ماه رمضان
تصویر برگزیده

روایتی از ملاقات پائیزی با پیرِ زبانشناسی

از «غلط ننویسم» تا «درست زندگی کنیم!»

آرتنا: سکانس اول، سرِ اتوبانِ جلال استاد بر ضعفِ پیرسالی چیره شده و عصازنان، به سختی خود را به آستانه در رسانده که از مهمان‌ها استقبال کند. مصافحه و معانقه می‌کند و دعوت‌ می‌کند حاضران روی صندلی بنشینند. کنار استاد، عاقل‌مردی ایستاده است با موهای جوگندمی، دست می‌دهیم، خودش را معرفی می‌کند: «کریمی هستم».

zoom
از «غلط ننویسم» تا «درست زندگی کنیم!»

به گزارش خبرگزاری هنر «آرتنا»،دکتر صالحی، معاون فرهنگی وزارت ارشاد، آقاجواد محقق، آقای ابراهیم زاهدی مطلق، مهدی قزلی و بهروز جلالی و دکتر اسماعیل امینی حلقه بازدیدکنندگان از پیرِ سپیدموی ویراستارِ نویسندهِ مترجم را تشکیل داده‌اند. تا دوربین را از توی کیف بیرون بیاورم و روشن کنم و تنظیم‌اش کنم، همه روی صندلی‌ها مقام‌کرده‌اند. نشسته‌اند و اولِ کاری، حرف به تعارفات معمول می‌گذرد. استاد را نگاه می‌کنم و نگاه استاد گره می‌خورد به نگاهم. روی لبش، زیر سبیلِ یک‌دست سفیدش، لبخندی کوچک نقش می‌بندد و ملاطفتی می‌کند که جسورم می‌کند تا پایانِ این دیدار، با خیالِ راحت عکس‌هایم را ثبت کنم. تا ضبطِ صوت را روشن کنم و بگذارم کنار استاد، بزرگ‌ترها سرِ صحبت را بازکرده‌اند. معاون وزیر پیگیر وضعیت جسمی و سلامتِ استاد است و استاد از قرص‌ها و داروهایی که می‌خورد، سخن می‌گوید: «یکی صبح، یکی ظهر، یکی قبل صبحانه، یکی بعد ناهار، والا خودم هم از اسم این قرص‌ها سردرنیاوردم. اندازه یک دواخانه قرص دارم. دکترها اولِ هر مراجعه، پیِ سرطان می‌گردند. خوشبختانه مریضیِ جدی‌ای ندارم، همین ضعفِ عمومیِ پیری است دیگر...»
از نجف...

دست حمایل کرده است زیر صورت. دست‌ها سپیدارهای بلندی هستند که ریشه‌هایشان در کتاب‌هاست و بار یک عمر نوشتن را به دوش می‌کشند. دست‌ها چروکند و همین چروکیدگی‌ها، شرافتِ اهل تحقیق است. دست‌ حمایل کرده است زیر صورت و چشم‌های میشی‌اش روی صورتِ مهمانان می‌گردد. استاد دارد گذشته را رج می‌زند: «پدرم مجتهد جامع‌الشرایط بود. آمده بود نجف که دروس حوزوی بخواند. حدود ده-دوازده سال نجف بود که من به دنیا آمدم.»

-«خب... کی به ایران بازگشتید استاد؟» این را صالحی می‌پرسد و استاد می‌گوید: «یک سال و نیم‌ام بود که از نجف به اصفهان آمدیم. خانواده ما اهل اصفهان بود. آمدیم اصفهان و بعد مستقر شدیم آنجا. تا روزی که مدرسه رفتم. پدرم معتقد بود که طبق نظر حضرت امیر، فرزندان باید مطابق زمانه تربیت شوند. بنابراین از همان زمان که مدارس جدید راه افتاد، ما را در مدارس جدید ثبت نام کرد...» استاد در گذشته سِیر می‌کند که عاقل‌مرد، سینیِ چای‌به‌دست می‌آید توی اطاق. آقای کریمی مدیر انتشارات نیلوفر است و آثار استاد را منتشر می‌کند. ناشرِ آثار استاد این روزها به استاد سر می‌زند و کارها و امورِ شخصیِ زندگی استاد را رتق و فتق می‌کند. چای را می‌گرداند و استاد یادش می‌آید به مهمان‌ها چای تعارف نکرده است: «لطف کردید تشریف آوردید... لطف کردید... بفرمائید چای».

زیستن در کلمات

از هر طرفی که می‌روی، از هر گذری که می‌پیچی، از هر مسیری که می‌گذری، نمی‌توانی نام ابوالحسن نجفی را نادیده بگیری. مترجم، زبانشناس، ناشر، ویراستار. نام ابوالحسن نجفی روی آسمانِ ادبیات فارسی می‌درخشد. درخت زندگی آقای نجفی هم در ترجمه، هم در تالیف، هم در پژوهش و هم در فرهنگستان زبان و ادب فارسی پر‌ثمر بوده است. هرجا بوده، هرچه کرده، هرچه نوشته، با هرکه معاشرت کرده تهِ ته‌اش یک اتفاقِ خوش افتاده. استاد یک عمر کار کرده است؛ یک عمر. بی‌وقفه. با این حال می‌گوید: «مثل سابق نمی‌توانم کار کنم. سال‌های قبل روزی 5-6 ساعت پشتِ سر هم کار می‌کردم». آقای کریمی می‌پرد وسطِ حرف استاد: «روزی پنج – شش ساعت بی‌وقفه؟ سرِ ترجمه خانواده تیبو روزی دوازده ساعت کار می‌کردید... یادتان نیست؟» و استاد، انگار که یادش آمده باشد، می‌گوید: «بله... بله... قرار گذاشته بودیم هر ماه ترجمه صد صفحه از این کتاب را تحویل بدهم و واقعا سر هر ماه صفحاتم را تحویل می‌دادم. ترجمه آسانی هم نداشت... اگر کتاب را خوانده باشید، متوجه‌اش شده‌اید». صالحی می‌آید توی صحبت استاد: «خوانده‌ام... بله... درست می‌فرمائید. ترجمه سخت اما خوش‌خوانی داشت». آقاابراهیمِ زاهدی‌مطلق هم صحبت به اینجا که می‌رسد، به آقای کریمی آشنایی می‌دهد: «چند سالِ پیش ترجمه خانواده تیبو را از شما خریدم. شاید یادتان نباشد»، بعد هر دو می‌خندند.

وقتی «نیل» خشکید...

رج می‌زنند خاطرات و خدمات استاد را، تا می‌رسند به «نیل». نیل را ابوالحسن نجفی با عبدالحسین آل‌رسول و احمد عظیمی راه انداختند؛ سال 1332. آن‌ها کتابفروشی مهدی آذریزدی را از او اجاره می‌کنند و کتاب‌های این انتشارات را در آن می‌فروشند. یکی از کتاب‌هایی که با برند این انتشارات دیده بودم، «ساده‌دل» اثر «ولتر» بود با ترجمه محمد قاضی. بیشتر از همه شنیدن خاطراتِ انتشارات نیل برای آقاجواد محقق شیرین و جذاب است. از شکل‌گیری «نیل» می‌پرسد و استاد می‌گوید: «با آقای آل‌رسول در اصفهان قرار گذاشتیم انتشارات نیل را راه بیاندازیم؛ دیدیم با پس‌اندازمان نمی‌توانیم این کار را بکنیم. به یکی از همکلاسی‌های آقای آل‌رسول به نام آقای عظیمی برخوردیم و با ایشان سه نفری نیل را راه انداختیم؛ اما مساله‌مان این بود که خیلی اهل تجارت و معامله نبودیم...» صالحی می‌خندد و می‌گوید: «مشکلی که همه اهل فرهنگ دارند... خودِ شما تا کی در نیل فعال بودید؟» استاد پی پاسخ، اینطور درمی‌آید که: «من پنج-شش سالی را در نیل بودم. مسائل مالی را واگذار کرده بودم به دوستان و در مسائل محتوایی و ادبی فعالیت می‌کردم».

الفُرصَه تَمُرُّ...

قزلی حرف را می‌کشاند به فرهنگستان. استاد می‌گوید: «فرهنگستان که نمی‌توانم بروم. اصلا راه نمی‌توانم بروم. کارهای نیمه‌کاره‌ای دارم که...» اینجا، درست در همین لحظه، استاد شاه‌بیتِ حرف‌هایش را می‌گوید. برای هرکسی که اهلِ نظر است، همین یک جمله کافی است، اگر بفهمد و اگر برای زندگی ارزشی بیش از همین یک نفسِ دم و بازدم قائل باشد: «...فکر می‌کردم فرصت فراوان مقابلم هست، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم زمانی آنقدر فرصتم کم شود و نیروی کارم تحلیل رود که اگر بخواهم مقدمه‌ای روی کتابی بنویسم، زمانِ بسیار زیادی بِبَرد. نمی‌دانستم نیروی جوانی چقدر در انجامِ کار بیشتر و بهتر، موثر است». این حرف را آدم معمولی نمی‌گوید؛ کسی می‌گوید که عمرش را با کلمه‌ها و واژه‌ها گذرانده، کسی که لحظه‌ای از تعلیم و تعلم فروگذار نبوده، کسی که خرقه‌اش پر است از کتابِ تالیف شده و ترجمه شده و پژوهش و نقد و نظر و تحلیل. راستی اگر این، سبکِ زندگی‌ست پس ما کجای معادله ایستاده‌ایم؟ استکانِ چای را که تا نیمه بالا آورده‌ام، می‌گذارم توی نعلبکی و حرفِ استاد را مضمضه می‌کنم. استاد، استاد است و گوشِ دانشجو را خوب و به وقت پیچانده است. وقت دارد می‌رود. علی‌ابن‌ابیطالب چه خوش گفت: «الفرصه تمر مرّالسحاب».

فصلِ پیشنهادها

صالحی پیِ ترجمه‌های ناتمام استاد را می‌گیرد و استاد می‌گوید: «ترجمه ناتمام که بسیار دارم. بعضی‌ها را هم اصلا رها کرده‌ام. یعنی فرصت نمی‌کنم. بعضی کتاب‌ها هست که ترجمه‌اش را به نیم رسانده‌ام، بعضی‌ها را کمتر، بعضی‌ها را بیشتر. کارهای واجب‌تری دارم». قزلی می‌گوید: «کسی هست که به قلم‌اش اعتماد داشته باشید و بخواهید ترجمه بخش‌های باقی‌مانده را به او بسپارید؟ همین که عنوان و اسمِ شما ذیلِ عنوان ترجمه کتابی بیاید، برای علاقه‌مندان شما کافی است» و استاد، پرنده حرف را در هوا می‌گیرد: «اتفاقا بد فکری هم نیست‌ها... چون به هر حال خودم کار را ویرایش می‌کنم. یک ذره هم وسواس دارم و مته به خشخاش می‌گذارم». کریمی می‌گوید: «یک ذره؟ فقط یک ذره؟» استاد می‌خندد، حاضران هم.

آقای کریمی که تنور را داغ می‌بیند، نان را می‌چسباند. جلوی آقای صالحی به گلایه از وضعیت آن‌ها که کتاب‌ها را با چاپ افست به بازار می‌فرستند سر می‌گذارد و از صالحی می‌خواهد که فکری به حال آن‌ها کند. صالحی هم از برنامه‌های پیش‌گیرانه و پی‌گیرانه وزارت ارشاد می‌گوید؛ از ترکیب فعالیت‌های کمیته‌ای که برای این مجموعه شکل داده‌اند.

کارهای مهم

می‌رسند به کارهای خاصِ استاد. می‌گوید: «اوزان شعر فارسی انضباطی دارند و تحت قاعده‌ای هستند؛ من این قاعده را به دست آورده‌ام. انضباط و سیستمی که در وزن شعر فارسی وجود دارد، بی‌نظیر است آقاجان. خیلی‌ها فکر می‌کنند وزن شعر فارسی تحت تاثیر عروض عربی است. ادبای ما هزار سال تحت تاثیر عروض عربی بوده‌اند. کاری که من کرده‌ام این است که وزنِ شعر فارسی را از عروض عربی نجات داده‌ام. کار پر زحمتی هم بود البته...». صالحی خطاب به حاضران می‌گوید: «ایشان توی وزن ابتکارات خاصی هم دارند».

کریمی می‌گوید: «کار مهمِ دیگر آقای نجفی، کار روی فرهنگ عامیانه فارسی بود که واقعا قدرش هم خوب دانسته نشد». صالحی می‌گوید: «بله... آن کار، کار عجیبی بود» و توکلی پیِ حرف را می‌گیرد: «واژه‌هایی که در آن کتاب بود، نه در فرهنگِ دهخدا است، نه در معین و در هیچ فرهنگِ دیگری... منحصر به فرد است». صالحی می‌گوید: «بله... کتابِ سال هم شد».

کریمی دارد در ستایش فرهنگِ عامیانه فارسی سخن می‌گوید که استاد رو می‌کند به آقاابراهیم زاهدی مطلق و می‌گوید: «آقای کریمی ناشر بسیار خوبی است. اگر ایشان نبود، من خیلی از این کارها را انجام نمی‌دادم. تشویق‌ها و پیگیری‌های ایشان بود بسیاری از کتاب‌هایم را توانستم منتشر کنم».

قوای ناطقه تاریخ

حاضران خاطراتِ سال‌های استاد را دوره می‌کنند؛ امینی بیش از بقیه توی صحبت با استاد است. از روزهای تحصیل و تدریسِ آقای نجفی سخن می‌گویند و امینی از آنجا که خود معلم و استاد دانشگاه است، در مقابلِ گلایه استاد از وضع علمیِ دانش‌گاه‌ها، لبخندی می‌زند و سر به زیر می‌اندازد و می‌گوید: «بخشی از بنیه ضعیفِ علمیِ دانشگاه‌ها به ما استادها و معلم‌ها مربوط است». از جوِ علمی دانشگاه‌ها در دوره‌های قبل حرف می‌زنند. استاد از اساتیدش سخن می‌گوید، از تجربیاتش در میدان‌های مختلف ادبیات. از کلاس‌های درسی که رفته، از کلاس‌های درسی که در آن‌ها تعلیم داده، از حضور در جلسات مجله سخن، از افرادی که در زندگی‌اش موثر بوده‌اند، از جلال می‌گویند، از تغییر کتاب‌های درسی در رژیم شاه. تصاویرِ غبار گرفته، فرِیم به فرِیم از جلوی چشم‌هایم عبور می‌کنند. یک دوره ناطق از تاریخِ ادبیات ایران روبروی جمعِ پنج- شش نفره ما نشسته. هر بخشِ خاطراتش گره خورده به نامِ اسطوره‌ای: خانلری، رضا سیدحسینی، جلال آل‌احمد. یک دوره تمدنی بزرگ، یک سلسله از غول‌های ادبیات. چیکده‌شان را در چشم‌های زلالِ میشی استاد می‌توان دید.

حرفِ خانلری که می‌شود، چشم‌های استاد می‌درخشد: «سال 1326 که دیپلم گرفتم و به تهران آمدم، یک سال شاگرد ایشان بودم و بعد ایشان کوچ کرد به خارج از کشور. چند سالی خارج بود و بعد که بازگشت مجله سخن را راه‌اندازی کرد و از آن زمان توانستم با ایشان همکاری کنم». استاد نجفی می‌گوید: «آنچه که من در ارتباط با خانلری بیشتر از آن استفاده کردم، کلاس‌های درس استاد خانلری نبود،  بلکه از جلسات مجله سخن بود. وقتی ایشان در این جلسات سخن می‌گفت، از ایشان بسیار می‌آموختم. خانلری خدمات بسیاری به فرهنگِ کشور کرد.»

 سکانس آخر...

باران صبح خیس تهران را به ظهر گره زده است که از خانه استاد بیرون می‌آیم. پیش از ترکِ خانه، آقاجوادِ محقق که موسپیدِ این جمع است، خم می‌شود و به ادب دست استاد را می‌بوسد. آقاابراهیمِ زاهدی مطلق هم همینطور. پیشکسوت‌ها مقابلِ پیشکسوت‌تر سر خم می‌کنند. اصلا همه فرهنگ همین است: «ادب». از خانه پیرمرد بیرون می‌آئیم. سرِ اتوبان جلال، خانه دوستِ دیرینِ جلال. از عصر جلال که ریشه دوانده به دورانِ ما. ریشه‌هایی قوی و ستبر. ریشه‌هایی که کاش خدا برای ما و زبانِ ما نگاهش دارد.

 

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید