ماه رمضان
تصویر برگزیده

آغداشلو: در ایران سنت نقد نداریم

«آیدین آغداشلو» خاطراتش را مرور کرد

آرتنا: چهارمین نشست دیدار و گفتگو با «آیدین آغداشلو» با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار18 دی ماه 1393 در کتابفروشی آینده برگزار شد.

zoom تصاویر ضمیمه شده به خبر
«آیدین آغداشلو» خاطراتش را مرور کرد

به گزارش خبرگزاری هنر «آرتنا»، دیدار و گفتگو با آیدین آغداشلو چهارمین نشستی بود که در کتابفروشی آینده با همکاری بنیاد فرهنگی اجتماعی ملت، دایره العمارف بزرگ اسلامی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینه پژوهشی ایرج افشار در صبح پنج شنبه 18 دی ماه 1393 برگزار شد و پیش از این دیدار و گفتگوهایی بود با دکتر توفیق سبحانی، استاد سید عبدالله انوار و دکتر ژاله آموزگار.
در ابتدای این دیدار علی دهباشی خاطر نشان کرد که به دنبال انتشار خبر این دیدار پرسش‎های فراوانی به مجله بخارا رسید که ،پیش از طرح پرسش حاضران در این دیدار، برخی از آنها را مطرح خواهد کرد و چنین ادامه داد: « اما واقعاٌ ده‎ها سئوال مشابه من آمده. و این پرسش مشابه در باب بحث‎هایی است که پس از آن موفقیت بزرگ و باعث افتخار شماست که در نمایشگاه آثار نقاشی‎تان که اخیراٌ برگزار شد و کارشناسان گفته‎اند در این سی و چند سال بی‎سابقه بوده است یک چنین استقبالی برای نمایشگاه آثار یک نقاش معاصر . خود بنده با آقای دکتر شایگان آمدیم و صفی نزدیک هزار نفر بود و ما هم در صف ایستادیم ، ولی بعد از گذشت یک ساعت دیدیم نوبت به ما نخواهد رسید و آقای شایگان روز آخر توانستند بیایند.
صبحت‏های شما بعد از نمایشگاه با تعابیر عجیب غریبی رو به رو شد و هر کسی استنباط خودش را داشت، حتی عده‎ای گفتند و نوشتند که این افسردگی پس از یک موفقیت درخشان است که برای استاد پیش آمده. تعابیر عجیب غریب بود و من بیش از بیست سی تا از این تعابیر را در سایت‎‏های مختلف خواندم.حالا چون بیشتر سئوالها در این موضوع بوده ، و با این که می‎دانیم شما در سخت‎ترین روزهای این سرزمین و روزهای زندگی خودتان در این سرزمین ماندید و از آن روزها سخت‎تر نبوده برای ما در این سی و چند سال، ولی ماندید و سال‎هایی که شما در کوچۀ اسکو کلاس‎های نقاشی داشتید که حالا همه آن دانشجویان ، استادان حاضر در دانشگاه و یا در دیگر کلاس‎ها هستند ، برای من هم سئوال بود که کسی که در آن روزهای سخت و دشوار، چه از جهت زندگی خودتان و چه از جهت وضعیت خود ایران، جنگ، قبل از جنگ و حوادثی که پیش آمد، بمباران‎ها، شما همیشه حضور داشتید و به علت نزدیکی ما به کوچه اسکو ، گاهی ظهرها که با دانشجوها به آبگوشت سرا می‎رفتید، و شما را می‎دیدیم ، این سئوال برای همه حاضران در این جمع و دیگرانی که در این جلسه نیستند مطرح است.»
و آیدین آغداشلو در پاسخ چنین گفت:« سلام خدمت دوستان عزیزی که آمدند اینجا، تشکر از لطفشان و در حقیقت تشکر از لطف همه. درباره رفتن و ماندن، اشاره‎ای کردم من در همان جلسه مصاحبه مطبوعاتی و تعارف هم نبود و به نظرم جمله درستی هم بود. و هنوز هم درست است. گفتم این مملکت و این ملت، این فرهنگ به کوه عظیمی می‎ماند، و ما، بنده خودم را می‎گویم، گنجشک‎هایی هستیم که روی یال کوه نشسته‎اند. نشستنشان یا برخاستنشان فرقی در اصل قصه نمی‎کند. آن کوه سر جای خودش ایستاده . اگر گنجشک بوق و شیپور بردارد و اعلام کند که کوه آماده باش من دارم برمی‎خیزم، خودش را مسخره کرده.شاید این برای خادمین فرهنگ این ملت نوعی تسلا باشد که فکر کند که نه در کوتاه مدت بلکه در درازمدت توانسته فایده بیشتری برساند. این باز هم غرور و خودبزرگ بینی است، فکر نمی‎کنم معنای دیگری داشته باشد.
ولی یک توضیح درباره این نمایشگاه خدمتتان می‎دهم. بعد هم این سئوالی را که آقای دهباشی مطرح کردند سعی می‎کنم به درستی پاسخ بدهم.
این نمایشگاه تقریباٌ بعد از 39 سال برگزار شد. و دلایل مختلف داشت که من نمایشگاه نمی‎گذاشتم. در این فاصله دو نمایشگاه در دو جای مختلف برگزار کردم. یکی در گالری آرتای شهر تورنتو بود که فکر می‎کنم در سال 2006 برگزار کردیم. برای خود من خیلی هیجان‎انگیز بود، آدم پای کار خودش بایستد، توضیح بدهد و به نوعی کار خودش را توجیه کند. این در حقیقت کار خیلی لازمی هم نیست. نقاش بنایی برای این کار ندارد که کار خودش را توجیه کند. همین است که هست. این هم نه به عنوان تکبر، که همین است که هست، نه به عنوان تواضع، من همین قدر بلدم. حاصل عمر من همین قدر بوده. حالا کم یا زیادیش هم لابد تعیین می‎کنم. نمایشگاهی که در تورنتو بود تا حدی آن پاسخی را که دلم می‎خواست نمی‎توانست بدهد، برای این که بخش عمده‎ای از مخاطبینش ، کسانی که آمده بودند، غیرایرانی بودند. من حتی در صجبت‎هایم اشاره کرده‎ام، در بعضی از مقاله‎هایم هم این مطلب آمده که فکر می‎کنم برای مخاطب خودم دارم حرفی را می‎زنم، با زبانی که بین ما رایج دارم صحبت می‎کنم. خیلی برای من غریب است که کسی که با این زبان آشنایی ندارد با این آثار برخورد می‎کند. این برخورد فقط کنجکاوی من را ارضاء می‎کند ولی معنایی به من اضافه نمی‎کند. من از جایی دارم صحبت می‎کنم که یک جاهایی از آن از فرهنگی دوردست می‎آید. بعضی از نمونه‎هایی که در همان گالری آرتای تورنتو گذاشته بودم، از نگارگری‎ها یا خط قدیم ما الهام گرفته بود، کار شده بود باهاش. فکر می‎کردم که مثلاٌ این نگارگری خیلی زیبای رضا عباسی را که من برای خودم الگو قرار دادم ، این کجا درک می‎شود، کجا دریافت می‎شود؟ این ملاحظۀ من بوده. من هیچ وقت خودم را یک نقاش جهان وطنی نمی‎دانستم.فکر می‎کنم و می‎کردم که حرفی دارم برای اطرافیانم. نگارگری‎های زیبای رضا عباسی در فاصله یکصد سال گذشته ، آن قدر ناشناخته بوده که در خاطرات بهرامی که رئیس تأمینات دوران رضا شاه بود، وقتی که کتاب‎هایی که غارت شده بود از کتابخانه سلطنتی را پیدا کرده بود و برگردانده بود ، در گزارشش می‎نویسد کتاب‎های خطی با نقاشی‎های چینی. یعنی نگارگری را نقاشی چینی فکر می‎کند. این قدر در همان زمان دور بوده. بنابراین چه برسد به جایی مثل تورنتوی کانادا . برای من همیشه این آرزو وجود داشت که اگر چیزی هست ، همراهانم تحسین بکنند، اگر چیزی هست. باز این کار به تعویق افتاد. یک نمایشگاه هم  از کارهای من که متعلق به یک مجموعه شخصی بود که در گالری شخصی آن مجموعه‎دار در دوبی برگزار شد که اتفاقاً نمایشگاه خیلی مفصلی بود. خودم هم در این نمایشگاه شرکت نکردم. فکر کردم حالا به من چه مربوط است که بروم آنجا بایستم و به اعراب محترم توضیح بدهم. کار من این نیست. ولی این نمایشگاه اخیر یک وسوسه بود. به این معنا که فکر کردم که نامۀ اعمالی را، کارنامه‎ای را، تقدیم بکنم. آنچه که آدم کرده و نکرده باید در یک حسابرسی معلوم بشود و هر کسی که نمایشگاه می‎گذارد در واقع به یک حسابرسی تن داده. در وهلۀ اول وقتی تعدادی از دوستان این پیشنهاد را کردند، من هیچ وقت نقاشی به اندازه کافی ندارم که نمایشگاه بگذارم. چون به قول معروف من نقاش تک فروشم. یک دانه می‎کشم، می‎فروشم و بعدی را می‎کشم. و در طول این سی سال اخیر، بارها این فکر را کرده بودم و بارها به من پیشنهاد شده بود ولی فاصله داشتم به خاطر همین نکته . خب، قاعدتاٌ آدم نقاشی‎هایی را که می‎کشد باید برای نمایشگاهش نگه دارد، بعد یک نقاشی دیگر و یک نقاشی دیگر تا جمع بشود. من هیچ وقت نقاشی‎هایم جمع نمی‎شد . و طوری نبود که من بتوانم برای یک سال نقاشی نفروشم. زندگی من همیشه از راه نقاشی می‎گذرد. به همین دلیل خیلی ساده به تعویق افتاد. تا این بالاخره به این نتیجه رسیدم که الان وقتش است. تابلوهایم را سال گذشته نفروختم. یک تعدادی جمع شد و وقتی که بنا شد اینها به نمایش دربیایند جای نمایشگاه خودش مسئله‏‎ای بود برای من.
من آدم فروتن‎نمایی نیستم. اصلاٌ فروتن هستم و این هم از یک کبر و غرور خیلی زیادی می‎آید این فروتنی. به خاطر این که من فکر می‎کنم آدمی که واقعاٌ فروتن است معنایش این است که این قدر خرد دارد و این قدر بصیرت دارد و این قدر می‎شناسد که بداند در این جهان معاصر اصلاٌ کجا قرار گرفته. حالا فرض کنید آدم با دو سه تا کار خوب بخواهد گردن‎کشی بکند یا بگوید که جایگاه من این است، این خیلی شوخی است. فقط از جهل می‎آید این خودبرزگ بینی بی‎معنا. در نتیجه مقابل این خودبرزگ‎بینی فروتنی هست. ناچار است بپذیرد که در یک حوزه‎ای خوب است. در یک حوزه‎ای، در یک اندازه‎ای خوب است. یا در یک اندازه‎ای زیاد کار کرده است و داوری بطلبد.همیشه من کِبر و غرور را ماحصل جهل دانسته‎ام. یعنی اگر آدم نقاش باشد و فقط سرش را بچرخاند و ببیند در این دنیای امروز چی دارد می‎گذرد، نمی‎گویم خجالت می‎کشد و قلم مو را می‎اندازد دور. ولی به قول خودمان رویش را کم می‎کند. من در همین سفری که در لندن بودم، نمایشگاه عظیمی بود از گرهارد ریختر. مبهوت کننده بود. قطعاٌ او یکی از ده نقاش معتبر جهان ماست. ولی دیدن این خودش یک تأدیب است.
ولی در کنار همۀ این واقع‎بینی که نتیجه‎اش فروتنی است، یک عامل نجات بخش دیگر هست ، که  یک وقتی من آن را نوشتم، آن عامل نجات بخش این است که اگر قضیه را خیلی جدی نگیریم، یعنی مسابقه‎ای بین بنده و گرهارد ریختر نباشد، که امیدوارم نباشد چون بین ما دو نفر، من حتماٌ  دوم می‎شوم، یک رام‎کننده‎ای هم وجود دارد که آدم بتواند کارش را ادامه بدهد. من یک دوست طراز اول نویسنده‎ای داشتم که مدت‎ها نمی‎نوشت و هنوز هم کم می‎نویسد. آن موقع جوانی وقتی می‎پرسیدم چرا نمی‎نویسی، می‎گفت دیگر من بعد از ناباکف من چی بنویسم. این سئوالی هست که هر کسی می‎تواند بکند. ولی این علت که آدم بعد از ناباکف چیز می‎نویسد یا بغل گوشش کارهای گرهارد ریختر است و بعد رو به روی خانۀ هنرمندان نمایشگاه می‎گذارد، شاید تسلای اصلی‎اش این باشد که اصلاٌ اینطوری به قصه نگاه نکنیم. اصلاٌ این زاویۀ دید را تغییر بدهیم و برسیم به این که اصلاٌ کار هنری چیست. و نقاشی چیست. من به این مسئله در مقاله‎ای اشاره کرده‎ام. گفتم از نظر من به وجود آوردن یک اثر هنری مثل زمزمه در حمام است، که آدمی دارد سر و تن خودش را در حمام می‎شوید و آوازکی هم می‎خواند. و می‎دانید وقتی آدم در حمام آواز می‎خواند صدایش خیلی خوب است. این فکر قدیم من است. خیلی جالب بود برای من که من وقتی این را نوشتم هنوز وودی آلن این فیلم درباره روم را نساخته بود. آدمی در حمام اپرا می‎خواند و وودی آلن متوجه می‎شود که عجب صدایی دارد. ولی بیرون حمام که آواز می‎خواند اصلاٌ صدایی ندارد. پس در اپرا برایش وقت می‎گیرد و با همان اتاقک حمام می‎رود به اپرا و شروع می‎کند به آواز خواندن. من این را این جوری می‎دانم. من نقاشی و هنر را در مجموع یک زمزمۀ خیلی خیلی شخصی می‎دانم که قاعدتاٌ هم باید در خلوت، مثل حمام، این زمزمه باید شکل بگیرد. این اصل است، یعنی غیر از این واقعاٌ در ذهن من نمی‎آید. یعنی هنرمندی شروع کند به کار کردن برای این که جهان را تغییر بدهد. برای این که اخلاق را بالا ببرد. برای این که بنای فرهنگ را یک طبقه بالاتر ببرد. اینها همیشه از من خیلی خیلی دور بوده. من این مقدار دورپرواز نبودم. ولی زمزمه را قبول دارم. بعد گند کار وقتی درمی‎آید که این زمزمه را می‎خواهیم در اپرا اجرا بکنیم. با همان اتاقک حمام مضحک. اتاقک حمام در حقیقت برای یک نقاش گالری‎اش است. گالری که کار او را به نمایش می‎گذارد. من فکر کردم حالا اگر من بخواهم این زمزمه‎ها را نمایش بدهم، جایی لازم دارد. این باز از آن جاهایی است که فروتنی بلای جان من شد. به خاطر این که فکر کردم آن جا نباید بزرگ باشد. در مجموع من پانزده اثر داشتم. باید جای کوچک و جمع و جوری باشد. و گالری اثر برای این منظور کاملاٌ مناسب بود.منتها من اشتباه بزرگی که کردم این بود که نتیجه چیز دیگری شد. من می‎خواستم مطلقاٌ خودنمایانه نباشد.جای کاملاٌ جمع و جوری باشد و کسانی که احتمالاٌ فرصت بکنند و برای دیدن این آثار به نمایشگاه بیایند. به علت کوچکی جا و پیش بینی که نکرده بودم ، کار به یک جور خودنمایی دیگر کشید. یعنی دوستان آمدند، خیابان بند آمد، نیروی انتظامی آمد و اینها هیچ کدام واقعاً خواستۀ من نبود. و این درست نتیجه عکس داد. یعنی به نظر خیلی خودنمایانه آمد و من بابت این خیلی عذر می‎خواهم. مطلقاٌ در من نمی‎گنجد. من همین جا باید تشکر کنم بابت همه مهر و مراقبت و مهربانی که مردم داشتند. خیلی شلوغ بود و شاید من خیلی از دوستان قدیم را ندیدم. خیلی از نقاش‎های همدورۀ خودم را ندیدم. بسیاری در روزهای بعدی آمدند. ولی یک نکتۀ جالب برای من که باعث خوشحالی من هم هست، این که آنهایی که پاسخ دادند نه از نسل هنرمندان همدوره و همکار من بودند، آنها هم حتماٌ آمدند، آن پاسخ در حقیقت از جانب نسلی گرفته شد که همه زیر چهل سال بودند و بیشترشان را نمی‎شناختم. فکر می‎کنم یک باری را ، یک دینی را که به عهدۀ هم نسل‎های من بود، کسانی به عهده گرفتند که اصولاٌ در آغاز این ماجرا نبودند. در دهۀ چهل نقاشی نکرده بودند. گاهی وقت‎ها به شوخی می‎گویم عمر من برابر است با عمر هنر مدرن ایران. برای این که اولین گروه 1328 بودند و من 1319 هستم. برای من بسیار جای خوشحالی بود که این بار امانت را نسلی به عهده گرفته بود که مضیقه‎ها و مشکلات بسیار بیشتری نسبت به نسل من داشت. ما همه نقاش بودیم، کنار نقاشی ده تا کار دیگر هم می‎کردیم. برای این که از راه نقاشی نمی‎شد زندگی کرد. همیشه این فکر را کردم و جایی نوشتم که مثلاٌ جلیل ضیاءپور که در سال 1328 به قول خودش آمد نقاشی کوبیسم را به ایران آورد از چه راهی زندگی می‎کرد. قطعاٌ معلمی کردند. من هم معلمی کردم ، هنوز هم دارم می‎کنم. ولی در آغاز سال‎های انقلاب از راه معلمی فقط گذران کردم.  و کسانی که یک شغل دیگر کنار نقاشی داشتند. نزدیک‎ترینش کار گرافیک بود. من تا ده سال پیش یکسره کار گرافیک می‎کردم. گرافیک آب باریکه نبود. نقاشی آب باریکه بود. نقاشی نمی‎خریدند. در سال 1363 چه کسی نقاشی می‎خرید. باید یک دوره‎ای می‎گذشت، نسلی به وجود می‎آمد که به فرهنگ به معنای عمیقش اعتقاد می‎داشت . طول کشید که چنین نسلی تربیت شد.
 و حالا همه این صحبت‎ها را حول و حوش یک محور می‎کنم و برمی‎گردم به سئوال آقای دهباشی که قضیه این ماندن و رفتن چی هست. من یک جایی نوشتم که از اندوه‎های زندگی من این بوده  که همراه بچه‎هایم نبودم. بزرگ شدن تدریجی آنها را ندیدم. هر بار رفتم دیدنشان، دیدم قدشان دو سانت بلندتر شده. و این یک دریغ عظیمی است. و تنها دریغ زندگی من است. من دریغ دیگری ندارم. این دریغ برای من باقی ماند. دختر من که به قول مرحوم مینوی « ستیهنده»، چالشگر است، بارها این را به من تذکر داده که وقتی من لازمت داشتم و باید پیش من بودی نبودی.این را من درک می‎کنم. یک بار با او برای مسابقه شنا رفتم. دمِ در استخر حجاب منتظر بودم. کوچولو بود، شاید ده سالش بود. و وقتی که آمد از دور دیدم که دارد گریه می‎کند. نشست تو اتومبیل پهلوی من و پرسیدم چی شده؟ تو مدال طلا گرفتی؟ گفت من مدال چوبی هم نگرفتم. آن لحظۀ خیلی مهمی بود. من شکر خدا کردم که من آنجا بودم. بعد رفتیم و گشت زدیم و بستنی خوردیم و همان حرف‎های کلیشه‏ای که شرکت در مسابقه مهمه و برنده شدن مهم نیست همه این پرندیات. ولی آرام شد و خیلی مهم بود که آرام شد. در آن لحظه من آنجا بودم ولی صدها لحظه من آنجا نبودم. و این را به خودم نمی‎بخشم. واقعاٌ نمی‎بخشم. منتها راه میانه‎ای هم نبود. پدر و مادر بار اضافی نباید باشند روی گُردۀ بچه‎هایشان. دائماً پرس و جو کنند، دائماً کنترل کنند. ولی باید آن دور و برها باید باشند. آن حوالی باید باشند. در دسترس باید باشند. من قابل دسترس نبودم. این یکی از دریغ‎های من بود. قابل جبران هم نیست.
عمدۀ نکته این بود، همانطور که آقای دهباشی عزیز هم اشاره کردند، من ماندم در همه این سالها. مدت زیادی را با خانواده‎ام اینجا بودم. سال‎های موشک باران را. ماندم، در تهران ماندم. بقیه هم خیلی شجاع بودند و می‎ماندند. یک بار در یک جا اشاره‎ای کردم و نوشتم ، یک روز یکی از شاگردهایم که خانمی بود پوست سر آدمی را که توی یک پاکت بود به کلاس آورد و گفت که موشک خانۀ بغل دستی ما را زده، این افتاده بود روی پشت بام ما. و من دیدم نه واقعاٌ جدی است. خدا لعنت کند کسی را که به این مملکت تجاوز کرد و به لعنت خدا هم گرفتار شد. ولی من آن موقع فکر می‎کردم حس بدی را دارم تجربه می‎کنم. حس این که شکر خدا که موشک خورد خانه همسایه. حس عمومی بود . اول آدم احساس آسودگی می‎کرد. و این حس را داد و این حس ماند. خوشحال شدن از بدبختی دیگران. همه اینها کنار هم جمع شد که برای تحصیل پسرم خانواده رفتند تورنتو. و من ماندم اینجا. من ماندم چون باید می‎ماندم. به دلایل مختلف ولی مهم‎ترینش این بود که من به اشتباه یا با خودبزرگ بینی و جهل فکر می‎کردم که ماندن من حراست از ارزشی است که من برایش بزرگ شدم. در تمام طول عمرم با این همراه بودم. و آن دو جهانه بودن است. داریوش شایگان برای من همیشه الگوی دلپذیری بود از متفکری دو جهانه. خودم هم همیشه فکر می‎کردم باید دو جهانه باشم. باید آنچه را در دنیا می‎گذرد و قبلاٌ گذشته همان قدر بدانم که الان می‎گذرد در مملکتم و آنچه که بر فرهنگ من گذشته از قرن‎های پیش. در نتیجه این آرام آرام شروع شد برای زمینه شدن به چیزی که فقط هم نمی‎توانست یک ادعا باقی بماند. یعنی ما بگوییم که بله من فکر می‎کنم باید یک چیزهایی را نگه دارم با خودم و تثبیت بشود. و مشخص بشود. نمی‏گویم که این فکر حالا فکر غلطی است. ولی آدم باید برای خودش بیش از حد جایگاه قائل باشد که چنین فکری بکند.نه فکر اصلی که بود این بود، در همان سال‎های موشک باران همین فکر بود که تسلا می‎داد ، این که در تذکره‌الاولیا می‎خوانیم وقتی مغولان می‎خواستند به جایی حمله کنند به متفکران آنجا خبر می‎دادند که از آن شهر بیایند بیرون. و طبیعتاٌ نجم‎الدین کبرا هم جزو اینها بوده. وقتی به نجم‎الدین کبرا، آن متفکر بزرگ، می‎گویند که بیا برو، در جواب می‎گوید من نمی‎روم. من نجم‎الدین کبرا نیستم ولی او الگویی است برای هر کسی . نجم الدین کبرا می‎گوید من نمی‎روم و وقتی می‎پرسند چرا ، جواب می‎دهد که من ایام خوشم را با همین مردم گذراندم، در خوشی‎ها با آنها بودم. نمی‎توانم حالا در سختی‎ها آنها را تنها بگذارم. می‎ماند و طبیعتاٌ کشته می‎شود. و قصۀ خیلی قشنگی هم درباره کشته شدن نجم‎الدین کبرا وجود دارد . مغولی یقۀ او را می‎گیرد که بکشد او را. و این دستش را می‎گیرد به پرچم مغول. مغولان موهایشان را بالای سرشان مثل پرچم رها می‎کردند. به آن هم پرچم می‎گفتند. و نجم‎الدین کبرا پرچم را می‎گیرد . بعد از کشته شدنش ناچار می‎شوند این پرچم را قیچی کنند تا او از قاتل خودش جدا بشود.بقیه آن پرچم همچنان دست نجم‎الدین کبرا می‎ماند.
این موشک باران یک آزمونی بود دیگر. آدم دوران خوشش را با مردمش گذرانده، خوشی داشته، نوازش شده، مراقبت شده. همۀ اینها زمینه بود برای این که این قصه جا بیفتد در ذهن من.
بعد از نمایشگاه من مدتی افسرده شدم، خیلی خسته شدم. فکر کردم که خوب حاصل عمرم را تحویل دادم، نامۀ اعمالم را. از بعضی‎هایش راضیم و از بعضی‎هایش هم راضی نیستم . و افسرده‎تر شدم. بعد فکر کردم که من تمام سال‎های گذشته را از بچه‎هایم دور بودم، حالا چطور است که به خودم یک مرخصی بدهم . یک مدتی وبال گردنشان بشوم.من همیشه آدم رُکی هستم. آدم صادقی هستم. روشنفکرهای ما معمولاٌ عادت به مرثیه گفتن دارند. برای من واقعاٌ اتفاق نیفتاده. لحظاتی شکر خدا فراموش شدم. امتیاز خیلی بزرگی است.. فکر رفتن از یک فکر همیشگی، آرزویی که خوب حالا بروم و پیش بچه‎هایم باشم، همیشه در ذهنم بود و اجرایی شده. عملی شده. ولی رفتن من نه پروسه مهمی است و نه امری طولانی است. من در خانه‎ام را قفل می‎کنم، می‎روم و پیش خودم فکر می‎کنم که استحقاق یک استراحت پنج شش ماهه را دارم. این که هیچ کاری نکنم ، تلفنم زنگ نزند، هیچ جایی نروم، دعوتی را قبول نکنم، ساعت هشت صبح بیدار نشوم. و سعی می‎کنم مدتی انزوای موجودم را بهتر کنم. زمستان را برای رفتن به تورنتو انتخاب کردم چون بعضی وقت‎ها آن قدر برف زیاد می‎شود که شما نمی‎توانید از در خانه‎تان بیرون بیایید. و این خودش یک لطفی است. آدم می‎رود و خودش را در خانه‎ای می‎اندازد و از در نمی‎تواند بیرون برود چون برف می‎آید. بعد هم برمی‎گردم. اتفاقی که الان دارد می‎افتد این است که مجموعه مطالبی که نوشتم و قبلاٌ هم چاپ شده در هشت جلد به وسیله انتشارات آبان منتشر می‎شود، در یک بسته، فکر کردم که این هم نامۀ اعمال کتبی و ادبی بنده است. یک کتاب هم از مجموعه نقاشی‎هایم منتشر شده ، یک جلد فقط نقاشی‎هاست و یک جلد هم درباره کارهایی است که در زمینه هنر سنتی انجام دادم. به این ترتیب آدم می‎تواند با خودش تسویه حساب بکند.
یک دوره‎ای من سرپرست موزۀ رضا عباسی بودم و بعد از انقلاب طبیعتاٌ تمام آن تشکیلات معلق شد و یک آقایی از اطرافیان مرحوم بازرگان، پنجاه و چهار مؤسسه را یک باره تحویل گرفت. من طبعیتاٌ دیگر جایی عنوان سرپرست موزه را نداشتم و طلاق به رضایت طرفین بود. وقتی قرار شد که من دیگر آنجا نروم، و خیلی هم با احترام آقای تهرانچی این را به من گفت، من آدم پشت میزم. جالب بود این آقای تهرانچی که آمده بود پنجاه و چند مؤسسه را تحویل گرفته بود هیچ وقت به اتاق من نرفت. در جای من ننشست، به عنوان مدیر آنجا. در اتاق دیگری نشست. من باید این را جایی می‎گفتم. من آمدم پشت میزم. کشوها را باز کردم و اشیای شخصی خودم را برداشتم و در یک کیسه نایلونی گذاشتم . بعد آمدم بیرون، به نگهبان دم در نشان دادم. او هم آنها را باز کرد و نگاه کرد و من آمدم بیرون و نگاهی به ساختمان کردم و گفتم من دیگر با تو کاری ندارم و تا ده سال کاری باهاش نداشتم.
البته در شرایط فعلی، الحمدالله خیلی همه چیز متفاوت است. کسی مرا اخراج نکرده. خودم خودم را اخراج می‎کنم. استعفاء هم نمی‎دهم. برای این که این کاری که من دارم و کردم استعفا دادنی نیست. از چی استعفاء بدهم. آدم از رنگ چشم‎هایش استعفاء بدهد. از دستش استعفاء بدهد؟نمی‎شود.برای همین حتی من کشوهام را باز نکردم که محتویاتش را در کیسۀ نایلونی بریزم. فقط در خانه‎ام را قفل می‎کنم و می‎روم. می‎دانم که خیلی‎ها منتظر برگشتن من خواهند بود. و به همین خاطر هم برمی‎گردم. دیگر بقیه‎اش را هم بهتره که آدم خودش را لوس نکند.
و سپس علی دهباشی سئوال دوم را پرسید،« سئوال کرده‎اند سوژه انهدام، به خصوص انهدام زیبایی به تعبیری، سوژه دائمی آثار شماست. هدف شما از یادآوری همیشگی این انهدام چیست؟ آیا نگاهی است آخرالزمانی یا به تعبیر دکتر شایگان خیام‎‌وار؟ کدام یک؟
و پاسخ استاد آغداشلو به این پرسش : مسئله انهدام درونمایه همه کارهایم نیست ولی درونمایه غالب است. باید برگشت و دید این نقاش به خصوص از چه چنبره‎هایی گذشته است. از چه مسیری عبور کرده است، اگر علائقش را بتوانیم پیدا کنیم و کنار هم بگذاریم، بخشی از این علایق مشخص است . این آدمی است که از بچگی به تاریخ هنر علاقه داشته. در سیزده چهارده سالگی سعی کرده به هر زحمتی انگلیسی یاد بگیرد تا بتواند توضیحات زیر نقاشی‎ها را که در کتاب تاریخ هنر چاپ می‎شد بخواند. امتیازی نیست. این نوع آدم، آدمی گذشته‎گرا، مرگ اندیش و فرهنگ دوست است، کنار همۀ مسائل دیگر. این مجموعه شاید در جای دیگری هم جمع بشود ولی این حاصل را ندارد. مثلاٌ دوست من آقای پرویز تناولی ، هم هنرمند معاصر بسیار قابل توجهی است ، هم تاریخ گذشته ایران و فرهنگ ایران و هنر قدیم ایران را بسیار خوب می‎شناسد، ولی مرگ اندیش نیست،مثل دوست من محمدعلی سپانلو که به شوخی همیشه بهش می‎گفتم تو اگر این قدر از مرگ می‎ترسی، خیلی ناجور است. می‎گفت کی گفته من از مرگ می‎ترسم؟ گفتم چون تو در تشییع جنازه هیچ کسی شرکت نمی‎کنی.تو ختم هیچ کسی نمی‎روی.یک خورده فکر کرد گفت ، نه در ختم فلانی من رفتم. در نتیجه کار بنده و پرویز تناولی و ده‎ها آدم دیگر در جاهایی مشترک‎اند، در جاهایی اصلاٌ به هم نقطۀ اتصال پیدا نمی‎کنند. در نتیجه این مسئله انهدام اصلاٌ در کار پرویز تناولی نیست. البته که با هیچ کار می‎کند . هیچ اصلاٌ یک امر فلسفی است ، یک امر سیر تفکر است. یک وقتی دلم می‎خواست این را به پرویز تناولی بگویم . یادم رفته همیشه. آن شعر خیلی زیبای حافظ که به خط گلزار از روی کار میرعماد هم نوشته شده، خیلی گوینده است. بازگو می‎کند این مسئله را. این شعر حافظ که جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است. فکر عظیمی پشت این شعر است. ولی این انهدامی که در این سئوال هست، این انهدام برمی‎گردد به آدمی که ناظر تخریب برخی از فرهنگ گذشته خودش در طول چهل سال گذشته بوده. عکس‎العملش است نسبت به این تخریب. ولی نگاه کردنش از کچا می‎آید؟ چطور می‎شود که اصلاٌ به چیزی نگاه می‎کند؟ به این مرگ، به این انهدام، به این متلاشی شدن‎ توی هوا. به این تراشیده شدن. شاید به جاهای دیگری هم بشود اشاره کرد. برمی‎گردد به این که این آدم از قدیم مرمت‎گر بوده، یعنی خط‎های قدیمی را می‎خریده، چون که جوان بوده، بیست سالش بوده، پول نداشته خط خیلی عالی بخرد، آنها را مچاله، ژنده و پاره پاره می‎خریده و بعد می‎رفته خانه، یک ماه کار می‎کرده روش و آن را به روز اولش برمی‎گردونده. پس این مسئله چرخۀ ولادت و انهدام در کار مرمت درست برعکس چیزی بوده که در کار نقاشی بوده. یعنی من یک چیز منهدم شده را به روز اول می‎رساندم در کار مرمتم که در همان نمایشگاه موزه رضا عباسی بود. و در نقاشی‎هایم این چرخه از سمت دیگری دارد می‎چرخد. یعنی چیزی که زیباست و موجود و عالی منهدم می‎شود. به هر دلیلی بازگوکنندۀ این کیفیت است. ذهنی که این طوری دارد فکر می‎کند. یعنی به این مرگ دارد نگاه می‎کند. مقاله‎ای که یک بار من نوشته بودم ، اخیراٌ هم یک نقدی نوشتند بر کار من، یعنی یک مصاحبه‎ای بود . به این بخش مقاله من توجه کردند که من خودم یادم رفته بود. من در این مقاله اشاره کرده بودم به فیلمی از کوپولا. این فیلم صجنۀ فوق‎العاده‎ای دارد. یک پسر و دختر جوانی که خیلی عاشق هم هستند ، دارند در خیابان قدیم می‎زنند و به نیمکتی می‎رسند که یکی از این کارتن‎خواب‎ها، ویران و از هم پاشیده شده و از هم گسسته روی این نیمکت مست و خراب افتاده. ژنده‎پوش، یعنی نهایت فلاکتی که انسان می‎تواند به آن برسد. دختر همین جور به این کارتن خواب نگاه می‎کند. پسر به او می‎گوید به چی چی این داری نگاه می‎کنی؟ دختر می‎گوید من فکر می‎کنم وقتی این آدم به دنیا آمده چقدر پدر و مادرش خوشحال شدند. هر ولادتی خوشحالی دارد. ولی این که چی به روزش می‎آید احتیاج به زمان دارد. در نتیجه این نگاه من تقریباٌ این طوری است. من نگاه می‎کنم به این شهر، به تابلو فرش‎ها. من نگاه می‎کنم. به جز آدم‎ها. آنها زیبا هستند . یک مقاله‎ای نوشتم و گفتم بچه‎ها همه زیبا هستند، بلااستثناء. می‎خواهم بگویم همه آدم‎ها اینطورند. همه زیبا هستند. به جز آدمها، تقریباٌ هر چیزی که الان در روزگار ما، ما آدم‎ها داریم می‎سازیم ، با استثنای اندکی البته، زشت است. قصه همان کارتن خواب است و همان نیمکت. حواسش هم جمع نیست، بیهوش است و نمی‎داند در چه حالی است.به آنچه می‎گذرد اعتنایی ندارد.مهم‎ترین ساختمان‏‎های این شهر را اعلام بکنید و بگویید قابل فروش است. کاخ گلستان را این بساز و بفروش‎ها کلنگ می‎زنند و بهش می‎گویند کلنگی. این دورانی است که ما داریم درش زندگی می‎کنیم.من گزارش این دوران را دارم می‎دهم. نه واقعاٌ. این یک وظیفۀ اجتماعی خیلی مفصلی است. کار یک نقاش نیست. ولی من گزارش خودم را که می‎توانم بدهم. به عنوان یک آدمی که دارد در خیابان می‌گردد و به این نیمکت نگاه می‌‎کند. به این اضمحلال. لابد گزارش من باید گزارش تصویری باشد. من نویسنده که نیستم. من مقاله نویسم. این گزارش را همیشه دادم. گزارش انهدام زیبایی. منتها این گزارش فقط در و دیوار و ساختمان‎ها و مصنوعات مردم امروز نیست. این شاید در جایی وجه گسترده‎تری هم پیدا می‎کند. وجه گسترده‎ترش اصلاٌ نگاهش به خود چرخۀ حیات است. این چرخۀ حیاتی که به قول خیام می‎سازد و باز بر زمین می‎زندش. این برای من همیشه مهم بوده. من اولین باری که خیام را خواندم، یک جزوۀ کوچکی بود. خیلی جوان بودم. این اشاره‎ها را به دلیل خاصی نمی‎کنم. این اشاره‎ها را می‎کنم که ریشه‎یابی بشود همه اینها. شاید گفتن این که من در چهارده سالگی این را می‎خواندم خودستایی باشد. تصحیحش می‎کنم. من در سی و پنج سالگی که این را خواندم ، جزوه‏ای بود که نوشته صادق هدایت بود درباره خیام. برای من شگفت‎انگیز بود که این ذهنیت این طوری پیدا کرده که این هفتاد و چهار یا هفتاد و دو رباعی کار عظیمی را در این ظرف کوچک جای داده. من با خیام آشنا شدم و وقتی آدم با خیام آشنا بشود دیگر نمی‎تواند رها کند. دیگر وصل است به آن، تا آخر عمرش. که این هم با من ماند. نه این که من از او اخذ کنم . اگر هم اخذ می‎کردم باعث افتخار من بود. نه این یک نوع همراهی بود. ولی حتی اگر از آن هم اخذ کرده بودم، معنای عظیمی را می‎گرفتم. برای این که خیام در جایگاه بشری جایگاه عمده‎ای دارد. این نگاه مشترک شد و من هم این نگاه را نگه داشتم »
سپس یکی از حاضران در جلسه پرسید:« در نقاشی یا نگارگری گذشته در ایران پرسپکیتو وجود ندارد. آیا حضور پرسپکتیو در نقاشی ایرانی به معنای همان انهدام است؟»
و پاسخ استاد آغداشلو چنین بود: « شاید به نوعی نقض می‎کند آن تصور  نگارگری هشتصد ساله را. دارد چیز شریفی را از معنایش خلع می‎کند، با رعایت پرسپکتیو، یعنی با وارد کردن پرسپکتیو . شاید در اینجا این دو تا به هم متصل بشوند. و این معنا به دست بیاید. یعنی آن جهان رویایی که بشر نه روز دارد، نه سایه دارد ، نه شباهت آدم‏‎ها به هم انکار می‎شود، شبیه‏سازی تقریباٌ اصلاٌ وجود ندارد و این جهان مطلق و خیالی و رویایی ، دو جوی باغ بهشت با همین ابزار مشخص می‎شود.  این جهان نمی‎تواند پرسپکتیو داشته باشد. برای این که وقتی شما به کل چیزی نگاه می‎کنید، دیگر پرسپکتیو در آن بی‎معنی است. شما باید یک جایی را برای خود انتخاب کنید و نقطه دید داشته باشید و از آن نقطۀ دید نگاه بکنید به یک منظره . آن وقت آن صاحبِ دید صاحب پرسپکتیو می‎شود. ناچار است که بشود. هنرمند قدیم ایرانی اصلاٌ قصد این را ندارد که جهان موجود را به ما بدهد؛ فقط جهان ناموجود را به ما می‎دهد، پرسپکتیو به آن اضافه کردن منهدم کردن آن جهان است. و این انهدامِ جستجوی آن باغ بهشت است. ما دیگر پرواز نمی‎کنیم ، می‎آییم پایین . در جایی می‎ایسیتم و همین که در جای معینی ایستادیم، همه چیز صاحب پرسپکتیو می‎شود . ما در حقیقت هبوط می‎کنیم.»
و سپس پرسش یکی از دانشجویان آیدین آغداشلو در کوچه اسکو که اکنون در استراسبورگ است خوانده شد: « مرمت آثار هنری تاریخی، به خصوص مینیاتور و خط از مشغولیات همیشگی شما بوده است. با توجه به این که این مرمت‎ها، با توجه به انرژی و وقتی که از شما می‏گیرد، و از نظر اقتصادی مقرون به صرفه نیست، قصدتان نزدیکی به روح قدیم هنر ایران است یا ادای دین به پیشینه هنر ایران و آیا این با فلسفۀ انهدام در آثار نقاشی شما در تناقض نیست؟ »
آغداشلو: من همین را در اول صحبتم عرض کردم. من هنوز هم دوست دارم. یعنی نگارگری‎ها، مینیاتورهای پاره پاره را مرمت می‎کنم. آخری‎اش هم تقریباٌ ده روز پیش تمام کردم خیلی خودخواهی است در این کار مرمت. خودخواهی زیادی باعث این می‎شود در کاری که مقرون به صرفه نیست آدم وقتش را و چشمش را صرف این کار بکند. آدم در لحظاتی که دارد مرمت می‎کند، مثل لحظاتی که یک طبیب به بیماری که معالجه‎اش کرده نگاه می‎کند و کیف می‎کند، خودخواهی عظیمی باعث می‎شود که پیش خودش فکر بکند که مقابل مرگ ایستاده .کسی که مرمت می‎کند، مقابل مرگ می‎ایستد. کسی که علاج می‎کند کسی را، مقابل مرگ می‎ایستد. اگر خردمند باشد، بعد از این که به اندازه کافی باد کرد و ورم کرد، آن وقت فِسش درمی‎آید و فکر می‎کند تا چه مدتی. تا چه حدودی. و این مقابل مرگ ایستادن خیلی لذت دارد، خیلی خودخواهی عظیمی را همراه خودش می‎آورد. ولی در مقابل کل چرخۀ حیات ، یا حتی در طول حیات خودش هم ، خیلی کارساز نیست. اما هر چی که هست، غنیمت است. نمی‎تواند آن طبیب آن بیمار را رها کند و بگوید تو که بالاخره می‎میری. ولی یک خرده زودتر. نمی‎تواند این کار را بکند. او اصلاٌ کار کرده تا برای لحظه‎ای چند مقابل مرگ بایستد. در نتیجه مرمت جز این هیچ چیزی نیست. برای این که آن چیزی هم که مرمت کرده بعد از مدتی از میان خواهد رفت. اگر واقع بین باشد متوجه این نکته می‎شود. اما تناقضش هم در این است که با این واقع بینی که این کار مرمت صرفه ندارد، فرساینده است. بعضی وقت‎ها من نمونه‎هایی را مرمت کردم که پیش خودم فکر می‎کردم حالا من این را زنده کردم ، مثل روز اولش شد. این که روز اولش هم چیز مهمی نبوده ، من بشینم بکشم ، بهتر از این می‎کشم. در مورد بعضی از کارها اتفاق می‎افتد. ولی من نمی‎توانم بر اساس این که این کار بدتر است یا بهتر است مریضم را رها کنم. در نتیجه حتی آنی که فقیرتر است در معرض این کار قرار می‎گیرد. هیچ طبیبی هم نباید این کار را بکند. او وظیفه دارد که همه آنها را مراقبت بکند. مقابل مرگ بایستد.
و سپس علی دهباشی چنین می‎پرسد: این سئوال آمده؛ به طرق مختلف آمده و مضمونش مشترک است ، سئوال این است؛ بخش اولش نظر من است و بعد سئوال. ما که وارد دنیای مدرن شدیم، اولین چیزی که در این دنیا برجستگی پیدا کرد ادبیات سیاسی بود. از شهریور 20 به این طرف و قبلش را که نگاه کنیم، از مشروطه به این طرف، همیشه ادبیات سیاسی درجه یک داشتیم. در دوران معاصر هم همین طور. اما نقد در حوزۀ ادبیات و هنر بسیار ناچیز بود. نسبت به آنچه که تولید می‎شد. در حوزه ادبیات باز دهۀ سی و چهل بسیار درخشان بودیم. حالا هم یک چیزهایی هست. در حوزه نقد هنرهای تجسمی ما تقریباٌ هیچ چیزی نداشتیم. به جز مقالاتی که به صورت اتفاقی توسط آدم‎های غیرحرفه‎ای نوشته می‎شد، مثل جلال آل احمد که می‎رفت نمایشگاه بهمن محصص را می‎دید یا راجع به بیانکینی می‎نوشت که آنها هم نقد نقاشی نبود بلکه بهانه‎ای بود برای این که حرف‎های خودشان را بزنند. اما شما جنابعالی با مقالاتی که حالا قرار است در هفت جلد منتشر بشود که بخشی از آنها ، یک جلد یا دو جلدش شاید حوزه سینما باشد، اما بقیه یا به هنرمندان نقاش و مجسمه‎ساز می‎پردازد یا به هنر نقاشی. ما ادبیات نقد هنرهای تجسمی را مدیون شما هستیم. از سنین نوجوانی و جوانی  ما مدرک چاپ شده داریم که شما جوان‎ترین عضو آن گروهی بودید که با دکتر ناصر وثوقی، شمیم بهار در مجله اندیشه و هنر می‎‏نوشتید و در آن جلسه معروف هم که با آل احمد نخستین گفت و گویی که از او به جا مانده، که به قول امروزی‎ها خیلی هم چالش برانگیز بوده، حضور داشتید و سن کمی هم داشتید. الان در حضور شما دوستان خبرنگار هستند، دوستان نویسنده هستند که می‎نویسند درباره نقاشی و نقاشانی که سوابقی دارند، حالا یک نمایشگاه، دو نمایشگاه. برای همه این دوستان سئوال است و مطرح است که چگونه می‎توان به این کار دست زد. یعنی آدم مقالات شما را در این زمینه می‎خواند، اما استیل شما جوری است که حتی نمی‎توان کپی کرد. یک راز و رمزی توش هست که قابل کپی کردن هم نیست. نخستین کارهایی که شما در نوشتن آغاز کردید، با چه تجربیاتی شروع شد؟ و در حقیقت می‎شود چند تا توصیه برای بهتر دیدن و نوشتن در حوزه هنرهای تجسمی بفرمایید.
آغداشلو: توصیه که نمی‎توانم بکنم ولی می‎توانم یک اشاره‎ای بکنم به مسئله نقد هنری. من وقتی فکر می‎کنم نقد در چه موقعیتی قرار دارد، بلافاصله به این نتیجه می‎رسم که می‎توانست و می‎تواند خیلی بهتر باشد. این به خاطر منقدین نیست. مشکل از منقدین نیست. مشکل از مطبوعات ما بوده که این مشکل دارد جبران می‎شود. مطبوعات نقد را به اندازه کافی بها نداده و جای کافی برایش در نظر نگرفته. صدا و سیما هم همین طور است. گناه صدا و سیما هم سنگین‎تر است چون در حقیقت رسانه‎ای که جایگزین شده . اینترنت و تلویزیون الان در همه دنیا جایگزین‎اند. روزنامه‎ها دارد یکی یکی تعطیل می‎شود. مهم‎ترین روزنامه‎هایی که در آمریکا و در آمریکای شمالی و در اروپا هست ، یکی یکی تعطیل می‎شوند و تعطیل شدنشان هم به این صورت است که تبدیل به روزنامه اینترنتی می‎شوند. شما از این طریق دیگر نگاه می‎کنید. دیگر نمی‎روید و روزنامه بخرید، خش خش کند، کاغذها را ورق بزنید، بعد قهوه بخورید همراهش، بعد یک ورق دیگر بزنید. این حادثۀ زیبا و شگفت‏انگیز و دلپذیر دیگر بعد از مدتی تکرار نخواهد شد. بله صدا و سیما کم کاری کرده ، خیلی زیاد. و بها نداده به این مسئله. در مورد سینما این کار را کرده ولی در مورد هنرهای دیگر نه. به طور منسجم انجام نشده است.
ولی من اینجا برمی‏گردم به خودمان. شاید ما اصلاٌ در فرهنگمان نقد نداشته‎ایم. من بارها اشاره کرده‎ام که وقتی می‎خواهیم در ادبیات اروپا به نقد رجوع کنیم، می‎توانیم به یک سابقۀ سیصد ساله رجوع کنیم. در سیصد سال پیش، نقد به صورتی که هست ، هست. در مورد ما این طوری نبوده. هر متنی که در اینجا نوشته شده تذکره بوده. نقد نبوده. از دیر باز تا صادق هدایت را می‎گویم. این عدم تمایل ما به نقد است. و تمایل ما به ضبط و تحسین. تذکره‏ها می‏گویند فلانی در فلان تاریخ به دنیا آمد.چه استاد بزرگی بود. خوش نویس فوق‎العاده‎ای بود یا از این قبیل. مثلاٌ گلستان هنر را شما بخوانید. یا مجمع‎الفصحا را بخوانید. همه جا ، چه در ادبیات، چه در هنر، نقد در واقع داوری است. ثبت است. وقتش به خیال خودش ضایع نمی‎کند که بگوید این اثر خوب نیست. یا اگر به این اثر نگاه بکنیم و بگوییم دراین شرایط می‎تواند بهتر باشد. این بخش‎هایش زائد است. در نتیجه این سنتی است که پشت سر ماست. ما اصلاٌ سنت نقد در ایران نداریم. بیاییم به دوران معاصرمان که آقای دهباشی به آن اشاره کردند. قدیمی‎ترین نقدهایی که هست ؛ به نظر من نقدی که می‎توان آن را نقدی جدی تلقی کرد، آن چیزی است که صادق هدایت نوشته و بیشترش هم در آن مقالات پراکنده‎اش چاپ شده که یا دارد هزل یا طنز را به کار می‏برد . مثل نقد داستان ناز حسینقلی مستعان که به قول معروف دیگر دارد پنبه‏اش را می‎زند. چه در جاهایی که به طور جدی نوشته. نقدی دارد درباره لغاتی که فرهنگستان وضع کرده. و دارد شوخی می‏کند ولی یک نقد است. می‏‎گوید شما آمده اید در فرهنگستان زمان رضاشاه اسم پزشک را به جای دکتر انتخاب کردید. چرا پزشک؟ اگر ریشه‏اش را نگاه بکنید در اصل در زبان پهلوی ساسانی این بَچشک است یا بَزشک است و شما چرا پزشک گذاشتید؟ درست است، این نقد است. این سابقه و این سنت را ما نداشتیم و با آغاز یک عصر که به نشانه‏ها و نماینده‎های یک عصر مدرن علاقه نشان می‏دهد و از آنها تقلید می‏کند، این مسئله جا می‎افتد و این هم هست. اگر ما ادبیات داریم ، اگر ما داستایفسکی داریم خوب بلینسکی را هم داریم . اگر آدمی می‏خواست بداند مثلاٌ ترنر نقاش چه جور نقاشی است، نقد راسکین را که درباره ترنر است می‎خواند . پس ما نگاه می‏کنیم، ما تنهاییم. ما در برابر اثر هنری تنها و بی‎پناهیم. ما می‎پرسیم این چیه؟ این چی می‎خواهد بگوید ؟ می‎ترسیم ، فکر می‎کنیم چی می‎خواهد بگوید که من نمی‎توانم بفهمم. نکند حرف اصلی جایی بوده که من نمی‎توانم به آن دسترسی داشته باشم. نکند من در برابر معمایی که یک راز است قرار گرفته‏ام؟ این پاسخ دارد، بله هر اثر هنری رازی و معمایی را مطرح می‎کند. اما اثر هنری مثل پیاز می‎ماند. هر کس پوسته‏ای را که می‎تواند برمی‎دارد، آنی را که طاقت دارد یا آنی را که حوصله دارد. آن را برمی‎دارد، دور می‏زند، بیشتر می‏‎فهمد ، بیشتر علاقه پیدا می‎کند. یک پوسته دیگر برمی‎دارد. یک اثر هنری لایه لایه است. من همیشه اشاره می‎کنم یک اثر هنری یک معنا که ندارد. جدول کلمات متقاطع که نیست که ما حلش بکنیم. خب، بله حلش بکنیم ، بعد هم می‎اندازیمش در سطل خاکروبه. جدول متقاطع حل شده را کی در خانه‎اش نگه می‎دارد؟این ترس همیشه هست. در کمدی الهی، ویرژیلِ شاعر دست دانته را می‎گیرد و می‎برد می‎گرداند و به او می‏گوید اینجا دوزخ است، اینجا برزخ است و او شگفت‏زده می‎شود و کیف می‎کند از آدم‎هایش. منقد همین کار را می‏کند. دست مخاطب را می‎گیرد و می‏چرخاند . به او می‎گوید نترس، هر معنای پنهانی باشد، من کلیدش را به تو می‎دهم. این کاری است که منقد باید بکند. و می‎کند . من خیلی ناامید نیستم. یک نقدی روی کارهای خودم، روی همین نمایشگاه در مجله تندیس خواندم ؛ از آقایی به اسم حسنجانی. به زعم من خیلی خیلی درست بود. با وجودی که علاقه زیادی نشان نداده بود ، ولی درست بود. حرفش هم درست بود برای این که می‎گفت که آقا این آدمی است که صد جور کار مختلف کرده. سن زیادی هم دارد، که فی نفسه به خاطر سن زیاد هم آدم باید آدم محترمی باشد ، سن زیاد احترام می‎آورد. مجموعه شکست‏های جمع شده در زیر یک مقدار موی سفید نمی‎دانم چه تماشایی دارد. »
و بعد پرسشی از سوی حضار در مجلس مطرح شد : تصور می‎شود حق کمال الملک به هر حال ادا نشده ، به خصوص در دوره اخیر، او را در حد یک کپی کار تلقی کرده‎اند. به علت این که همانطور که شما گفتید با معیارهای اکنون نگاه کرده‎اند. شما تصورتان از کمال الملک چیست؟
آغداشلو: اگر شما، آقای دهباشی، به یادتان باشد من مقاله‏ای را برای مجموعه‎ای که شما منتشر کردید درباره کمال الملک در همان دهۀ شصت نوشتم. کمال الملک وجوهی دارد که غلو شده است. می‎گویند کارهای کمال الملک در موزه لوور است. کار کمال الملک در هیچ موزه‎ای در اروپا یا آمریکا نگه داری نمی‎شود.این نه اسباب خفت است و نه اسباب افتخار. کمال الملک نقاشی بود که سعی کرد آرزوی نقاشان مهمی، مثل صنیع الملک، پیش از آن نقاشان دوران زند و قاجار را، آرزویی را که وجود داشت اما برآورده نمی‎شد یا اجرا نمی‏شد به حد کمال، اجرا کند. و آن تقلید و انعکاس جهان واقعی در اثرش باشد. طوری که وقتی نقاشی‎اش تمام می‎شود به نظر برسد که این یک انعکاس بسیار نزدیک است به جهانِ واقع. تمام این حرف‎ها هم درباره‏اش زده شد. گفتند عکاسی می‎کند و از این جور حرف‎ها. نقاشان قدیمی ما همه این آرزو را داشتند که به این حد از واقعیت دسترسی پیدا کنند منتها دوره‏اشان دوره‏ای بوده که دورۀ گذر بوده. با گسترش فرهنگ غربی در مشرق این امکان به وجود می‎آید. و او تنها نقاشی در ایران نیست که رفته باشد به خارج از ایران. شاید در زمان صفوی همین اتفاق افتاده باشد. قطعاٌ در زمان فتحعلی شاه قاجار این اتفاق افتاده است. ظهیرالدوله و صنیع الملک هر دو رفتند به خارج برای این که نقاشی واقع‎گرا یاد بگیرند. در دوره کمال الملک ده‎ها نقاش هستند که سعی می‎کنند نقاشی واقع‎گرا بکنند. عین عکس نقاشی بکنند. خیلی از آنها هم از روی عکس نقاشی می‎کنند. از روی عکس رجال. مثل مصدق الممالک. کسانی هستند که این آرزو را دارند. کمال الملک هنرمند با استعداد و برآورنده این آرزوی قدیمی است. این بار را نباید بر گُرده کمال الملک تحمیل کرد. کمال الملک مظهر یک آرزوی قدیمی است که این را اجرا می‎کند. اگر کارش در موزۀ لوور نیست، از این طرف دارد آرزویی را برآورده می‎کند. ولی در کنار همۀ اینها جایگاهش در نقاشی ایرانی کجاست؟ جایگاهش، حالا ما خوشمان بیاید یا نیاید، نقطه ختام گذاشتن بر هنر دوره ناصرالدین شاهی است. یعنی ادامه و تتمه هنر در حال اضمحلال دوران زند و قاجار است. این دوره دیگر تمام شده است و کمال الملک تنها کسی نیست که این کار را می‎کند . مثلاٌ یک نقاشی هست، که نقاش خیلی خوبی هم هست، تقریباٌ هم همزمان کمال الملک است، منتها در تهران نیست ، برای ظل السلطان کار می‎کند در اصفهان به اسم سمیرمی. سمیرمی نقاش بسیار واقع‎گرای دقیقی است . کار هیچ کدامشان به خوبی کار کمال الملک نیست. این یک نکته. نکته دوم این که به جز نقاش بودنش، آدمی است اثرگذار. اثر گذارِ شکل گیری یک دوره است. آشکار کننده تأثیر قطعی فرهنگ غرب است در دهه 1310 شمسی و پیش از آن. لقب کمال الملک را در 1313 گرفت. بنابراین آدمی است که توانسته هم آن اتفاقی را دارد می‎افتد نمایش بدهد . یعنی یک عنصر دیگری آمده ، عنصری از فرهنگ غربی و جایگزین شده و این جایگزینی را کمال الملک آشکار می‎کند. بخشی از این مجموعه نمایش است. حالا ما بگوییم که نمی‏شد نشان ندهد. بله می‎شد نشان ندهد ، بله می‏شد بنیشیند مثل حسین بهزاد مینیاتور بکشد. ولی او در چه دوره‏ای دارد این کار را می‎کند؟ یعنی مثل کبک سرش را بکند توی برف؟ در هند کمال الملک هست، در مصر کمال الملک هست، در عثمانی کمال الملک هست . در چین هست، این یعنی که موجی، من نمی‏گویم طوفان سهمگین، ولی موج عظیمی هست که می‏آید و تعاریف را تغییر می‏دهد. دگرگون می‏کند و تعاریف جدیدی را جایگزین می‏کند. کمال الملک هم به نمایندگی این موج عمل می‏کند.نخواسته ابزار این جایگزینی و جا به جایی بشود، اصلاٌ ، ولی دارد دوران خودش را تصویر می‏کند. آن چیزی که به عنوان هنر آکادمیک در جهان غرب مرسوم است و یقه‏اش هم می‏‎گیرند که چرا او به نقاشی امپرسیونیستی توجه نکرد. مگر چه کسی در اروپا در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم توجه زیادی داشت؟ آنها داشتند کار خودشان را می‎کردند، کافه بازی‎هایشان را می‎کردند، نمایشگاه مردودین را می‎گذاشتند . برای خودشان داشتند زندگی می‎کردند که آرام آرام رشد می‏‎کرد. کمال الملک در این دوره آمده. مثل یک توریستی که بخواهد اصفهان را ببیند. اول می‏رود مسجد شاه، می‏رود مسجد شیخ لطف الله . می‏رود جاهای اساسی‏تر را، عمده‏تر‎ را، رایج‏تر را می‎بیند . بعد من می‏گویم یک مسجد کوچک‏تر هم هست در بازار اصفهان که مسجد خیلی قشنگی است و گچ‎بری‏های خیلی قشنگی دارد. چرا نرفتی آنجا؟ می‎گوید آقا من فرصت نداشتم. بنابراین این حرف غلطی است و بار بیهوده‎ای است که بر گُردۀ کمال الملک گذاشته‎اند. به جز اینها شخصیت کمال الملک است که خیلی مهم است. بله نقاشی‎اش بهترین نقاشی در دوران خودش است در شیوه آکادمیک. ولی کمال الملک برای من آدم بزرگی است. به این ترتیب، استحقاق این را دارد که لقب نقاش باشی را که قبل از کمال الملک را داشت ، در دوره قبل این طور امضا می‎کرد " محمد غفاری، خدمت حضور همایونی، نقاش باشی. کمال الملک از حیث زندگانی‎اش، محبوبیتش شایسته این بود که نقاش باشی دوران خودش باشد.باشی یعنی رئیس، یعنی سر. واقعاٌ جای این را داشت که بزرگ دوران خودش باشد و بزرگ نقاش‎ها باشد. این به خاطر چیزهای مختلفی است که ما در زندگی‏اش می‏بینیم. مناعت طبعش است، استعدادش است، غرورش است. غرور همیشه زیباست . تواضع چیز خوبی نیست. و صفاتی که داشته خیلی جذاب بوده. یعنی به خاطر وقار و هیمنه، و به خاطر کارهایی که پشت سرش داشته، آدمی بوده که مجاب کننده بوده. یعنی اگر کمال الملک از در می‎آمده تو ، همه قبول می‎کردند که او نقاش باشی است. این تأثیر را هیچ وقت از یاد نبرید.»

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید