تصویر برگزیده

دو نگاه به دو فیلم روز دوم جشنواره ؛

همچنان فقر شخصیت‌های خاکستری

آرتنا: مجتبی اردشیری/روز دوم جشنواره فیلم فجر با نمایش «یک شهروند کاملا معمولی» آغاز و با «آخرین بار کی سحرو دیدی؟» پایان یافت.

به گزارش  «آرتنا»،مجتبی اردشیری درتحلیل دومین روز جشنواره نوشت:

1-"یک شهروند کاملا معمولی" داستانی درباره یک شهروند معمولی نیست.از قضا، داستان سخت باورانه یک شهروند عجیب با شرایطی عجیب است.یک فیلم ضدقصه که مطول، فاقد ایده و سرشار از لحظات سنگین سکوت است که سال هاست عمر آن در سینمای ما تمام شده و دیگر نمی توان از آن به عنوان اله مانی برای سینمای روشنفکری نام برد.

فیلم جدید برزگر، اگرچه خیلی ساده و سرراست جلو می رود اما در حقیقت نه داستانی دارد و بالطبع نه گره ای.پیرمردی را می بینیم که با مشکل فراموشی دست به گریبان است و دل به دختری می بندد که نه می دانیم کیست و نه می دانیم چه رابطه ای با پسر او دارد! بن مایه یک فیلم کوتاه بیست دقیقه ای، به صورت عجیبی در نود دقیقه روایت می شود و به برکت نداشتن موسیقی و تدوین و تصویربرداری یک نواخت، ضربان کشدار سکون، دوچندان می شود.

اما فحوای فیلم، نه تنهایی را می رساند و نه عشق را.شاید چندان بی ربط نباشد که فیلم"intern"   را با فیلم برزگر مقایسه کنیم.فیلمی که پیرمرد آن (رابرت دونیرو)، هم با معضل تنهایی مواجه است و هم عاشق می شود و ببینید چگالی داستانی تا چه اندازه تکلیف هر دو بعد را مشخص می کند و نتیجه ای کارآمد از این دو معضل بزرگ روزگار پیری انسان را به ثمر می آورد اما آنچه در "یک شهروند کاملا معمولی" مشهود است اینکه ما نه تنهایی پیرمرد و دختر جوان را می توانیم آنطور دلواپسانه حس کنیم و نه عاشق شدن به یکباره پیرمرد را.بیشتر، بیماری پیرمرد، کمون و بروز پررنگی در فیلم دارد که اتفاقات کم تعداد آن را رقم می زند.

حالا در کنار تمامی این نکات عجیب، به شخصیت پردازی هایی می رسیم که هیچ مبنای اخلاقی و عملی را نشان نمی دهند.از پیرمرد که اول شخص داستان است که چیزی عاید مخاطب نمی شود جز اینکه او در سالیان قبل نیز بدین ترتیب عاشق دخترهای دیگر شده است.اینکه او کیست و چرا به چنین شرایطی رسیده، از دیگر نقاط عجیب شخصیتی اوست.دختر شوخ و شنگی که به یکباره جدی می شود هم به شدت با مشکل شخصیت پردازی مواجه است.

اما این معایب بزرگی که ذکر شد، چیزی نیست که از اراده نویسنده، خارج بوده باشد و به مانند فیلم قبلی کارگردان، عامدانه لحاظ شده است ولی همین جمع نقیضین، چه پیامی را می تواند برای مخاطب داشته باشد؟ ولو حتی اگر کارگردان، قصد پیام رسانی هم نداشته باشد، آیا آن چیزی که ما در فیلم او دیدیم، می تواند به عنوان برشی از یک زندگی امروز باشد؟ فیلم حتی به جنبه های اسنادی هم وفادار نیست و از آن سو، آشکارا بعد دراماتیک را نیز به سخره می گیرد و با تکرار چند باره یک رفتار هیجانی در کاراکتری پیر، قصد تصویرگری چه چیزی را دارد؟ فیلمی که حتی به دنبال سرگرمی هم نیست و برعکس، کسل کننده و حوصله سربر است.

اینکه چنین فیلمی حتی در گروهی مانند "هنر و تجربه" قرار می گیرد نیز خود جای پرسش و ابهام دارد.اینکه با تراولینگ، راه رفتن آهسته پیرمرد را در دو دقیقه نشان دهی و در طول فیلم، این اتفاق به کرات تکرار شود، چه ایده پردازی جدید و نوینی را برای این گروه سینمایی به ارمغان می آورد؟ در سال هایی که حیات سینمای اجتماعی و سینمای ملودرام با دمی جدید مواجه شده و هوایی تازه در رگ های این گونه های سینمایی دمیده شده بود، مواردی از این دست ( و نه تا این اندازه خشک و فاقد ایده) به صورت محدود، به عنوان آثاری شبه روشنفکری تولید می شد اما عمر چنین سینمایی خیلی وقت است پایان یافته و دیگر چنین فیلم هایی نه توجه همان خیل خاص سینمارو را جلب می کنند و نه اقبالی در جشنواره های داخلی و خارجی دارند. 


2- تریلر جنایی "فرزاد موتمن" در نگاه نخست، خیلی بهتر از فیلم قبلی اوست.با اینکه "آخرین بار کی سحر رو دیدی؟" فاقد پیچیدگی های منحصر به این گونه است اما با همین  وضع نیز غنیمتی در سینمای تریلر ما که نمونه های بسیار اندکی دارد، محسوب می شود.

مهره چینی های فیلم اگرچه خوب و کارآمد صورت پذیرفته اما بازده هر یک از این مهره ها، خیلی کم است و در واقع مظنون خیلی جدی برای وقوع قتل، تمام آن مهره ها نیستند و همین، التهاب تعلیق را تا حدودی کاهش می دهد.از سویی، کاراکترهای خاکستری در فیلم که بشود بار اتهام را به آنها چسباند، در فیلم اصلا وجود ندارند و این، یک نارسایی بزرگ در شکل نوشتاری اثر است.

در فیلم موتمن، کاراکتر خاکستری مطلقی وجود ندارد و تمام آنها سفید هستند.از کسری که شاید اصلی ترین مظنون قتل سحر شناخته می شود بگیرید تا آقای مشاور دریافت ویزا، تماما مهره های سفیدی هستند که مخاطب از همان ابتدا می داند اگر سحر به قتل رسیده، این قتل نمی تواند کار آنها باشد.حتی پدر سحر نیز با وجود تمام انگاره های دگماتیستی خود، نزد مخاطب، یک کاراکتر خاکستری نیست.بنابراین این چنین استنباط می شود که تعدد مهره های این چنینی در پروسه تحقیق سرگرد، تنها به عنوان شاخ و برگ دادن به فضای تعلیقی باشد که در نهایت، با رفع اثر از هر یک از اینها، مشخص می شود قتل کار کسی بوده که او هم بالقوه نمی توانسته شخصیت خاکستری داستان باشد و قضییه ورود او به داستان و محل زندگی او، کمی به منطق روایی اثر لطمه وارد کرد.

به عبارتی وقتی کار سرگرد با تمام مهره های سفید تمام شد، چنین کاراکتری روی کار می آید و به روال آثار پلیسی، شائبه قتل از کسانی که انتظار می رفت، برداشته شد اما برخلاف سیاق آن فیلم ها، شوک بزرگی در رمزگشایی به وجود نیامد و جایی که می بایست برگ برنده فیلم باشد، به دلیلی بسیار ساده که ارزش های سینمایی کمی دارد، رفع و رجوع شده و فیلم به پایان می رسد.

ضمن آن که مخاطب در "آخرین بار کی سحر رو دیدی؟" برخلاف آثار پلیسی سالیان اخیر سینمای ایران، با پلیس به روز و هوشمندی مواجه نیست و در پروسه تحقیق، باز همان کلیدهای سنتی و همیشگی روش تحقیق به کار آمد که البته منسوخ نیست اما مخاطب همواره از تماشای راهکارهای نوین و البته به روز، آن هم در آثار هیجانی و پلیسی، بیشتر سر ذوق آمده و آن را می پسندد.

به جز ضعف مهره چینی و چند مورد دیگر که اگر به کار بسته می شد، اثر نوینی را شاهد بودیم، فیلم موتمن، سرحال و روپاست.از این شاخه به آن شاخه پریدن های گونه ای موتمن، نشان از دانش نوشتاری او دارد که سناریوی خوب را می شناسد و در هر گونه ای که فیلم ساخته، تلاش کرده تا رسالتی که نسبت به آن فیلمنامه داشته را به شکلی احسن پیاده کند؛ حسن بزرگی که کمتر کارگردانی حاضر می شود ریسک پذیرش آن را، آن هم برای چند بار، بپذیرد.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید