ماه رمضان
تصویر برگزیده

اختصاصی آرتنا/

حق انتخاب /نگاهی به نمایش «بالاخره این زندگی مال کیه؟»

آرتنا: نمایش «بالاخره این زندگی مال کیه؟» به کارگردانی اشکان خلیل‌نژاد در تالار استاد سمندریان در بخش مرور جشنواره تئاتر فجر اجرا شد.

zoom
حق انتخاب /نگاهی به نمایش «بالاخره این زندگی مال کیه؟»

نوشته: میم. نون/ خبرگزاری هنر «آرتنا»

نمایش «بالاخره این زندگی مال کیه؟» در تالار استاد سمندریان ساعت‌های 18 و 20 در بخش مرور جشنواره تئاتر فجر اجرا شد.
«بالاخره این زندگی مال کیه؟» نویسنده: برایان کلارک. مترجم: احمد کسایی‌پور. کارگردان: اشکان خلیل‌نژاد، پیش از این در جشنواره تئاتر دانشجویی چند سال پیش و سپس به شکل اجرای عمومی در تالار مولوی و سال گذشته در سالن سمندریان باز اجرای عمومی داشت و نکته بارز این نمایش نمایشنامه‌ی جنجالی آن است.
«بالاخره این زندگی مال کیه؟» نخستین نمایش‌نامه‌ی مهم برایان کلارک متولد سوم ژوئن سال 1932 در بورنماث انگلستان است که در اصل آن را برای اجرا در تلویزیون نگاشته و برای نخستین‌بار در سال 1972 از تلویریون گرانادی انگلستان پخش می‌شود. نمایش آن در سال 1978 بر روی صحنه‌های تئاتر لندن با موفقیت چشم‌گیری روبه‌رو می‌شود و جایزه معتبر «کانون تئاتر وست‌اند» را به‌عنوان بهترین نمایش‌نامه از آن خود می‌کند. در برادوی (1979) نیز اجرای این نمایش نامزدی دریافت جایزه تونی را به‌عنوان بهترین نمایش‌نامه برای برایان کلارک و جایزه بهترین بازیگری را برای تام کانتی به‌همراه دارد. موفقیت‌های این نمایش باعث می‌شود در سال 1981 فیلمی بر اساس آن توسط کمپانی متروگلدوین‌مایر تهیه گردد که زمان و مکان وقوع رویدادها و شخصیت‌های آن امریکایی هستند.
«بالاخره این زندگی مال کیه؟» درباره‌ی کن هریسن هنرمندی مجسمه‌ساز است که در اثر یک سانحه‌ی رانندگی دچار آسیب‌دیدگی شدید شده و حالا پس از گذشت شش ماه بستری شدن در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان، قسمتی از مصدومیت‌هایش رفع شده اما در اثر قطع نخاع، تمام بدنش به‌جز سر و گردنش فلج است. او می‌خواهد از بیمارستان مرخص شود اما ترخیصش به منزله‌ی مرگ اوست چرا که با وجود مشکلاتی که دارد بدون مراقبت‌های ویژه، یک هفته نیز دوام نخواهد آورد. دکتر امرسون پزشک متخصص او اعتقاد دارد که کن هریسن دچار افسردگی شدید شده و سعی دارد او را با وضعیت جدیدش تطبیق دهد اما کن هریسن می‌خواهد بمیرد و وقتی با مخالفت پزشکش روبه‌رو می‌شود از مشاور حقوق‌اش می‌خواهد برای او وکیل بگیرد. دکتر امرسون قصد دارد طبق قانون سلامت روانی او را به اجبار در بیمارستان نگه دارد و از دکتر ترورز روانپزشک مخصوص بیمارستان می‌خواهد این قضیه را تایید کند اما طبق قانون، جهت تایید این موضوع دو امضا لازم است و فقط یکی از امضاها می‌تواند متعلق به پزشک بیمارستانی باشد که بیمار در آن بستری شده، لذا خود دکتر امرسون به‌همراه دکتری دیگر که دکتر ترورز پیدا می‌کند این کار را می‌کنند. از آن‌سو وکیل کن، روان‌پزشکی را پیدا می‌کند که حاضر است شهادت بدهد هریسن عقلش را از دست نداده و با استفاده از حکم احضار به دادگاه از یک قاضی دعوت می‌کنند تا در بیمارستان دادرسی انجام پذیرد. جلسه دادرسی به شکل غیررسمی در اتاق کن هریسون برگزار می‌شود. بنا به درخواست اندرو ایدن، وکیل مدافع بیمارستان، دکتر امرسون که عقیده دارد بیمار قانونا باید در بیمارستان نگهداری شود خلاصه گزارشی از نحوه‌ی درمان کن هریسون را شرح می‌دهد و در پاسخ به پرسش‌های وکیل‌مدافع تاکید می‌کند که وضع جسمی کن هریسون ممکن نیست بهتر شود و او دچار یک افسردگی حاد است اما هیچ مدرکی (نتایج آزمایش یا یک سنجش) برای اثبات ندارد و صرفاًً براساس سی سال تجربه‌ی پزشکی‌اش چنین تشخیص داده است. پیتر کرشا وکیل مدافع کن هریسون از دکتر بار، روان‌پزشک متخصص یک بیمارستان روانی می‌خواهد که شهادت بدهد کن دچار بیماری افسردگی نیست و او نیز شهادت می‌دهد اما در مقابل پرسش وکیل مدافع بیمارستان که از او می‌پرسد آیا هریسون تصمیم درستی گرفته یا نه؟ می‌گوید: نه... در ادامه قاضی از کن هریسون پرسش‌هایی می‌پرسد که نهایتا کن ابراز می‌کند که او به مرگ تمایل ندارد اما نمی‌خواهد به هر قیمتی هم زنده بماند، چرا که او از نظر خودش مرده و از پزشکان می‌خواهد این واقعیت را به رسیمت بشناسند و معتقد است تلاش مصرانه‌ی بیمارستان برای حفظ این توهم زندگی، زیرپاگذاشتن حرمت انسانی‌ست و ظالمانه‌ است. یکی از زیباترین دیالوگ‌های نمایش‌نامه در هیمن صحنه شکل می‌گیرد که کن هریسن می‌گوید: «قساوت در این نیست که جون کسیو نجات بدن یا بذارن بمیره. قساوت در اینه که حق انتخاب کردونو از کسی که قضیه به اون مربوط می‌شه بگیرن.»
با این‌که قاضی نتیجه دادرسی را به نفع کن هریسن اعلام می‌کند ولی نمایش‌نامه و چالش‌های بزرگی که ایجاد می‌کند به پایان نمی‌رسد. در واقع برایان کلارک بسیار بی‌طرفانه درباره موضوعی که شاید ساده به نظر برسد، عمل می‌کند و قضاوت اصلی را به‌عهده‌ی خود خواننده می‌گذارد: انسانی می‌خواهد بمیرد ولی دیگران می‌خواهند او را زنده نگه دارند؛ چرا که او فلج شده و اتفاقا دلیل اصلی همین انسان هم برای مردن همین است. پرسش بنیادینی که برایان کلارک در اذهان بیدار می‌کند این است که انسان تا چه حد می‌تواند حق انتخاب و ارداه‌ای آزادانه برای تصمیمش داشته باشد؟
یکی از بخش‌های بیمارستانی عمومی، دفترها و راهروهای آن و خیابانی در کنار بیمارستان مکانی‌ست که نویسنده برای نمایش‌نامه در نظر گرفته، نویسنده می‌توانست فقط یک اتاق و یا حتی تختی که کن هریسون روی آن خوابیده را نشان دهد ولی باتوجه به این‌که صرفاً قصدش بیان احساسات کن نیست و می‌خواهد مبارزه‌ی او با کادر بیمارستان را نشان دهد، تمام فضای بیمارستان را مدنظر قرار می‌دهد و در اجرا نیز تماشاگر با همین صحنه روبه‌رو می‌شود که شسته‌رفته و مناسب هم طراحی و اجرا شده است.

کارگردان نیز سعی می‌کند از این فضا به اندازه کافی و وافی استفاده کند و بدون هیچ اغراقی خوب هم عمل می‌کند و از تمام فضای موجود استفاده‌ی مطلوبی می‌کند اما وجود صحنه‌هایی توامان در برخی لحظات تمرکز را از ببینده می‌گیرد. در واقع باتوجه به این‌که دیالوگ‌ها در لحظه به لحظه نمایش حاوی اطلاعاتی پیش‌برنده هستند و پرکنایه و نیازمند توجه و تمرکز تماشاگر، وجود این صحنه‌های توامان آن‌چنان کمکی به اجرا نمی‌کنند و باعث می‌شوند برخی از گفت‌وگوها که باید با میزانسی که با مفهوم جملات مرتبط باشد برای تماشاگر باز شوند، پنهان بمانند و در واقع بخش‌هایی از این گفت‌وگوها بیهوده هدر بروند. در مقابل استفاده خلاقانه از نور و خراب بودن چراغی که در اتاق پزشک مخصوص قرار دارد یکی از نقاط مثبت اجراست که طراح‌نور و کارگردان در این خصوص بسیار هوشمندانه عمل می‌کنند.
در واقع نویسنده در لحظه به لحظه نمایش‌نامه به دقت سعی می‌کند به‌هیچ عنوان یک‌طرفه به قاضی نرود و کشمکش بین تصمیم کن هریسون که قصد دارد بمیرد با بیمارستان که قرار است او را زنده نگاه دارد کاملاً متوازن است و همین توازن باعث خلق درامی ناب می‌شود اما اجرا کاملاً این‌چنین نیست. یکی از دلایل وجود چنین مشکلی هم همین صحنه‌های توامان است به‌علاوه‌ی تاکید بیش از حد روی شخصیت کن هریسون و در عوض اندکی کم‌لطفی به دیگر شخصیت‌ها و برخی جزئیات دیگر... با وجود چنین مشکلی و مشکلاتی از این دست، گروه اجرایی درک مناسبی از متنی که اجرای آن بسیار سخت است، دارند و بی‌اغراق می‌توان گفت با تمام محدودیت‌های موجود از پس آن برمی‌آیند.
نمایش‌نامه با ورود یک پرستار تازه آغاز می‌شود و با گفت‌وگوهایی که بین کن هریسون و پرستار تازه شکل می‌گیرد. خواننده خیلی سریع با وضعیت کن آشنا می‌شود. فردی که ستون فقراتش متلاشی شده، به جز سر و گردنش نمی‌تواند اصلا جسمش را حرکت دهد و کاملاً جسمش بی‌حس شده است. در واقع برایان کلارک بی‌وقفه می‌خواهد درگیری را آغاز نماید و ریتم گفت‌وگوها خیلی سریع‌تر از چیزی‌ست که در اجرا شاهد آن هستیم و این مشکل کندی حرکت در سراسر اجرا ملموس است و گاهی یکنواختی و گذشتن از اوج و فرودهای لازم که به وفور در متن، موجود است از کیفیت اجرا می‌کاهد. احتمالا این ریتم را کارگردان با آگاهی انتخاب کرده و دلیل اصلی‌اش می‌تواند این نکته باشد که دیالوگ‌های این نمایش نیازمند چنین ریتمی هستند چرا که لحظه به لحظه به سوی تفکر و احساس تماشاگر شلیک می‌شوند ولی این شلیک با چنین ریتمی چندان سازگار نیست.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید