تصویر برگزیده

مسعود میری:

«گوند» یا «رجینا»؟

آرتنا: گاهی ادبیات درست در میانه، سخنرانی مورخ، یادش می آید که کفش هایش را بکند پایش را در جوَیکی روان بگذارد تا روح اش تازه شود. در این موارد کار یک مورخ موقر آن است که بی آنکه تحلیل و رویداد سُرایی را دوام دهد، تریبون را ترک کند و به تماشاکنندگان را دوام دهد، تریبون را ترک کند و به تماشاکنندگان بپیوندد.

zoom
«گوند» یا «رجینا»؟

نوشته: مسعود میری

ادبیات برخلاف تاریخ ـ یا درست آن ست بگویم ادبیات نویس برخلاف مورخ ـ عنصری غیر رسمی است، چون هرگاه چیزی آموخته می شود و در مدرَس و مکتب برصدر می نشیند، ادبیات آنجا غایب است، لابد جایی برای خودش زندگی می کند. مشکل من در توضیح و تفسیر یک داستانِ تاریخ به هم زنِ غیررسمی هم در همین موقف است. از اولین قصه هایی که ایتالو کالوینو (1985 ـ 1923) نوشته است، قصه های کتاب «کلاغ آخر از همه می رسد» است. داستان های کوتاهی که سالهاست مرور فضاهایش آشفته ام می کند.

داستان های ساده ای که خواندش باید به طرز غیررسمی اتفاق افتد. کار درستی است که این روزها کتاب خوان ها مشغول آن هستند: اینکه دستورالعمل ها یا پیشنهاداتی برای تسهیل در خواندن کتاب ها داده می شود، اینکه بگوئیم: چگونه ایتالو کالوینو بخوانیم. اینکه «چطور ایتالو کالوینو بخوانیم» را می شود بارها و بارها از زبان بسیاری از خوانندگانش شنید.

هرکس برای خواندن ایتالو کالوینو پیشنهاداتی دارد. قصد نداریم همچون بورخس فهرستی از حیوانات که عجیب اند را، ارائه دهیم، ارائه فهرستی از نحوه خواندن ایتالو کالوینو شباهت عجیبی دارد با کار بورخس در کتاب موجودات عجیب او. ما می گوئیم کالوینو را باید اتفاقی خواند، نه رسمی و طبق برنامه، زیرا همه اتفاقاتی که در داستان های کالوینو می افتند، گرچه به ظاهر همه ما آنها را تجربه کرده و از سر گذرانده ایم اما واقعا فکر می کنیم این اتفاق ها هیچوقت ـ به جز در فضای داستان کالوینو ـ جای دیگری رخ نداده است. از این بابت، توصیه می کنیم کالوینو را اتفاقا و از سر تصادف بخوانید. خیال نکنید اینجا کلاس درس است، نه!

می خواهیم شما را برای خواندن داستان های کالوینو ـ که من در این صفحات نقدشان می کنم ـ آماده کنم. ما برای ساده کردن کار خودم هست که ذهن تان را آماده می کنم تا اتفاقی با من همراه شوید، زیرا داستان های جنگی کالوینو نه در «متن» جنگ و نه در «حاشیه» جنگ، بلکه در «نقش» جنگنده جنگ اتفاق می افتند. اگر توجه کرده باشید، جنگ همیشه اتفاق می افتد و بعد آدم هایی سر راه جنگنده ها پیدا می شوند و به ظاهر آنها را به صلح ترغیب می کنند.

جنگ به پایان می رسد، اما این متن و حاشیه جنگ است که پرونده اش مختومه شده است، نقش جنگ در جنگاور تازه شروع شده است. مثلاًً رویاها و کابوس های خردکننده ای که سربازان تمام عمربا خود به همراه می برند، مثلاً خشونت، وقتی که از جبهه جنگ به خانه ها، مدرسه ها، میدان های ورزشی، زبان های ادبی و علمی و ... نقل مکان می کند، در حالیکه دیگر سرباز ما سال هاست که از سنگر به خانه برگشته است، اینجا نفس جنگ مثل غول خفته ای که آفتاب بر سر یخ زده اش تابیده باشد.

برمی خیزد و به همه یورش می برد. فرق نمی کند و در اردوگاه دشمن اش باشی یا در حلقه دوستانش، زخم نفس جنگیدن برای هر دو سوی ماجرا ـ چه متجاوز باشی و چه مدافع ـ یکسان است. باید جهان پس از هر جنگی بکوشد از هر دو سوی اردوگاه های متجاوز و مدافع تیمارداری کند، زیرا حاصل آن به زبان همه طرفین جنگ است. لطفا فیلمهای جنگی ای را که در سینما، تلویزیون و ماهواره دیده اید فراموش کنید، زیرا ادبیات سینما نیست، ادبیات صداهایی است که هنوز جرئت خارج شدن از هیبت و هیات کلمه را ندارند. زیرا، ادبیات وقتی نمی توانید فیلم شود یا به صدا درآید نوشته می شود. معلوم است که هنوز زخمی ژرف و عمیق در آنها پنهان است، زخمی که آدمی از به یاد آوردن آن سخت می هراسد.

این زخم ها در ناخودآگاه ما خانه ندارد، بدتر، هرکدام خود ناخودگاهی ویرانگرند که همین که راه به بیرون، به روزنه ای که خُردک شَرَری از آفتاب را به درون می تاباند، می شورند و با طغیان خود فاجعه ای را شروع می کنند. این زخم ها هرکدام تاریخی دارند، و علمی، و محتاج دقت و غور و بررسی مایند تا با روانکاوی قصه ناخودآگاه خُرد یکی از خصیصه ها، احوالات، رویه ها و رخدادهای جنگ، دریابیم که این رخم ها بی پایانند. فیلم ها و صحنه های نمایش، نفس جنگ را در جان جنگاور، به متن یا حاشیه اش تنزل می دهند.

از اینروست که خواندن مثل آلوده شدن است، خواندن همانند سِل، ایدز و ابِولا متمنّی است که سراغ اش بروید و به آن آلوده و آغشته شوید، همانند اعتیاد به مواد تخدیری، وقتی وارد حریم آن می شوید دیگر نمی توانید خود را نجات دهید. این نفس چیزهاست که به خون ما وارد می شوند، در حالیکه وقتی به «متن» یا «حاشیه»ی چیزی وارد می شوید، شما در هر حال غریبه خواهید بود، و غریبه اجازه دارد هر وقت که بخواهد محل حادثه را ترک کند، مثل مرد یا زنی که در فاجعه ای ناظر است و می تواند نقش مطلّع را بازی کند.

کالوینو ـ خصوصاً در داستان هایی که من دراین یادداشت برای تان نقالی می کنم و نقدشان خواهم کرد، مطّلع فاجعه را اتفاقی به شریک فاجعه تبدیل می کند. «چگونه کالوینو بخوانیم؟» را یک سَرِ سوزن به جلوتر بیاورید. کالوینو وقتی از جنگ حرف می زند، از جنگ غیررسمی حرف می زند، جنگ هایی که مردم عموماً در آن مداخله دارند، نه جنگ هایی که ارتش ها با سربازان و افسرانی قپّه دار با پوتین هایی به قاعده و درجه هایی به اندازه قدر و منزلت اداری سربازخانه ها و پادگان ها، در آن پا می چسبانند و احترام نظامی می گذارند. سربازخانه های کالوینو توی میدان شهر، سنگرهایش توی مویستان ها و اسلحه هایش از سبک ترین سلاح ها شکل می گیرد. این سَبُکی ناشی از فکر کالوینو در زندگی است.

در آخرین سخنرانی هایی که هرگز خوانده نشدند، بلکه نوشته های آن خطبه ها خوانده شدند؛ یعنی «شش یادداشت برای هزاره بعدی»؛ سَبُکی برداشتن وزن از متن و زبان تلقی شده است» (صفحه 11)؛ «چرا که خیلی زود متوجه شدم که بین حقیقت زندگی که ابزار اصلی کار من باید می بود و سَبُکی که می خواستم سریع، عصبی و برنده باشد، فاصله ای صعب العبور است که باید از آن می گذشتم. شاید از همان هنگام بود که وزن، سکون، و تیره و تار
جنگ به پایان می رسد، اما این متن و حاشیه جنگ است که پرونده اش مختومه شده است، نقش جنگ در جنگاور تازه شروع شده است
بودن دنیا را کشف کردم: صفاتی که اگر راه فراری از آن پیدا نکنیم، خیلی زود نوشتار را زهرآگین می کنند» (ص 12). کشف تیره و تار بودن دنیا در قصه های کوتاه رخداد عجیبی نیست؛ چرا که جنگ برای کالوینو بهتر است از زمره چیزهایی نباشد که برای خود حجت ها و مستدلاتی از جنس حقیقت جستجو می کنند.

دست و پاکردن مبانی ای از آن دست که پنداری حقیقی است، جنگ را الزامی و موجه می کند، در حالیکه جنگ در داستان های کالوینو منادی حقیقت گون ندارد، بلکه از نوع چیزهایی به شمار می رود که گاه ضروری اند. آنچه گاه ضروری است انسانی نیست، «ناانسانی» است و هرچیز ناانسانی بدواًً توضیح می دهد که با آموزه ای درازمدت و بدست آمده طی قرون هزاره ها به اسم فرهنگ و مدنیت ناسازگار است. از همه مهمتر این است که جنگ و بیماری با ذات زندگی و نفس تازه ماندن و زیستن ناسازگار است. لطفا به این بدیهه گویی ها نخندید! زیرا همین الساعه که دارید پوزخند می زنید یادتان رفته است که اغلب به احترام زندگی، مرگ و مردن را تقدیس می کنید.

نقیضه ها کالبد سختی دارند، برخلاف عادت ها و سازگاری ها. در نقیضه ای همچون ضرورت جنگ برای رسیدن صلح را نمی شود دست کار کرد، چرا که نمی دانیم نتیجه اش چیست، منطقا یک امر غیرمنطقی قاعده ای منطقی را به خود جذب کرده است. این بی قاعده گی اتفاق است که جنگ در نگاه کالوینو را دردناک، هراس آلود، بدون غایت و سرانجام ساخته است. جنگهای چریکی و پارتیزانی در کتاب «کلاغ آخر از همه میرسد» چند داستان خواندنی دارد.

داستان هایی که مورا به تن آدم سیخ می کنند و هراس های درخشانی را می توان لابلای سطور آن داستان ها یافت. کالوینو هنگام که در این قصه ها از جنگ حرف می زند، در حق مطلب نشان داده است که او حقیقتاً جنگ را آزموده است. کالوینو آدم چندان بی تفاوتی هم نیست، دارای موضع است. او با فاشیسم جنگیده است، آن هم در اردوگاه پارتیزان ها، از این بابت مطلعیم که او در متن جنگ حضور داشته است و با اعتقاد جنگیده است، پرسشی از خودش دارد، پرسشی اساسی از نویسنده ای که به سبک آمریکایی ها نمی خواهد بنویسد، مکتبی که کاملاً موفق را ارائه میداد، ازدیاد تجارب، سفر، حضور در مکان هایی که در آنها اتفاقات هیجان انگیز رخ می دهند، آن وقت شاید قصه گویی هم به دنبال آن می آمد» (کلاغ... مقدمه ص 15)، حال که جنگ به پایان رسیده است و تجربه دوره پارتیزانی نهایت پذیرفته «ما اگر می خواستیم به نوشتن ادامه دهیم چه باید می کردیم؟

آیا باید به سراغ کشمکش های جدیدی که به مرور خودنمایی می کردند می رفتیم، یا در سبیل به استقلال طلبان جولیانو می پیوستیم یا با اعراب و انگلیسی ها در فلسطینی می جنگیدیم؟ اما برای مایی که نه سیسلی بودیم و نه اسرائیلی، این کار می توانست صرفاًً ماجراجویی باشد و ماجراجویی های رایگان و جهانی، در زمره واقعیاتی که من به دنبالش بودم نبودند.

اگر خودم هم متوجه به مسئله نمی شدم چزره پاوزه آنجا بود تا بارها و بارها تکرار کند که تنها از چیزی که بدون در نظر گرفتن مقاصد ادبی تجربه اش کرده ای، می توانی شعر بسازی، تنها در آنجا که ریشه های واقعی داری، می توانی برگ و میوه بدهی» (همان: ص 15) کالوینو «به دنبال مکانیسم تناقض نمای تاریخ» بود، به دنبال جایی در نوشتن بود که بعد از متن و حاشیه تاریخ، در آنجا چیزها می مانند، بزرگ می شوند، رشد می کنند، نفس می کشند و تا ما زنده ایم با ما دم و بازدم دارند: نفس وجودی مان. آن هول ها و هراس ها، ترس ها و گریزها، سنگر به سنگر در خون غلطیدن ها و مرگ را آزمودن ها، آن کابوس های دنباله دار، شلیک ها و انفجار ها، مهرها و خشونت ا، همه این ها پس از جنگ درما راهشان را ادامه می دهند و با ما هم نفس می شوند. کالوینو در این قصه ها (که من پنج قصه پارتیزانی آن را برای بررسی برگزیده ام) نه همچون کسی که چشمی پزشکینه دارد و موضوع را کلینیکی می کند، و نه همچون ناظری برطر که در سبک آمریکایی قصه غرق می شود، نه، چونان انسانی که برای اهدافی انسانی ناگزیر بوده است بجنگد و حالا آن مازاد رنجالود را از لابلای نسوج بدن اش، لایه های وجودی اش و ژرفای ناخودآگاه زخم خورده اش می کاود و استخراج می کند، همچون سرباز پارتیزان دیروز و خیره به نفس زخمی امروز، به سراغ ماجراها می رود. کالوینو می داند که «نوشتن از جنگ»، در حقیقت نوشتن از «پس از کلاوزتیس» است.

نویسنده، جنگی را که آزموده است پس از جنگ باز می نگردد. این بازنگریستن عبور از دو چیز را به ما اعطاء می کند: تقدیس صلح و جنگ، تقدیس حقیقت نیست، زیرا اگر حقیقت به واقع یک امر موافق روح انسانی است، نجنگیدن در شرایطی که همه ارزشهای خوب زیستن از دست رفته است، در روزگاری که مورد هجوم دیگری قرار می گیریم و حیات انسانی معلق می شود، به حقیقت جان آدمی سازگاری ندارد. از اینروست که شرق، بویژه شرق دور کتابهای عجیب و خواندنی ای دارند در خصوص «هنر جنگ»، و اینکه جنگ از درون ما آغاز می شود. البته کلاوزوتیس هم به این اصل واقف بوده که بارها در کتاب «درباره جنگ» خود، برا این باور است که «جنگ چیزی نیست [در عنصر یا ذات خود] جز جدالی شخصی در سطحی گسترده، مانند جدال دو کشتی گیر که در آن هر یک می کوشد رقیب خود را به زمین بزند و بدین سان مقاومت او را در هم شکند» (11) و دوم اینکه باید بر تقسیم بندی کلاوزوتیس از جنگ، یکی را هم نویسنده بیفزاید.

جنگ در نگاه کلاوزوتیس بر دو نوع است: 1ـ جنگ مطلق، جنگی که در صحنه و سنگر رخ می دهد 2ـ جنگی واقعی، یا جنگ به مثابه ابزار قدرت (2). اما جنگی که نویسنده از آن می نویسد، ادامه همه این جنگ ها در روان بشر است. مازاد این جنگ ها در روح و جان و جسم آدمی در پس جنگ. «میدان مین» (3) داستان کسی است که پس از جنگ می خواهد از کوهستانی بگذرد که نقطه هایی از آن مین گذاری شده است. پیرمرد، به مثابه دانای کل داستان، توصیفی خرابکارانه دارد، «همه جاها مین است، درست معلوم نیست کجا، اونا اومدن و مین ها رو کاشتن، ما مخفی شده بودیم» پیرمرد قاچاقچی است و همه سوراخ سمبه های کوهستان را مثل کف دست بلد است. اما جنگ برای پیرمرد و جنگ برای مرد پوتین سربازی به پا، متفاوت است. جنگ روح مردم را می بلعد و جسم سرباز را. مین ها یک جای پنهان اند، جایی که اگر در درون کوهستان جان ما نیست پس کجاست؟ مرد پوتین سربازی به پا، فقط یک آن، یک دم باید پا روی مین بگذارد و به پایان داستان نزدیک شود. او نمی تواند به عقب برمی گردد، پشت سر همانقدر مین ها مستورند که در پیش رو. «چرخید ا به عقب برگردد، اما پایش را کجا گذاشته بود؟ نرگس ها در پشت سرش چون دریای سبز نفوذناپذیری، گسترده بودند. هیچ اثری از راهی که آمده بود، به چشم نمی خورد». این دست آهنی، مین، دستی که احساس بردار نیست، سرباز را به پیش می راند تا: «بیا، آن یکی پایت را بگذار. زمین و زمان به هم ریخت.
این زخم ها در ناخودآگاه ما خانه ندارد، بدتر، هرکدام خود ناخودگاهی ویرانگرند که همین که راه به بیرون، به روزنه ای که خُردک شَرَری از آفتاب را به درون می تاباند، می شورند و با طغیان خود فاجعه ای را شروع می کنند
قیر... قیر... سمورها، رعدی شد که می غرید، مرد حس کرد دستی آهنین از پشت سر موهایش را چنگ زد. یک دست نبود، صدها دست بودند که هر کدام تار مویی را چنگ می زدند و او را چون برگ کاغذی که ریز ریزش کنند، تا نوک انگشتانش از هم می دریدند.»

داستان نویس خود جنگیده است، آن هم در هراس انگیزترین اشکال جنگیدن: جنگ های پارتیزانی. جنگ هایی که در آن ترس و هول کشنده تر از گلوله و مین است. ترس و هولی که یک نماینده بزرگ در نهاد بشر دارد. گوند! گوند در داستان «هراس در باریکه راه» (4) درجه داری آلمانی است که همه جا حضور دارد. بیندا که می خواهد خبر هجوم آلمانی ها را به قرارگاه های پارتیزان ها، به یکی از مقرها برساند، در مسیری که از اتفاق، آن مسیر را مثل کف دست می شناسد، «... جاده، سنگ ها، درختان و خزه های دیگر، در فاصله ای دورتر بودند. می توانستند به هزاران جای دوردست دیگر هم تعلق داشته باشند. چون پس از آن پله های سنگی باید به یک صخره می رسید نه به یک خارزار، از کمرشکن کوه که می گذشت باید بوته تمشکی می دید نه یک بوته خار، برکه باید خشک می بود نه پر از آب و قورباغه». از این هول است که «بیندا ناگهان احساس کرد راه را اشتباه آمده است». این: گوند این همه هول بشر «در کُنه وجود همه ماست. مایی که کلاه سربازی به سرداریم و کیف هایمان پر از مهمات است و دهانه اسلحه هایمان را به سوی هدف نشانه می رویم. گوند دستان بزرگش را بالای سر همه ما گسترده ولی هرگز نمی تواند به چنگ مان آورد».

نویسنده برای اینکه به چنگ گوند نیفتد، رازی سر به مهر در جان آدمی را نشان کرده است. دختری که در وجود همه سربازان جنگ نفس می کشد: شهرزادی که نماد حی و زندگی است، حوایی که زندگی را تضمین کرده اس. زنی که مرگ را عقب می راند، بیندا می داند که «حالا دیگر گوند بالای سرمان رسیده است، دست اش را پایین می آورد، روی سرمان، گلویمان، سینه مان، باز هم پایین تر: فریاد می کشیم، باید به فکر رجینا باشیم، دختری که در درون همه ماست و همه ما دل مان می خواهد برای حفظ او گودالی در انتهای بیشه حفر کنیم» آنوقت است که «تعقیب و گریز میان بیندا و گوند ... به پایان می رسد. کالوینا می داند آن دختر وجودی همه ما، این رجینای که پوست اش نرم است و تنها اوست که می تواند «جانوری برخاسته از کودک درون او»، «جانوری که بیندا را دنبال می کرد»، «مین هایی که زیرزمین در حرکت اند، از یک سوی کوه به سوی دیگر می روند و مثل عنکبوت های عظیم الجثه زیرزمینی به دنبال او هستند» را به عقب براند، تن این رجینا باید از خارهایی که در تن و بدن او فرو رفته اند را پاک کند. رجینای سالم موجب سلامت جان بیندای سرباز می شود. برای سلامت این رجیناست که «همه ما دل مان می خواهد برای حفظ او گودالی در انتهای بیشه حفر کنیم».

در داستان «دهکده غیرقابل اعتماد» (5) هم، سرباز پارتیزانی که زخمی شده است و به دهکده ای وارد شده که پیشتر خاطره خوش استقبال مردم را خاطر دارد، ناگهان با مردمی روبرو می شود که می خواهند او را به آلمانی ها تحویل دهند. باید تا یه ماجرا برود، تا یه اصطبل و خوکدانی ای که روح آلود جمعی قوم برای او مهیا است، تا ناگهان، در میانه صدای تانک ها و سواره های دشمن که خانه را محاصره کرده است، دخترکی از زهدان تاریک روح جمعی فرا بخواندش. «در همین موقع تام صدای ظریفی شنید که او را صدا کرد: «پارتیزان! پارتیزان!» از توده ای کاه دختر بچه ای با موهای بافته بیرون پرید. سیب سرخی در دست داشت. گفت: بگیر. گازش بزن و با من بیا»، «دختر بچه گفت: منو فرستادن تا راه فرار رو نشونت بدم تام که به سیب گاز می زد گفت: کی؟ اما مطمئن بود که می توانست چشم بسته به آن دختر اعتماد کند» دختر بچه، مثل مادری که دل نگران فرزندش هست، «با موهای بافته، از بالای آن مزرعه بکر» عبور و رهایی تام را نظاره می کند. این گونه تنها با حضور مادرانه رجینا و دختر بچه درون مرد جنگ زده به پس رانده می شود. ترس از مرگ را باید مادری که به زندگی متعهد است ضمانت کند تا تام همچون بیندا از پرچین مرگ بپرد و به راهش ادامه دهد.

جنگ اما همیشه این مادر را به یاد نمی آورد. در داستان «کلاغ آخر از همه می رسد» (6)، جنگ کور است. جنگ گوری است که ما را به درون خون می بلعد، بی آنکه بتوان از او رهید. جنگ تفنگی است که میل به کشتن دارد، تا بیدارش نکرده ای از شر او در امانی، به محض بیداری اش حرص و آز و جنگ تا بی نهایت می رود و ما را با خود به قعر دوزخ خود می برد. کودکی که تفنگ را در دست گرفته است و جز شلیک کردن هیچ چیزی اشباع و ارضاء نمی کند، کودکی که در شلیک کردن بی خطاست. این جنگ است که در آن خطایی رخ نمی دهد، زیرا نمی اندیشد، چرا که هم چون سرطان به پیش می رود و دمی از کار باز نمی ایستد.

گناه از جنگ نیست، چرا که جنگ کارش را درست انجام می دهد، او دوست دارد تا پایان کار به پیش رود. کودک تفنگ به دست، نماد جنگ است، نماد چیزی است که از ماهی غزل آلا تا عکس پرنده روی پیراهن سرباز و خود پرنده تفاوتی قائل نیست. عدالت جنگ همین است که به هیچ چیز رحم نکند، میان چیزها تفاوتی قائل نشود. میان سرباز دشمن و سرباز پارتیزان فرق نگذارد. جنگ، عدالتی، محض دارد، عدالتی که همه جا با اسلحه است، اسلحه ای که با یک مارک و نشانه دو سرباز است که باید آن مادر پنهان در درون سرباز مدام زنده بماند تا بتواند حیوان جنگ را در آغوش بگیرد و ضامن اسلحه را ببندد. رجینا، این دختر بچه ای که رهایی ما در دستهای اوست و غذای جسم و جان ما در سیب عشق او رشد می کند، می تواند برابر با گوند جنگ در ما ببالد و رشد کند.

اشکال آن جاست که این دو با هم رشد نمی کنند، به پیش نمی آیند و در ما دامن نمی گشایند. عدالت محض و بی فرجام جنگ را رجینای پاک و پالوده و دختر بچه رهایی بخش نام به آرامی یک کلمه و به لطافت یک لالایی به بی عدالت زندگی سخت اما دلپذیر دوام عمر تبدیل می کند. یک پارتیزان در اوج رنج و محنت هول از گوند، لحظه ای که فقط مرگ را می طلبد در مسیر رجینای وجودش به مقصد می رسد. راز جنگ در کلام زنده کالوینو این است. چنین است که حتی داستان تلخ «به مقر فرماندهی می رویم»(7)، داسان سربازی که به خیانت آلوده شده است، هم ما را به همدلی فرا می خواند، به همدلی به زن معلمی که به دوست خیانت کرده و با دشمن خوابیده است، به همدلی به سربازی که خیانت اش را خیانت نمی پندارد و هنوز هم خود را بخشی از اردوگاه پارتیزانی می داند. اما مرگ و جنگ دوستان یک قبیله ای که باید به رجینا، دختر بچه ای که سیب را به دست سربازان زخمی می بخشد اعتماد کند، تا جنگ همه اندوخته زندگی های بازمانده را نبلعد.

با نگاهی به پنج قصه کوتاه: «هراس در باریکه راه»، «دهکده غیر قابل اعتماد»، «میدان مین»، «کلاغ آخر از همه می رسد» و «به مقر فرماندهی می رویم» از کتاب «کلاغ آخر از همه می رسد» اثر ایتالو کالوینو، کتاب خورشید، چاپ چهارم، 1390 شمسی.

پانوشت ها:
1ـ فیلسوفان صلح و جنگ، وب گالی، ترجمه محسن حکیمی، نشر مرکز، 1372 ص72
2ـ همان، صفحات 72 به بعد.
3ـ کلاغ آخر از همه می رسد. ایتالو کالوینو، مترجمان، کتاب خورشید، چاپ چهارم 1390.
ص 71 به بعد
4ـ همان. صفحه 61 به بعد
5ـ همان. صفحه 97 به بعد
6ـ همان. صفحه 53 به بعد
7ـ همان. صفحه 45 به بعد

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید