ماه رمضان
تصویر برگزیده

«سولماز صادقزاده نصرآبادی» در گفتگو با آرتنا:

هر مادر هزار قصه است

آرتنا: «سولماز صادقزاده نصرآبادی» گفت: خداوند با دميدن روح خود در انسان حب قصه را نيز در ذاتش به وديعه نهاد. هر مادري هزار قصّه است تا کودکان شب‌ها بي‌قصه نخوابند.

zoom
هر مادر هزار قصه است

گفتگو: حسین قربانزاده / خبرگزاری هنر «آرتنا»

* سرکار خانم سولماز صادقزاده نصرآبادی کمي درباره خودتان صحبتکنيد؟

متولّد شهرستان مشگينشهر در دامنه سرسبز سبلان هستم. هنوز با سالهاي پرشور و نشاط عضويت در کانون فاصله نگرفته بودم که کسوت مربيگري کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان را پوشيدم. 17سال مربی‌گري در مراکز مشگينشهر و اردبيل برايم گويي چند صباحي بيش نبود. در اين سالها مقامهاي متعددي در سطح استان و کشور به دست آوردم. کسب مقامهاي مختلف در عرصه نمايشنامه‌نويسي، مشاعره، کارگرداني نمايش عروسکي، طراحي صحنه، عروسک‌سازي، بازيگري، نمايشنامه‌خواني، مربيان نوآور، نقد شعر و داستان موفقیت‌هایی بودند که به لطف خدا حاصل آمده است. اما فعّاليّتي که لذّت مضاعف برایم داشته قصّهگويي است. چندین دوره حضور در جشنواره‌های منطقهاي و بينالمللي قصّهگويي، ميوههاي خوشرنگ درخت قصّهگويي من است، کسب مقام اوّل، اوّلين جشنواره‌ی بينالمللي قصّهگويي رضوی در مازندران و مقام اوّل پانزدهمين جشنواره‌ی بينالمللي قصّهگويي در اروميه را نيز در کارنامه‌ام ثبت شده است.

 * خانم صادقزاده، چرا قصّهگويي ميکنيد؟

قصّه در بطن خود رازهاي سر به مهر علتها را حمل ميکند، رازهايي که وسعت حضورشان را در قالب ديو، فرشته، گلهاي سخنگو، آدمهاي خوب و بد دريافت ميکنيم. قصّه چيزي کم از تاريخ و چيزي کم از زندگي ندارد. در واقع ميتوان چنين گفت که در قصّه، تاريخ متولّد ميشود و از لايههاي سطحي عبور کرده به عمق ميرسد و راست گفتهاند «بي قصّه انسان هلاک ميشود، همچنان که بي آب»، قصّه زندگي است. قصّه و قدرت انتقال آن نسبت به تاريخ گستردهتر است. قصّه سنت نيک نياکان ماست از اشتراکهاي دين و سنت، چرا که هر دو براي واگويي حقايق، زبان قصّه و تمثيل را ارجح دانستهاند و اين بسيار لذّتبخش و رازآلود است، ماندگاري و غناي بيشتري هم دارد.

* مگر اين لذّتبخشي و رازآلود بودن در ساير هنرها نيست؟

 قصّهگويي کاري سخت و انرژيبر است، چيزي کم از ساير هنرها ندارد. در برخي مواقع حتي انرژي فراتر از هنرهايي چون خوشنويسي، موسيقي، داستاننويسي و نقاشي ميطلبد. در اين هنرها، هنرمند اثري را با هر ميزان تلاش و تحمل سختي و به اصطلاح عرقريزان روح و احساس، خلق  ميکند و براي هميشه در اختيار مخاطب قرار ميدهد، اما در قصّهگويي حتي بعد از آماده شدن قصّه طي ماهها تلاش و تمرين در هر اجرا نيازمند صرف انرژي و سنجش شرايط و محيط هستي، پس همواره برايت رازآلود است و راهيافتن به دنياي احساس و باور مخاطب به همان ميزان لذّتبخش. چنين نيست که قصّه در يک يا چند نشست رو بيايد و از آن قصّهگو شود، تلاش مضاعفي لازم است که يک قصّهگو بتواند مخاطب را جذب کرده قصّه را از همان زاويهاي که قابل تصّور و ديدن است، نقل نمايد و او را به جايي سوق دهد که قصّه در لایه‌های درونی خويش دارد، به دنيايي که وراي دنياي حقيقي است تا ناديدنيها را ببيند.

* اين دنيايي که با قصّهگويي ميخواهيم به آنجا برسيم، کجاست؟

 نيازهاي بشر از سويي با کمالطلبي و از سوي ديگر با کمبودها و کاستيها در ارتباط است. قصّهگويي راهي است که هم به شهر کمال و هم به دنياي خيال و آرزو منتهي ميشود، جايي که کمبودها و نواقص رنگ ميبازند و فرصت معرفت و شناخت خويش و ديگران مهياست. دنيايي که قصّهگويي به روي ما ميگشايد، دنيايي عاري از مشکل و سختي و توأم با خيال و راحتطلبي نيست، حقايق و دردهاي خاص خود را دارد. مخاطب در آن دنيا زندگي حقيقي را تمرين ميکند، آنچه را نياز دارد برميگيرد و با توشهاي از تجربه شهر قصّه را ترک ميکند. از شهر قصّه همواره ميتوان با انگيزه و توان مضاعف پا به دنياي حقيقي گذاشت. قصّهگويي مخاطب را از يک صافي عبور ميدهد، ناتوانيها، معايب، کاستيها به هنگام عبور از اين صافي زدوده ميشود. در دروازه خروجي شهر قصّه، همواره اميد در انتظار مخاطبان است که با آن ميتوان به ستيز با هر گونه گناه و ناپاکي و ناتواني رفت. دنيايي که با قصّهگويي به آن پاي مينهيم دنيايي لبريز از آموزههاست و مسافر اين دنيا به ميزان نياز وفهم خود از آموزهها بهره ميبرد، او براي زندگي حقيقي مهيّا ميشود، در دنيايي که قصّهگويي ميگشايد، مخاطب وجودش را از لاي خروارها دلمشغولي بيرون ميکشد و بر روح تکّه‌تکّه‌ی خود که به واسطه آلام دنيوي بوجود آمده، وحدت ميبخشد، با گوش درون ميشنود و روح بيقرار خود را سامان ميدهد.

* قصّهگويي چگونه به وحدتي که اشاره ميکنيد منجر ميشود؟

در دنياي واقعي، کودک دچار تضادهاست. البتّه اين اشتباه است که قصّه را مختصّ کودکان قلمداد کنيم نه تنها نوجوانان بلکه جوانان و بزرگسالان نيز، مخاطبان قصّهگويي هستند، عاشيقها براي کودکان قصّه نميگويند و همچنين قرآن مخاطبش کودک نيست. کودک يا بهتر بگوييم انسان در دنياي حقيقي گرفتار تضادهاست، ذات دنياي حقيقي همين است. تشخيص سره از ناسره دشوار است و همين باعث ميشود که همواره دچار اشتباه شويم. وجدان انسان را به سويي سوق ميدهد و ميل و غريزه به سويي ديگر. راستيها شکل ميگيرند و وسوسهها هم و در اين ميان، روح تکّهتکّه ميشود و هر ذرّه به سويي متمايل ميشود و اين دنياي قصّه است که مخاطب را ياري ميرساند با آموزهها، پندها و عواقبي که قصّهگو ارائه ميدهد خود را دريابد و سر و ساماني پيدا کند. چنين کودکاني بيش از ديگران توان رويارويي با حقايق را خواهند داشت.

* حال چگونه ميتوان کودکان را به قصّهگويي علاقهمند کرد؟

برخي از گرايشها فطرياند. قصّه شنيدن نيز فطري است، اگر فطري نبود، خدا هيچ وقت به زبان قصّه با انسان سخن نمي‌گفت. ميل به رشد، خداشناسي، لذّت و زيبايي فطري است. کودک قصّه را بدون نياز به آموزش، ذاتاً دوست دارد و نيازي نيست ميل به قصّه در کودک ايجاد شود فقط بايد مراقب باشيم با اتّخاذ تدابير نادرست ذائقه دوستداري قصّه را در وي از بين نبريم. خداوند با دميدن روح خود در انسان حبّ قصّه را نيز در ذات انسان به وديعه نهاده و ما براي علاقمند نگه داشتن کودکان به قصّه شنيدن، راه سختي در پيش نداريم فقط بايد بدانيم آنها چه ميخواهند و چگونه برايشان با قصّه، رازهاي نهان را بازگو کنيم. چگونه گرايش کودکان به قصّه را در مسير رشد و تعالي قرار دهيم تا همچنان دوستدار قصّه و قصّهگويي باقي بماند. البتّه اين شايد سختتر باشد، چون هميشه حفظکردن در مسير درست و پاسداشتن آن از پديدآوردن و ساختن سختتر است.

* جريان رشدي که ميفرماييد چگونه اتفاق ميافتد؟ در دنياي قصّه يا با استنباط و درک بعد از تعريف آن؟

هيچ آموزهاي در دنياي قصّهگويي مستقيماً به کودک ارائه نميشود. پس در جريان قصّهگويي تربيت و رشدي وجود ندارد يا اگر وجود داشته باشد محسوس نيست. رشد و تعالي مسلماً بعد اتّفاق ميافتد، بعد از قصّه است که کودک همزادپنداري ميکند خود را در مقام مقايسه با قهرمانهاي قصّه قرار ميدهد و ميسنجد و به درک درستي از قصّه نايل ميشود. کودک توانايي دريافت بالايي دارد، کافي است او را وارد دنياي قصّه کنيم، داشتهها و کاستيهاي خود را در قصّه ميفهمد. به عشق، نفرت و دوستي ميانديشد. توان تصميمگيري پيدا ميکند و بهترين را برميگزيند. اشتباههاي قهرمان واقعه را درمييابد و برايش راه نجاتي ميجويد. جريان رشد و تعالي در دنياي قصّه، نامحسوس، اما عميق اتفاق ميافتد.

*با توجّه به دريافتهاي شما از قصّهگويي و نظر به تجربياتتان، چه قصّهاي براي نقل مناسب است؟

قصّهگويي هم مانند ساير هنرها نيازمند عرقريزان روح است بسيار اتفاق افتاده کتاب قصّهاي را خواندهام اما از آن لذّت نبردهام وقتي همان قصّه را از زبان  قصّهگو شنيدهام بسيار شگفتزده شدهام و از خود پرسيدهام که آيا اين همان قصّه است؟! چهقدر دريافت من موقع خواندن با وقتي که آن را از زبان قصّهگو شنيدهام متفاوت بوده. علت اين امر در بيان هنرمندانه قصّه از زبان قصّهگوست. دريافتي که به هنگام شنيدن يک قصّه از زبان قصّهگو در مخاطب پديد ميآيد با خواندن آن متفاوت است، هيجان، تعليق، اوج و فرود، نفس زنده‌ی قصّهگو، ارتباط چشمي و جلوههايي که با واگويه کردن حوادث در قصّهگو ايجاد می‌شود، همه در مخاطب اثر ميگذارد. مسلماً هر قصّهاي که جان ميگيرد، بالقوّه قابليت نقل شدن هم دارد و اين به توان  قصّهگو برميگردد که چگونه قصّهاي را از آن خود کند و به زواياي بيروح قصّه با دم مسيحايي خويش، حيات بخشد تا در کلام جان بگيرد و قدرت انتقال پيدا کند. اين قصّهگوست که بايد از دل قصّهها تصاوير، فضاها و موقعيتها را کشف کرده و بيرون بکشد و آنگاه با اجراي خلاق خود، مخاطب را شگفتزده کند. البتّه برخي از قصّهها ذاتاً نيازمند عرقريزان روح قصّهگو نيستند و بالطبع بسياري از  قصّهگوها به سمت چنين قصّههايي ميروند.

* از نظر برخي، قصّهگويي در دنياي امروز، هنري رو به انزواست شما دراين مورد چگونه ميانديشيد؟

جواب اين سؤال سهل و ممتنع است، نياز به تحقيق گسترده دارد. ما عادت کردهايم ابتدا نعمتي را از دست بدهيم سپس در سوگش بنشينيم و مويه سر دهيم. خوشبختانه قصّه و قصّهگويي را هنوز در دنياي پيچيده و گسترده مدرنيته و فيلم و ماهواره و اينترنت از دست ندادهايم. در جهان هنوز باورها نسبت به قصّه کمرنگ نشده، در ايران هم قصّهگويي در دانشگاهها تدريس ميشود و جشنوارههاي بزرگ را شاهد هستيم. در کشور ما که بايد مهد قصّهگويي باشد، اگر به گذشتههاي دور هم نظر نداشته باشيم از اسلام به بعد قرآن مجيد بسياري از احکام و اخلاقيات را به زبان قصّه تعليم ميدهد پس جايگاه قصّه براي ما مبرهن است. جشنوارههاي کانون پرورش فکري هم حکم دميدن هواي تازه درکالبد قصّهگويي را دارد. خوشبختانه قصّهگويي در جامعه ما هنوز حيات دارد. ارزش و جايگاه آن زير سؤال نرفته و همه به نقش تربيتي آن معترفاند و اين به معني آن است که قصّه در کشور ما هنري رو به انزوا نيست.

* و اين کافي است؟

مسلماً کافي نيست. نقش سازنده و بيبديل قصّهگويي در ساختن دنياي حال و آينده کودک بهقدري روشن است که بايد همواره در جامعه و نزد خانوادهها محبوب و مورد استقبال باشد. متأسفانه بسياري از نهادها که ميتوانند در اين راستا نقش کليدي ايفا کنند، کمتر به اين مهم ميپردازند. تلويزيون و راديو در کنار آنها آموزش و پرورش، در رأس نهادهايي قرار دارند که نهادينهشدن فرهنگ قصّهگويي نزد خانوادهها، به عملکرد آنها وابسته است. اين نهادها ميتوانند هنر قصّهگويي را با توجّه به گستردگي مخاطبان خود در جامعه، رواج دهند و هنر قصّهگويي را همهگير نمايند.

* هنر يا فن؟

قصهگويي بهره جستن از فن براي رسيدن به هنر است. فن بيان، فن حرکت، فن شناخت قصه و مخاطب، فن تسلط بر محيط، فن استفاده از ميميک چهره، فن شناخت فضاها و کشف زواياي قصّه و تصويرها. با چنين فنوني،  قصّهگو به هنر دست مييابد هنري که قصّهگويي نام دارد. به همين دليل است که نبود يکي از اين فنها در قصهگويي خلل به وجود ميآورد و از اثربخشي آن ميکاهد.

* تاکنون در قصّهگويي دچار چنين خللي شدهايد؟

طبيعي است. خود را در دنياي بيکران قصّهگويي رهرويي بيش نميبينم. توانایی‌هایی که خداوند در قصّهگويي ارزانيام کرده، هيچ وقت عاري از نقصان نبوده، چرا که قصّهگوي بينقص خداست و ما هر کدام به اندازه سهمي که از روح  قصّهگوي بزرگ در وجودمان سرشته شده، لب به قصّه باز ميکنيم.

بزرگترين خللي که در قصّهگويي خود حس کردهام در دوّمين جشنواره بينالمللي رضوي بود که قصّهاي دشوار انتخاب کردم و در نهايت نتوانستم قصّه را از آن خود کنم و عليرغم قصّهگويي راحت و روان، از عهده تصويرسازي و بيان گيراي قصّه برنيامدم.

 * قصّه چه زماني از آن  قصّهگو  ميشود؟

زمانيکه قصهگو بخشی از قصّه ميشود. يعني قصه را از درون قصه تعريف ميکند همراه و همسان شخصيتها، در همان فضا و مکان.  قصّهگو جزئي از قصّه است و تفکيکناپذير. قصّه را که ميگويد از همان دنيا ميگويد، انگار که خود، در آن حضور دارد. اين توانستن مستلزم تمرين، تلاش و توانايي حضور در صحنههايي است که در قصّه اتفاق ميافتد. در آن صورت است که قصّه مال  قصّهگو  ميشود. جزئي از خاطره و داشته او، انگار که در آن قصّه حضور داشته است

* چه هنگام ميتوان به هنر  قصّهگويي دست يافت؟

  قصّهگو کافي است، فقط قصّهگويي را دوست داشته باشد. آنوقت ميتواند قصّهگو شود.

* دوست داشتن قصّهگويي کافي است، يعني شما قايل به اين نيستيد که ويژگيهايي براي قصّهگو تعريف شده و بايد آن ويژگيها حاصل شود تا به فردي گفته شود قصّهگو؟

معتقد نيستم تنها دوستداشتن کافي است. اما شرط مهمي است. خصوصيات زيادي براي قصّهگو در کتابهاي ويژه‌ی قصّه‌گویی ذکر شده است، از فهم صحيح کليات ادبيات گرفته تا توانمندي نقد و مقايسه و انتخاب قصّه مناسب، اما چيزي که به آن اعتقاد دارم اين است که يک قصّهگو بايد بخواهد که قصّه بگويد. شيفته اين کار باشد و آنگاه همهچيز مهيّا ميشود. مثل قدم گذاشتن در راه است، مقصد هم وجود نداشته باشد، مسير لبريز آموزههاست در اين مسير هر چه پيش بروي بيشتر مييابي هر چند مقصد هم ناپيدا باشد. با دوست داشتن ميتوان به هنر قصّهگويي دست يافت. دوست داشتن قصّهگويي و دوست داشتن همه چيز. مثل «مشدی گلین‌خانم» که دوست داشت و قصه می‌گفت و چه بسا قصه می‌آفرید.

* آيا شما به اين خصوصيات دست يافتهايد؟

اشاره کردم که در اين مسير رهرويي بيش نيستم. در ابتداي مسيرم با مقصدي ناپيدا. جاده قصّهگويي همين است، نهايتي در آن نيست.

* يک خاطره خوب؟

کسب مقام اوّل در اوّلين جشنواره‌ی بينالمللي قصّهگويي رضوي. قصّهگويي در مراسم اختتاميه با قصّه‌ی «قارا». آن فضا و آن قصّه، مخاطب‌ها و حس بی‌نظیری که هر لحظه بیشتر می‌شد، همه و همه، برايم فراموش نخواهد شد.

* و يک خاطره بد؟

در جشنواره‌ی بينالمللي شيراز تصميم گرفتم بدون ميکروفون قصّه بگويم اما شخصي که مسؤول صدا بود با ميکروفون در صحنه دنبالم راه افتاده بود. من قصّه ميگفتم و او تلاش ميکرد ميکروفون را به من بدهد. کاملاً از حال و هوا و فضاي قصّه دور افتادم و قصّه را از دست دادم.

* يک آرزوي خوب؟

مادرم هنوز هم در ديالوگهاي روزمرهاش با باياتي جواب مخاطبهايش را ميدهد. او نهال قصهگويي را در وجودم کاشت و با باياتي آب داد. براي او و همه قصّهگوياني که تمام وجودشان چروک شده، جز روح و زبان قصهگوي‌شان، سلامتي، عزت و دمي همواره گرم آرزو ميکنم.

* و سخن آخر؟

هر مادري هزار قصّه است تا کودکان شبها بيقصه نخوابند.

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 3

سلبی ناز رستمی
|
19بهمن ماه 1393
0
0
سلام
بی جهت نیست که این حب قصه در قرآن نیز غوغا می کند. قصه هایی آمیخته با پند ، نصیحت و اندرز برای کسانی که گوش شنوا و چشم بینا دارند.
درود هم از خاطراتت بهره جستم و هم از قلمت!
زنده باشید.
پوران كاوه
|
19بهمن ماه 1393
0
0
هر مادري هزار قصه است ... درود بر سولماز نازنين ، قلمت سرشار و مانا باشي
سولماز صادقزاده نصرآبادی
|
20بهمن ماه 1393
0
0
سلام به آرتنای عزیز... در برابر استاد ودوست نازنینم سرکار خانم سودابه امینی که همواره ؛ در انعکاس و معرفی آنهایی که دیده نمی شوند اما پای بند سر سبزی اند ، صاحب همت بوده اند و یقین! با تمام وجود سرخم می کنم... و ازبانوی فرهیخته سرکار خانم سهیلا یاراحمدی، کمال سپاس وامتنان را دارم...سرتان خوش ... نفستان گرم...

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید