برخویش .
ما مردم چگونه دیگران را متوجه { بودن } خود می کنیم ؟ این پرسشی است که هر فرد می تواند درباره خود داشته باشد و حتی درباره دیگری .و حتم پاسخش می تواند نشانه نوع نگاه ما به خودمان باشد و نیز شناخت ما از خویشتن
ازخود می پرسم چه کسی یاکسانی برای نخستین بار متوجه افرادی همچون جناب شما می شوند یا اینکه بیضایی چگونه دیگران را متوجه خودش کرد وچگونه شد که این (نوعی بودن )را درخود تربیت کرد و این نوعی بودن تبدیل به { ضرورتِ شدن} شد ومی شود این پرسش را گسترش داد که : چگونه و چرا این{نوع بودن} بیضایی ، دوست ودشمن پیدا کرد ؟ وچگونه می شود قصه ی دلایل دوستان ودشمنانش را شنید و فهمید ؟
ازمیان انواع دشمن آنکه شباهت کلامش به منتقدان نزدیک تراست می گویند: بهرام بیضایی یک جرقه ماند و تبدیل به آتش نشدو گواهشان این است که نه قلمش تکثیر شد نه آثارش به تکرار و فراوانی بر صحنه های ایران و جهان رخصت جلوس وسلام یافت نه توانست شاگردانی را تربیت کند و دست آخرهم مجبور به عزلت فاخرانه و شبه روشنفکرانه ای دردیار غربت شد . گناه شما جناب بیضایی این است که جرقه ای شدید در دیاری که هیزمی ندارد شما سنگ چخماق در قبیله ای شدید که نیازی به آتش نداشتند یا هیزمی هستند نمناک و دیر سوز و بدسوز .دلایل جامعه شناختی زیادی برای افزودن به فهرست پاسخ های این نوع نقد ها وجود دارد اما پاسخ دوست ی نکته سنج را بیشتر پسندم شد که : مگر فردوسی تکرار شد مگر کسی توانست شبیه فردوسی حماسه سرایی کند؟ و آیا کسی می تواند مولانا ی دیگری باشد یا حافظ مگر یگانه باقی نماند؟. این یگانگی نقص است یا حسن ؟که به نظر می رسد نباید حسن دانستش نه نشان عیب و نقص. مگر شاملو تکرار شدنی است یا نخبگان و نوابغ دیگری در هر عرصه ای از فن و هنر .
کوچ هر استعدادی که خود را پرورش داده در حقیقت از دست دادن نعمت وبرکتی است که می توانست برای اعتلای فرهنگ وهنر و علم این سرزمین بکار گرفته می شد اما افسوس عفریته های آز وزیان درهرزمانه ای زیست دارند و باعث برکت سوزی و کفران نعمت می شوند .اما هستند کسانی که آثارشما را برای تربیت قلم و فهم و اخلاق و تاریخ دانی وخردمندی خویش چون گنجینه ای عبرت آموز انبوه از عواطف وهیجانات و سلوک و منش مردمان این سرزمین پیش دیدگان خود قرار میدهند تا شاگردی کرده باشند صاحب قلمی ماندگار را
همانگونه که نام شکسپیر نشان علمی ازتئاتر اروپا در ادبیات لاتین جاودانه شد بی شک بهرام بیضایی نیزیک نام علمی تکامل یافته از ادبیات نمایشی نه درجغرافیای ایران که حوزه کشورهای خاورمیانه و فارسی زبانان ثبت شده است
وهرچه هجوم ناسپاسان و حسودان وکفتارهای کینه براین نام بیشتر باشد و زهر بزاق غیظ و قهر و غضب بیشتربرآن پاشیده شود . این نگاه و نام درخشان تر و پر فروغ ترخواهد ماند هر چند پر گلایه باشید و پر بغض و زخم از کسانی که شما را خسته و مانده وفرسوده خواسته بودند و شما زبان به اعتزاف گشودید به مزد کینه مندی شان که : بی نتیجه هم نبود زحمت کسانی که برای متوقف و فرسوده کردنم تلاش کرده اند
گرامی مرد شما آن خستگی و توقف و فرسودگی را در خود به بغضی تلخ و پر خراش در گلوی غربت فرو دهید که ما می دانیم آن فرسودگی و خستگی مزد جنگیدن باگله ی کفتاران جهل و ظلم و حسد است. پس ما جشن تولد پهلوانی شما را سرود می خوانیم که آبرو واعتبار تئاتر این سرزمین هستید و آموزگار همیشگی ما خواهید بود با نوشتن ندبه و قصه های میر کفن پوش که ما از مرگ یزد گرد می آموزیم و از تاراج نامه اندرزهایی می گیریم که هیچ گاه نشنیده بودیم ما اینک میدانیم پشت پرده نئی چه ظلمی پنهان است و چگونه می توان ظالم را سربرید و به نابودیش همت داشت و با خواندن فتح نامه کلات و دیباچه نوین شاهنامه حدس و احتمالمان قوی می شود که چه بر سر شاهنامه نویسان ما از عصر حماسه وحسرت تا روزگار بیضایی و حسرت به ناروایی روا شده است به پشتوانه جهل این مردم عزیز و مظلوم شده از ظلم خویش بر خویش .
اعتراف شما به ماندگی وخستگی و فرسودگی مزد کسانی ست که قصدشان همین فرسودن و واماندن شما بوده که با بلاهت تمام خشنودندکه شاید سودشان همین فرسودگی و عزلت نشینی شما در غربت است اما عین یقین است که خستگی تان بیهوده و بی فرجام نبوده واین اعتراف شما هشدار درد ناک و پر عذابی است که انگار تمدن ایرانی رو به فرسودگی و واماندگی و خستگی کشانده می شود به زور ابزار بی امیدی و بی اعتنایی و راحت خواهی و نیاموختن و تن به تغییر ندادن و جهل پسندی و تکبر پرستی برآمده از وهّمی هولناک وبنیان سوز
آنان که شما را به فرسوده شدن میخواهند قصدشان خسارت بزرگتری است که همانا خسته تر کردن و فرسوده تر شدن فرهنگ وهنر و نابودی بینش و شعور زیبا شناختی و هوشمندی هنرمندانه ی دکان سوز است .وقتی آنها به هدف خود نزدیکتر و نزدیکتر شوند دیگر خستگی و واماندگی و فرسودگی نه در تن و جان بیضایی ودیگر نخبگان هنر و فرهنگ این سرزمین که در ذره ذره ی این خاک و در قطره قطره خون مردمانش جاری خواهد شد اما این کسالت مفرط و نحس محال است که جان بگیرد چرا که آگاهی چون آب روان است در جان هستی
پس سود از آن تو باشد و فرسودگی از آن فریب
پس ما را در جشن اندوه و خستگی این روزها سخنی بگو به رمز امید و زیبایی و خیال و درام
پس مرد روزهای امید سلام و سپاس
پس پنجم دی ماه را همیشه درود که تورا سرود
 

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید