ماه رمضان
تصویر برگزیده

گزارش ویژه اربعین حسینی(ع)

مهر کوچکی بر سند مظلومیت اصحاب کربلا

آرتنا: مجتبی نجاراصل/گفته بود که کودک را می برد تا سیرابش کند اما به جای آب، تیر سه شعبه بر حلقش زدند. حالا او مانده با یک کودک در خون نشسته. چند قدمی به سمت خیمه می رفت و باز می گشت.

zoom
مهر کوچکی بر سند مظلومیت اصحاب کربلا

گفته بود که کودک را می برد تا سیرابش کند اما به جای آب، تیر سه شعبه بر حلقش زدند. حالا او مانده با یک کودک در خون نشسته. چند قدمی به سمت خیمه می رفت و باز می گشت. روی دیدن رباب را نداشت، هرچه کرد نتوانست به خیمه برگردد. پشت خیمه ها رفت با خنجرش گودالی کوچک را مهیا کرد. تا خواست شش ماهه را در آن بگذارد ناله رباب راشنید: بگذار یک بار دیگر علی ام را ببینم.

امروز روز ششم سفر ماست و من قصد نوشتن درباره نوزادان و پسر بچه ها را داشتم اما نمی توانم از کارگر ساده ای که اربعین به اربعین کارگری می کند و از غذای خانواده اش کم می کند تا برای زوار حسین (ع) کم نگذارد و تمام عشقش این چند روز خادمی است نگویم؛ خود را که مقایسه می کنم با وی خود را حتی محب هم نمی دانم چه برسد به شیعه. یا خادم دیگری که با بالشی در دست چند دقیقه بر بالین زائری که استراحت می کرد منتظر ایستاده بود و دلش نمی آمد او را صدا کند تا زائر از خواب برای لحظه ای برخواست و بالش را زیر سر وی گذاشت؛ و یا از خادمی که به من التماس می کرد برای خوردن اندکی غذا و یا استراحت حتی برای لحظه ای در موکبش. یکی از دوستانم از خانواده ای در مسیر پرسید که چرا برای خود چیزی برنمی دارید که بعد از اربعین به مشکل نخورید و سختی نکشید؟ پاسخش تکان دهنده بود : مگر ما اقتدا به آقایمان حسین نکرده ایم ایشان با همه دار و ندارشان به میدان آمده اند،پس چرا من نیایم. آری این شگفتی ها را نتوانستم ندیده بگیرم.

اما برسیم به بحث امروز خودمان یعنی نوزادان و پسر بچه ها. در میان جمعیت مادرانی را می بینی که کودک خود را برای شفا آورده اند، اینان سر بند های یا رقیه و یا علی اصغر بر پیشانی دارند، مادری دیگر کودکش را آورده که از همین کودکی عشق حسین(ع) را به او منتقل کند، و به او بفهماند که عشق حسین(ع) بدون سختی نیست. اما از همه زیبا تر مادری است که کودک خود را آورده که حسین(ع) شرمنده به خیمه ها باز نگردد.

می خواهم به جای پسر بچه های که در مسیر هستند از پسر بچه هایی بنویسم که خادم اند و با هیجان عجیب و غیر قابل وصف از زوار پذیرایی می کنند. در مسیر که حرکت می کردم لحظه ای خسته شدم ایستادم که استراحتی کنم به صندلی هایی که سمت چپ جاده قرار داشت، نگاهی انداختم همه پر بودند، ناگهان پسر بچه ای با پوست سیاه و لباس های ساده خود از روی صندلی بلند شد و با لبخندی زیبا جایش را به من داد. لبخند پسر بچه را هرگز از یاد نمی برم  و محبتی که با آن لبخند به من منتقل کرد.

 باز در مسیر راه افتادم ؛ یکی از زوار ایرانی را دیدم که یک پشمک گرفته و می خورد، پسر بچه خادمی که از وسط به سمت چپ جاده می رفت، نگاهی به او و پشمک انداخت ، زائر متوجه نگاه او شد و پشمک را به او تعارف کرد، پسر بچه با زبان عربی خود شروع به لا...لا(نه...نه) گفتن کرد و زائر ایرانی شروع به اصرار و گفت که این هدیه است ولی پسر بچه جمله ای گفت که جا خوردم، از این بچه با این سن و سال کم و عاشق این تنقلات؛ گفتن این جمله بعید بود. جمله را بارها با خودم مرور کردم "ما از زوار حسین چیزی قبول نمی کنیم" هیچ چیز به ذهنم نرسید جز این که این مسیر سن و سال نمی شناسد عاشق که باشی بزرگی و کم نیستند در این مسیر بزرگ مردان کوچکی همچون عبدالله بن حسن که حماسه آفرین کربلا بود.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید