تصویر برگزیده

محمد حجازی:

«آن حلزون آن حلزون محزون» منشوری چند وجهی است

آرتنا: محمد حجازی نوشت: هر شعری در کتاب «آن حلزون آن حلزون محزون» از لحاظ محتوی تفسیرها و تاویل های متفاوتی را بر می تابد. از شاعر انتظار نمی رود که یک مصلح اجتماعی باشد. محمدرضا کلهر صرفاً آگاهی ها و عواطف خود را منعکس می نماید تا خواننده به آنها بیندیشد.

به گزارش خبرگزاری هنر «آرتنا»، یادداشت محمد حجازی بر دفتر شعر «آن حلزون آن حلزون محزون» نوشته «محمدرضا کلهر» از نشر داستان که تیرماه94 در تهران منتشر شد را می خوانید:
«آن حلزون آن حلزون محزون» کتاب شعر زیبا و ارزشمند شاعر و نویسنده ی نامدار جناب آقای «محمدرضا کلهر»، حاوی واقعیت‌های گویایی از زندگی شاعر، قشر، طبقه و جامعه، زیست بوم و مهم تر نمودِ افکار فلسفی اوست. اما پیشاپیش اعلام می کنم که نگارنده ی این سطور داعیه ای در نقد شعر مخصوصاً از نظر جنبه-های ادبی، فرمی و تکنیکی ندارد. اما خود را محق می داند که دریافت خود را از شعرها با دیگر مخاطبان در میان بگذارد. چراکه بر این باور است که انعکاس واقعیت در چهارچوب این اشعار و انتخاب واژه هایی متناسب و تکان دهنده تأثیر عمیقی بر خواننده می گذارد و موجب می شود تا در افکار و عواطف شاعر سهیم شود، و نهایتاً در خوانش و آفرینش شعرها با شاعر مشارکت کند.
 «آن حلزون آن حلزون محزون» منشوری چند وجهی است و جنبه هایی متفاوتی از ذهنیت و روان شاعر است. بازتابی راست و صمیمانه از شرایط جامعه و تذکاری خاص وضروری به منظور آگاهی بخشی، اعتراض، انتقاد و تنبّه  شرایط موجود است. بر آن است که مخاطب را از حیطه ی نظارت صرف و انفعال بیرون آورد و تلنگر گونه بیدارش کند که «هستی» با مصایبش چگونه است؟
کهکشان ها خصوصاً کهکشان ما، «راه شیری» حلزونی شکل است! شاعر کهکشانی از اندیشه و اندوه یا دقیق تر حُزن ناشی از ناملایمات جامعه ی پیرامونی خود را در درون می کاود و غیر از آن، انبوهی از نور و روشنگری را در قالب اشعار به ظاهر ناامیدکننده، به ظاهر یأس آلود، مطرح می کند، خواننده را به تفکر وا می دارد تا آنچه که لمحه ای می نمایاند از محاق بیرون آرد و سرآخر به تامل وادارمان کند. شاعر اندیشمند است و واقعگرا. چرا که اگر شاعران همان ناظران بی طرف باشند شعر از حیطه ی صدق، به کذب محض می رسد! اما مخاطب شعر کذب را خوش نمی دارد؛ بنابراین با خوانش این دفترِ شعر ِصادقانه با حلزون همراه و همدل می شود. این همنشینی چندی است در شعر فارسی به فراموشی سپرده شده است. اما دفتر شعر «آن حلزون آن حلزون محزون» مخاطب را بارها به همنشینی، به نشست مشترک، و ارتباطی بسیار بطئی فرا می خواند.
از ازمنه و مکان های گونه گون اعصارِ این عالم، «حلزون» پرسش های هستی شناختی بسیار دارد، اصلاً اهل معرفت است و در این ره پرمخاطره همواره و مدام می خزد، پیش می رود پیش می رود و صدف ذهن و تفکرش را از فلسفه و پرسش های بی پاسخ دیگر می انبارد. موجودی سر در صدف برده از چه سو می بایستی در خط سیر مضحک و دائمی، درآمد و شد (هروله)یِ روتینِ روزانه می بایستی باشد؟ شاعر داغ و زخم سنگین بمباران های شهر سپس فجایع حلبچه و انفال را بر دل دارد ومضافاً حوادث ناگوار دهه های اخیر منطقه بر آن اضافه شده و اندیشمندانه و صادقانه آن را بازتاب داده است. «حلزون محزون» در درجه اول نماد و نمودِ اندیشمندی عمیق شاعر است راجع به خود و جامعه ی خود. از شعر اول از «سرآغاز» نشان می دهد که بسیاری از این اندیشه ها و مطالب کتاب را از مدتها پیش که از سال 67 خورشیدی در شهر زادگاهش کرمانشاه در نظر داشته است، آوردن نامهای «طاق بستان» و «کوه زرد» (زرد بِلین) این مطلب را تاکید می کند، او سالیان بسیار با این زخم ها تا انتشار این مجموعه همواره و مدام اندیشیده است. هر شعری در این کتاب فقط از لحاظ محتوی تفسیرها و تاویل های متفاوتی را بر می تابد. بایستی خاطرنشان کرد که از شاعر انتظار نمی رود که یک مصلح اجتماعی باشد. او صرفاً آگاهی ها و عواطف خود را منعکس می نماید تا خواننده به آنها بیندیشد. در شعر «کنار قره سو» شاعر به رفتن به «جنگل» و «دریا» (مکان/ زمان های اتوپیایی خاصه در دهه 40 و 50 خورشیدی) اندیشیده اما حلزون شده است! بعدا در شعر دیگری خواهیم خواند که «دریا به سرقت رفته» است در شعر «روزهای زیبای بازی» فقر و عواقب روانی آن و حالت به ناچار منفعل مردمی هیچکاره از جمله خود شاعر مطرح است. «در آستانه» و «تا طلوع» ترس از لغزش و به انزوا مردن و عدم تأثیر. حسرت شاید نرسیدن به «پرواز» و آزادی در «آن حلزون... ». در «فانوس» و «فانوس دریایی» آرزو برای دستی فانوس افروز و نا امیدی از رهنمونی ذره نورِ کرم شب ˙تاب مطرح است. کاوش و جستن «نُتی زندانی» در زنجیره ی آواز و نا امیدی از آن در شعری با همین عنوان «آن نت زندانی». نا امیدی از آرمانهای چپ در «از ته دل خندیدیم». اعتراض خرخاکی-وار به ریز گردهای سال های اخیر و تخریب طبیعت در «روزی گنگ». ناتوانی حلزون شاعر از انجام کاری در رویاروی با آن کلاغ نشسته با شانه ی آن مترسک! در شعر«کُنجی گوشه ای». حلزون-شدگی عقابی زندانی، که پرواز را فراموش کرده است! در «پرواز آسمان آبی». خاورمیانه غرقه در آتش و حلزون سوزی در «جهنم»... ترس شاعر از نبودن مخاطبی که زن اساطیری شعرش را نشناسد در «حسرت». حلزون به زایش دوباره کبوترِ فروغ ایمان دارد و مرگ کوچه خوشبخت او را اعلام می کند در شعرِ «فروغ اما...». صف، تراژدی مکرر تا مرگ در «لاشه ی زمان». لحظه های عاشقی به سمت زمستان سرد جامعه در «نوبت عاشقی». حلزون فسیل شده بر سنگی شاید «هما» است اگر جور دیگری زاییده شده بود در «سرشت جهنمی» حلزون هایی که ندویدند و قائم به ذات نمی توانستند بدوند و در حلبچه جان دادند و آنان منفعلانه انفال-ها را تاب آوردند، ضیافت کرمهای خاکی، هشدار قدم به خاک آهسته... در شعر «برای سرزمینش»...... نجارها (دیکتاتورها) در جنگلِ (جامعه) و هراس درختان و مضحکه زندگی دیکتاتورها در «عین». یاد «علی محمد افغانی» رمان نویس نامدار کرمانشاهی و همشهری شاعر با لک لک های طاق بستان که دیگر نیستند و به جای آن لک لک ها، کرکسهای دنده کباب خور پیش چشم کودکان دست فروش... در «آن چنار....» (منظور چنار کهن طاق بستان است.). جهانی متضاد و متناقض با آنچه هدایت، صادقی، فروغ و شاملو و نیچه و فاکنر و همینگوی و ریموند کارور..... آفریدند و نوشتند با آنچه اکنون نیست و شاعر را حلزون کرده است و به ناچار باید کتابهایش را بفروشد! در شعر «خیره به قفسه....». حلزون کم مانده بود پروانه شود و به پرواز برسد اما نمی شود و تنها صدای نور می آید (پارادوکسی غریب و تازه: صدای نور در «صحاری شب» دور و تاریکی و دیجور در بی «واحه گی نور» و... و این خوانش ادامه دارد.
همانطور که اشاره شد، اشارات بسیار به «امور واقع» و «زیست بوم» خصوصاً کرمانشاه کهن در بند بند این اشعارِِ اندیشهِ محور در روزگاری که اشعار انتزاعی و انتزاعی تر شده اند و بی گمان شعر را عاری از اندیشه و صدق می سرایند. ناگهان دفتر «آن حلزون آن حلزون محزون» منتشر می شود دفتر شعری متفکرانه و خوش ساخت که از آبشخور فلسفه، معرفت، عرفان و حتی مسائل روز و خصوصاً طنز و... بهره ها برده است. همانطور که گفته شد محتوای هر شعری به گونه گونی تفسیر نیاز دارد و تحلیل جامعه شناسانه مطالب آن مجال و مقال دیگری را می طلبد، که امیدوارم دست دهد.
محمد حجازی. سنندج

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید