ماه رمضان
تصویر برگزیده

با اجازه قیصر

یک اتفاق طلایی!

آرتنا: قیصر، دیگر یک قیصر امین پور نیست. امین پوری است که به دنبال قیصرش- قیصر نه به معنای قیصر روم- بلکه به معنی نازنین گمشده ای، باید: هی به دنبال گشت؛ از این کوی به آن برزن. از این برزن، به آن کوی.

zoom
یک اتفاق طلایی!

به گزارش خبرگزاری هنر «آرتنا»،تا وقتی هرکس به فکر خویش است، مثال این ضرب المثل است: «کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من!»

اگر چنین آشفتگی ای باشد، در هر کجای جهان: ناگفته پیداست آنچه که در آینه ی ذهن و زبان تک تک بسیاری «نقش می بندد»، فقط چهره ی خودش هست و خودش؛ و معیار ارزش ها ، تنها و تنها: «نفع خودش» است.

در این صورت، اینکه دیگران چه جور زندگی می کنند، اینکه بیمارند یا تب دار، دیگر اصلا برای «من ِ نوعی» مهم محسوب نخواهد شد. مهم این خواهد بود که چرا نتوانستم حتی آخرین لقمه را از گلوی بغل دستی ام-مثلا در تانزانیا- بیرون بکشم، و خودم ببلعم.

وقتی نفع، فقط نفع شخصی شد، چنین رفتاری در هر قاره ای از جهان:  نه تنها عیب نیست؛ بلکه یک نوع زرنگی هم هست.

با این تفکر، طبیعی ست که نمره ی انشای این شعر: «بنی آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند»، همیشه یک صفر کله گنده است.

برای ساکن چنان تفکری-زندگی ای: عاطفه یعنی اینکه: «شخص من چقدر در آرامشم!»

سیل بیاید، زلزله بیاید، لانه ای – آشیانه ای فرو بریزد، بارانی بر بام خرابه ای ضرب گیرد، همه و همه، برای او: هیچ و هیچ است. همین که خود او هست، نفس در نفس، ساعت عمرش تیک تاک می کند، کافی ست. چنین آدمی، اگرچه خود را هنوز «انسان» می داند، اما در قوطی هیچ تعریفی از انسان نمی گنجد.

کمی سخت است، اینکه او را چه بنامیم! به نظر، هنوز از چنین موجودی در هیچ لغت نامه ای، یک تعریف جامع و مانع، ارائه شده است. یا دست کم: تعریفی واحد، که همان قدر که من بپذیرم که تو، یا برعکس.

چنین آدمی- معمولا به همین راحتی عوض نمی شود. او، چنان خودشیفته است  که فقط خودش را می بیند و خودش. حتی چشم دیدن سایه اش را ندارد، آن را به چشم یک رقیب می بیند که مثل یک گزنده، هر آن ممکن است او را بگزد.

چنین آدمی، البته یک بیمار است؛ و در گفتار، کردار و پندارش: جنون- انواع جنون موج می زند.

اینکه این رقم اش چرا؟ جوابش به سوادی بیشتر از دو کلاس احتیاج دارد، که من ندارم. اما می دانم، اگر چنین آدمی: روزی، روزگاری عاطفه اش گل کند، فوق فوقش حاضر است به حال یک گرسنه یا در گل مانده، هرچه در توان دارد گریه کند، ولی دریغ از بخشش لقمه ای، یا آستینی که بالا بزند.

اینجاست که بار دیگر: اهمیت قیصر معلوم می شود.

البته که این اهمیت، به بزرگی خود اهمیت، با اهمیت است. از این جهت، که قیصر، دیگر یک قیصر امین پور نیست. امین پوری است که به دنبال قیصرش- قیصر نه به معنای قیصر روم- بلکه به معنی نازنین گمشده ای، باید: هی به دنبال گشت؛ از این کوی به آن برزن. از این برزن، به آن کوی.

ساده تر اینکه: در هیاهوی نفع شخصی، در جستجوی دردمندی رفتاری و گفتاری قیصر بودن، یک نماد است؛ یک دلتنگی مبهم و نامبهم.

از دردمندی رفتاری قیصر؛ که بوی منش جهان پهلوان تختی از آن شنیده می شود و دیگران کم نگفته اند-در می گذرم و دردمندی گفتار او را، از زبان خودش می شنویم:

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستین شان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

.......................................

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

....................................

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

دیگر چه بگویم؟ جز اینکه قیصر: یک اتفاق طلایی، در نزدیک به چهار دهه اخیر ادبیات ماست. حادثه ای که معمولا هر صد سال، شاید یک بار در حوزه ادبیات یک جامعه اتفاق بیافتد.

۱۰:۳۵ ::: ۶ / ۹ / ۱۳۹۴

ARTNA آرتنا-> معماری - نشر و چاپ -

منبع خبر : فارس

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید