ماه رمضان
تصویر برگزیده

شادروان «فخری الياسی» در گفتگو با آرتنا:

رفتار قصه‌گو اثرگذارترين مسائل بر مخاطب است

آرتنا: مرحوم «فخري الياسي» گفت: يکي از اثرگذارترين مسائل بر مخاطب، رفتار قصّه‌گو است. قصّه‌گو برای رساندن پيام در وهله‌ي اوّل بايد خود معتقد به‌ اين رفتار بوده و عملاً آن را نشان دهد و بعد به مخاطب منتقل کند. زماني مي‌توان اثر قصّه را در مخاطب نتيجه‌بخش ديد که پيام قصّه در دراز مدت همراه شنونده به پيش برود.

zoom
رفتار قصه‌گو اثرگذارترين مسائل بر مخاطب است

گفت و گو: سودابه امینی / خبرگزاری هنر «آرتنا»

شادروان فخری الیاسی در سال 1334 در مهاباد متولد شد و در سال 54 به عنوان کتاب‌دار کتاب‌خانه کاشان فعالیت خود را به صورت تمام وقت در کانون آغاز کرد. وی در سال 60 به مرکز فرهنگی و هنری کانون شهرستان مهاباد منتقل شد و پس از سی سال فعالیت در کانون با سمت مربی فرهنگی بازنشسته شد و به جمع پیش‌کسوتان پیوست و10 دی 1393 بر اثر بیماری زندگی را بدرود گفت. مراسم تشییع و تدفین پیکر آن مرحومه روز پنج‌شنبه 11 دی برگزار شد. چندی پیش خبرنگار خبرگزاری هنر «آرتنا» با وی گفتگویی انجام داد که می خوانید:

* لطفاً درباره خودتان بفرماييد؟

 تحصيلات: ديپلم، علايق و گرايشها: مسائل ديني و مراسم مذهبي، قصّهگويي، وضعيت خدمت: بازنشسته و سال بازنشستگي: 1384 محل خدمت: استان آذربايجان غربي، شهرستان مهاباد.

* افتخاراتتان؟

برنده قصّهگويي استان درسال 77،  برنده قصّهگويي کشوري درسال 78.

* ويژگي خاص در اجراي قصّه شما؟ استفاده از لهجه و لباس زيباي کُردي در اجراي کشوري

* هنر  قصّهگو و بهويژه قصّهگوي کودکان، بيان روان، فصيح و بليغ است،  قصّهگو علاوه بر اينکه بايد بر دايره واژگان گروه سنّي مخاطب خود، آگاهي داشته باشد، بايد به همنشيني کلمات با يکديگر و تأثيرگذاري آنها از نظر حسي و اثربخشي منطقي واژگان نيز اشراف داشته باشد، با اين مقدمه سؤال خود را در دو بخش مطرح ميکنم: الف:) براي رسيدن چنين مهارتهايي از ديدگاه شما قصّهگو بايد چه سير مطالعاتي داشته باشد؟ ب:) براي بيان بليغ و فصيح داشتن چه تمرينهايي لازم است؟

هنر قصّهگويي نياز به بيان روان و فصيح دارد و براي دستيابي به اين هنر در وهلهي اوّل نياز به ارتباط صميمي و تنگاتنگيست که بين قصهگو و مخاطب بايد بهوجود بيايد. رابطهي معلم و شاگرد فرق دارد با رابطهي مربي فرهنگي و عضو کانون و اين رابطهي مبتني بر صفا و صميميت است که به مربي توان ميدهد به يک تفاهم دوجانبه برسد، در نتيجه مربي امکان مييابد براي رسانيدن پيام از بياني فصيح و ساده سود بجويد و براي انتقال پيام قصّه و تأثيرگذاري آن بر روي مخاطب فارغ از هر قيد و بندي آن را در قالبي ساده و قابل فهم به اعضاء القا کند.

* وسايل کمکديداري براي تخفيف بار غيرمستقيم اکثر تجربههاي امروزي ما ساخته شدهاند، شکارچي يا کشاورز بدوي با همهي چيزهايي که به کار او ميآيد بده و بستان مستقيم دارد اما شهرنشين بهندرت با چيزهايي که به او مربوط ميشود مستقيماً سر و کار دارد. کارخانهدار محصول خود را به کاغذ تبديل ميکند و دانشآموز هم  دربارهي چيزهاي دوردست ميخواند و تصويرشان را ميبيند. علاقهي شديد جوانان امروزي به عکاسي و فيلم ميتواند مثال خوبي براي اين موضوع باشد، نسلي دچار احساس دوري و دورافتادگي از چيزها. چنگ به وسيلهاي ميزند که تجليات هستي بشر را با فوريتي تمام ثبت و ضبط ميکند، اين نزديکي به امور واقع ميتواند مبين و محرک علاقهي عميق جوانان ما به رويدادهاي اجتماعي، سياسي و طبيعي باشد، همچنان که در آثار بهترين عکاسان و فيلمسازان عصر ما ديده ميشود، اما عکاس ميتواند با فشار دکمهي دوربين توهّم درگيري و مشارکت را هم ايجاد کند. عکاس ميتواند حضور داشته باشد و مشارکتي هم نداشته باشد، ميتواند با هوشياري تمام ناظر ماجرا باشد، چه بهرغم وضعيتي که دارد واکنش نشان ميدهد. در قصّه نيز وضعيتي مشابه وجود دارد، قصّهگو قصّهشنو را درگير ارتباطات انساني، و احياناً اجتماعي يا تخيّلي ميکند. مخاطب در عين حال که در قصّه هست در قصّه نيست. از ديدگاه شما شنيدن قصّه تا چه حد ميتواند نيازهاي مخاطب را به مشارکت در ارتباطات انساني و اجتماعي مرتفع سازد و مهمتر از اين الگوهايي براي برقراري ارتباط انساني و اجتماعي به مخاطب پيشنهاد نمايد؟

در عصر تکنولوژيک قرن 21 باوجود اين همه کامپيوتر و وسايل ارتباط جمعي برقرارکردن رابطهي انساني با عضو و درگيرکردن مخاطب با قصّه اندکي مشکل است. در زماني که من بهعنوان  قصّهگو در مرکز مشغول فعّاليّت بودم خوشبختانه اعضاء آنقدر درگير اين وسايل نبودند و ماشين تا حدّ امروز آنها را در خود نپيچيده بود و فضاي موجود يک فضاي انساني بود. دنيا دنياي صفا و صميميت بود در نتيجه رابطهي بسيار دوستانهاي بين مخاطب و قصّهگو به وجود ميآمد. با بياني بسيار ساده خيلي از مسائل اجتماعي و انساني را توسط قصّه به اعضاء منتقل ميکرديم.

* قصّهگو در قصّه پيام (اطلاعي) را قالبريزي کرده و به مخاطب ميرساند مخاطب اين پيام را قالبشکني نموده، تعبير ميکند و مجدداً آن را به (اطلاع) تبديل ميکند و در قالب پيام به ديگري ميرساند و يا براي خود تکرار ميکند اگر قصّه به هنرمندانهترين وجه اجرا شود اثرگذاري آن، دوچندان شده و اين چرخه به صورت مدام در ذهن قصّهشنو تکرار ميشود و چه بسا لذّت شنيدن يک قصّه تا آخر عمر با مخاطب باقي بماند اثربخشي قصّهگويي به چند عامل بستگي دارد از جمله رفتار  قصّهگو با زبان، شيوهي ترسيم انگارههاي ذهني مخاطب توسط  قصّهگو و آسانسازي يا مناسبسازي قصّه براي مخاطب و البتّه بديهي است که  همهي اين مراحل قبل از اجراي قصّه اتفاق ميافتد (بايد اتفاق بيفتد) از ديدگاه شما اين مراحل چگونه اجرايي ميشود؟

براي رسيدن به اينکه پيام قصّه چگونه و چه مقدار روي مخاطب اثر گذاشته است بايد گفت يکي از اثرگذارترين مسائل بر مخاطب همان رفتار قصّهگو است.  قصّهگو زماني که ميخواهد پيامي را توسط قصّه به اعضاء برساند در وهلهي اوّل بايد خود معتقد به اين رفتار بوده و عملاً آن را نشان دهد و بعد به مخاطب منتقل کند. در نهايت زماني ميتوان اثر قصّه را در مخاطب نتيجهبخش ديد که پيام قصّه در دراز مدت همراه شنونده به پيش برود.

* شما با کودکان و نوجوانان زيادي سر و کار داشتهايد و براي آنها لااقل به دو زبان قصّه گفتهايد، بفرماييد هنگامي که قصّهگو به زبان قصّهشنو قصّه نميگويد آيا ميتواند از اثربخشي قصّهاش بر مخاطب اطمينان حاصل کند؟ چگونه؟ و اينکه در قصّههاي دوزبانه اين تأثيرگذاري و تأثيرپذيري را چگونه ارزيابي ميکنيد؟

زماني اثر يک رمان، داستان، يا فيلم را در خود ميبينيم که نتيجهي آن را همراه خود داشته باشيم. اثر پيام را در رفتار اعضاء بايد مشاهده کرد. قصّهگويي تنها يک گويش صرف نيست، بايد آميزهاي باشد از گفتار و رفتار گويندهي قصّه. اين اختلاط است که موجب تأثيرگذاري ميگردد. من گرچه براي بيان داستان از دو زبان کُردي و فارسي استفاده ميکردم ولي تأثير کلام را در زبان کُردي بر روي شنوندگان عميقتر احساس ميکردم، به اعتبار آنکه آنان غالباً بومي و به زبان کُردي مسلط بودند، به همين سبب بيشتر از اين زبان براي بيان استفاده ميکردم.

* يک نمونه قصّه کُردي را بهطور خلاصه بفرماييد؟ «آخ منيجه، آخ خديجه. در دل دارم چل دربيجه» (دربيجه کٌردي است به معني دريچه)

يکي بود، يکي نبود. دختري بود که با پدر و مادرش با هم زندگي ميکردند. اسم دختره گل انار بود و همگي با هم زندگي خوب و شيريني داشتند تا اينکه مادر دختر بيمار شد و پيش از آنکه بميرد تمام لباسهايش را در صندوقچهاي گذاشت و به دخترش وصيت کرد تا زماني که لباسهايش نپوسيده و سوراخسوراخ نشود به پدرش اجازهي زن گرفتن ندهد.

بالاخره مادر ميميرد. در همسايگي دختر زني زندگي ميکرد که بسيار شياد و بدجنس بود. او خود را به دختر نزديک ميکند تا او را فريب ميدهد و وادارش ميکند که پيشنهاد ازدواج با او را به پدرش بدهد. پدر گفت من به مادرت قول دادهام تا لباسهايش نپوسد ازدواج نکنم ولي دختر که از زن محبت بسيار ديده بود به پدر اصرار کرد. درغياب پدر، زن به دختر گفت: سوراخ شدن لباسهاي مادرت کاري ندارد، آنها را بياور آنقدر با سنگ بر رويشان ميکوبيم تا سوراخ و پاره شوند. دختر چنين کرد. لباسها را سوراخ کردند و در صندوقچه گذاشتند. وقتي پدر صندوقچه را باز کرد لباسها را ديد که پاره و سوراخ شدهاند. دختر همان زن را پيشنهاد کرد و آن دو با هم ازدواج کردند. پس از ازدواج آن زن فقط يک هفته با دختر مهربان بود و پس از آن سرناسازگاري و بدجنسي را با او گذاشت. از آنجا که دختر خود سبب اين وصلت شده بود نه ميتوانست شکايتي بکند و نه وضعيت بهتري به وجود بياورد. دختر روز به روز ضعيفتر و رنگپريدهتر ميشد تا اينکه پدر، علت را از دختر پرسيد و دختر تمام ماجرا را براي پدر تعريف کرد. از آن طرف نامادري پدر را در فشار عجيبي قرار داده و او را وادار ميکرد که «دختر را به جنگل ببريم و او را در آنجا رها کنيم»، و پدر تسليم بدجنسيهاي زن شد. يک روز دختر را به بهانه جمعآوري هيزم به جنگل بردند و در آنجا رها کردند. دختر بعد از جمعکردن مقداري هيزم سراغ پدر و مادر را گرفت ولي هرچه صدا کرد آنها را نيافت. تازه فهميد که رهاکردن او در جنگل يک نقشه بوده و خود را تسليم رضاي الهي کرد و شب را در جنگل به صبح رسانيد. وقتي از خواب بيدار شد از دور هفت نفر را ديد که مشغول شکار بودند. دختر آنها را صدا زد.  آنها وقتي دختر را تک و تنها در جنگل ديدند متعجب شدند و به سوي او آمدند و علت تنهائي را از او پرسيدند. دختر تمام ماجرا را براي آنها تعريف کرد آن هفت نفر که هفت برادر بودند خواهري نداشتند که با آنها زندگي کند و کارهاي خانه را برايشان انجام دهد، او را با خود به خانهشان بردند. دختر روزها برايشان کار ميکرد، غذا ميپخت، لباس ميشست، رفت و روب ميکرد و خلاصه خانه را مثل يک دسته گل نگه ميداشت و برادرها بيرون ميرفتند و کار ميکردند و غروب خسته ولي خوشحال و خندان به خانه باز ميگشتند، تا اينکه پس از مدتي برادر بزرگتر تصميم به ازدواج گرفت و با آن دختر ازدواج کرد و زندگي خوش و خرمي را با هم آغاز کردند. در اين داستان ماجراهاي بيشتري رخ ميدهد که بهعنوان داستان هم مربوط ميشود، ولي به سبب ضيق وقت و رعايت اختصار از بيان آنها صرفنظر ميکنم.

* لطفاً يکي از قصّههايي را که با مراسم آييني زندگي مردم درآميختهاند نام ببريد؟ قصّهي موسي و گاور (گاور = کافر) يکي از قصّههايي که با زندگي فرهنگي مردم اين ديار آميختگي دارد ميتوان نام برد.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید