تصویر برگزیده

گزارش ویژه اربعین حسینی(ع)

شرم حضور

آرتنا: مجتبی نجار اصل/پوتین هایش را گره زد و به دور گردن انداخت. دست های خود را بست. سرش از شرم پایین بود، برای ماندن نیامده بود. تا آقای خود را دید اذن میدان خواست، روی ماندن نداشت.

آمده بود که برگردد، برگردد از لجبازی خویش ، برگردد از ریاست خویش ، برگردد از قدرت خویش ، برگردد از ثروت خویش ، در یک کلمه آمده بود که برگردد از دنیای خویش. آمده بود که برگردد...برگردد به میدان.

 پوتین هایش را گره زد و به دور گردنش انداخت، دست های خود را بست. سرش از شرم پایین بود. برای ماندن نیامده بود تا آقای خود را دید اذن میدان خواست. روی ماندن نداشت؛ امام پوتین ها را از دور گردنش باز کرد. دست هایش را گشود و او را در آغوش کشید و به او اذن میدان داد. به میدان رفت پس از جنگ شجاعانه ای که داشت از پا افتاد، زخم هایش بیش از حد بود، به زمین افتاد، خودش می دانست کارش تمام است چشمانش را بست، منتظر ماند تا کار را تمام کنند ...

در بین جمعیت قدم می زدم که از پشت سر اسمم را شنیدم، به سمت صدا برگشتم همسایه دیوار به ویوار ما در تهران بود. دیدنش لذت بخش بود. از داش مشتی ها محل بود و همین روحیه بخش. جلو رفتم ، بغلش کرد ، نتوانست خودش را کنترل کند بغضش ترکید ، بیشتر از ده سال بود می شناختمش تا حالا اشکش را ندیده بودم صورتش را بالا آوردم خیس خیس بود، گفتم چی شده داداش برای چی گریه می کنی؟ سفره ی دلش را باز کرد بار اولش بود که می آمد کربلا، برایم از غربت نجف گفت ، از غربت حرم مولا ، از غربت کوفه و خانه حضرت. احساساتی شدن این شخصیت برایم عجیب بود اما مسیر کربلا کار خودش را کرده بود. سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت : داداش این قدر بار گناه زیاده که نمی دونم چه جوری باید برم کربلا این جا بود که بغض خودم هم ترکید و با هم یک دل سیر گریه کردیم.

امروز روز چهارم سفر ماست چهره هایی امروز توجهم را جلب کرده بودند که  اگر در خیابان های تهران آن ها را می دیدی می گفتی اصلا خدا را قبول دارند؟ اما امروز اینجا بودند، در راهپیمایی اربعین همه کسانی که مسیر امامشان را در پیش گرفته اند و به سوی او می شتابند با چنان شور و اشتیاقی که گویا گمشده خویش را پیدا کرده اند.  آری این چنین است . به یاد داستان جوانی افتادم که با پدرش نزد امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب رفتند؛ پدر از دوستداران علی(ع) بود اما جوان سرگرم جوانی خویش. حضرت از پدر پرسید که جوانت در پی چیست ؟ پدر پاسخ داد: نمی دانم مثل این که گمشده اش را پیدا نکرده شیر خدا نگاهی به جوان انداخت ، جوان بر پای مولا افتاد گفت : پدرم راست گفت گمشده ام را پیدا نکرده بودم اما اکنون شما را دارم.

آری این جوانان آمده اند که اربابشان نگاهی به آنان اندازد و دست از جوانی و هوا و هوس خویش بردارند. عهد ببندند که مانند مردم کوفه آقا و صاحب خود را تنها نگذارند و بر روی پای حضرت حجت جان به جان آفرین تسلیم کنند.

همچنان چشمانش بسته بود، زیرلب جلمه اش را با خودش مرور می کرد به آقایش گفته بود : "خودم را بین بهشت و جهنم می بینم".

... بالای سرش جنگی  رخ داد، قبیله اش می خواستند که او را نکشند، زخم هایش را درمان کنند برای همین در گیر شدند با کسانی که می خواستند او را بکشند. ناگهان بالای سرش تاریک شد و شخصی سرش را در دست گرفت حر بن ریاحی گفت : تمامش کن. آن شخص سر حر را بر زانو گذاشت و صورتش را نوازش کرد، حر چشمانش را باز کرد اشک در چشمانش جمع شد و گفت آقا جان من  ارزش آن را نداشتم که شما خود را به زحمت انداخته به اینجا بیایید. امام لبخندی زد و حر جان به جان آفرین تسلیم کرد.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید