تصویر برگزیده

روایت مرتضی ممیز؛

آرزویی که برآورده نشد

آرتنا: مرتضی ممیز گفته بود: این تصور ما ایرانی‌ها وحشتناک است که خیال می‌کنیم باید فارغ البال باشیم تا بتوانیم یک کاری بکنیم.

zoom
آرزویی که برآورده نشد

به گزارش خبرگزاری هنر «آرتنا»، نشریه آزما در تازه‌ترین شماره خود، گفت‌و‌گویی منتشر نشده از مرتضی ممیز را چاپ کرده است.
این گفت‌و‌گو را محمدرضا اصلانی سینماگر و شاعر سال‌ها پیش با زنده یاد ممیز انجام داده است.
مجله آزما که به مدیر مسئولی ندا عابد و سردبیری هوشنگ اعلم منتشر می‌شود، ماهنامه‌ای فرهنگی ادبی است که در شماره 107 پرونده‌ای را برای همکاری مرتضی ممیز و احمد شاملو در حوزه رونامه نگاری تدارک دیده‌است. در این پرونده علاوه بر گفت و گوی یاد شده، با آیدا سرکیسیان همسر زنده یاد احمد شاملو هم مصاحبه شده است.

بخش هایی از صحبت‌های مرتضی ممیز بدین شرح است:
- هميشه معتقد بودم که من بايد کار گرافيکي را يک جوري درست مطرح کنم به نحوي که آدم به مردم کم نفروشد حتي اگر از نوع بسيار ارزان باشد چون آن نوع ارزان هم براي خودش حيثيت و هويتي دارد و همين هم خيلي خوب من را نجات داد در گشايش کارم و گشايش ديدهايي که پيدا کردم اين که به هر حال هر کاري که بيرون آمد به يک نوع سالم بود.
- من براي مجله‌ي«قيام امروز» صفحه‌آرايي کردم، به گونه‌اي که صفحه کاملاً نقش يک تصوير خبري را داشته باشند،  من تمام مدتي که داشتم آن را الگوسازي مي‌کردم، در زمان طراحي، مجله‌ي economice مد نظرم بود که براي من يک مجله‌ي درجه يک است. من تاکيد مي‌کردم که تمام تيترها و فواصل سفيد بايد حاوي عکس باشد، به هر حال من سعي کردم طراحي کنم، اما به پاي economice هم نمي‌رسد به هزار و يک دليل اجرايي.
- اشکال عمده‌ي کار ما اين است که از نويسنده گرفته تا مدير مسئول، سردبير و ناظر فني مطلقاً اين چارچوب‌ها و جدول‌هاي صفحات را درک نمي‌کنند و درکي از صفحه‌آرايي ندارند. بنابراين پس از صفحه‌آرايي نظارت مي‌کنم و توضيحاتي مي‌دهم که چرا بايد بالا و پايين عکس يکي باشد تا نظمي برقرار شود و اين نظم بايد به قدري نامرئي رعايت گردد که کسي متوجه اين ماجرا نشود. يا فاصله‌ي حروف نسبت به هم، فاصله‌ي سطرها، فاصله‌ي ستون‌ها به همديگر تمام اين‌ها هست، در عين حال بچه‌ها هم تا ياد مي‌گرفتند، مي‌رفتند، و گروه بعدي خام و نپخته‌ مي‌آمدند و من دوباره بايد الفبا را از ابتدا شروع مي‌کردم.
- در اوايل انقلاب من با گروه‌هاي مختلف سياسي از نهضت آزادي گرفته تا احسان طبري و بچه‌هاي سوسياليست و مذهبي‌ها در تماس بودم و آقاي دين پرور در همان اوايل انقلاب علاوه بر اين که مسئول عقيدتي، سياسي سپاه بود، در ضمن مرد اهل مطالعه و بسيار خوبي هم بود، از من خواست براي مسجد قبا آرمي تهيه کنم براي من جالب بود که ببينم براي يک سفارش دهنده‌ي روحاني چه‌طور مي‌توان کارکرد که هم چارچوب ذهني من را در مورد گرافيک بپذيرد و هم من او را راضي کنم. به هر حال کلمه‌ي قبا را ساختم و با استفاده از خط کوفي، مدرنيزه‌اش کردم، بعدها اصرار کرد که از گلدسته و مسجد قباي عربستان ايده بگيرم و طرح بزنم که دوباره طرحي ساختم ولي متأسفانه نوشته‌ي قبا را خيلي بد چاپ کردند. من نمي‌دانم چه‌طوري چاپ کردند که آن خط و نوشته قبا و نوشته‌هاي ديگر به هم ريخته بود و چه قدر من غصه خوردم که چرا يکي از اين کارهاي من درست در نمي‌آيد. اما الان ديگر بي‌تفاوت شده‌ام.
- ولي چيزي که در همه‌ي آن‌ها مشترک بود، اين که آن‌ها مطلقاً شناختي از فرهنگ تصويري نداشتند و تصوير را بر اساس زبان ادبيات توضيح مي‌دادند واين خيلي مشکل بود، مي‌گفتم آن چيزي که شما به عنوان معرفت مي‌خواهيد توضيح بدهيد، معرفت هم براي خودش يک تصوير دارد. يا کلمه «فرهنگ»، اين کلمه اگر مي‌خواهيم آن متانت فرهنگ را داشته باشد به خاطر آن فاخريتي که قلم نستعليق دارد، فرهنگ را فقط بايد با نستعليق نوشت و اگر با خط نسخ و شکسته نوشته شود، فرهنگ هويت خود را از دست مي‌دهد.
- اگر ملاحظه کرده باشيد تمام اسامي پوسترهاي سينمايي را من براساس هويت آن فيلم طراحي مي‌کردم. يادم هست که اولين‌بار، پوستري که براي کيميايي ساختم، بلوچ بود. بلوچ انسان بدوي و تيزي بود که من سعي کردم اين تيزي را بيان کنم يا «غريبه و مه» بيضايي که آن را طور ديگري ساختم. چون اصرار داشتم که کلمه بايد طوري طراحي شود و يک قلم جديد و يک کاراکتر جديد پيدا کند که مفهوم اين ماجرا را داشته باشد، فرنگي‌ها اين کار را خيلي خوب انجام دادند.
- من خيلي علاقه‌مند بودم که يک فرصتي مي‌داشتيم و يک سازماني را درست مي‌کرديم و حروف‌هاي مختلفي را طراحي مي‌کرديم که واقعاً نشد ولي من از رو نرفتم و هر تيتري که به من دادند روي آن تيتر به اندازه‌ي خود آن پوستر کار کردم و يادم هست که «ملکوت» را براي آقاي خسرو هريتاش کار کردم، با آن فضاي مذهبي که در فيلمش بود، روي اين اصل ملکوت را با چنين فضايي طراحي کردم يعني دقيقاً اصرار داشتم که کلمه‌ي نمايش يک تصوير را داشته باشد و آدم تنها کلمه را نخواند، ملکوت را نخواند  بلکه بلافاصله ملکوتي را بخواند که در آن يک بيان تصويري به صورت موازي با خود ملکوت مطرح است. من در اين مورد خيلي تجربه کردم و نتيجه‌اي که گرفتم اين است که از طريق فرم و رنگ و شکل مي‌توانم خيلي از قضايا را آناليز کنم.

مجله آزما
- اين‌که به آدم يک زمين بزرگ بدهند و بگويند حالا هر جايي که مي‌خواهي يک بنا بساز، کاري نيست ولي اين‌که به شما بگويند زمين ما 25 متر است مي‌خواهيم چهار طبقه بسازيم که مقوايي هم نباشد، من عاشق اين تجربيات هستم و در کلاس درس به بچه‌ها آموزش مي‌دهم چراکه اين درس بزرگي است که در جامعه‌ي تنگ و محدود، چه طور بايد نفس کشيد که نفس من مفيد هم باشد و به صرف اين‌که جامعه محدود است احساس مرگ و خفقان نکنم.

- يکي از شاگردها چندي پيش سر کلاس به من گفت که آقا چرا شما اين‌قدر به ما فشار مي‌آوريد. گفتم چرا. گفت بنده هم اگر وقت داشتم مي‌توانستم اتودهاي خيلي خوب براي شما بياورم. من چهار جا بايد کار کنم بعد هم آخر شب بايد بروم خانه و يادم باشد فردا که مي‌روم سر کلاس بايد يک اتود هم بکنم. با آن خستگي بيشتر از اين نمي‌توانم کار کنم. اين تصور بسيار وحشتناکي است که ما ايراني‌ها داريم که خيال مي‌کنيم بايد فارغ البال باشيم تا بتوانيم يک کاري بکنيم. اصلا!ً زندگي کردن، يعني چهار جا کار کردن. تا زندگي آدم تامين شود. من از کلاس ششم ابتدايي تا حالا دارم کار مي‌کنم هميشه هم وضعيت من اين جوري هشتم گرو نه بوده، همه مردم دارند با اين شرايط زندگي مي‌کنند، با شرايط سخت. گفتم چهار جا کار کن وقت هم برايت کافي است که يک کاري بکني. گفت چه طور؟ گفتم به اين معني که شما يکي از کارهايت کار کردن در روابط عمومي دانشگاه است چرا به اين کار زيادتر از بقيه کارهايت بها مي‌دهي و چون تو اين کار را دوست داري روي آن مايه مي‌گذاري. طراحي را دوست نداري، برايت تکليف است بنابراين آخر سر که خسته خسته هستي، يک ربع، نيم ساعت با ذهن خسته کار مي‌کني که هرگز نمي‌ارزد.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید