تصویر برگزیده

نگاهی به نمایش «به شوی رفتن بانو گشسب»؛

داستانی پر آب چشم

آرتنا: نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» به نویسندگی اردشیر صالح پور و به کارگردانی مریم معترف که در دی 1393 و همراه با حاشیه هایی، به صحنه رفته است.

به گزارش خبرگزاری هنر «آرتنا»، نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» به نویسندگی اردشیر صالح پور و به کارگردانی مریم معترف که در دی 1393 و همراه با حاشیه هایی، به صحنه رفته است، دارای نامی است که برای بسیاری از فعالان حوزه های گوناگون و به ویژه دوستداران فرهنگ ایرانی و زبان پارسی جذاب و جالب است و خود این نام، دعوتی است برای تماشای این نمایش؛ اما پرسش این جاست که پس از تماشای این نمایش و هنگام خروج از سالن دستاورد تماشاگر از تماشای این نمایش چیست و نمایشی که بر پایه ی داستانی از گونه ی شاهکار حکیم توس، ریخت یافته است، تا چه اندازه می تواند در یاد و ذهن تماشاگر باقی بماند؟

دکتر اردشیر صالح پور در یادداشت خود که در بروشور این نمایش آمده است، می نویسد:
«افزون بر حکمت و اعجاز سخن و درج معانی، وجه خیال انگیز و تصویری نگارش شاهنامه نیز حائز اهمیت است و داستان های گونه گون آن موجب پیدایی سبک و سیاق موسوم به نقاشی قهوه خانه ای گردیده و نیز روایت طومار نقالان که ملهم و متاسی از این کتاب گرانسنگ است».
اجازه می خواهم تا اندکی روی واژگان این چند خط حساس باشیم و بر روی نسبت و بازتاب این واژگان در اجرای این نمایش درنگ و اندیشه کنیم. پرپیداست که شاهنامه ی حکیم توس و داستانی از این گونه، سرشار از حکمت، معانی و مفاهیم است. حکمت، یار و همراه فلسفه از دیرباز تا اکنون بوده است و در دنیای درام یک نمایش فلسفی می بایست دارای ویژگی هایی باشد که این ویژگی ها را این من کمترین و تنی چند از دیگر منتقدان و پژوهشگران بارها در دیگر نوشته ها برشمرده و بررسیده ایم. آن چه جای خالی اش به شدت در نمایش و به گمان نزدیک به باور در نمایشنامه ی «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» احساس و دیده می شود، حکت و فلسفه است. همه نیک می دانیم که شاهنامه ی حکیم توس و داستانی از آن گونه گنجینه ای گران بها و دریایی بزرگ از معانی است؛ این معانی پرشمار سوژه ی پژوهش های گوناگون پژوهشگرانی نامی و مانا قرار گرفته است. اما به راستی آن چه از معنی، حتی در سطحی ترین لایه ی آن، پس از تماشای این نمایش در خودآگاه و ناخودآگاه تماشاگر باقی می ماند چیست؟ اگر هدف تنها سرگرم ساختن تماشاگر، خنداندن و شاد کردن اوست، که به نوبه ی خود می توان این هدف را گرامی داشت، پس چرا باید به سراغ داستانی از گونه ی شاهنامه برویم که در ذات و بنیان و ریشه سرشار از حکمت و معنی است؟ گنجینه ی ارزشمند ادب و سخن پارسی دارای بسیاری داستان هاست که در آن ها ویژگی سرگرم سازی برتر از دیگر ویژگی هاست.
نکته ی دیگر که جناب دکتر صالح پور در یادداشت خود از آن یاد آورده اند «اعجاز سخن» شاهکار جاودانه ی حکیم توس و به گمان نزدیک به باور داستانی از آن گونه است. همه نیک می دانیم که شاهنامه، و به گمان نزدیک به باور داستانی از آن گونه، سرشار از واژگان ناب پارسی است که فردوسی بزرگ این واژگان را با بخششی همایونی همچون گوهر بر در و دیوار تاریخ افشانده است. همچنین همه نیک می دانیم که گفتار روزمره ی امروزه ی ما ایرانیان، آمیخته ای از چندین زبان گوناگون و بسیار دگرگون شده است. بسیاری از صاحبان اندیشه، گر چه به خوبی می دانند که زبان فرآیندی پویاست، اما گفتار روزمره ی امروز ایرانیان را چندان گرامی نمی دارند و آن را درخور نقد و بازنگری جدی می-دانند. آری، توقع و انتظار آن نیست که با اجرای نمایشی در تماشاخانه ی سنگلج، چالش بیش از هفتاد میلیون ایرانی که تنها بخشی از ایشان پارسی زبان هستند برطرف شود، اما نمود و بازتاب اعجاز سخن داستانی از جنس و گونه ی شاهنامه در اجرای این نمایش کدام است و کجاست؟
پیش از ادامه، بررسی دو نکته را ضروری می دانم:
یک – دکتر اردشیر صالح پور نوشته آورده اند که: «به نظر می آید آثار کهن به مواد و مصالحی می مانند که می توان با آن چیزهای تازه ساخت. نگرش به گذشته در پرتوی حال امکان پذیر است و برای ابداع هر اثر نو نیازمند کشف و خلاقیت و آمادگی های فنی و هنری هستیم ... »
بر پایه ی شناختی که از پژوهشگر گرامی، دکتر اردشیر صالح پور دارم، دور می دانم که ایشان بر این باور باشند که کشف و خلاقیت نو بر بنیان مواد و مصالح کهن به معنی نادیده گرفتن و یا نابود کردن ارزش ها و معانی زمان شمول کهن باشد. اما آیا به راستی دستاورد اجرای نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» تا حدی در راستای نادیده گرفتن و یا نابود کردن ارزش ها و معانی زمان شمول کهن نیست؟
دو – سرکار خانم مریم معترف هم یادداشتی را در بروشور نمایش « داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» آورده اند؛ گذشته از بخش عمده ی این یادداشت که به یاد خاطرات و قدردانی ها و تشکرهای ایشان می پردازد، در بخشی از این یادداشت نوشته اند:
«یکی از بزرگترین دل مشغولی های من، شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی، شاعر و حماسه سرای بزرگ ایران-زمین است. ... این داستان که توسط شاعری گمنام حدود قرن چهارم یا پنجم هجری در اوزان شاهنامه سروده شده؛ وصف زیبایی و دلاوری بانو گشسب دختر جهان پهلوان رستم است (که از او فقط اسمی در شاهنامه آورده شده و چند بیتی) ... »  
از سرکار خانم متعرف بسیار سپاسگزارم که این نکته ی مهم را گوشزد کرده اند که این داستان در شاهنامه ی فردوسی بزرگ نیامده است و من نیز بیدار این نکته هستم و در این نوشته این داستان را داستانی از گونه ی داستان های شاهکار جاویدان حکیم توس خوانده ام که به قول دکتر صالح پور می بایست دارای «حکمت»، «اعجاز سخن» و «معانی» باشد.
نکته ی دیگری که در یادداشت دکتر صالح پور بدان اشاره شده است «وجه خیال انگیز و تصویری نگارش شاهنامه» و «نقاشی قهوه خانه ای» است. حال پرسش این جاست که چرا باید اجرای نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» از هر گونه وجه خیال انگیز و تصویری تهی و بی بهره باشد؟ آیا مگر نه این است که در دنیای درام جنبه های «دیداری» بر جنبه های «گفتاری» مقدم هستند و برتری دارند؟ آیا مگر نه این است که «تماشا»گر به «تماشا»خانه می آید تا چیزی را «تماشا» کند؟ آیا مگر نه این است که نمایش می بایست تماشایی و سرشار از تصاویر جذاب و دیدنی باشد؟ پس چرا جای خالی تصاویری تماشایی، جذاب و دیدنی در اجرای نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» به شدت احساس می شود؟
نکته ی دیگری که دکتر صالح پور در یادداشت خود که به مناسبت اجرای این نمایش و در تاریخ دی ماه 1393 نوشته اند، با دقت و ریزبینی بدان اشاره کرده اند، «نقاشی قهوه خانه ای» است. اگر هدف از اجرای نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» بیش از هر چیز سرگرم ساختن تماشاگر بوده است، که مولفه های اجرای این نمایش جملگی نشان از این هدف دارند؛ هنر قهوه خانه ای می توانست ریختاری هماهنگ و متناسب با داستان این نمایش باشد. اما اجرای این نمایش نشان چندانی از هنر قهوه خانه ای ندارد و چندان از داشته-های پرشمار این گونه ی هنری بهره نبرده است.
دیگر نکته ای که پژوهشگر و مدیر محترم کشورمان و نویسنده ی نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان»، هوشمندانه از آن یاد آورده اند، «هنر نقالی» است. شماری از صاحبان نظر بر این باورند که میان پرده خوانی، نقالی و مرشدی تفاوت هایی وجود دارد. مرشدی مقامی است که به هر نقال و پرده خوانی داده نمی شود. مرشد چیزهایی را می داند که مخاطبانش نمی دانند و از این روی دل در گروی او و داستان هایش می سپارند تا بیاموزند. بنا بر این دلسپاری باید با او احساس «همدلی» و یا به گفتاورد فرنگی ها «سمپاتی» برقرار سازند. راوی داستان در نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» که او را مرشد می خوانند !!! کارش را نه با آن گونه فروتنی که از مرشدان بنامی همچون «مرشد ولی ا... ترابی» سراغ داشتیم که با تفرعن آغاز می کند و این تفرعن نه تنها میان او و تماشاگران احساس همدلی را برنمی انگیزد که بیشتر ایشان را پس می زند. مرشدی که قرار است داستان بگوید و ارشاد کند، در بیشتر لحظه های نمایش تبدیل به «مبصر» و «ناظم» می شود. سرکار خانم «شیرین امامی» که در این نمایش مرشد را بازی می کنند، هنگام خواندن اشعار و روایت داستان، انگاری با تماشاگر دعوا دارند و چهره شان را چنان می کنند که گویی به سرزنش تماشاگرانی خطاکار می پردازند. مرشدان را به سخنوری و فن بیان می شناسند، اما سرکار خانم شیرین امامی از فن بیانی خوب و مناسب برای اجرای این نقش برخوردار نیستند. این که ایشان را با گونه و شیوه ی آشنا و گذشته ی نقالی می سنجم از آن روست که ایشان تلاش دارند بدین شیوه نقش خود را اجرا کنند و و رو به سوی درانداختن طرحی نو ننهاده اند.
دیگر این روزها شوخی با حماسه ها، اسطوره ها و افسانه ها به رویکردی عادی و معمول بدل شده است. اما آن چه دارای اهمیت و درخور بررسی است چگونگی این شوخی کردن هاست. می توان به واژه و گفتاورد رایج این روزگار از کمدی «فاخر» بهره جست و یا به سوی کمدی ای «نازل» رفت. آن چه در نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» دیده می شود بیشتر شوخی هایی سطحی و دم دستی است؛ شوخی هایی که بیشتر نشان از «توهین» و «تمسخر» دارند و کمتر رنگی از «هوشمندی» و «اندیشمندی» می یابند. این نمایش تلاش می-کند تا از شیوه ها و گونه های نمایش ایرانی مانند «تخت حوضی» بهره بگیرد. تخت حوضی در ذات خود گونه ی هنری ای چندلایه است. اما آن چه از هنر تخت حوضی در نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» می بینیم، نتوانسته است به خوبی با داستانی حماسی پیوند خورد و در تار و پود اثر تنیده شود.
نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» افزون بر بهره گیری از «نقالی» و «تخت-حوضی» از دیگر شیوه و گونه ی نمایش ایرانی، «تعزیه» نیز بهره ستانده است. برای نمونه در صحنه ی «تمورتاش»، از مخالف خوانی و اشقیاخوانی تعزیه بهره گرفته شده است که به خوبی هماهنگ با دیگر ارکان اجرایی آن صحنه عمل می کند.
در نمایش «داستان پرماجرای به شوی رفتن بانو گشسب دختر رستم دستان» پیر دانای شاهنامه، «زال» تا حد یک پیرمرد خوشگذران فراموشکار و «رستم»، جهان پهلوان و سپه سالار سپاه ایران تا اندازه ی یک لافزن پنهان کار پایین می آیند. «فرامرز»، پسر رستم نیز که می توان او را نمادی از آینده ی ایران دانست بارها مورد توهین و تمسخر دیداری و گفتاری قرار می گیرد. به راستی از چه روی بسیاری از ما «شوخی» و «کمدی» را مترادف با «توهین» و «تمسخر» می دانیم ؟؟؟ در این نمایش توهین هایی هم به «سیمرغ» صورت می گیرد. سیمرغ افزون بر شاهنامه در آثاری دیگر از گنجینه ی هنر پارسی و ایرانی نماد «خرد» است. اما این نماد خردورزی ایرانی به آسانی در این نمایش چندین بار مورد تمسخر قرار می گیرد و برای نمونه می شنویم:
-    سیمرغ به من گفت
-    چی گفت؟
-    من زن رستم نمی شم ... !!!
شاید بهتر بود در این نمایش به جای بهره گیری پرشمار و ناهماهنگ با دیگر عناصر اجرایی از «دبه»های گوناگون برای ساخت آکسسوار، از امکان ها و توانش های نمایش های عروسکی ایرانی و یا هنرهای تجسمی و دستی ایرانی برای ساخت ابزرا صحنه بهره گرفته می شد.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید