ماه رمضان
تصویر برگزیده

اختصاصی آرتنا/

عکسی بدون شرح / برای استاد بزرگ روزنامه نگاری ایران

آرتنا: پگاه امیری نوشت: استاد «حسین قندی» را نمی توان از یاد برد. او در تاریخ مطبوعات این سرزمین ثبت شده است بی آنکه به ستایش چون منی نیازمند باشد.

zoom
عکسی بدون شرح / برای استاد بزرگ روزنامه نگاری ایران

نوشته: پگاه امیری / خبرگزاری هنر «آرتنا»

برای استاد بزرگ روزنامه نگاری ایران؛ حسین قندی
استاد خبر نویسی 5 سال است در بی خبری به سر می برد ... یادش که می کردم جستجو در اینترنت هم سودی نداشت  خبرهایی محدود یا همان بی خبری محض...تنها اثارش می درخشید و خدماتش. حالا اما خبر همه جا پیچیده ... سلطان تیتر سرانجام بار سفر بست. 

وقتی  مطلبی می خواند سر کلاس ...جدی تر از همیشه  می شد . سرش روی کاغذ می رفت و سریع بالا می امد .از زیر عینکش کلمات را می کاویید و سپس نگاهش می رسید به ته کلاس ...شاید نقطه ای در افق ...یا مکانی برای یافتن خبر که ما نمی دید یم ان را ...جایی که فقط خودش می دید ...تنها حسین قندی.                      

کمتر دیدم سر کلاس بنشیند ...می ایستاد بدون خستگی و با عشقی بیکران.انقدر جدی از روزنامه نگاری حرف می زد که نمی شد جدی اش نگرفت..تند و صریح حرف می زد بدون ملاحظه ای محافظه کارانه .اما مهربان بود .اراسته می امد با لبخندی بر لب که از ابهت استادی اش نمی کاست.و سریع می رفت سر اصل مطلب .انقدر مثال می اورد برایت که تا ابد یادت بماند برای خبرنویسی چه باید کرد .شوخی نداشت با روزنامه نویسی و چقدر شرح عکس برایش مهم بود.می گفت روزنامه نگاری یک هویت مستقل دردانه است .علمی که باید ان را اکادمیک اموخت و قواعدش را یاد گرفت.می گفت عمر روزنامه کوتاه است می خوانند ان را  و بعد فراموش می شود .و چقدر این را خوب فهمیده بود ...خواندند اورا و بعد 5 سال استاد در سکوت مطبوعاتی فرو رفت!!! حافظه اش بسیار دقیق و غریب بود .بعد از اتمام دوره ام در مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه ها هر سال روز خبرنگار یا معلم زنگ می زدم دفتر روزنامه ...اسمم را که می گفتم در  دم می شناخت مرا.می گفتم "واقعا منو شناختید   استاد ؟"      

می گفت :" می خوای اسم مجله تو بگم ؟ یا طرح رو جلدشو ؟"  و بعد می خندید.           

کوتاه حرف می زد و صریح و برای حسین قندی بودن و محبوب بودنش  تنها به خود باور داشت.  عنوان استادی برایش کم است... نه این که این را بگویم ...به خاطر ستایش های متداول بعد از هجرت یک استاد ...نه ...این را می گویم چون در گذر 12 سال گذشته همواره استادی تمام عیارش در ذهنم خوش نشسته است و جزوه خبرنویسی اش همواره در بهترین جای کتابخانه ام بوده و چه شایسته تورق گاه به گاهش برایم کم از زیارت نبوده است !!!   مردی اشنا به ادبیات  /رفیق با مطالعه  که با کلمات روی کاغذ می رقصید و می خرامید ...قندی را نمی توان از یاد برد ...او در تاریخ مطبوعات این سرزمین ثبت شده است بی انکه به ستایش چون منی نیازمند باشد.                                     --------------------------------------------------                                                                

فلاش بک  سال 83 :  

گفتم : " استاد ...نمی رسم در یک روز و یک ساعت ...دو  تا امتحان پایان ترم دارم .میشه بعد از امتحان دانشگاه بیام برای امتحان مرکز مطالعات ؟ "    نگاهم کرد بدون لبخند و گفت :"نه  ."     گفتم "راهی نداره استاد؟"  گفت بدون لبخند :" نه ...یکی شو باید انتخاب کنی !! "   و من بی اندازه رنجید م ...روز اخر کلاس صدایم کرد و گفت :"گفتی دو تا امتحان داری ؟ سریع امتحان دانشگاه رو بده بعد بیا این جا  ."   گفتم :" سوال امتحان من با بچه ها فرق داره ؟"   گفت :" نه "   این بار لبخندی زد  و من ذوق مرگ شدم از مهربانی پر قند و شکرش...

--------------------------------                                                                      

خبر را می شنوم کوتاه .چون شلاق باد سرد در زمستان مطبوعات . حالا باید باور کنم استاد در ارامش ابدی ارمیده.                                                                                            

با لبخندی بر لب در کلاس مرکز مطالعات می بینم او را ...استوار ایستاده چون سرو بی هیچ خستگی ... یک پایش را به عادت همیشه کمی بالا نگه داشته .به تریبون تکیه داده ...مقاله ای برای ما می خواند ...ان سو تر از دیوار کلاس را می بیند ...متن تمام می شود عینکش را برمی دارد لبخندی می زند. به چشم های مبهوت ما که با نثرش مسحورمان کرده نگاهی می اندازد .از کلاس می رود بیرون تا سیگاری اتش بزند . من پی اش  می دوم بیرون کلاس ... و می پرسم :" استاد می شود برای بعضی عکس ها شرح ننوشت ؟ عکس هایی که خودشان حرف می زنند با ادم؟ و حرف هایشان در تاریخ می ماند؟ " 

نگاهم می کند می گوید :" مثلا چه عکسی؟"   

می گویم :" عکس حسین قندی ... این یکی که دیگر شرح نمی خواهد؟ می خواهد؟؟؟؟"

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 4

Nafas
|
5ارديبهشت ماه 1394
0
0
عالییییییی
بهناز
|
5ارديبهشت ماه 1394
0
0
خیلی خوب و زیبا از استادتان یاد کردید خانم امیری. سپاس
سوفیا
|
6ارديبهشت ماه 1394
0
0
چه زیبا و تاثیرگذار ....
روانش شاد.
امیر
|
7ارديبهشت ماه 1394
0
0
متن زیبا و خودمانیی بود خانم امیری. جناب قندی، روحت قرین رحمت پرودگار

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید