ماه رمضان
تصویر برگزیده

علی محمد مودب:

یک عکس عاشقانه هم از ما بگیرید

آرتنا: علی‎محمد مودب مدیرعامل موسسه شهرستان ادب دربارۀ اردوی اسفندماه بانوان شاعر انقلاب یادداشتی نوشته است:«چرا باید مثل مدیرها و گزارشگرها، مثل خبرنگارها، مثل آن‎ها که می‎نویسند طوری که بعضی چیزهارا ننویسند بنویسم؟مثل خودم می‎نویسم.»

zoom
 یک عکس عاشقانه هم از ما بگیرید

نوشته: علی محمد مودب

 علی‎محمد مودب مدیرعامل موسسه شهرستان ادب دربارۀ اردوی اسفندماه بانوان شاعر انقلابی یادداشتی نوشته است. مودب دلی لطیف و روحیه‌ای مودب دارد. این را از لحن شعرهایش و برخورد عاطفی و همیشه آرام‌اش می‌توان دریافت. قلبی مهربانی که غلیان آرمانی‌اش در میان کلمات و قافیه‌هایش موج می‌زند. قلمش زبانی دارد برگرفته از فطرتی که زنگار ندارد. صاف و صیقل است. خموده و متواضع و شوخ‌طبع و شیرین. این سادگی و بی‌آلایشی آنجایی بیشتر هویدا می‌شود که سبکبالانه و بی‌پیرایه قلم برمی‌دارد و حرف دلش را راحت می‌نویسد.
سینه سوخته شعر است و روزهای زیادی از زندگی‌اش را وقف جوان‌ترها کرده است تا ادبیات و شعر این سرزمین روز به روز زنده‌تر بماند. مودب، مودب و دوست داشتنی است. از گریه کردن‌هایش هم نوشته است. شاید چون واقعی نوشته است حرفش بر دل می‌نشیند و دل خواننده با دل این دست‌نوشته ساده می‌لرزد. مرد هم گریه می‌کند. «خیلی هم گریه می‎کند آن قدر که غش می‎کند در نخلستان و مردم برای تسلیت به خانه‎اش می‎آیند.»

او بر پیشانی آخرین یادداشت خود که در سایت شهرستان ادب منتشر کرده، صادقانه نوشته است: «چرا باید مثل مدیرها و گزارشگرها، مثل خبرنگارها، مثل آن‎ها که می‎نویسند طوری که بعضی چیزها را ننویسند بنویسم؟ مثل خودم می‎نویسم.» عنوان یادداشت او «دخترانِ خوبِ شعر ایران» است که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید:
لالای من تو هستی
گل بهار
چشاتو باز کن
منو توی دنیا ببین!
لالا لالا گل نرگس
از راه برس
چشاتو باز کن
منو اینجا توی دنیا ببین

دیروز حوریه دخترکم زودتر بیدار شده بود، نگذاشتم مادرش را بیدار کند، آمد سراغ محمد محسن، و این شعر را برایش خواند وبیدارش کرد!
هفته قبل شهرستان ادب مرا یاد مادرم می‎انداخت و یاد حوریه که به عشق مادرم حوریه است و بین این همه نوه و نویره تنها دختری است که با بی‎بی مو نمی‎زند! دختران خوب شعر ایران از همه جا آمدند و چهار روز در اردوگاه با هم شعر خواندند و کلاس رفتند و بازیگوشی کردند، و روز آخر هم در سینما صحرا فیلم شیار 143 را دیدند، با حضور مریلا زارعی و گلاره عباسی از بازیگران فیلم، رفتم حرف بزنم یک دفعه بغضی ناگهان آمد و اشکم هجوم آورد، بحث را عوض کردم و شعرم را خواندم. تو مثل خودت هستی محمد علی ولی مثل پسر الفت هم هستی که آن قدر خانم زارعی خوب نقشش را بازی کرد که بارها به یاد خاله حوا افتادم در سینما سروش، همین پانصد متر بالاتر، با فاطمه رفته بودیم و هی می‎گفتم فاطمه انگار خود خاله حواست، و چقدر دعا کردم برای مریلا زارعی.
چه روز خوبی بود، با خودم چند بار فکر کردم شاید قرار گرفتن من در جریان این حسنه بزرگ یعنی آفتابگردان‎های بانوان ربطی داشته باشد به شعر سفرنامه بندر عباسم، آن وقت که چند شب زجر کشیدم و گریستم با تصویر زنان و دختران بندری پشت در گمرک قشم، زنانی کوچک که نام همه‎شان کنیزو بود یا نام‎هایی چون خواهرانم داشتند. این سطر نام‎هایی چون خواهرانم داشتند را خیلی دوست دارم، فکر می‎کنم نوشتن این سطر لطف خدا بود، حسن صنوبری همیشه از یکی از خانم‎های شاعر معروف که من قدرت زبانی‎اش را دوست داشتم ایراد می‎گرفت که سوژه می‎کند محرومین را، نمی‎دانم حسن بهتر می‎داند، حالا آن خانم مرحوم شده است بخیل که نیستم اگر خدا بخواهد به من چه؟
فکر می‎کنم در آن سطر از هنرمندی و آدم حسابی بودن و در نهایت سوژه کردن گریخته‎ام، خیلی خوب است، خیلی، وقتی شعر را می‎نوشتم به این سطر که رسیدم گریه‎ام گرفت، و گریه مرا برد تا پایان شعر، چرا ننویسم گریه کرده‎ام؟ درست است که حامد خان عسگری گفته مرد گریه نمی‎کنه قدم می‎زنه ولی آقا امیرالمومنین خیلی گریه کرده است، من حامد را دوست دارم مثل مهدی و هادی خودمان ولی مرد هم گریه می‎کند و خیلی هم گریه می‎کند آن قدر که غش می‎کند در نخلستان و مردم برای تسلیت به خانه‎اش می‎آیند.
خواستیم آخر مراسم عکس بگیریم، مشکات دختر استاد محبت که ملایکه‎وار مراقب استاد بود کنار استاد بود، محمدحسین نعمتی با خانمش و نیکی کوچولو گوشه سمت چپ عکس بود و  محمدرضا وحیدزاده با خانمش و پسرش محمدحسین که نوه دو شهید است سمت راست عکس، خانم شیرمحمدی و زینب هم کنارشان بودند و طبق معمول علی داودی نبود، خانم شیرمحمدی چقدر زحمت کشیده بود در این روزها، من اما از قضای روزگار وسط عکس بودم با بارانی‎ای که از ابر دست‎های فاطمه باریده بود، نخ نخ باریده بود و حالا من بارانی بودم، به فاطمه گفتم با آژانس بیا و فاطمه درست مثل بی‎بی فکر کرده‎بود که گران است و با مترو آمده بود و حتی به عکس هم نرسید، فاطمه نرسیده بود و مجبور شدم یک قدم بیایم جلو و عکاس‎ها عکس گرفتند و بارانی‎ام که از دست‎های فاطمه باریده بود باعث شد بشوم کانون عکس!
من با دخترانم عکس گرفتم، عکس گرفتن با دختران خوب، خوب است، هر جا در دفترهای فرهنگی که بوی حزب الله میدهد زن‎‎ها نیستند و این خوب نیست، من مخالف کار زن‎ها- به‎نحوی درست مثل کار مردها- هستم ولی یک جای کار حزب الله می‎لنگد، باید یک روزهایی یک ساعت‎هایی دفترهای فرهنگ و هنر حزب الله بشوند زنانه، باید یک بخشی از امکانات همیشه در اختیار زن‎ها باشد، افراطی‎ترها هم می‎توانند حداقل در سایت‎ها جایی به زنها بدهند! اما از زن‎ها می‎گریزند و می‎ستیزند با زن‎ها بعضی‎ها، دختران ما هستند و زنان ما، و همه هستی ما از آن‎هاست ولی ما از یادشان برده‎ایم، بزرگی دخترش را به اردو آورده بود و می‎گفت دوست دارم و خودش هم دوست دارد با این تیم مرتبط باشد و من یادم آمد که چقدر کم پاتوق داریم برای دختران‎مان و زنان‎مان و یادم آمد که هزار بار گفته‎ام و نوشته‎ام: ما که برای میلیون‎ها زن و دختر خوب و عفیف و باحجب و حیا ایده و برنامه نداریم حق نداریم چوب بگیریم بایستیم سر راه دختران بدحجاب. و یادم آمد که در یک جلسه داستان‎مان زنی از میان جمع جدا شد محجوب و هدیه‎ای از چوب بستنی را که دخترش تراشیده بود و به شکل قلم رنگ کرده بود به من تقدیم کرد و گفت ممنون شما که این محفل خوب و سالم ادبی را برای ما راه انداخته‎اید و یادم آمد که  حسن رحیم‎پور همیشه می‎گوید نخستین راهپیمایی انقلاب کار زن‎های مشهدی بود و حالا همه زن‎ها ودختران را ندیده گرفته‎اند، مراسم تمام شده و دخترها و خواهرهایم دارند می‎روند، فاطمه می‎رسد، عکاس خانم را صدا می‎زنم و می‎گویم بیایید یک عکس عاشقانه از ما بگیرید، باز یاد شعر حوریه می‎افتم:
لالای من تو هستی
گل بهار
چشاتو باز کن
منو توی دنیا ببین!
لالا لالا گل نرگس
از راه برس
چشاتو باز کن
منو اینجا توی دنیا ببین

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید