تصویر برگزیده

«مریم نظریان‎» در گفتگو با آرتنا:

اندیشه فرآیندی است که به وسیله کلمه انجام می گیرد

آرتنا: مریم نظریان اعتقاد دارد: در ارتباط عادی، واژه صرفاً ابزاری است برای ارتباط انسانها با هم و کشف و ثبت دستاوردها به وسیله اندیشیدن که خود اندیشه نیز فرآیندی است که به وسیله کلمه انجام می گیرد.

گفتگو: حمید رضا اکبری شروه /  خبرگزاری هنر «آرتنا»

لطفاً از خودتان برایمان بگوید و سوابق ادبیتان ؟
مریم (زینب) نظریان هستم،  فعالیت ادبی‌ام از 12 سالگی آغاز شد با الهام از زندگی نامه مادرم که توسط خواهر بزرگترم مکتوب شده بود (با نیت به نظم کشیدن آن) که به نظرم حکایت دردهای یک زن سنتی بود. سال اول راهنمایی با راهنمایی جناب آقای یدالله عاطفی و همسرایشان که دبیر ادبیات بنده بود به انجمن های ادبی رفتم سال 1380 در انجمن های ادبی با جناب آقای آرش آذرپیک بنیان گذار مکتب ادبی اصالت کلمه آشنا شدم و سال 1382 در آغاز  بنیان مکتب به دیدگاه ایشان پیوستم  ودر همان سال در کانون فرهنگی – ورزشی اُکیناوایی، با عنوان  هسته آغازین مکتب، کارگاه ادبی امید را تاسیس و رسماً و مستمر فعالیت در این زمینه را آغاز کردم . سال 1383 با دعوت حوزه هنری استان برای مدت یکسال مسئولیت انجمن نویسندگان استان کرمانشاه را با عضویت در هسته مرکزی کانون نویسندگان استان به عهده گرفتم، و حیطه فعالیت ادبی خود را خصوصاً در راستای اهداف مکتب به همراه آقای آذرپیک، که مسئولیت واحد شعر حوزه را بر عهده داشتند و دیگر یاران ادبی خود گسترش دادم، از سال 1382 تا به امروز کارگاه  ادبی امید بستری را برایم  فرآهم کرد تا با ترویج و نشر تئوریهای مکتب ادبی اصالت کلمه ونقد و بررسی مکاتب ادبی– فلسفی دنیا دوشادوش بنیانگذار مکتب به جامعه ادبی خدمتی کرده باشم، البته لازم به ذکر است که درتابستان سال 1385 بنابر  پیشنهادات و قرارهای قبلی که پس از چاپ و نشر کتاب جنس سوم برای پیشبرد هرچه بهتر اهداف مکتب مشخص شده بود طی 90 جلسه خصوصی– رسمی، با حضور بنده و بنیانگذار مکتب اصالت کلمه آقای آرش‌آذرپیک، نقد مکاتب ادبی– عرفانی- فلسفی جهان وهمچنین بررسی مبانی مکتب اصالت کلمه از هر لحاظ انجام شد که نتیجه این جلسات خلق آثار مشترکی را نیز در پی داشت، همانند «فرا داستانِ تناروح » والبته پس از گذراندن این مراحل فکری – تئوریک برای تحقیق و تدقیق درباب جایگاه زن در اجتماع دیروز  وامروز با توجه به نگرش دیدگاه عمیق گرا، اینجانب به عنوان سخن‌گوی بانوان مکتب ادبي اصالت کلمه از سوی جناب اقای آرش آذرپیک انتخاب شده و اکنون در این زمینه فعالیت جدی و مستمر دارم .

- چرا مکتب اصالت کلمه را برگزیدید؟!
 من همیشه خواهان بهترین ها بوده و هستم، در هر چیزی که شما فکرش را بکنید چه برسد به ادبیات که ریشه در وجود من دارد، من همچنان که نتوانستم خود را صرفاً به اندازه جنسیتم و تعریفی که جامعه مرد سالار و دیدگاههای زن‌مدار و تک‌بعدگرا از من به عنوان یک جنس مؤنث ارائه داده است، نگاه کنم و همچنان که سالهاست در سایه ارتباط بی‌واسطه به سوی اصل بنیادین و جنسیت متعالی خود در حال بالیدنم، برخلاف نظری که دنیای دیروز و امروز بر زن به عنوان جنس ضعیف و حقیر افکنده، که نظری صرفاً جنسیتی و دیدگاهی محدود و نگرشی تحقیرآمیز است، هرگز نتوانستم، ادبیات را نیز، صرفاً دو الهه پر زرق و برق شعر و داستان بدانم. البته من سالهاست که با این دو عشق زندگی کرده‌ام، اما گاه باید برای رسیدن به بهترین از خوبها گذشت، و این همان اصل تکامل خاص بشر است، اما امروز، هنوزا هنوز در  ادبیات می بینیم که چگونه وجود واژه را به غربت فرستاده و ماهیتهای ادبی را به پرستش نشسته‌اند ، خدایشان کرده‌اند و به قصد دفاع از آنها شمشیر مطلقیت می‌کشند، و این گونه به اصطلاح ادای دین می‌کنند، غافل از اینکه اینها فقط ماهیتهای ادبی کلمه‌اند، و اینگونه خود را به جهل ادبی دچار می‌کنند، آخر در دهکده ی جهانی ادبیات تا کی می شود به سوسوی این فانوسهای کوچک بسنده کرد، که هر کدام فقط به اندازه یک  کلبه کوچک آن هم دید و نادید روشنایی دارند، و این همان حکایت پیل اندر خانه تاریک است، اینان مدنیت را از ادبیات گرفته اند، و سر در پستوهای کوچک خود فرو برده و هر آنچه را که در آنجا می بینند حقیقت مطلق ادبیات می انگارند، بگذارید نور بیاید، تا ببینید که دنیا چقدر بزرگتر و زیباتر از آن است که شما فکرش را می کنید تا ببینید که ادبیات چه پتانسیل‌های ناگفته و نهفته‌ای دارد. البته چه کسی بخواهد چه کسی نخواهد نور می آید، من فقط نگران چشم‌هایی هستم که به سوسوی این چراغهای کوچک ادبی عادت کرده اند، و البته اینان حق دارند، تاب دیدن نوری به این عظمت را نداشته باشند پس خیالی نیست! اگر می خواهند ذره‌ذره سربرافرازند ، آخر از تاریکی به نور رفتن با یک چشم برهم زدن فقط چشم را می‌آزارد و بس.
 
- چرا نگرش شما به مکتب اصالت کلمه معروف  شده است؟چه چیزی را  در گفتمان خود دارید ؟
 همان طور که می‌دانیم واژه بزرگترین کشف و دستاورد بشری است و ما به دوگونه با آن ارتباط برقرارمی کنیم 1- ارتباط عادی   2- ارتباط هنری.
در ارتباط عادی واژه صرفاً ابزاری است برای ارتباط انسانها با هم و کشف و ثبت دستاوردها به وسیله اندیشیدن که خود اندیشه نیز فرآیندی است که به وسیله کلمه انجام می گیرید. بنابراین انسان حیوانی است ناطق، و ناطق بودن پروسه‌ای است که تنها با زبان ممکن خواهد شد و اما انسان پس از کشف واژه و کاربرد ابزاری از آن که واقعیت این موجود را نمود می‌بخشید به‌تدریج متوجه استفاده هنری از آن شد و بدینگونه روح حقیقت هنر در آن دمیده شد واز دل این حقیقت بی‌پایان دو طریقت مجزا، اما همسوزایش یافت که یکی شعر نامیده شد و آن دیگری داستان، تا اینجا همه چیز به گونه‌ای صلح‌آمیز ودر وحدت پیش رفت زیرا طریقتهای شعر و داستان نه خود را حقیقت مطلق می‌پنداشتند و نه هر یک آن دیگری را نفی می‌کرد، تا اینکه جرقه تفرقه و جنگ  هفتاد و دو ملیتی زده شد و شعر و داستان هر کدام خود را تنها راه‌های ممکن  برای هنری کردن کلمه خواندند، و جالب‌تر آنکه می‌گفتند که این کلمه است که با ما در دنیای هنر هستيمند خواهد شد! البته جنگ در این نقطه توقف نکرد و در دل هر کدام از این ابر شریعت‌ها یعنی جنسیت‌های ادبی، مکاتب یعنی (شریعت های ادبی) ریز و درشتی ظهور کرد که هر یک با نفی دیگری خود را راه نجات ادبیات و تمامیت شعر یا تمامیت داستان اعلام کردند و بدینوسیله از هر کشف حقیقت‌مدار، حصارهایی شریعت‌مدار در ادبیات جهان ساخته شد، و در این میانه آنچه که نادیده و مظلوم واقع شد، بی گمان  فقط و فقط وجود بی‌پایان کلمه بود و بس، اینک که عصر شریعت‌سازی در ادبیات به نقطه‌ای رسیده است که عدم نگاه‌های والانگر و فرااندیش باعث نوعی سیر قهقرایی در آن شده است، یعنی اکنون که برای بسیاری از شبه تئوریسین‌های ادبی، اصل بر پروسه ماکیاولیستی رسیدن به تفاوت به هر قیمتی قرار گرفته است، روح بی قرار ادبیات و ناخودآگاه جمعی تاریخ هنر، نیازمند دیدگاهی فرآرو و اصالت‌گرا بود که همین دغدغه‌ها باعث پیدایش مکتب جهان شمول اصالت كلمه شد، مکتبی که طریقت‌های شریعت شده، یعنی همان وسیله‌های هدف شده را به جایگاه اصلی‌شان نشاند، یعنی کلاسیسم، رمانتیسم، رئالیسم، سمبولیسم، ... و دیگر شریعت‌های ادبی در تضاد با هم اعلام نشدند که یکی کهنه و آن دیگری نو باشد، بلکه هر کدام ساحتی کشف شده از دایره ماهیات کلمه دانسته شده‌اند  .که برخلاف روبنا، در زیربنای خویش هیچ تفاوتی با هم نداشته و ندارند، بلکه تنها ابعادی از وجود بی‌پایان کلمه هستند، که برای کاملتر کردن و فراتر بردن دیدگاه هنری ما کشف و تئوریزه شده‌اند، بنابراین  به زعم ما تخیل‌گرا بودن، واقع‌گرا بودن و نمادگرا بودن دیگر قراردادههایی نیستند که گروهی این و گروهی آن پسندند، بلکه واقعیتهایی هستند، انکارناپذیر، اما همینها وقتی توسط رمانتیسم، رئالیسم، سمبولیسم و ... به شریعت‌های مطلق‌گرا تبدیل می شوند، تبدیل به قراردادهایی می‌شوند که ما آنها را واسطه می‌خوانیم زیرا این شریعت‌های ادبی هر کدام به جای آنکه وسیله‌ای باشند برای شعرتر کردن و داستانی‌تر کردن کلمه مبدل به واسطه‌هايی توتالیتر شده‌اند، اگر با دیدگاهی والاتر نگاه کنیم خواهیم دید که حتی خود ابرشریعتها یعنی جنسیتهای ادبی شعر و داستان نیز خود به جای اصل وسیله بودن تبدیل به الهه‌های اقتدارگرا و مطلق‌اندیش شده‌اند، که غیر از خود و زیرشریعت‌های همواره در جنگ خویش و جز قلمرو خود سرزمینی دیگر را به رسمیت نمی‌شناسند. در حالی که هر دوی اینها پتانسیل‌هایی از وجود بی‌پایان کلمه‌اند، و محدود و محصور کردن کلمه در همین دو پتانسیل، کوچک کردن کلمه است، زیرا بسیار ظالمانه است که اعلام کنیم، "کلمه یعنی شعر + داستان و فقط همین"، به‌هرحال شعار بنیادین مکتب اصالت کلمه این است که، تمام مکاتب پیشین کلمه را به اندازه‌ی تئوری‌هایشان کوچک کرده‌اند، و حال ما با اصالت دادن به کلمه شعر و داستان را با تمام مکاتب و سبکهای زیر مجموعه‌ی آنها فقط و فقط وسیله‌هایی می‌دانیم برای هر چه هنری‌تر کردن کلمه و صد البته همه به جای خود محترم و اصیل می باشند، بنابراین دیگر اهالی دهکده‌ی جهانی ادبیات، به جای جنگ بی‌سرانجام هفتاد و دو ملیتی، در زیر سایه مکتب ادبی اصالت کلمه به عنوان «ام‌المکاتب» ادبیات جهان به صلحی وحدت‌آفرین دست خواهند یافت، و البته این به معنای نفی و پایان عصر شریعت‌گرایی و شریعت‌سازی در دنیای کلمه نیست، زیرا تا انسان متعالی هست و کلمه، تکامل امری است گریزناپذیر، و هر دم با کشف پتانسیل خاصی از کلمه تئوریهایی نوین در راستای مؤلفه‌های ثانویه، برای هر چه هنری‌تر کردن کلمه در اختیار ما قرار خواهد گرفت، بدین وسیله ما به جای حرکت بُعدگرا در کلمه برای نخستین بار حرکت بسیط‌گرا را پیشنهاد می‌کنیم.
 
- حرکت بسیط  که مد نظر شما می باشد چه معنایی دارد  ؟
نگاه کنید ذات خداوند تماماً علم، تماماً عشق، تماماً نور، تماماً رحمانیت و تماماً عدل و ... است، بنابراین هرگز نمی توانیم بگوئیم استغفرا... بخشی از ذات خدا علم،  بخشی دیگر عشق و بخشی دیگر عدل است و انسان به‌عنوان خداواره‌ترین موجود هستی، اینچنین است یعنی هیچگاه نمی‌توانیم بگوئیم بخشی از ذات او احساس، بخشی خرد، بخشی علم، بخشی تخیل و ... است، زیرا انسان تماماً احساس، تماماً علم، تماماً تخیل و ... است، و کلمه به عنوان انسان‌واره‌ترین موجود هستی نیز شامل همین اصل است، اما تاریخ ادبیات تاکنون راه را برعکس رفته است،  زیرا کلمه از دیدگاه کلاسیست‌ها تماماً خرد، از دیدگاه رمانتیست‌ها، فقط تخیل و احساس، از دیدگاه رئالیست‌ها تماماً واقعیت‌گرایی و عینیت و از دیدگاه سمبولیست‌ها فقط نمادگرایی و ذهنیت است، و ... در حالی که به دیدگاه مكتب اصالت كلمه، کلمه تماماً خرد و توأمان تماماً تخیل و احساس و توأمان تماماً ... می‌باشد،  و مطلقیت هر کدام از اینها موجب فقر وجودی کلمه خواهد شد، آنچنان که عدم تخیل و احساس و ... در انسان و تمرکز آن بر عقلانیت صرف از وی یک موجود مریض و دارای فقر وجودی برای تکامل خواهد ساخت. و همانطور که ما خواهان یک انسان متعالی هستیم که شبیه‌ترین موجودات به خالق خود باشد خواهان کلمه‌ای هنری و متعالی هستیم که در حیطه زبانیت زبان در متن شبیه‌ترین موجود هستیمند به خالق خود یعنی انسان متعالی باشد.
 

- چرا دیدگاه اصالت کلمه  را به عنوان یک مکتب می دانید؟
 شاید لازم باشد در ابتدا یک سری تفاوتها را عنوان کنم، مثلاً تفاوت سبک با مکتب و مکتب با نهضت. مکتب بر پایه اصول فکری و گرایشهایی که در یک فرد یا گروه به صورت آگاهانه بروز میکند ایجاد  می شود، که البته مبنای اساسی آن یک نظریه معین است، مثلاً مکتب ناتورالیسم بر اساس نظریه داروین که انسان را تکامل یافته حیوان می داند، شکل می گیرد. در شکل‌گیری یک مکتب اصول معینی پایه‌ریزی می‌شود اصولی که در واقع نوعی انگیزه موضع‌گیرانه بر له یا علیه شرایطی خاص است، در صورتی که در پیدایش یک سبک ابتدا آثاری که تحت تاثیر شرایط بیرونی و درونی مختلف به وجود آمده‌اند، ایجاد می شود سپس بر مبنای ویژگی‌های مشترک این آثار آنها را دسته‌بندی می‌کنند البته لزوماً نویسندگان یک مکتب ویژگی‌های سبک شناسیک یکسانی ندارند، این‌گونه هر فرد  می تواند شیوه و طرز بیان خاص خود را داشته باشد، که این مساله ناخودآگاه تحت تاثیر  عوامل مختلف چون جهان‌بینی فردی، پیشینه ذهنی، محیط اجتماعی  و گرایشهای روحی و ... فرد شکل می‌گیرد، اما زمانی که یک مکتب، محدود به یک ملت و کشور نباشد، و ملل مختلف را تحت تاثیر خود قرار دهد، یعنی اصول جهانی داشته باشد، عنوان نهضت را نیز به خود می گیرد، در واقع اصول و خط مشی مکتب به حوزه جغرافیایی وسیع‌تری گسترش می‌یابد، و فراتر از محدوده‌ی، یک دوره زمانی خاص می‌رود، این‌گونه مکاتب، عنوان نهضت یا حرکت را به خود می‌گیرند، حال ما می‌خواهیم بدانیم اصالت کلمه جزو کدام دسته است. مانیفست مکتب ادبی اصالت کلمه استاد ارجمند جناب آقاي آرش آذرپیک که دکترین آن صرفاً به قلم خودِ ایشان بوده و به هیچ وجه حاصل هیچ‌گونه کار مشترکی نمی‌باشد، بنابر نظریات علمی خاصی، مانند حقیقت عمیق شهودی بنا شده است.
برای درک بهتر این اصل، از شما می‌خواهم، کمی بیشتر از پیش با بنده همراه باشید:
در نظام هستی بینهایت کهکشان وجود دارد. کهکشان راه شیری یکی از آنهاست. در کهکشان راه شیری، میلیونها منظومه وجود دارد، منظومه شمسی یکی از آنهاست. در تمامی این منظومه‌ها خورشیدی وجود دارد. که سیاره‌های آن منظومه، هر یک بر مدار خود به گرد آن خورشید در چرخشند.
اکنون ما می‌خواهیم بدانیم: حقیقت وجودی خورشید منظومه‌ی ما در کهکشان راه شیری یک حقیقت مطلق است یا نسبی و یا آنکه ما با حقیقتی دیگر مواجه هستیم؟! حقیقت مطلق، خود را یا تنها حقیقت می‌پندارد یا برترین حقیقت، خوب حالا ببینیم آیا خورشید تنها ستاره‌ی کهکشان راه شیری است و یا خارج از بحث کوچک و بزرگی، برترین ستاره‌ی منظومه‌ساز کهکشان راه شیری؟ مشاهده می‌کنیم که هیچکدام، زیرا خورشید فقط یکی از میلیونها ستاره‌ی منظومه‌ساز این کهکشان است و ازاین لحاظ هیچ ارجحیتی بر دیگر ستاره‌ها ندارد.
حقیقت نسبی نیز حقیتی است که در وجود یا عدم وجود آن هیچ قطعیتی وجود ندارد، همانقدر که ممکن است باشد، به همان اندازه ممکن است نباشد و حتی شاید می‌توان پنداشت خورشید یک سیاره است!
به زعم من، حقیقت وجودی خورشید در منظومه‌ی شمسی (و در مقیاس عظیم‌تر کهکشان راه شیری حقیقتی ثابت است که از بطن حقیقت عمیق شهودی به دست می آید).
زیرا نه مطلق است که غیر از آن در نظام هستی وجود نداشته باشد و یا آنکه برترین ستاره از لحاظ منظومه‌سازی به شمار آید و نه نسبی است که بتوان کوچکترین تردیدی در وجود و اعتبار آن داشت.
اینگونه ما به اصل کثرت در وحدت و وحدت در عین کثرت پی می‌بریم حال برایتان مثال دیگری می‌زنم که با این مقدمه به روشنی قابل درک می‌باشد: «نظریه بی‌شمار زمان در یک آن» مثلاً آن زمانی که بر موجودات زنده اطراف ما می‌گذرد لزوماً بر ما نمی‌گذرد چه‌بسا در کم‌ترین زمان ممکن  «با توجه به زمان بشری» نسلی از این موجودات به دنیا می‌آیند، رشد می‌کنند، تولیدمثل انجام می‌دهند و می‌میرند پس می‌شود به‌راحتی این مسأله را درک کرد که زمانی که بر نوعی موجود زنده می‌گذرد نه مطلق است که جز آن دیگر زمانی وجود نداشته باشد و نه نسبی است که بشود به آن شک کرد، بلکه یک حقیقت ثابت است، که لزوماً به حقیقت‌های ثابت، در زمانی دیگر شباهت ندارد، زیرا شرایط فیزیک و کنش و واکنش‌های طبیعی هر موجود متفاوت با شرایط موجودات دیگر است، اینگونه است که ما شاهد بیشمار زمان در یک آن می باشیم.

اما آیا این مکتب صرفاً برای ملت ایران است، یعنی فقط برای ادبیات پارسی ارائه شده است؟! یا خیر؟!  
با بررسی مؤلفه‌های اولیه بنیادین و مؤلفه‌های اولیه غیر بنیادین و شرایط اعلام شده برای مؤلفه‌های ثانویه، به این حقیقت روشن پی خواهیم برد که این مؤلفه‌ها نه‌تنها برای یک ملت نمی‌باشند بلکه مؤلفه‌هایی فرازمانی و فرامکانی‌اند که همیشه زنده و جاویدان خواهند ماند زیرا بر مبنای اصولی فرازمانی و فرامکانی و پویا بنیان نهاده شده‌اند اصولی که مربوط به یک زمان و مکان خاص نمی‌باشند، این مؤلفه‌ها تاریخ مصرف ندارند، و صرفاً سازگار با ذائقه ادبی یک ملت نمی‌باشند، ما برای دهکده جهانی ادبیات راهکار می‌دهیم پس در واقع حوزه جغرافیایی به اندازه تمام کره‌ی تمدن‌یافته زمین قلمرو حضور مکتب ما می‌باشد، پس این مکتب خود به خود تبدیل به نهضتی جهانی می شود و به عنوان حرکتی جهان شمول ارائه و معرفی می‌گردد.
 
- نظر تخصصی شما درباره شعر و داستان چیست؟ از جنس سومی که بیان می کنید بیشتر برایمان بگویید؟!
 همان طور که قبلاً هم گفتم، واژه بزرگترین دستاورد بشر است که ما به دو طریق با آن ارتباط برقرار کرده و مورد استفاده قرار می دهیم: 1- ارتباط عادی و غیرهنری 2- ارتباط هنری: در اتباط عادی واژه وسیله‌ایست برای برقراری ارتباطات روزمره و وسیله کشف و ثبت دستاوردهای بشری و ... اما استفاده هنری روی دیگر سکه است، زمانی که بشر متوجه  قابلیتها و پتانسیل‌های درونی و بیرونی واژه شد برآن شد که با رویکردی هنری وفرامعمول به واژه برگردد و بدینگونه روح حقیقت هنر در کالبد کلمه دمیده شد، در این زمان شعر و داستان بعنوان دو طریقت مجزا و همسو به گونه‌ای صلح‌آمیز در کنار هم می‌بالیدند، البته بدون مطلق انگاشتن خود و نفی دیگری، اما دیری نپائید که دوران طریقت‌مداری به پایان رسید و واژه با بحران عصر شریعت‌گرایی مواجه شد و جنگ هفتاد و دو ملیتی ادبیات آغاز شد، که از این عصر می‌توان با عنوان عصر زایش پیاپی قابلیت‌های واژه یاد کرد، زیرا هر روز یک لایه و یک بعد از پتانسیل‌های واژه کشف و شکوفا می‌شد، اما این عصر پربار پیامدهای منفی چشمگیری نیز به همراه داشت و از جمله‌ی آن، این بود که واژه زیر سلطه ماهیتهای خودساخته‌ي ادبی به حاشیه و فراموشی سپرده شد، و شعر و داستان و زیر شاخه‌های آنها تنها مقصود والا و اصل اساسی ادبیات شدند، آری طریقت‌های پیش روی بشر جایگاه وسیله بودن خود را حفظ نکردند و به شریعتهایی با اهداف محدود تقلیل یافتند. زمانی که وسیله‌ها هدف قرار می گیرند ما خودبه‌خود برای رشدمان سقفی قائل می‌شویم و این سقف بنابر ظرفیت آن شریعت و مکتبی است که برگزیده‌ایم، و در ادبیات این سقف به اندازه یک قابلیت، یک بعد و در کل یک مکتب از حقیقت وجودی واژه کوتاه و بسته است، تعصب بر شریعت‌های ادبی «شریعت‌های تک‌بعدگرا» نوعی چشم‌پوشی از نیازهایی است که بنابر اقتضای زمان و مکان و شرایط درونی و بیرونی در (فرد– واژه) بروز می‌کند و چشم‌پوشی از این نیاز نه‌تنها خیانتی به خود نگارنده بلکه خیانتی به واژه (دهکده جهانی ادبیات) و خواننده است، زیرا محدودیت تفکر در نگارش محدودیت واژه را به همراه دارد که پیامد این محرومیت و محدودیت لطماتی است که بر مخاطب به عنوان طرف سوم مثلث متن وارد می شود زیرا او نیز برای برداشت و تفکر و رشد روحی و درونی خود سقفی به اندازه محدوده نگرش نگارنده قائل می‌شود و این‌گونه است که محدوده لطمات تک‌بعدگرایی‌های شریعتی گسترده می شود. در مطلق گرایی‌های ادبی واژه برای یک هوای تازه تنها باید یا به حیاط شعر برود یا به ایوان داستان. فکر کنید من یک نویسنده اکسپرسیونیست هستم، ابتدا جنسیت ادبی‌ام را مشخص می‌کنم (داستان) سپس ماهیت ادبی‌ام را (اکسپرسیونیسم) به همین سادگی من محدوده نگرش و نگارشم را مشخص و بسته می‌کنم برای تفکر و نگارشم مرز قائل می‌شوم. ابتدا داستان و سپس اکسپرسیونیسم هدف نوشتن من می‌شوند، یعنی من نیز شبیه مطلق‌گرایان دیگر نمی‌خواهم به مکتبم خیانت کنم، پس چشم از تمام ابعاد دیگر واژه پوشیده و تحریف ذهنی واقعیات عینی را تنها حقیقت ادبیات می‌انگارم. به همین راحتی تمام نگارندگان ابتدا محدود به عناوینی چون شاعر یا نویسنده می‌شوند و سپس به مراتب محدوده‌ی قلم آنها در سایه ماهیت‌ها بسته و بسته‌تر می‌شود، واژگان در دنیایی حضور پیدا می‌کنند که باید یا از آنِ شاعر باشند یا از آنِ داستان‌نويس یا در خدمت رئال یا در خدمت سورئالند، با این رویکرد است که شریعتها از واژه سلب اختیار می‌کنند، دو ابر شریعت شعر و داستان اینگونه در سایه ماهیتهای مطلق و خود ساخته خود تنها اهداف والای ادبیات شده‌اند.
اما امروزه تفکر بی‌واسطه و عمیق‌گرای مکتب اصالت کلمه وجود مقدس واژه را تنها اصل اساسی ادبیات، اعلام کرده و دوران عمیق‌گرایی ادبی را جایگزین مطلق‌گرایی‌ها و جزم‌اندیشیهای ادبی قرار داده تا روح تکامل و ترقی را به واژه بازگرداند، و با خلق فرصتی تازه حق انحصاری واژه را از تمام مکاتب و نحله‌ها بازستاند، اما در این مبارزه هیچ شمشیری نمی‌کشد و هیچ خونی نمی ریزد، بلکه مولفه‌هایی بدیع ارائه می دهد، که با هیچ یک از مکاتب و زیرشاخه‌های ادبی در تضاد یا درمقابل نیست، بلکه تمام  پیکره ادبیات پیشین را تنها جزئی از پیکره بزرگ ادبیات می‌داند که سایه مطلق‌گرایی آن بر تمام جنبه‌های نامکشوف و نهفته واژه تاریکی افکنده است، با تفکر بی‌واسطه و عمیق‌گرای اصالت کلمه با هدف کشف تمام زوایا، پتانسیل‌ها و قابلیتهای مکشوف و نامکشوف درونی و بیرونی وجود واژه، ژانری فراتر از شعر و داستان را که حاصل یک فرآروی عالمانه و معرفتمندانه است پیشنهاد می دهد تا ذهن نگارنده را از تمام پیش فرض‌های ادبی پاک کرده و این پیشینه عظیم را تنها تجربیاتی طریقتی در مسیر تکامل و تعالی و عروج واژگان بداند، مکتب اصالت کلمه هیچ دستاوردی را نفی نمی کند بلکه، فقط سرچشمه تمام یافته‌ها و تجربیات ادبی را واژه (اصل اساسی ادبیات) و هدف اصلی ادبیات را تعالی آن می داند، در واقع هدف مکتب جهان شمول وعمیق گرای اصالت کلمه این است که واژه برای یک حضور ادبی هرگز در زیر سیطره‌ی هیچ بیرق خاصی از هیچ شریعتی قرار نگیرد و صرفاً وجود محض معرفت‌یافته خود را با حرکتی بسیط نسبت به تمام قابلیت‌هایش در متن به نمایش بگذارد پس مکتب اصالت کلمه برای تحقق این مهم در زیر پرچم  صلح ادبی مولفه هایی مجزا و همسو ارائه می دهد که با عنوان مؤلفه‌های بنیادین به شرح زیر می باشند: مؤلفه‌های اولیه بنیادین یا به‌عبارتی هفت حقیقت برتر ادبیات در تمام مکانها و زمانهای بشری برای هر نژاد، ملیت و شریعت پیشنهاد می‌شوند و هرگز قابل تغییر، تکوین و دگردیسی نمی‌باشند زیرا تغییرات و تکامل مربوط به جزء را در مؤلفه‌های ثانویه خواهیم داشت که فرد به فرد و مکان‌به‌مکان و زمان‌به‌زمان قابل تغییر، تکوین و دگردیسی می‌باشند، این هفت مؤلفه‌ی بنیادین عبارت‌اند از:
1- طریقت در شریعت در طریقت در حقیقت
2- ارتباط بی‌واسطه
3- اصل فراروی
4- جنس سوم
5- حقیقت عمیق شهودی
6- اصالت وجود گشتالتي
7- مؤلفه‌های ثانویه
 
  «طریقت در شریعت در طریقت در حقیقت»:  در نظر بگیرید که یک نفر فهمیده است که در ادبیات استعداد دارد و گرایش او در زمینه شعر است، او به هدف اینکه در زمینه ادبیات پیشرو باشد شروع به تمرین و تحقیق برای شناخت سبکها ونحله‌های مختلف می‌کند تا هم قلم خود را پرورش دهد، و هم زمینه‌ای را بیابد که استعدادش را در آن هر چه بیشتر متبلور کند مسلماً اگر این فرد در قرن بیست و یکم زندگی می‌کند و اگر بخواهد پیشرو باشد هرگز نمی‌تواند با زبان چند قرن پیش و با همان واژگان  و همان ویژگی‌های ادبی شعر بگوید او باید شاعر زمان خود باشد. این مرحله که در واقع یک نوع کاوش ادبی می‌باشد طریقت‌تحقیقی نام دارد که با انتخاب یک شریعت برتر مثلاً در شعر (مکتب سورئالیسم) به پایان می‌رسد، اکنون او پس از بهگزینی یک شاعر سورئالیست است. اما آیا سورئالیسم تمامیت شعر است، یا شعر تمامیت کلمه است، و اینجاست که مرحله طریقت تکوینی آغاز می‌شود و اصل تئوری‌پردازی و اجتهاد ادبیِ یک عریان‌نویس در ژانرهای فراشعر و فراداستان در همین طریقت تکوینی است که شکل می گیرد.
 «ارتباط بی‌واسطه»: چون شریعت برای این شخص وسیله است نه واسطه، پس با زاویه‌ی دید آن شریعت به سوی حقیقت حرکت نمی کند، او با تمام شریعتها ارتباط برقرار می‌کند ارتباطی ورای واسطه‌گرایی، او چون  کاوش‌گری بدون تعصب و بدون پیش‌فرض چکش و قلم‌مو را بر می‌دارد. و به دل ادبیات می‌رود و البته ادبیات بالفعل و بالقوه در کنار هم، تا حقایق را کشف کند.
و اگر به ستونهای عظیمی از مکتب رومانتیسم رسید، به عنوان تنها حقیقت ادبیات به آن بسنده نمی‌کند زیرا آن را تنها جزئی از حقیقت واژه می‌داند، درست مثل برخی کاوشگران و باستان‌شناسان که مثلاً با کشف یک معبد بزرگ و یا یک شهر سوخته با این پنداشت که تمام تاریخ را کشف کرده‌اند  دست از تلاش و تکاپو برنمی‌دارند، تنها با فکر بدون تعصب و بدون واسطه و پیش‌فرض است که می توان به حقیقت نزدیک شد و اگر بخواهیم صرفاً از زاویه دید یک شریعت به حقیقت نگاه کنیم راه به چاهی می‌بریم اما به دریا نه، حتی با زاویه‌ی دید نسبی‌گرایان که به همه چیز شک می‌ورزند و با تعصب بر شک خود، خودبه‌خود به جمع مطلق‌گرایان می‌پیوندند و نگرش عرفانی نیز که با تعصب بر مشترک‌المقیاس بودن تمام راه‌ها، ابعاد و حقایق، دچار نگرشی مطلق‌گرا می‌شود، اما مکتب عمیق‌گرای اصالت کلمه اعتقاد به درست بودن راه خود دارد و می داند به حقیقت ختم می‌شود اما راه‌ها و قابلیتهای دیگر را نادرست نمی‌شمارد و انکار نمی‌کند در واقع در مرحله‌ی نخست  شریعت ادبی خود را تنها راه تکامل نمی‌داند و بنابر اقتضای زمان و مکان وسیله مورد نظر را ارتقاء می‌دهد، او راه را، (جنبه‌ای را که کشف کرده) هدف قرار نمی‌دهد و بر آن تعصب نمی‌ورزد زیرا خوب فهمیده است این راه، ابعاد و قابلیتهای فعلی، طریقی است که باید پیموده شود تا به حقیقت رسید.
 «اصل فراروی»: با توجه به اصل بی‌نهایت بودن، فرد (نگارنده) از تمام چارچوبه‌ها، پیش‌فرض‌ها و محدوده‌ها برای رسیدن به حقیقت برتر فراروی می‌کند، او هرگز آنها را انکار و یا رد نمی‌کند بلکه با آنها ارتباط برقرار کرده و نسبت به آنها معرفت می‌یابد و اصل اصیل و بنیادین آنها را از لابه‌لای تمامی زرق و برقهایشان دریافت کرده و به عنوان جنبه‌ای ازحقیقت کل، تکه‌ای از پازل بزرگ ادبیات ازآن یاد می‌کند و به دنبال جنبه‌های دیگر از حقیقت کوچک به سوی حقیقتی بزرگتر فراروی می‌کند.
«جنس سوم»: این کاوش‌گر ادبی در جنگ مابین قطب‌های مختلف و ضدین به سنتری که خود منجر به ایجاد یک تز نوین گردد، تن در نمی‌دهد، بلکه به اصل فرآرو آن دو قطب مقابل هم می رسد. مثل زن و مرد که اصل فرآرو و مشترک آنها (انسانیت است) شعر و داستان که اصل فرآرو آنها کلمه است، در جنس سوم هیچ‌گونه ترکیب ناهدفمندی صورت نمی‌گیرد، با توجه به مکاتب و شریعتهای ادبی ارتباط برقرار می‌شود، نسبت به آنها معرفت لازم کسب می شود.
«حقیقت عمیق شهودی»: اصل فراتر از مطلق و نسبی است، حقیقت مطلق یعنی اصلی که غیرقابل دگرگونی، دگردیسی و تکامل است، مثل اصل حرکت خودکار ذهن در مکتب سورئالیسم، اما حقیقت نسبی یعنی اصلی که با توجه به آن انسان خود معیار سنجش همه چیز است، انسان می تواند آن حقیقت را بنابر نگرش خود حق بداند، یا نداند، او به علت نداشتن معیارهای قضاوت  قطعی خود را معیار قضاوت قرار می دهد، و البته در همه چیز شک می‌کند الا خود شک. هیچ پدیده مطلقی وجود ندارد جز باور او به این قضیه البته نگرش دیگری نیز وجود دارد که نگرش عرفانی است صاحب این نگرش شبیه نسبی‌گرایان چشم به تمام حقایق می‌دوزد و همه را یکسان و با یک بار و یک قابلیت می‌بیند، که هر کدام می‌توانند برای رسیدن به مقصود کافی باشند، پس هیچ فرقی نمی‌کند که کدام جنبه و کدام قابلیت، زیرا برای او تمام ابعاد عین حقیقت‌اند و یک قابلیت را دارند، همه را در وجود یکی می‌داند و اینگونه سرپوشی بر عدم تعمق و تحقیق خود می‌گذارد و ذهن خواب رفته خود را آسوده می‌کند البته این سه گروه‌، نسبی‌گرایان، مطلق‌گرایان و نگرش عرفان‌گرایان، هر سه شریعتمدار و دچار مطلق‌گرایی‌اند. (توضيح كامل و مثال اين مؤلفه در بند- چرا ديدگاه اصالت كلمه يك مكتب است توضيح دادم)
«اصالت وجود گشتالتي»: وجود همان کل فراتر از اجزاء خود است، بدین‌وسیله موجودیت وجود به وجود داشتن اجزاء تشکیل دهنده خود وابسته است، که ماهیت، جوهر و عرض هر کدام نقش تعیین‌کننده‌ای با نوع حضور خود در ایجاد آن موجود و موجودیت آن پیدا کرده‌اند، ماهیت کلمه شعر است، داستان است، نمایش‌نامه است و... اما اصل اساسی همان وجود اولیه است (یعنی کلمه) پس این‌گونه است، که این مکتب اصالت را به کلمه می‌دهد. زیرا وجود واژه قبل از شعر و داستان که ماهیت‌های او می‌باشند موجود بوده است. البته در وضعيت وحدت، همه اجزاء تشكيل دهنده وجود «غير از ماهيت‌ها» جوهر به شمار مي‌آيند. (يعني عرض وجود خارجي نخواهد داشت).
«مؤلفه‌های ثانویه»: با توجه به شش اصل فوق (یعنی روح بی‌نهایتمدار مکتب) هر کسی می‌تواند با توجه به شریعت فردی، زمان، مکان و ... راهی نوین و مشخص و منحصربه‌فرد را در رسیدن به حقیقت بیابد، و به این صورت فرد می‌تواند با ارائه مؤلفه‌هایی همسو و منطبق با تفکر مکتب به سبکی کاملاً شخصی و مکتبی نوین در ادبیات جهان برسد زیرا هنوز خیلی از جنبه‌ها و پتانسیل‌‌های واژه ناشناخته و نهفته مانده است. اما کسانی که پایان مکتبها را اعلام می‌کنند منکر لایه‌های قابل کشف در ادبیات و هنر می‌شوند، اما امروز مکتب اصالت کلمه با اعلام "پایان مرگِ مانیفست‌ها" آغاز دوره مکتب‌گرایی نوین را با نظر به دنیای بی‌پایان کلمه بنیان می‌گذارد. البته عنوان «پايان مرگ مانيفست‌ها» توسط اين قلم در اساسنامه كارگاه ادبي اميد ذكر شد كه اين عنوان ابداعي توسط بنيانگذار مكتب تأييد شد.
 
- چرا مؤلفه‌های این مکتب به دو دسته اولیه و ثانویه تقسیم می‌شود؟
  مهمترین وجه افتراق مکتب اصالت کلمه با تمام مکاتب ادبی دنیا در وجود  همین تقسیم‌بندی مؤلفه‌ها می‌باشد. همانطور که گفتم تمام مکاتب دنیا به دو دسته تقسیم می‌شوند یا مطلق‌گرا هستند یا نسبی‌گرا‌،‌ که البته نسبی‌گرایان نیز به نحوی مطلق‌‌‌گرایند زیرا عقیده خود را حقیقت مطلق می‌پندارند.
 اگر حقیقت را تنها از یک زاویه‌ی دید ‌(یک بعد) ‌نگاه کنیم درست به اندازه همان زاویه حقیقت را تقلیل داده‌ایم،‌ و چه‌بسا مسأله‌ای که با عنوان یک کشف بزرگ ادبـی به آن نگاه می‌کنیم جزء خیـلی کوچکی از ‌‌حقیقت ادبیات (واژه)‌ باشد.
در واقع شریعت‌هایی که مطلق‌گرا می‌باشند برای پیروان خود اهدافی شده‌اند که باید در خدمت آنها بود، و تمام زندگی آنها را تعریف می‌کند اهدافی که ابعاد آن مشخص و محفوظ از هر گونه تغییر، تکامل ودگردیسی می باشند. از دیدگاه این شریعتهای مطلق‌گرا تمام انسانها مشترک‌المقیاس‌اند و با این استدلال اعلام جهان شمولی می‌کنند یعنی تمام انسانها باید از قواعد یکسانی که توسط آنها وضع شده پیروی نمایند.‌ در واقع منکر تفاوتهای فردی بشریت می‌باشند. اما گروه دیگر، برای مثال؛ مکتب پست‌مدرن که پرچم نسبی‌گرایی را برافراشته منکر وجوه اشتراک بین انسانها می‌باشند از نظر این مکتب همیشه شکاک انسانها موجوداتی کاملاً مختلف‌المقیاس‌اند و هرگز با یک معیار نمی‌شود آنها را سنجید، و اینگونه از زیر بار ارائه‌ی یک معیار مشخص برای سنجش انسانها، شانه خالی می‌‌‌‌کنند، پس ‌در این صورت انسانها هیچ وجه اشتراکی نخواهند داشت با این استدلال، هر فرد خود یک کتاب قانون و اصول خواهد بود یعنی به اندازه‌ی تمام بشریت، اصل، قانون و مؤلفه در دنیا وجود خواهد داشت، بی هیچ وجه اشتراکی، و این یعنی جنگل‌مدار شدن جامعه مدنی– انسانی اما مکتب ما فراتر از این دو نگرش کاملاً متفاوت و متضاد، تعادلی فرارو را گوشزد می‌کند، تا کفه‌های ترازوی عدالت در قاعده‌ای بایستند که بشود، از پس آن حقیقت را رویت کرد به عقيده بنده مؤلفه‌های اولیه ارائه شده حاصل مشترکات تمام انسانهاست در واقع این مؤلفه‌ها برای انسان کل است این مولفه‌ها غیر قابل حذف می‌باشند زیرا حیطه آنها فراتر از یک نژاد، یک قوم، یک زمان، یک مکان و یک ملیت می‌باشد در واقع منظور از انسان کل آن جمعیتی است که در هر زمان، هر مکان، هر ملیت و نژادی، هر فردش بایستی اصولی را رعایت کند که هر فرد دیگر در هر زمان و هر مکان و... بایستی رعایت کند. اما مکتب ما شبیه مطلق‌گرایان حیطه اصول خود را محدود و بسته نمی‌کند زیرا ما معتقد به روح تکامل و تعالی و مؤمن به ابعاد کشف نشده در هر چیز می باشیم، پس مکتب ما اعلام می‌دارد که هر کس می‌تواند بنابر شرایط بیرونی و درونی خود و از دیدگاه نگرش فردی خود به دنیا، در مکان و زمان خود، مؤلفه‌هایی همسو و منطبق با اندیشه مکتب ارائه دهد؛ بدینگونه تمام انسانها در تکامل و تعالی این مکتب جهان شمول شریک خواهند شد، مولفه‌های پیشنهادی هر فرد که در راستای مؤلف‌های اولیه می باشند مؤلفه‌های ثانویه نامیده می‌شوند، که فرد به فرد، مکان به مکان و زمان به زمان قابل تغییر می‌باشند در واقع مؤلفه‌های ثانویه برای انسان جزء ارائه می‌شود منظور از انسان جزء آن فردیتی است که در سایه آن فرد در هر زمان و مکان و شرایط و ملیتی و ... اصول و قواعد و احکامی را برای خود فرض می‌کند که لزوماً فردی دیگر در مکان و زمان و... دیگر، برای خود فرض نمی‌کند. بدینگونه در نگارش ادبی اصالت کلمه هر فرد به سبک شخصی خویش می‌رسد و هر کس می‌تواند، ابعاد و لایه‌های کشف نشده دیگری را ازادبیات کشف و شکوفا کند، و این‌گونه است که زایش مکتبها در سایه این ابرمکتب، تا همیشه ادامه خواهد داشت و اندیشه پایان مکاتب باطل اعلام می شود، و همین روح تکامل و تعالی و صلح پایدار وجه افتراق مکتب اصالت کلمه با تمام مکاتب دیگر دنیا می‌باشد، البته در این میان یک سری مؤلفه‌های اولیه غیربنیادین نیز ارائه می‌شود که در راستای عملی‌تر کردن روح بی‌نهایت مدار مؤ‌لفه‌های اولیه بنیادین ارائه می شود.
مولفه‌هایی که در واقع شبیه اجزاء تشکیل دهنده مؤلفه‌های اولیه بنیادین عمل می‌کنند و حالت جزء وابسته به کل و در خدمت کل دارند، این در صورتی است که مؤلفه‌های ثانویه فقط در خدمت کل ارائه می‌شوند، نه وابسته به کل، یعنی مؤلفه‌های اولیه غیربنيادین حاصل و ادامه مؤلفه‌های اولیه بنیادین‌اند، در حالی که مؤلفه‌های ثانویه باید با تمام مؤلفه‌های اولیه بنیادین و غیربنیادین مطابقت داشته باشند.
 
- مکتب اصالت کلمه چه موضعی در برابر این دو راهی دارد؟!
1- هنر متعهد و در خدمت تفکر مانند مکتب اگزیستانسیالیسم.
2- هنر برای هنر، یعنی در خدمت زیبایی و از دیدگاه زیبایی شناسیک مانند مکتب پارناس.
در پاسخ باید بگویم که ریشه این نزاع زرگری است، زیرا به دیدگاه ما این حرکت‌های مطلق‌گرا تنها در سطح است که روی می‌دهند و در زیربنای ادبیات، بنابر حقیقت عمیق شهودی در کلمه، تفکر و معنا همانند دیگر ابعاد که از لحاظ زیبایی شناسیک «صورت» مورد تدقیق و بررسی قرار می‌گیرند همه و همه ابعاد انکارناپذیر کلمه هستند پس در عمق، شاهد پیوندِ تعالی‌گرایانه و مکمل‌واره این پتانسیل‌ها با توجه به دایره بسیط وجودی کلمه خواهیم بود.

- شما می‌گوئید تمام ابعادی که تا کنون از آغاز تاریخ ادبیات کشف شده‌اند محترم و باید مورد استفاده قرار بگیرند آیا فکر نمی‌کنید که با این سخن به اعتبار ادبیات معاصر خود در برابر ادبیات کهنه و قدیمی که دوره‌ی آن دیگر به سر آمده است توهین کرده‌اید. آیا اصلاً این سخن با پروسه پیشرفت علمی در ادبیات متضاد نیست؟!
به نظر من خانه این استدلال از پای بست ویران است، زیرا کسانی که تاکنون این‌گونه اندیشیده‌اند، دست به قیاس مع‌الفارق زده‌اند. چون مقوله علوم تجربی با مقوله علوم انسانی متفاوت است، در علوم تجربی و صنعتی با آمدن و اثبات یک قانون علمی جدید خود به خود قانون علمی پیشین در آن رابطه، باطل و مردود خواهد شد، مثلاً با اثبات هیئت کپرنیکی، دیگر جای هیئت بطلمیوسی زباله دان تاریخ شد، و بی‌تردید امروز اگر کسی بگوید به هیئت بطلمیوسی، معتقد است، همه به او خواهند خندید، و نمونه عینی‌تر آن این است که در گذشته بزرگترین تُجار ما، در حساب و کتاب خود از چرتکه استفاده می‌کردند، اما اکنون اگر کسی در بازار بورس، چرتکه به دست بگیرد مورد تمسخر دیگران قرار خواهد گرفت، و حتی هر روز با آمدن مدل جدید رایانه‌ها مدلهای قبل دیگر اعتبار خود را از دست خواهند داد اما مقوله علوم انسانی حکایتی دیگر دارد، زیرا این علوم برخاسته از نیازهای اولیه وجودی و جاویدان انسانها هستند، مانند عشق، برابری، عدالت، آزادی، معنویت، تکامل، تعالی و ... و این نیازها اگرچه در روبنا، تغییر چهره بدهند، اما همیشه بکر و ماندگار خواهند ماند، علوم انسانی عرصه مکتب‌سازی و نظریه‌پردازی است و این از تفاوتهای بنیادین آن با علوم تجربی است، زیرا در علوم تجربی جایی برای نظریه‌پردازی‌های مکتبی نیست و نخواهد بود دایره علوم انسانی بسیار گسترده است، از مکاتب معنوی، حقوقی، فلسفی گرفته تا روانشناسی و تاریخ و... که البته از مهمترین شاخه‌های آن ادبیات است، عرصه ادبیات جولانگاه پاسخ به نیازهای وجودی انسان در زمینه‌ها و زمانه‌های مختلف است، جایی که انسانها در دردهای مشترک هم هنرمندانه شریک می‌شوند، در طول تاریخ همواره ابعاد و پتانسیل‌های مختلف کلمه کشف شده و به منصه‌ی ظهور رسیده‌اند، و در این عرصه، منسوخ شدن، آن‌گونه که در علوم تجربی وجود دارد، معنایی نداشته و نخواهد داشت و خارج از مقوله «گروهی این، گروهی آن پسندد» در همین ادبیات فارسی خودمان آیا با آمدن سعدی و مولانا، رودکی از اعتبار ساقط شد، و آیا با آمدن حافظ دیگر دیوان مولوی و سعدی را باید در موزه‌ها یافت و آیا با ظهور نیما دیگر ادبیات کلاسیک خواننده ندارد، و این قصه را تعمیم بدهید به داستان و داستان را تعمیم بدهید به کلیت ادبیات جهان.
 
- چرا بعضی‌ها با دیدگاه ادبی اصالت کلمه مخالف‌اند؟ و آیا اساتید شعر کشور، به ویژه کرمانشاه پشتوانه این حرکت بوده‌اند؟  
«زآب خُرد ماهی خُرد خیزد             نهنگ آن به که در دریا گریزد»
  کسانی که ما با آنها مواجه بودیم، مخالف مکتب ما نبوده اند، بلکه مخالف هر جنبشی هستند که آرامش مرداب‌گونه آنها را بر هم بریزد. زیرا ما در نقد و مخالفت با هر جریانی با دو نوع نقد روبه‌رو هستیم:
1- نقد آگاهانه ودانشورانه     2- نقد جاهلانه وعامیانه
 در بابِ نقد اول به عنوان نمونه امام محمد غزالی را داریم که وقتی خواست آراء فارابی و ابن سینا «اصحاب مشائی» را رد کند نخست کتب آنها را آنچنان مطالعه نمود که در شرح نظریاتشان کتابی ارزشمند نوشت با نام «مقاصد‌الفلاسفه» و سپس در کتاب دیگر خویش با عنوان «تهافت‌الفلاسفه» به انتقاد و ابطال آراء و عقاید آنها پرداخت، و تاریخ بشری این‌گونه نقد و این چنین نقادانی را  گرامی می‌دارد. که ما نیز دست  تمامی کسانی که این رویه را دنبال می‌کنند با خضوع تمام می‌بوسیم، حتی اگر با آراء ما صددرصد مخالف باشند. و اما طریق دوم نقد، که ما بیشتر مخالفین خود، بویژه در استان کرمانشاه را از این دسته دیدیم، آن است که بدون هیچ مطالعه و فهمی در باب اینکه با چه دارند مخالفت می‌کنند فقط می‌خواهند از حیثیت نداشته مافیاهای کوچک و حقیرانه‌ی ادبی خود، دفاع کنند که صدای رسای اینان از حریم انجمن‌هایِ فراآوانگارد اما فسیل شده اشان فراتر نخواهد رفت البته گاهی هم با حضور در برخی جشنواره‌های ادبی کاذب بر اساس روابط عمومی با شاعران دیگر برای خود اعتباری پوشالی می‌سازند، قبلاً درباره برخی از اینان مصاحبه و نقدهایی داشته‌ام، به‌هرحال به قول مولانا: «هر کسی بر طینت خود می‌تند» از این نوع نقد جاهلانه بگذریم ما با نقد عوامانه برخی از شبه‌ادیبان شهرمان نیز روبه‌رو هستیم که به محض برخورد با هر یک از طرفداران و پیروان مکتب اصالت کلمه دو سؤال تکراری را باز هم تکرار می‌کنند:
1- ما بالاخره نفهمیدیم که این مکتب می‌خواهد چه بگوید و کجا را بگیرد؟!
2- راستی تا به حال چند نفر پیرو شما شده‌اند؟!
با اینکه بهترین پاسخ به تمامی کسانی که در دسته دوم قرار دارند فقط سکوت است باید گفت که آنها با طرح این دو پرسش ماهیت درونی خود را به ظهور می‌رسانند، با توجه به اینکه بالاخره نفهمیده‌اند ما چه می‌خواهیم بگوییم، یا اصلاً کتابها و مقالات ما را نخوانده‌اند، یا ... بگذریم، به هر‌حال هر کسی طالب هر چه باشد سر انجام به آن دست خواهد یافت، به قول حضرت امام علی (ع) (انسان دشمن چیزی است که در مورد آن جهالت دارد) اما در مورد سوال دوم آنها، خارج از آنکه ما چند نفریم که واقعاً خود من نیز تعداد دقیق آن را نمی‌دانم چون این جنبش به هیچ وجه یک گروه یا کانون مشخص و محدود نیست، باید عرض کنم اینان هرگز به کیفیت و هدف متعالی فکر نمی‌کنند و بنابر کمبودهای روانشناختی، مردان سیاهی‌لشگرند و خواهان پذیرفته شدن ظاهری در یک محیط پرجمعیت می‌باشند، یعنی میزان هنری بودن هر اثری را در میزان بلندی صدای دست زدن مخاطبین می‌بینند و البته آن هم نه مخاطبین راستین هنرشناس، بلکه کسانی که شبیه به خود او هستند و به علت طرد نسبی از طرف اجتماع در حال پیشرفت، دور هم جمع شده‌اند و به هم نان قرض می‌دهند، اینان از خود هیچ ماهیت مستقلی ندارند، و مکتب تمامی آنها با تمامی اختلافات و جنگ‌های زرگری و واقعی‌شان فقط و فقط یک مکتب است آن هم مکتب بزرگ هواشناسی!!! و در مورد حمایت به اصطلاح اساتید و زعمای قومِ ادبیات کرمانشاه فقط باید عرض کنم که (ما را دگر به خیر تو امید نیست، شر مرسان) همین.
 
- آیا مکتب اصالت کلمه ریشه در ادبیات گذشته دارد فقط با آری یا نه؟! بله، دارد.
- پس مصداق عالی یک متن عریان کدام است؟ کتاب آسمانی و مقدسِ قرآن کریم.
 
- مصداق عالی یک فراداستان در مکتب ادبی اصالت کلمه کدام است؟ کتاب ارزشمند «پیامبر» اثر جبران خلیل جبران.
 
- مصداق عالی یک فراشعر در مکتب ادبی اصالت کلمه کدام است؟ اگر بیشتر بر روی جنبه مراقبه شناور آن تمرکز داشته باشیم، آثار ادبی حضرت مولانا.
 
- مکتب پست مدرن در یک جمله؟! یک فراروایت نسبی‌گرا که خود بعدی از ماهیت‌های بشری را نمود بخشید.
 
- راز شکست نسبی جنبش های فمنیستی؟! تقلیل دیدگاه انسان مدارانه به نگرش محدود جنسیت‌گرا.
 
- سینمای هنری در یک کلام؟! انعکاس داستانهای شاعرانه که جنبه‌ی تصویری آنها بسیار قوی‌تر بوده است، یعنی تمرکز برنمود بعد تصویری کلمات، آنچنان به منصه ظهور رسیده که منجر به خلق یک (شعر- داستان سینمایی) شده است.
 
- پس تعریف کلمه از دیدگاه شما بسیار گسترده است؟! بله! به گستردگی تمام مدلول‌هایی که در ذهن ما نمود پیدا می‌کنند، حال چه مرجع بیرونی داشته باشند و چه نداشته باشند، بنابر این تمام تابلوهای راهنمایی و رانندگی، زبان ناشنوایان، ایما واشاره‌های معنادار... دالهایی هستند که برخی جوهره‌ی مکتوب دارند و برخی ندارند، اصل بر ارتباطی است که ما به وسیله آنها با جهان پیرامون خود برقرار می‌کنیم.
 
- آیا نگرش شخصی شما دیدگاهی فمنیستی است؟! نه! نیست!
 
- چرا نیست؟! ببینید می‌خواهم به جایی برگردم که فمنیسم از آنجا ظهور می‌کند و با این سخن، پاسخ «نه» گفتن من را هیچ بانویی که اهل تعقل و تعالی باشد، علیه زنان نمی پندارد، همیشه افراط در هر پدیده‌ای باعث افراط در مقابل خواهد شد یعنی افراط در هر تز باعث افراط در آنتی‌تز خواهد شد، و سنتزی که پدید خواهد آمد، آغاز جنگی دیگر است، نهضت طرفداری از حقوق زن در جوامعی پدید آمد که حقوق زن پایمال می‌شد و حکومت طرفداری از خواست مردان برقرار بود، بنابر این وقتی در غرب زمینه‌های انقلاب زنان با به دست آوردن حقوق خود محیا شد از موج اول فمنیست گذشته‌، در موج دوم و بویژه سوم و باز هم به ویژه در موج سوم آن باعث افراط‌هایی شد که در نهایت به قول معروف دود آن دارد به چشم خود زنها می رود، آری انقلاب همیشه با طغیان احساسات همراه است، اما در آنجا که احساس بر عقل چیره شود، این انقلاب پیامدهای منفی فرآوانِ عریان و پنهانی خواهد داشت که در مورد جنبش‌های فمنیستی، ما به وضوح شاهد این مسأله می‌باشیم، اما ما اگر دیدگاهی بنیادین و فرارو داشته باشیم، متوجه خواهیم شد که زن و مرد دو جنس مکمل از یک جنسیت ِواحد، به نام «انسان» می باشند، و اگر در جنبش‌های مردگرا و زن‌گرا این اصل گاه و بیگاه فرآموش می‌شود، تقصیر کیست؟! جنسیت سوم یعنی عدم معیار دانستن جنس مقابل برای مقایسه خود با آن و تعیین حقوق خویش در برابر آن، جنسیت سوم یعنی «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ، باز جوید روزگار وصل خویش» جنسیت سوم یعنی عدم تحقیر و تضعیف جنسیت مقابل، که در اصل جنسیت مکمل ماست، جنسیتی که نادیده گرفتن آن یعنی محرومیت از نیمی از قدرت تکامل و تعالی جامعه‌ی بشری که در نهایت ضرر آن برای هردو جنس باقی خواهد ماند، به هر حال تشریح مبانی تئوریک جنس سوم، خواستار حال و مجال و مقالی است که از حوصله این مجلس خارج است، و به قول معروف: شرح این هجران و این خون جگر، این سخن بگذار تا وقت دگر! فقط در پایان باید عرض کنم که ما نه مردگرا هستیم و نه زن‌گرا، بلکه انسانیت‌گرا و حقیقت‌طلب می‌باشیم و حقیقت چیزی نیست که فقط در دست یک جنسِ خاص باشد، البته بد نیست به این امر اشاره کنم که فمنیست‌ها هیچگاه یک مکتب مشخص و معین نداشته‌اند، بلکه زنان با توجه به معیارهایی که در برخی مکاتب وجود داشته با تمرکز بر روی آنها هر کدام عَلَم نوعی زن‌گرایی را به وجود آوردند و گاه و بیگاه در این میدان بدون آنکه خود بداند بازیچه برخی از رهبران مکاتبِ ریز و درشت شده اند!
 
- از فرازن برایمان بگویید؟
فرازن (دقیقاً همانند فرامَرد) بشری است که بدون انکار و حتی با عشق و احترام کامل به جنسیت خود می‌نگرد و با دیدگاهی کاملاً دانشورانه و عاشقانه به سوی حقیقت وجودی خویش (انسانیت متعالی) حرکت می‌کند.
فرازن، جنسیت را یک مؤلفه ثانویه می‌داند که بدون آن نمی‌توان به مؤلفه‌ی اولیه یعنی جنس سوم (انسانیت متعالی) رسید. وی با نگاهی کلی به جامعه بشری واقعیتی انکارناپذیر است که ایمان دارد، تنها در کنار جنسیت مکمل خویش (فرامَرد) است که می‌توان به حقیقت وجودی انسان، در تمامیت تاریخ برسد. او کسی است که می‌داند مؤنث بودن، فقط و فقط نیمی از پتانسیل‌ها و قابلیت‌های جامعه انسانی را متبلور می‌سازد و همچنين به خوبی آگاه است مذکر بودن نيز نیمه‌ي دیگری است که هرگز نمی‌توان آن را نادیده گرفت و این که انکار و تحقیر هر جنسیت در نهایت موجب عدم تکامل بایسته و شایسته جامعه بشری خواهد شد، که ضربه نهایی آن را خود جنسیت به اصطلاح غالب خواهد خورد البته به امید خدا تشریح دقیق مبانی (فرازن) در آینده نه چندان دور در کتابی با عنوان (جنس سوم- رساله‌اي در باب جايگاه فرازن و فرامرد) به قلم اینجانب انجام خواهد گرفت.

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 1

ماهدخت کیانی
|
15دي ماه 1393
0
0
عجیبه که اصالت کلمه در عین حال که یک مکتب ادبیه فلسفی هم هست. فکر می کنم باید بیشتر ازش بخونم.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید