ماه رمضان
تصویر برگزیده

مهدی سلطانی:

هر بار که پشت تشت خون می‌نشینم، می‌خواهم خودم را بکشم

آرتنا: مهدی سلطانی می‌گوید در نمایش «یک صبح ناگهان»، قهرمان یا ضد قهرمان به معنای رئالیستی وجود ندارد.

zoom
هر بار که پشت تشت خون می‌نشینم، می‌خواهم خودم را بکشم

به گزارش خبرگزاری هنر «آرتنا»، مهدی سلطانی می‌گوید در نمایش «یک صبح ناگهان»، قهرمان یا ضد قهرمان به معنای رئالیستی وجود ندارد.
به گزارش سایت ایران تئا‌تر، مهدی سلطانی از جمله بازیگران شناخته شده‌ای است که این روز‌ها در نمایش «یک صبح ناگهان» به کارگردانی حسین پاکدل به ایفای نقش می‌پردازد. او در این اثر ایفاگر نقش بهرام زرین‌نگار، نقاشی در دوره ناصرالدین شاه است؛ شخصیتی محوری که تمام بازیگران و اثر، پیرامون او شکل می‌گیرد.
«یک صبح ناگهان» به نویسندگی و کارگردانی حسین پاکدل، برداشتی آزاد از داستان بلند «تشت خون» اسماعیل فصیح است. مهدی سلطانی در مورد تغییرات نمایشنامه نسبت به متن اصلی و نگاه متفاوت پاکدل به داستان گفت: «در داستان اصلی، همسر بهرام، فردی عامی‌تر است، اما در نمایشنامه این‌گونه نیست. اگر زن عامی و مرد فرهیخته بود، شاید این شبه ایجاد می‌شد که اندیشه‌گی تنها برای مرد است، همچنین به نظرم، نگاه کلی‌تر و جامع‌تری به اثر و داستان اصلی شکل گرفته است. مقصود در این نمایش فرد نیست، این‌جا قهرمان یا ضد قهرمان به معنای رئالیستی آن وجود ندارد.»
این بازیگر و مدرس دانشگاه ادامه داد: «کاری که کمال (با بازی مهدی پاکدل) فرزند بهرام انجام می‌دهد، در نگاه رئالیستی حماقت است! چرا باید خود را بکشد؟ با این مسئله چه چیزی درست می‌شود؟ اما در نگاه غیر رئالیستی این یک از خود گذشتگی است. حتی پدر و مادر هم دچار تحول می‌شوند. مادر فکر می‌کند فرزند دست به حماقت زده و خونش را ریخته تا آن‌ها را عزادار کند، پدربزرگ هم این نظر را دارد، چراکه متکی بر سنت‌هاست. اما نقاش از سنت‌ها گریخته و همین سنت شکنی باعث شده است تا هنجارشکن به نظر آید. هنجارشکنی او به مذاق حاکمیت آن زمان خوش نمی‌آید. او برای خوش‌رقصی پیش بالادستی‌ها یا به دست آوردن پست و مقامی دست به چنین عملی نمی‌زند. آن‌ها می‌خواهند هنجارشکن را سرکوب کنند تا جامعه روال آرام و سنتی جلو برود. شاید حکومت‌ها ترجیح می‌دهند مردم یکدست باشند تا این‌که اندیشه‌ای متفاوت داشته باشند.»
سلطانی با اشاره به ابعاد شخصیت بهرام در نمایش «یک صبح ناگهان» اظهار کرد: «بهرام یک تیپِ متناسب با ساختار نمایش است. یک ساختار روایی که آن را اپیک یا حماسی تعریف می‌کنیم. در این اثر لازم است اشخاص بازی به سمت تیپ بروند. منظور تیپ‌سازی به معنای بد آن نیست. آنان درگیر روان‌شناسی شخصیت نشده‌اند.»
او افزود: «به دلیل این‌که بهرام شخصیت نیست، نمی‌توان خیلی وارد جزئیات کاراکترش شد. شخصیت‌پردازی او به لحاظ جسمانی، روحی، روانی و حتی محیطی است، او پدری نقاش و دگراندیش است که با سنت‌های غلط مبارزه می‌کند. البته او خود ریشه در سنت دارد. همان‌گونه که بیان کردم، هدف این نمایش، شخصیت‌پردازی نیست، حتی هدف قصه گویی هم ندارد، زیرا قصه از‌‌ همان ابتدا توسط ملک (دختر کوچک بهرام که شاهد خودکشی کمال بوده) که راوی است، گفته می‌شود. آن‌چه اهمیت دارد، موقعیت‌هایی است که شکل می‌گیرند و آدم‌هایی که با این موقعیت برخورد می‌کنند. این تشت استعاره‌ای از تشت رسوایی یکایک آدم‌هاست.»
این بازیگر تئا‌تر در مورد این سبک اجرایی خاطرنشان کرد: «در ادبیات داستانی ما هم بیش از آن‌که به درام توجه شود، به موقعیت توجه شده است. در ناخودآگاه جمعی ما، روایت، نقد کردن و قصه گفتن وجود داشته است و این می‌تواند برای بییننده ایرانی جذاب باشد. این کار، روایی، حماسی و اپیزودیک است و هر اپیزودی می‌تواند برای خود شروع و نقطه فرود داشته باشد. در کل درام باید نشستن پدر بر تشت خون، بلند نشدن و گزلیک (چاقوی کوتاه دسته دار) تیزی که کنار او وجود دارد برای تماشاگر تعریف شود تا در ‌‌نهایت تکلیف مشخص شود. آیا پدر هم خون خودش را می‌ریزد و خون تازه‌ای روی خون دلمه شده کمال ریخته می‌شود و این‌گونه اعتراض خود را نشان می‌دهد؟ از آن‌جایی که نویسنده قرار نبوده کشتن را راهگشای مشکلات تلقی کند، بهرام از این چاقو برای پاره کردن هندوانه بهره می‌برد و رویایی را به تماشاگر نشان می‌دهد.»
سلطانی در مورد اینکه شخصیت‌ها با توجه به این‌که تداعی‌گر نقش‌های تاریخی و نزدیک به تیپ هستند، اما از کلیشه‌ها دور مانده و به خوبی با مخاطب امروز خود ارتباط برقرار می‌کنند، توضیح داد: «این درک موقعیت است، به عنوان بهرام هربار که پشت تشت خون می‌نشینم، احساس می‌کنم واقعاً این اتفاق برام افتاده است، بهرام هستم و فرزندم را از دست داده‌ام، می‌خواهم خودم را بکشم، واقعاً به آگاهی می‌رسم. واقعاً فکر می‌کنم حسودم، پشیمانم. به دلیل اینکه این‌ها را درک می‌کنم، سعی می‌کنم آن را به مخاطبان نیز انتقال دهم.»
او افزود: «بسیاری از تماشاگران این نمایش با من همذات‌پنداری می‌کنند، بنابراین جایی که اشک می‌ریزم، با من همدردی می‌کنند و هم‌پای من اشک می‌ریزند. همین مسئله موجب پالایش روحی‌ آنان می‌شود، این پالایش روحی، برای‌شان آرامش می‌آورد. در واقع آنان وقتی در این مراسم عزاداری شرکت می‌کنند، سبک می‌شوند. در انتهای نمایش هم، کورسویی از امید شکل می‌گیرد و تماشاگر آن را درک می‌کند که فضا می‌توانست این شکلی باشد؛ یعنی می‌توانست وزیر، وکیل، ... و مردم همه دور هم باشند، به اندیشه‌های هم احترام بگذارند و همه چیز را به خوبی پیش ببرند.‌ ای کاش این‌گونه بود.»

۱۵:۳۷ ::: ۱۷ / ۱۲ / ۱۳۹۳

ARTNA آرتنا-> تئاتر -

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید