تصویر برگزیده

فرهاد توحیدی:

این جدایی از «دیگری» ادامه ندارد +عکس

آرتنا: ما با یک واقعیت به نام جمهوری اسلامی روبه رو هستیم که این واقعیت برای پیشرفتش نقشه دارد برنامه دارد آدم های باهوشی دارد توانسته اند کشور را در این مسیر پر پیچ و خم به قدرت اول منطقه تبدیل کنند.

آقای توحیدی، یکی از مفاهیم قابل‌توجه در بررسی سینمای اجتماعی مفهومی است به نام  «دیگری». اگر ما عنصر بیگانگی را، محور مفهوم «دیگری» بدانیم و علاوه بر آن معتقد باشیم که سینمای اجتماعی ایرانی باید با محک چیزی به نام «اخلاقیات» سنجیده شود، آن‌وقت به نظرم این پرسش موجه است که حق روایت «دیگری»، آن کسی که مثل ما نیست و با ما یا متفاوت است یا ضدیت دارد در سینمای اجتماعی کجاست؟ سینماگران ایرانی چه‌قدر به «دیگری‌» های اکثریت اهالی سینما، به آدم‌های متفاوت و  متباین با خودشان حق روایت داده اند؟ ابتدا یک پیشفرض دیگر هم اضافه کنم، وآن هم اینکه هر چه قدر جامعه ایرانی در حال پیش رفتن است ابعاد و دایره این «دیگری» هم افزایش می یابد.و طبیعتا رسیدگی هر چه سریعتر به این شناخت، درک و حق «دیگری» در حال تبدیل به یک وظیفه است.
موضوع جالبی است به خصوص برای ما فیلم‌نامه‌نویسان. چون ما در فضای فیلمنامه‌نویسی به شدت  درگیر این قضیه هستیم و چنین چیزی در روان شناسی شناخت شخصیت ها هم پیش می آید و نویسنده باید به هسته اساسی  شخصیت هایی که می خواهد بنویسد نفوذ کند، از چشم آنها به دنیا نگاه کند خودش را جای آنها بگذارد تا بتواند بنویسد و به نوعی درگیر «دیگری» شود.یک سینماگر به اعتقاد من همواره درگیر آفرینش  «دیگری» است. ما در ادبیات بیش از هر جای دیگری با مفهوم اول شخص مفرد روبه رو هستیم و ادبیات تا اندزه زیادی جنبه حدیث نفس پیدا می کند اما در سینما این روایت معمولا کمتر جنبه حدیث نفس را دارد و بیشتر درگیر «دیگری» است.
من عمدا از این زاویه واردشدم،چون تصورم این است که شما به مفهوم عمده تر و جامعه شناختی تری اشاره می کنید و دوست داشتم که به این جنبه فردی‌تر و روانشناختی‌تر «دیگری» هم اشاره کنیم. اما در آنچه مدنظر شماست، به نظرم باید پیش از ارزیابی سینمای ایرانی با این معیار مقدمه کوچکی درباره تغییر در جامعه معاصر ایران بگویم. . چون لازم است که ابتدا آن بحث را روشن کنیم و بعد برمیگردیم به اینکه «دیگری» در سینما چه هست؟
همه ما می‌دانیم که با عمق پیدا کردن مدرنیته، تجربه انسانی به همین نسبت به سمت فردیت پیش رفته است. خلاصه شدن جامعه به شکل خانواده های هسته ای و بعد از آن فروپاشی خانواده که در غرب و به خصوص در اروپای غربی شاهد آن هستیم، حاصل «فردگرایی» است. البته مفهوم خانواده در کشورهایی مثل آلمان در مقایسه با اسپانیا خیلی متفاوت است. در اسپانیا حداقل بقایای از خانواده بزرگ، پدر بزرگ و مادربزرگ و عمو و عمه وجود دارد اما درجایی مانند آلمان یا فرانسه بیشتر با خانواده های هسته ای مواجهیم.
و این نکته قابل کتمان نیست که با ورود مدرنیته به مرزهای ایران، ما هم سبک زندگی مان عوض شده است. ما حدود 150 سال است که درگیر موضوع سنت و مدرنیته هستیم، تجدد آمده است و بسته‌های فرهنگی خودش را هم به همراه آورده است که تبعاتی هم داشته است. این روند از دوره قجر به این طرف شروع شده است. شکل نرم افزاری اش این بوده که روشنفکران ما رفتند آنجا و چیزهایی را دیدند.بعدبایک سری پیغام های نرم افزاری به ایران آمدند. این پیغام های  نرم افزاری عبارت بوده از عرفی شدن حکومت، بحث عدالت خانه، مشروطه شدن حکومت استبدادی و از این قبیل تا بحث های جامعه شناختی. علاوه بر این ما با مظاهر مدرنیزاسیون هم روبرو شده‌ایم. شاه مملکلت به خارج رفته است و آنجا دیده همه سوار ماشین شده اند بعد گفته یک ماشین بیاورید حالا این ماشین را چه کسی براند؟ گفتند یک راننده هم با آن بیاورید. رفته دیده که دوربین فیلمبرداری آنجاست و خوشش آمده دوربین را هم آورده است. ناصرالدین شاه خودش عکاس قهاری است و عکسهای زیادی را هم از کاخ گلستان گرفته است و خاطراتش را هم ثبت کرده است.
اما یک این اتفاقی که برای جامعه‌ی ما افتاد با اتفاقی که در غرب افتاده متفاوت بوده است. در غرب، ابتدا اندیشه مدرنیته تکوین پیدا می کند و انقلاب صنعتی ثمره و میوه اندیشه مدرنیته است. یعنی اول که بحث اندیشه مدرنیته هست بحث جدایی دین از دولت است، بحث عرفی شدن جامعه و بحث دوران روشنگری است. به همین ترتیب  حاصل مدرنیته در علوم، یافتن و جستن می شود. این موضوع در همه شاخه ها از علوم زیستی بگیرید تا شیمی و ... حاصلش انقلاب صنعتی است که شکل می گیرد.
اما جامعه‌ی ما دوره اندیشه مدرنیته را به کلی طی نکرد و بنابراین نمی‌توانیم طبق همان الگویی که درباره گذر جامعه غرب از جامعه و جمع به فرد صحبت می‌کنیم، در مورد جامعه ایران هم صحبت کنیم. جامعه‌ی ما با حاصل مدرنیته و مدرانیزاسیون تصادف کرد. تصادفی که در خیلی جاها با مقاومت هم همراه بوده است، این نوع مقاومت امروز هم وجود دارد. تردیدی وجود ندارد که خواسته یا ناخواسته حکومت پهلوی آمده باشد از یک جنبه کوشش کند که مردم ایران را به زور مدرن کند تا وارد حوزه تمدن به قول خودش بزرگ شود و همین مقاومت زیادی را هم به بار آورده است که البته خیلی از این مقاومت‌ها بعدها شکست خوردند یا اینکه معلوم شد مقاومت بی‌راه و بی‌نتیجه‌ای بوده است.
اما در هر صورت فکر می‌کنم این مقدمه تا اینجا کامل باشد که ما وقتی می‌خواهیم در مورد مفهوم «دیگری» در سینما صحبت کنیم، باید حتما به این نکته توجه کنیم که این «دیگری» همان «دیگری» ده‌ها و حتی سال‌های پیش نیست. تغییر پیدا کرده است و اگر بخواهیم آن را به چشم همان سال‌های گذشته نگاه کنیم دچار تناقض و ابهام خواهیم شد. این «دیگری» امروز به شدت فردگرا شده است. از این نظر با آن پیشفرض انتهایی شما مخالفم و به نظرم باید روی آن حرف بزنیم.

خب به جای خوبی رسیدیم آقای توحیدی، حالا ما به یک دوراهی می‌رسیم، مادو حالت می‌توانیم تصور کنیم و اعتقاد ما به هر کدام می‌تواند مسیر بعدی مصاحبه را هم تغییر دهد. یک اعتقاد، اعتقاد لیبرالیسم تکثرگراست. این نظریه معتقد است که آدم‌ها در دنیای جدید به فردگرایی رسیده‌اند و الگوی موفق تمدن غرب، الزام به احترام و شناختن حق روایت، حضور و اعتقاد این «دیگری‌» است.  و اعتقاد دیگر اینکه معتقد است اگر چه آدم‌ها از قید مراجع جمعی قبلی مثل نهاد خانواده، رها شده‌اند، اما دوباره طبق یک فرآیند یکسان‌سازی، چیزی که نام جهانی شدن را هم روی آن می‌گذارند، دوباره یکی شده‌اند و آن‌هایی که روبروی این یکی شدن می‌ایستند و مقاومت کنند هم حذف می‌شوند و عملا به رسمیت شناخته نمی‌شوند.
آن پدیده ای که تحت عنوان پدیده جهانی شدن فرموله شده است می تواند خیلی تعریف کشدرای داشته باشد. اما به اعتقاد من این «یکسان شدن» یا شبیه یکدیگر شدن یک واقعیت است. پدیده ای که از حوزه فردی شروع می شود تا حوزه عمومی رادر بر گیرد و بحث اقتصاد، فرهنگ، ساحت های دیگر را هم شامل می شود.
حالا یک زمانی این اراده از طریق یک پدیده استعماری بر سبک زندگی صادر می شود. و یک زمانی هم از طریق رسانه‌ها... وقتی کشوری تحت استعمار قرار می گرفته، خواسته یا ناخواسته وصل می‌شده به کشوری که آن را به استعمار گرفته بود و آنجا می شد قطب نخبگان کشور مستعمره و مردم آن کشور می رفتند آنجا آموزش می دیدند و جامعه تحت استعمار به شدت کوشش می کرد تا خودش را شبیه کشور مرکز کند. ما الان در مرحله نو استعماری هستیم و به نظرم فرقی نکرده است. جهانی شدن مترادف است با اینکه چنان تو را در جریان یک‌سان شدن قرار دهند که گریزی نداشته باشی.

در واقع انتخاب دیگری نداری. هزاران انتخاب داری و فکر می‌کنی آزادی انتخاب داری، اما باز هم همان هزاران انتخاب را داری و جز آن محکومی به حذف.
بله، انتخاب دیگری نداری برای اینکه یک مذهب جهانی بیشتر وجود ندارد و آن هم مذهب «مصرف» است. این مذهب مصرف است که به تو شکل می دهد. چرا امروز همه دنبال آی پد هستند؟ و دنبال مارک و برند هستند؟ البته فرهنگ هم به سمت «یکسان شدن» می رود. در ساحت نرم افزاری هم در حوزه سینما، سینمایی مورد اعتناست که از آن الگوهایی که شبیه یکدیگر هستند، استفاده کند.و کسی که به این الگو پا ندهد جوجه اردک زشتی می شود که راهی برای ادامه وجود ندارد.

خیلی خوب، اگر ما این الگو، را به عنوان یک الگوی عام را در نظر بگیریم، به نظر می‌سد که جامعه نخبگان ایرانی، به خصوص در حوزه سینما هم ظاهرا طبق همین الگوی یکسان‌سازی، همین یکی شدن و حذف هر نوع «دیگری» دارد فعالیت می‌کند.«دیگری» در سینمای ما فقط وقتی اجازه حضور دارد که از عنصر «دیگر بودن» خالی شده باشد. یک جنوب شهری را فقط وقتی در سینما می‌بینیم که معتاد است و فقیر و همه ویژگی‌های کلیشه‌ای دیگر، اما آن جنوب شهری که پرچم عدالت را بلند می کند و ضد سرمایه داری می‌جنگد جایی در فرهنگ رسانه‌ای ما و در سینما ندارد.
این تحلیل قابل‌قبول است. اما ملاحظاتی دارد، اول اینکه شرط اول برای تصویر «دیگری»، شناخت اوست. و من خطاهای حذف «دیگری» و یا بد پرداختن به غیر را به حساب عدم شناخت «دیگری» در سینما می‌گذارم و این مشکل در سینمای ایران، به فقر پژوهش، بی سوادی عمومی بین خانواده سینما، مشکل سرمایه در گردش سینمای ایران و... مشکلاتی از این قبیل برمی‌گردد.
برای اینکه یک پروژه سینمایی راه اندازی شود لازم است که با زمینه های وقوع داستان، با آدم های مرتبط،با شهر و جامعه آشنا شوید و پژوهش کنید. اما وقتی سرمایه کافی وجود ندارد هیچ کدام امکان پذیر نیست و ناچار هستید به تجربیات محدود خود متکی شوید و  ما در سبک زندگی جدید، چقدر خودمان محدود شده ایم؟ و چقدر گرفتار محدوده تنگ و بسته خودمان هستیم؟
وقتی سرمایه و امکان پژوهش نیست نتیجه طبیعی‌اش همین «دیگری‌» هایی می‌شود که روی پرده سینما می بینید. آن چیزی که می‌بینیم تلقی و معرفتی کلیشه شده است یا معرفت توافق شده ای که معلوم نیست چقدر متعلق به فیلمساز است.
فرض کنید یک همکار سینمایی می‌خواهد در فیلمش راجع به جامعه حقوق‌دانان و وکلا و دادگاه بنویسند یا اصلا در مورد جامعه پزشکی کار کند.حالا یا همت نمی کند یا به هزار و یک دلیل نمی‌تواند دادگاه را ببینند. چرا دادگاه اصغر فرهادی در «جدایی نادر از سیمین» این قدر طبیعی در آمده است. برای اینکه فرهادی، 40 روز، آنجا رفته است از صبح تا شب قاضی جلوی قاضی نشسته است. آدمهای فیلمش را دیده و بعد آن‌ها را نوشته است. آن خانمی که برای پرستاری می آید و در خانه نادر کار می کند آدمی است که برای فرهادی «دیگری» است. «دیگری» که از پیش شناخته شده است. همین است که دغدغه هایش واقعی است، ارتباط با همسرش واقعی است و  اینها همه متکی به پژوهش و شناخت است.
هر جا می بینید، تصویر کلیشه ای و توافق شده عمومی وجود دارد مطمئن باشید که سینماگر یا حوصله نکرده یا امکانش را نداشته است که پژوهش کند.
البته این را هم بگویم که در یک دیدگاه بلندنظرانه، اینها همه بهانه است، کسی که برای کارش ارزش قائل می شود لاجرم باید وسیله اش را هم فراهم کند اما این آسان گیری و آسان طلبی در فضای عمومی سینمای ایران است که اجازه نمی دهد شخصیتهای شما، شخصیت «دیگری» یابد.
سینمای اجتماعی ایران که مدعی است که باید منادی اصلاح باشد و نسبت مستقیمی دارد با اندیشه اصلاح طلبی، البته نه به معنای وجه سیاسی آن که البته البته آن هم در جایگاه خودش خوب است، چه‌طور به سمت پژوهش و شناخت نمی‌رود؟ سینمای اجتماعی‌ای که هنوز نتوانسته است یک پدیده را درست مطالعه کند حتی در مسیر اصلاح طلبی هم قرار نگرفته است. متأسفانه این‌ها همه به خاطر همان عدم شناخت و عدم پژوهش است.

آقای توحیدی به نظرم اگر تعریفمان را به معنای ملایم «دیگری» یعنی کسی که با من متفاوت است محدود کنیم این فقر پژوهش و شناخت توجیه مناسب و قابل‌قبولی برای سینماست. اما اگر ما دیگری را به معنی ضدیت با من و یک آدم کاملا متفاوت با من ببینیم به نظرم به سختی می‌توانیم دیگرپیش‌فرض‌های دخیل در این ماجرا را نبینیم، این تمایل قلبی به حذف و دیده نشدن «دیگری» را نبینیم.
من کاملا با شما موافق هستم و این را نفی نمی کنم .این مشکل جامعه ماست که در همه سطوح جریان دارد نه تنها در هنر و در سینما بلکه در اقتصاد و سیاست هم همین است. این معلول آن گرفتاری های بزرگ جامعه ایران است که گویا همه منتظریم دستی از غیب بیرون آید و کاری کند در حالی‌که خودمان می توانیم نسبت به اصلاحش همت کنیم. یک بحث فوق العاده پیچیده ای در اینجا وجود دارد. از سویی این پیچیدگی در سطوح تئوریک و نظری قضیه است و هر چه شما به سطح می‌آیید بحث مبتذل و مبتذل تر می شود تا برسد به جایی که دیگر با حوزه های اندیشه‌گی دراین زمینه سروکار ندارد و به یک گزاره های دم دستی قناعت می کنند و با آن گزاره ها زندگی شان را پیش می برند و مبنای عملشان قرار می گیرد. مثل اینکه اگر شما الآن ریش دارید از نظر من مراواده با شما  به دیده تردید نگریسته می‌شود یا از آن سمت جنابعالی وقتی بنده را نگاه می کنید که صورتم راسه تیغه کردم ممکن است همین تلقی را به من داشته باشید. اینها گزاره های مبتذلی است که آمده و در سطوح روزمره و مبنای عمل قرار گرفته است. اما من چون دچار خوش بینی بدخیم هستم می گویم که ما این مسیر فوق العاده طولانی را پیموده ایم و در حال رسیدن به نقطه خوبی هستیم.من شهادت می‌دهم که جامعه امروز ما نسبت به دهه‌های گذشته بیشتر اهل مدارا و گفتگو شده است.
این نگاه همیشه و جود دارد که همیشه گذشته شیرین تر و بهتر از حال و آینده است، اما به اعتقاد من ما مسیری رو به بهبود را جلو رفته‌ایم. جامعه ایران در مسیر گذر در این سال ها جامعه ای اهل مدارا و گفتگو شده است. در سالهای دهه‌ی 60 خط کشی ها خیلی واقعی تر بود، صف بندی ها خیلی دشمنانه تر بود. اما امروز دیگر با آن فضای شدید دشمنانه روبه رو نیستیم حداقل نسل میانسال درگیر این قضیه.
این حسن جامعه است و نتیجه تجربه ترجمه مردم سالاری است یعنی در واقع پایبندی به عهد و قراری که چنین نظامی با خودش می آورد. ما یک نظام سیاسی جوانی هستیم که در یک جامعه کهن شکل گرفتیم؛ جامعه ای که حداقل در خاورمیانه جنبه پیشتازی در هر چیزی را داشته است. انقلاب مشروطیت اولین انقلابی است که بنیان های سیاسی در منطقه را متزلزل می کند اولین جایی است که اندیشه دموکراسی و اندیشه مشروطه خواهی را می آورد. با ملی شدن صنعت نفت اولین کشوری هستیم که کوشش می کند با استعمار نو بجنگد و راه را برای کشورهای دیگر منطقه باز کند.حتی به اعتقاد من تجربه‌ای که تمام ملت، همه دو طرف درگیر در ماجراهای سال 88 گرفتند هم به یک پختگی منجر شد و اتفاقی که در این 92 افتاد نتیجه آرامش و خردی است که مردم در این چند سال کسب کردند تصور می کنم باید قرار واحدی برسند و آن قرار واحده پیشرفت و رفاه مملکت و مردم است.
بنابراین به نظرم جامعه متحول شده و سعه صدر بیشتری پیدا کرده است. این را در همه احزاب سیاسی می بینیم اگرچه کشورما مثل جاهای دیگر حزب سیاسی ندارد ولی در همه گروه های سیاسی تحول و مدارا بیشتر شده است. این یک روند تکاملی است و من خیلی نگران آینده ایران نیستم به این معنا که این جدایی ها و افتراق ادامه پیدا کند و یا عمیق تر و رادیکال تر شود. بر عکس تجربه ایران به سمت همگرایی در آینده خواهد رفت و آن پیش داوری ها که مبتنی است بر عدم پذیرش غیر، رنگ می بازد.

 از  این تحمل و سعه صدر به تعبیر شما و احترام گذاشتن و به رسمیت شناختن «دیگری» به تعبیر من،  تعبیر دیگری هم می‌شود. خیلی ها معتقدند که این قصه به نوعی ثمره از دست رفتن آرمان ها در جامعه ایران است . این یک تعبیر و تعبیر دیگر هم ممکن است این ابهام را به وجود بیاورد که حد این رسمیت «دیگری» چیست؟ فردا اگر کشور بیگانه‌ای به ایران حمله کند آنها هم «دیگری‌هایی» هستند شایسته احترام و مدارا و تحمل؟
ما در چارچوب سرزمین ایران و در چارچوب 80 میلیون ایرانی حرف می زنیم. در اینجا من اصلا «دیگری» نمی بینیم. اینکه ما تفاوت های سیاسی و فرهنگی خودمان را بشناسیم و به آن احترام بگذاریم، به معنای بی آرمانی نیست؛ این خودش می تواند آرمان باشد. جامعه ای که نسبت به تفاوت های یکدیگر آگاه است و آن را به رسمیت می شناسد و اجازه می دهد هر کدام از این تفاوت ها رشد کنند تا امکان عرضه خودشان را داشته باشند جامعه بی‌‌آرمانی نیست. در قرآن کریم هم آمده است که مردم به حرف‌های مختلف گوش فرا دهند و  احسن را انتخاب کنند شما در واقع فرصتی فراهم می کنید که شهروندان این کشور در معرض این انتخاب قرار گیرند که چه کسانی و با چه گرایش و افکاری بتوانند مناصب مختلف سکان های راهبری جامعه را به دست گیرند. این عین آرمان است.
در چارچوب زندگی مسالمت آمیز، آرمان ما رفاه کشور است. یک زمانی آرمان، یک آرمان انقلابی است. اما یک زمان از مرحله انقلاب گذر می‌کنید و به جایی می‌رسید که یک نظام مستقل می‌شوید و ارکان سیاسی نظام روشن  می شود برنامه ریزی می کنند. نظام که تثبیت شد چشم اندازها را مشخص می کنند و اینها را در قالب برنامه های توسعه قرار می دهند. مثلا برنامه ریزی می کنند که در افق سال 1420، ایران کشور اول منطقه شود. حالا دیگر آرمان این است و برای اینکه به این آرمان برسیم چکار باید کنیم؟ آیا چاره ای جز کار جمعی داریم چاره ای جز تحمل و مدارا داریم؟ و این آرمان در عرصه فرهنگ می‌شود اینکه به گونه ای عمل کنیم که بالاترین درجه همگرایی را در جامعه داشته باشیم. با همین نگاه هست که رویکرد یک دستگاه های فرهنگی مثل صداوسیما را باید بررسی می‌کنیم و ببینیم که آیا صداوسیما به شیوه ای عمل می کند که همگرایی ملی بیشتر شود یا وادادگی ملی بیشتر شود؟
ما با یک واقعیت به نام جمهوری اسلامی روبه رو هستیم که این واقعیت برای پیشرفتش نقشه دارد برنامه دارد آدم های باهوشی دارد توانسته اند کشور را در این مسیر پر پیچ و خم به قدرت اول منطقه تبدیل کنند. این هنر رهبران این مملکت است که جنگ بزرگ هشت ساله را پشت سرگذاشتند و یک وجب خاک مملکت را ندادند از بحران های بزرگ گذشتند تا ایران بتواند در منطقه نقش تعیین کننده ای داشته باشد. امروز  باید خودمان را در داخل کشور متناسب با این نقش، باز تعریف کنیم. باید از هر دو سو تحمل بیشتر شود آرمان جمهوری اسلامی ایران پیشرفت کشور است و برایش برنامه دارد. این برنامه وقتی در دستگاه ها می آید باید اجرایی شود و در هر کدام از دستگاه‌های فرهنگی، نظامی، سیاسی و اقتصادی تعریف خود را دارد.
تعریفش برای ما می‌شود اینکه باید همگرا باشیم تا پیشرفت کنیم و باید به این درک برسیم که در این اوضاع چگونه همراهی و همکاری کنیم. اینجاست که دره های عمیقی که بین ما است از بین می‌رود و آن چسبی که چسب ملی یا مذهبی است شکل می گیرد و کشور پیشرفت می کند.

 

۲۰:۳۵ ::: ۱۶ / ۱۱ / ۱۳۹۳

ARTNA آرتنا-> سینما - وب نما -

منبع خبر : خبرگزاری تسنیم

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید