ماه رمضان
تصویر برگزیده

نگاهی به «سوکورو تازاکی بیرنگ»؛

موراکامی چگونه دل مخاطب ایرانی را به‌دست می‌آورد/ اعجاز یک روایت بی‌رنگ

آرتنا: انتشار تازه‌ترین رمان موراکامی در ایران و استقبال از آن در فضای مجازی این سوال را به ذهن متبادر می‌کند که چرا امکان تحقق چنین ادبیاتی در مختصات ادبیات داستانی ایران کمتر وجود دارد.

zoom
موراکامی چگونه دل مخاطب ایرانی را به‌دست می‌آورد/ اعجاز یک روایت بی‌رنگ

به گزارش خبرگزاری هنر «آرتنا»، «سوکورو تازاکی بیرنگ و سال‌های زیارتش» یکی از تازه‌ترین رمان‌های هاروکی موراکامی است که در ایران به بازار نشر راه پیدا کرده است و در میان علاقه‌مندان به کتاب حتی در شبکه‌های مجازی نیز با اقبال زیادی روبرو شده تا جایی که بسیاری از خوانندگان این کتاب در همین شبکه‌ها اذعان داشته‌اند که تا پیش از این هم اگر کتابی از موراکامی نخوانده بودند با خوانش این اثر شیفته وی و جهان داستان نویسی او شده‌اند. اما موراکامی در این رمان چه کار می‌کند که چنین اتفاقی برای مخاطبان ایرانی‌اش روی می‌دهد.
پیش از هر چیز باید بگویم که رمان موراکامی با وجود جغرافیای رخداد شرقی‌اش دارای ساختاری غربی و به شدت ساده است. به عبارت ساده‌تر موراکامی در این کتاب از انسان‌های شرقی سخن به میان آورده است که جنس و نام و وجود شرقی‌شان از آنها انسانی برای زندگی و زیست در جغرافیای صنعتی و غربی ژاپن فراهم آورده اما این آدم‌ها می‌خواهند سر از مناسبات روزمره اجماعی خود بلند کنند و نگاهی به خودشان و وجود  زیستشان در زندگی بیاندازند، به شدت با کمبود و کمرنگ شدن اندیشه و تفکر شرقی در زندگی‌شان مواجه می‌شوند.
بگذریم...بعد از خواندن این رمان شاید برای هر مخاطب عادی ایرانی دو سوال مطرح شود. نخست اینکه چرا او با شخصیت داستانی این رمان احساس همذات‌پنداری دارد و دوم اینکه چرا در قامت ادبیات وطنی‌ نمی‌توان شاهد تجربه‌ای چنین لذت‌‌بخش از خوانش یک رمان باشد.
اما سوال اول. موراکامی «سوکور تازاکی...» را بسیار ساده نوشته است. شاید بهترین صفت برای توصیف نوعی نگارش این رمان همانی است که خود او در مورد کتابش از آن یاد کرده است؛ بی‌رنگی. داستان او به شدت خاکستری است و به همین خاطر است که می‌توان دل به آن داد و با چشیدن طعم بی غرض بودن نویسنده در روایت زیر دندان‌ها، سعی کرد که از نگاه خود و نه از نگاه نویسنده به واقعیت پی برد. موراکامی را البته نباید نویسنده‌ای بدون ایدئولوژی و دانش دانست اما او بر خلاف بسیاری از هم سلکان ایرانی‌‌اش به هیچ عنوان ایدئولوژی و نظر و دیدگاهش به زندگی را در داستان فریاد نمی‌کشد. هر کدام از شخصیت‌های پنج‌گانه این رمان بخشی از ایدئولوِژی او هستند، بخشی از نظرگاه او به زندگی که می‌تواند برای بخشی از خوانندگانش معنا پیدا کند و شاید همین مساله است که او در استعاره‌ای ظریف به هر یک از شخصیت‌های داستانش نامی ارائه می‌کند که در زبان ژاپنی نماینده یک رنگ است و حرکتی ویژه در خود دارد.
اگر مخاطب ایرانی می‌تواند با چنین فضایی حس همذات پنداری داشته باشد شاید به دلیل موقعیت به شدت مشابهی است که او در زیست خودش با مختصات این رمان پیدا می‌کند. زیستی به شدت بی‌رنگ و سر به پایین و یکنواخت. آکنده از فعالیت‌های یکدشت و روزمره که به واقع نمی‌توان رنگی برای توصیفش پیدا کرد. و حالا او خودش را همذات‌پندار با راوی داستان به جستجو در خودش فراخوانده می‌بیند. در آنچه که او را ساخته، کلامش، روابطش، پوشش و حتی نوع غذا خوردنش، اینکه چقدر برای خودش و آینده زیستی نامعلومش ایده و برنامه دارد و چقدر این ایده و برنامه را در تعامل با سایرین و چقدر در درون خودش ساختار یافته می‌بیند.
«سوکورو تازاکی...» راوی خود بسیاری از انسان‌های پیرامون ماست که سال‌هاست به یکنواختی خوکرده‌اند و البته هرکدام از آنها کارکردشان را مهم و یا لااقل برانگیزاننده حس رضایمتندی خود می‌دانند غافل از اینکه در چرخه زندگی نه این یکنواختی که خودباوری و زاینده بودن است که می‌تواند منشاء تاثیر باشد و این همان چیزی که «سارا» به عنوان کاتالیزور داستان سعی دارد در سوکور تازاکی بی‌رنگ بارورش کند.
سفر اودیسه‌وار قهرمان این داستان را شاید بتوان گم‌شده درونی بسیاری از مخاطبان این کتاب دانست. سفری که بسیاری از آنها بودن و نداشتنش در زندگی را حس کرده‌اند و البته تا به حال ناتوان از انجامش بوده‌اند و حالا این جملات جادویی رمان است که دست آنها را گرفته و با خود به سفر می‌برد.


سوکورو تازاکی

بگذارید به سوال دوم هم برسم. موارکامی مدت‌هاست که به عنوان نویسنده‌ای فرامنطقه‌ای و در مقیاس جهانی شناخته می‌شود. اما اگر او تنها همین یک رمان را نوشته بود، چه چیزی تجربه او را تجربه‌ای غیرقابل اجرا در کشور ما قرار می‌داد؟
جواب ساده است. او از ظاهر و سطح گذشته است و خودش را در محتوا حل کرده است. بسیاری از مختصات ظاهری زیست انسانی برای او دیگر دغدغه نیست. نه عصبیت ناشی از ترافیک را دارد و نه قهرمانانش به خاطر استرس و ناتوانی از اندیشیدن سیگار می‌کشند. نه خودش و داستان‌هایش را اسیر عشق‌های فولکلور و افسانه‌های عامیانه می‌کند و نه آدم‌هایش را در چنبره زندگی سخت و سمباده نخورده شهری صنعتی محدود می‌کند.
اصلا بگذارید ساده بگویم. شخصیت داستانی او در این رمان می‌تواند به سادگی در جستجوی خودش، یک کوله پشتی ببندد، سوار هواپیما شود و برای دیدن دوستش در فنلاد به هلسینکی برود، در فرودگاه پولش را چنج کند و برود هتل و بعد ماشینی اجاره کند و به قلب جنگل‌های شمال فنلاد سفر کند تا یک ساعتی با دوستی که شانزده سال است ندیده صحبت کند اما در مختصات وطنی نه چنین سفری و نه حتی ایده انجام آن در داستان نمی‌نشیند. می‌پرسید چرا؟ به نظرم به خاطر اینکه نویسنده ما خودش تجربه چنین زیستی را ندارد. قهرمان موراکامی برای فکر کردن و دور شدن از افکار مالیخولیایی دوچرخه سواری می‌کند و شنا اما قهرمان وطنی در بهترین حالت اگر سیگار نگیراند، در شبی بارانی سر به خیابان‌های شهرش می‌گذارد.
موراکامی و موراکامی‌ها از سطح عبور کرده‌اند و درون آدم‌ها را در دل داستان‌هایشان به نمایش می‌کشند. راه رسیدن به درون آدم‌ها برای این نویسندگان از درون آنها می‌گذرد. از دیالوگ‌هایی که بدون اتکا به موقعیت ظاهری فرد تنها ناشی از نوع تفکر آنهاست. اما شخصیت ها و نویسندگان ایرانی گویا هنوز نتوانسته‌اند چندان که باید و شاید تکلیف خودشان را از قید و بند ظواهر به نفع محتوا برهانند و درون انسان را به نفع ساخت زیستی بهتر برای همه اسنان‌ها و نه تنها خود راوی به تصویر بکشند.
ساده است و در عین حال ساده نیز نیست. سادگی روایت موراکامی ناشی از نگاه ساده و عمیق به زندگی است. بگذارید با این تشبیه این نوشتار را به پایان ببرم. موارکامی مانند کوه‌نوردی است که می‌داند بهترین زمان برای کوهنوردی کی است و بر اساس آن با ساده‌ترین و در عین حال مطمئن‌ترین وسیله ممکن به کوه می‌رود و ما مانند کوهنوردانی هستیم که فکر می‌کنیم در هر شرایطی تنها با داشتن بهترین ادوات می‌توان به مصاف کوه رفت. ساده است. او از ظاهر گذشته و ما در هنوز در قید آنیم.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید