ماه رمضان
تصویر برگزیده

سازمان بسیج هنرمندان استان خوزستان برگزار می‌کند؛

جشنواره‌ی سراسری گزین روایت(ویژه‌ی داستان‌های مینیمال)

آرتنا: خوزستان- بخش ویژه کشوری جشنواره‌ی سراسری گزین روایت با محوریت غواصان شهید هشت سال دفاع مقدس و بخش استانی با محوریت دفاع مقدس زیست بوم، اقلیم و فرهنگ خوزستان برگزار می شود.

zoom
جشنواره‌ی سراسری گزین روایت(ویژه‌ی داستان‌های مینیمال)

به گزارش خبرگزاری هنر «آرتنا»، در متن این فراخوان آمده است:

ملک الموت فرمود:«هنوز یک جمله عمر داری...»

چه می‌گویی؟ گلایه می‌کنی یا آرزو؟ ناسزا روانه می‌کنی یا نامی را بهانه؟ تاب می‌آوری یا رازی را برملا می‌کنی؟ باید فکر کرد به قدر همین یک جمله مجال هست انتخاب بی‌رحمانه‌ای است، اما اگر من جای تو باشم پیش از هر واژه بسیار می‌اندیشم...

در اینجا، راس همین لحظه، برگزیده‌ترین جمله‌ی زندگی تجلی می‌یابد. راس ساعتی ویژه در خاص‌ترین مکان، رخدادی جریان خواهد یافت که عصاره‌ای از شط حیات است؛ جهانی فشرده و چشم‌اندازی خرد که از پسایش دنیایی بزرگ و ژرف به شهود برسد؛ اختصاری که محرک روح باشد و کوتاهی که بلند اراده کند.

ما یک صحنه مجال داریم؛ با حوصله مکان را صیقل بدهید؛ زمان را رندانه بچینید و منتظر یک اتفاق باشید. گزینشِ حیاتی‌ترین جزء حیات، محبوس کردن روایت در محدودیت‌ها نیست؛ بلکه خود رهایی است.ما تنها یک صحنه از نمایش طولانی و ملال‌آور زندگی می خواهیم.

شرایط شرکت در جشنواره
* هرنویسنده می‌تواند سه اثر را با محوریت هر یک از موضوعات جشنواره ارائه دهد. (حضورنویسندگان هم استانی در بخش ویژه‌ی کشوری بلامانع است.)
* آثار می‌بایست در قالب نرم‌افزار Word ارائه گردند. نام هر اثر در ابتدای کار و نام نویسنده به همراه نشانی کامل پستی و شماره تلفن در صفحه‌ای جداگانه در انتهای اثر ذکر شود.
* نام فایل هم نام اثر باشد.
* آثار، در هر محور، به صورت جداگانه ارسال شود.
* موضوع ایمیل باید کلیدواژه‌ی محور داستان باشد. (به طور مثال، دفاع مقدس- خوزستان)
* حق چاپ و نشر آثار ارسالی با حفظ حقوق مولف برای دبیرخانه جشنواره‌ی گزین روایت محفوظ است.
* از آثار اول تا سوم هر بخش به نحو شایسته‌ای تقدیر بعمل خواهد آمد . 10 اثر برگزیده‌ی هر محور، در کتاب گزین روایت یک به چاپ خواهد رسید.
مهلت ارسال آثار: ده مرداد ماه 1394
نشانی الکترونیکی: anjomankhuzestan@gmail.com
دبیرخانه‌ی جشنواره‌ی گزین روایت




مینیمال

به یقین انتظار دارید از "اختصار" بشنوید؛ متاسفانه این محصول مینیمالیسم به قدری چشم‌گیر است که حواس آدمی را از علت وقوعش دور نگه می‌دارد. شاید تشبیه مطبوعی نباشد اما من ایجاز را شمشیری مرصع می‌دانم که بر گردن‌مان فرود می‌آید. شمشیری آراسته به انواعی از زیبایی و هیجان که ما را از دیدن دستی که پشت آن است وا می‌دارد. بی‌شک رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون اما این رازگشایی تنها وصف جلوه‌ای بیرونی است از آنچه در درون رخ می‌دهد؛ کالبدی ظاهری که تجلی جان‌مایه است. آیا نه اندیشه عنصر حیاتی هر پدیده‌ای است؟ مکتب، شخصیت و کیفیت اندیشه است اما قالب، ابزار و رسانه انتقال آن است. مکتب نگاه است؛ عینکی مشترک بر چشمان مولف و مخاطب که می‌تواند به هر چه بنگرد و دریافت خود را تصویر کند. به وسیله قالبی که یا می‌یابد و بر خود منطبقش می‌کند یا می‌سازد و تسخیرش می‌نماید. راه خطا رفته نیستیم اگر بپنداریم شمشیر است، هول جنگ می‌دواند در جان دست؟
سوسور با تمرکز بر دیدگاه، معنا را از اُبژه جدا دانست و هویت اثر را در بیننده و سوژه دنبال کرد. ساختارگرایی با تکیه بر رابطه‌ی معنا و نشانه ادعا کرد که می‌توان همه چیز را زیر تیغ نقد معناشناسانه برد. این جایگاه، معتمدترین مقام انسان قرن بیستم به شمار می‌رفت؛ جای پای محکمی که دکارت آن را می‌جست: فاعل شناسایی که توجه هنر را به سوژه معطوف می‌کرد. محدوده‌ی معنایی این پیام اما در طول تاریخ آنقدر فروکاسته شد که چندی بعد ساختارگرایان آن را مزاحم معناشناسی اثر دانستند. نقد ساختارگرایی که قرار بود با برجسته کردن روابط دال‌ها با یکدیگر به عنصر یگانه‌ی هر اثر دست پیدا کند، در دام فریبنده‌ی صورت‌ها، فاعل شناسا را فراموش کرده، باز به اُبژه می پردازد.
در این دوره مینیمالیست به عنوان آخرین تلاش این مکتب برای سرپا ماندن، عَلم معنویت برمی‌افرازد؛ آخرین شوک برای بازگشت روح به کالبد ساختارگرایی. اما این شکوفایی بهاری در پی نداشت. در هیاهوی فرم، مینیمال نیز خیلی زود به نقد ساختارگرایانه تن داده، نهایتا "قالبی منعطف و بازیگوش" معرفی شد. این فرزند ناخلف نیز به سرنوشت پدری دچار شده، به جای استخراج فرم از متن تلاش کرد آن را به متن تحمیل کند. شاید این بهترین نقد پساساختارگرایانی چون دریدا به ساختارگرایی بود. نتیجه چیزی جز محدود و محدودتر شدن قاب نظام‌های نشانه‌مند و به دنبال آن کوتاهی در کمّ و کیف معنا نبوده و نیست.
زمانی لِوی استروس، جانمایه‌ی  ساختارگرایی را تلاش برای یافتن عنصر دگرگونی ناپذیر در میان تمایزهای سطحی می‌دانست و حال مینیمالیسم که نظریه‌ی ساختارگرایان را پیشانی بند خود داشت اسیر این تمایزات ظاهری، دست و پا می زند. شاید این طرز فکر ساختارگرایان در حوزه ی مطالعات اجتماعی که: «هر فرهنگ، برای رسیدن به ساختارهای معنایی، روایت‌ها و یا متن‌ها را وسیع و متحول می‌کند،» سبب این برداشت غلط شده که برای این وسعت بخشی لازم است بخش‌های نامربوط را هم به حیطه‌ی ادبیات بکشانند. متاسفانه مادی‌گرایی در حوزه‌ی تدریس ادبیات داستانی و توجه بیش از اندازه به ساختار مادی اثر سبب شده امروزه بیش از هر زمان دیگری در حیطه‌ی ادبیات «مولد داستان» داشته باشیم؛ انبوه داستان‌نویسان جوانی که ادبیات را «اختلاط فرم‌های متفاوت» یاد گرفته و مانند یک کارخانه با قواعد کاملا مشخص شده به جمع و ضرب کلمات مشغولند.
مینیمال فرزندِ ناخلفِ فرمالیسم که قرار بود با دوری از فلسفه و مادی‌گرایی به شهود برسد؛ در شهود آنچه ارتقاء می‌یابد بیننده است، نه چشم‌انداز.  آینده‌ی این عریانی رهایی بود، نه حظ مادی. ساختارگرایی از شناسایی اجزای مادی اثر در پی یافتن عنصر یکه و یگانه‌ی اثر بود تا به زعم خود به "نام اعظم" دنیای هر اثر دست بیابد. اما به گونه‌ای معرفی می‌شود که گویا دشمن شکوه و ژرفا است.
هدف از مینیمال ارائه‌ی کیفیتی ناب از هر عنصر است. اما گویا تنها شاخصه‌ی کیفیت حذف احساس از متن و رسیدن به گزارشی خشک است؛ زدودن معنویتی که حاصل شعور هنرمند بوده و در هیچ کارگاهی تدریس نمی‌توانست. به نام هنر، به کام بی‌هنران.  منتظر مانده‌ایم تا خبر شکست این اندیشه از جایی دیگر برسد و سوگواری نکرده، علم تفرقه‌ای دیگر برافرازیم.
«عروس سبک‌ها» اختصار اختیار کرد چون مخاطب خود را بسیار فهیم‌تر از آنی می‌داند که تن به هر بیهوده‌سرایی بدهد. کوتاه‌نویسیِ عمده نویسندگانِ مینی‌مالیست‌نما از کوتاهی آنها است، حال آنکه کمینگی مادّیِ این مکتب روی به بیشینگی معنایی دارد. خلاءِ حاصل از حذف، رحِمی برای بارآوری معناهای ژرف است. تلاشِ خرده خالقانِ مینی‌مالیست‌نما خواننده را برای یافتن راهی مطمئن میان هزارتوی مبهم سادگی یاری نمی‌تواند. مینی‌مالیسم جولانگاه خواننده است در بیشه ی مه اندود مولف.
مینیمالیسم ادبی نه با هدف نوعی پدیده‌شناسیِ صرف، بلکه با رویکرد احضار معنایی بزرگ‌تر در قابی کوچکتر پا به رقابت بی‌پایان حقیقت می‌نهد. ماده گرایی محض اما نهایتا منجر به الگو قرار دادن چند قالب موجز شده، و کوته‌اندیشانه به ساده‌انگاری می‌انجامد. کانونِ عینیت بی‌آسیب از تیرهای کلی‌گویی، اهمال‌کاری، پندهای یاس‌آلود و بینش‌های موعظه‌وار یا تصاویر خشک، دل به ظهور هم‌آوردی پر‌هیبت اما صمیمی، رازآلود اما نزدیک و معمولی بسته‌ است. آنچه امروزه در کشور، به نام مینیمال اراده می‌شود تنها مشقی برای ویراستاران است. اختصاری که به بهانه ی «وقت نداشتن برای فکر کردن» در معنای اثر روی می دهد. در حالی که غرض از مینیمال «کوتاهی» بود که «بلند» اراده کند؛ قرار بود اثر به کیفیتی از شهود برسد که با کرشمه‌ای مفهوم را بپروراند.
ادبیات نه معبری برای عبور، بلکه خانه‌ای برای تامل ست. تشویقِ انسانِ مدرن به شتاب جنون آسایش در ساده‌گیری و سطحی‌نگری، پرورش سقوط است. انسان فراغت می‌طلبد که بیاندیشد، اندیشه را به فراغت نمی‌گیرد. به نظر می‌رسد بشر امروزی به جای آنکه حقیقتا با ضعف خود مواجه شود خواستار دم‌دستی شدن هر چیز است؛ «دم دستی» نه به معنای «به آسانی در دسترس بودن» بلکه به معنای «سرسری گرفتن». به نام «انسان صنعتی» و «انسان ماشینی» و «شتاب و سرعت زندگی» نمی‌توان جهل سنتی را ریشه کن کرد. به جای آنکه مخاطب را تا معنای اثر ارتقاء دهیم، آنقدر بر سر متن می کوبیم تا به سطح مخاطب نزول کند. دوستان، تاریخ نگارش این متن مد نظر باشد: در زمانی می‌نویسیم که سرانه‌ی مطالعه‌ی کشورمان زیر خط جهل است و تیراژِ محبوب‌ترین نویسنده‌ی ایرانِ هفتاد میلیونی به طرز مضحکی به بلندای ادعای ادبیات فارسی دهن کجی می‌کند.
عده‌ای بر این اعتقادند که لازم است فاصله‌ی میان مخاطب و متن کوتاه شود؛ به نظر می‌رسد که این دسته از صاحب‌نظران برداشت صحیحی از فاصلهی هنری ندارند، چه آنچه در این مقایسه اندازه‌گیری می‌شود، فاصله‌ی شعور مخاطب تا اثر است، نه فاصله‌ی فیزیکی آنها؛ نتیجه‌ی این کمّی‌گرایی نیز روشن است: ده‌ها جشنواره‌ی ریز و درشت که ملغمه‌ای از قالب‌ها و دستورات من‌درآوردی است که به اسم خلاقیت گریبان‌گیر ادبیات داستانی امروز شده: داستان ده کلمه‌ای، بیست کلمه‌ای، پنجاه و پنج کلمه‌ای، سیصد کلمه‌ای، داستان پیامکی و ...
نویسنده‌ی امروز نیز در جلب توجه مخاطب فهیم ناتوان است و انسان مدرن را شتاب‌زده و بی‌حوصله معرفی می‌کند. اگر مخاطب امروزی با تجربه‌ی چندهزارساله‌ی هنری خود، دیگر تن به لفاظی‌های بیهوده و فرم‌های از پیش مشخص شده نمی‌دهد نباید وی را به بی‌ذوقی متهم کرد. این تشخیص اشتباه، به نسخه‌ی نادرست «کوتاه نویسیِ» صرف منتهی می‌شود. ادامه‌ی این روند نیز روشن است: چندی بعد که این ایجاز افاقه نکرد، خلاصه نویسی را تکفیر کرده به شیوه‌ی ادیبان دوره‌ی بازگشت اطناب را برای کسالت ادبیات تجویز می کنیم. باید اعتراف کرد که از مخاطب خود واپس مانده و دلسوزانه وی را فریب داده‌ایم.
ناگفته نماند که مینی‌مالیسم هم در رقابت مکاتب برای دستیابی به حقیقت پا پس نمی‌کشد. او جهانش را می‌شناسد، سریع و مستقیم قلب موضوعش را نشانه می‌گیرد و رک و راست جلوی چشمان بیننده به نمایش می‌گذاردش؛ گاهی آن قدر برهنه که چشمانمان را می‌زند. او عینیت‌گرایی را خط مشی خود قرار داده است؛ نه نگاهی صرفا پدیده‌شناسانه، بلکه تصویری آراسته به خلا. حفره‌هایی که از پس آنها قلب قصه پیدا است.  مینیمالیسم بدنبالِ «آنچه در ورای هسته روایت است» می‌کوشد متّه تیزش را به حفره‌ساختنی دقیق و موشکافانه وا دارد تا مخاطبش از خلال آن عصاره‌ی ناب اثر را بمکد.
در واقع ماحصلِ تمرکزِ مینیمال بر عناصرِ بایسته‌ی هر اثر، شکوفایی این عناصر بود: داستان‌هایی شکل می‌گیرد که چیزی جز یک گفت‌وگو، یک تشبیه، یا یک طرز فکر کپسول شده [بسیار شبیه به جمله ای قصار] نیستند. حتی آرایه‌های ادبی به درجه‌ای از شایستگی و کمال می رسند که خود به تنهایی رسالتِ هنریِ ژانرِ داستان را برعهده می‌گیرند: روایت. ردّ این کمال را در تک تک آثار موفق مینیمالیسم که می‌گیریم به بستری مشترک برمی‌خوریم: «یگانگی زمان و مکان». مینیمالیسم در ادامه‌ی توجه به سوژه، دیدگاه را در بستری ویژه از زمان و مکان، دارای کیفیتی خاص یافت؛ تجلی نابی از عناصر که با تمرکز بر بایسته‌ها و زدودن ظواهر فریبنده به نقطه نظری معنوی و معنازا می‌رسید. هر عنصر در زمان و مکانی ویژه، معنایی ویژه یافته و این جلوه‌ای از نوآوری-متفاوت از نوظهوری- است. باید توجه داشت که نوآوری متفاوت از نوظهوری است. گزاره ای را در نظر بگیرید که معنا را در جزء آخر خود منتظر است: جمله‌ای با یک جای خالی. هر واژه ای که گزین شود در ترکیب با اجزای دیگر جمله پدیده ای نو رقم می زند؛ ترکیب و صورتی تازه که پیش از این ظاهر نبوده؛ اما  کدام واژه در این بستر خوش‌نشین‌تر است؟ کدام عنصر واقعی‌تر و کدام حقیقی‌تر است؟ معنا در کدام صورت وسیع‌تر است و بازتاب بیشتری دارد؟
رسیدن به درجه‌ای از یگانگی در روایت که تقلیدگر طبیعت زندگی، این چشمه جاویدان و زایای روایت، باشد قله‌ای مرتفع و جاده‌ای صعب‌العبور است. گفتن و بازگفتن از علیّت‌هایِ مبتنی بر منطقِ زمانی، یا باز کردن گره‌های شبکه‌‌ی تار‌هایِ در هم ‌تنیده‌یِ شخصیت‌ها و اعمالشان، گشودن کلافی است نه بی‌حاصل، که بی‌پایان. اما در لبه‌ی دیگر این بام، سکوتی حکم‌فرما است حاکی از اراده‌ای برای رسیدن به معنای ریز الگوهای حیاتی روایت. لحظه‌ای مشترک میان اندیشه‌ی مولف و مخاطب. مینیمالیسم حتی می تواند ادعا کند که آنقدر تمرکز را درونی می کند که به درجه‌ای ایده‌آل از هم‌سطحی راوی و روایت‌شنو دست بیابد. جایی که دیگر وقتِ سخن گفتن از روابط مبتنی بر منطق زمانی ساده و چه‌ها و چرا‌های تکراری نیست بلکه زمان اعتمادی سازنده و دوسویه است. حذفی محصول شعور متقابل. مقامی از شهود که در آن تنها اشاره‌ای کوچک راه به تجلی می‌برد.
ادبیات روایی مخاطبی با شاخک‌های حسی تیز پرورانده و برای پایاپایی با وی بایسته بود که وی نیز هر سخنی نراند. این کوتاهی از بلندایِ معرفت و آگاهی بیننده نشآت گرفته و به اشتباه «ایجاز» نامیده شد؛ ایجاز در سطح ماده و فرم اعمال شده و تلاشی از سوی هنرمند است که در اثر تجلی می‌یابد. در ایجاز معنای اولیه گسترشی نداشته، تنها در میزان ماده‌ی مصرفی برای بیان کمینگی رخ می‌داد. در حالیکه مینیمالیسم از گزینش عناصر ضروری و حذفِ نبایدها، به تمرکز و شکوفایی آن عنصر برگزیده منجر می‌شود: معنازایی در سایه‌ی معنویت و سوژه‌گرایی.
بی‌شک این حذف فُرمیک راه به ابهام خواهد گشود. ابهامی نه زائیده‌ی پازلی بازی‌گون بلکه میدان‌گاهی برای هم‌آوردی فکور. گردش در هزارتویی است نه به هدف ارضاء غلیانات و هیجانات بلکه با اندیشه تفحصی ماجراجویانه در معنای روایت زندگی. شاید در هیچ مکتب دیگری این قدر نقش ببینده پررنگ نباشد. مخاطب یک اثر مینیمالیستی خود به وظیفه‌اش آگاه است. حوصله می‌کند و آرام قدم به فضای آشنا و صمیمی آنچه می‌بیند می‌گذارد. گویی روایت به واقع در ذهن مخاطب است که رخ می‌دهد. اوست که با کوشش هوشمندانه‌اش، اسباب آفرینشی معنایی را فراهم می‌کند. راوی هم البته مثل لطیفه‌ها نیامده که رکب بزند یا از توی آستینش برگ برنده رو کند. اثر مینیمالیستی بالعکس در خوانش و بازخوانش مکرر و در سایه تعاملی دو سویه است که لایه لایه معنا را خلق می‌کند.
برای یک فاعل شناسا که در موقعیت درست خود واقع شده هر عملی روایتی ست؛ لحظه ی دیدار این فاعل شناسا با این وحدت سه‌گانه -زمان، مکان و عمل- معنا در گسترده‌ترین روشنایِ خود متجلی می‌شود. در واقع حیطه و گستره‌ی معنازایی این یگانگی وابسته به دیدگاه بیننده، و دیدگاه وابسته به موقعیت و احاطه‌ی بیننده بر این یگانگی است: رابطه‌ای دوسویه که در آن مولف قاب را به اعتمادِ آگاهی مخاطب می‌چیند و مخاطب به اعتماد گزینشی نوبرانه بر سر خوان روایت حاضر می‌شود. بخش بیشترِ سوتفاهمات در مورد مینیمالیسم از عدم توازن معرفتی میان مولف و مخاطب سرچشمه می‌گیرد. با واردات صنعت و صورت، فرهنگ ارتقاء نیافته و نمی یابد.
بهتر است مینی‌مالیسم را با یگانگی و وحدتِ اثر داستان کوتاه‌های آلن پو، انکار داستان شدیدا پلات محور به نفع اپیزودهای ظاهرا استاتیک در آثار جویس، تقطیر نهایی جهان بینی غیرقابل تقلید بکت در کارهایش و مخابره حالت‌های احساسی پیچیده از طریق الگوهای ظاهرا ساده از جزئیات عینی در روایات همینگوی بشناسیم. در جایی از کتاب "مرگ در بعد از ظهر" می خوانیم: «اگر نویسنده حقیقتا کافی بنویسد آن چه نیامده به همان اندازه قدرتمند خواهد بود که اگر  بیان شده بود.» ما گام را فراتر نهاده معناهای بیشتری از این قاب کوچک میطلبیم.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید