تصویر برگزیده

معین احمدیان ؛

«تنها»، در روزگار شلوغ و پرهیاهوی تسلط رسانه‌ها

آرتنا: معین احمدیان :سلحشور یکی به میخ، یکی به نعل نمی‌زد

به گزارش«آرتنا»،فرج الله سلحشور، صبح امروز در سن ۶۳ سالگی درگذشت. سلحشور یکی به میخ، یکی به نعل نمی‌زد. و این مهمترین ویژکی مردی بود که برخی از اهالی سینما و رسانه از او یک الگوی زمخت و نچسب ساخته بودند و برای کنایه‌هایشان از شهرت او استفاده می‌کردند.

معین احمدیان

تصویر آدمهای روزگار ما بیش از آنچه که باید، تحت تاثیر مونولوگ‌های رسانه‌‌ای شده است. جبرا زبان واسطه‌ی رسانه‌، در معرفی آدمها و رویدادها گرفتار لکنت می‌شود از این جهت که نمی‌تواند تمام وجوه آدمها، را جامع و کامل نشان دهد و آن بخشی را نشان می‌دهد که بیشتر مشتری دارد.

بهمن‌ماه سال گذشته، روزهایی که هنوز خبر بیماری فرج الله سلحشور، رسانه ای نشده بود، برای ویژه نامه سینمایی جشنواره فیلم فجر تسنیم سراغ این کارگردان رفتیم. گفتگویی متفاوت که تجربه به شدت منحصر به فردی بود .در این چند سال، رسانه‌ها، از این مرد، تصویری نامتوازن برای مخاطبانش ارائه کرده بود. مردی که  در سالهای اخیر، نسبت به پشت پرده های سینما واکنش‌های تند و صریحی را بیان می‌کرد و نسبت به تغییر مسیر قطار سینمای انقلاب اعتراض جدی داشت. سلحشور اما در فضای تعارف‌زده سینما، کاملا متفاوت بود، یکی به میخ، یکی به نعل نمی‌زد. و این مهمترین ویژکی مردی بود که برخی از اهالی سینما و رسانه از او یک الگوی زمخت و نچسب ساخته بودند و برای کنایه‌هایشان از شهرت او استفاده می‌کردند. سلحشور اهل تعارف و ترس نبود.

در این مصاحبه، سلحشور با اینکه خودش را بر لبه‌ی جدال با بیماری سرطان می‌دید همچنان در بیان مواضعش رک‌ سخن می‌گفت. او همچنان معتقد بود که تنها درصد اندکی در سینمای ایران مطابق با مشی و آرمانهای انقلاب اسلامی فیلم می‌سازد. مواضعی که نشان می‌داد او مسیر این چند ساله اش را آگاهانه انتخاب کرده است و می دانسته است که قدم در راه پرهزینه ای می گذارد چون معتقد بود که تنها راه نجات سینمای ایران همین است.

فکر نمی کردیم که سلحشور بداند که چه هزینه‌ای در این راه داده است. فکر می‌کردیم که به راه‌های دیگری که می‌توانسته است حرف‌هایش را بزند، فکر نکرده است و متوجه شدیم که همه این‌ها را می‌دانسته است و می‌داند و نترسیده است و یک تنه به میدان زده است.

به سلحشور گفتیم، می‌گویند سریالهای شما همچون «حضرت یوسف(ع)» یا «مردان آنجلس» از مرزهای کشور عبور کردند. با این  چرا حرفهای ژورنالیستی می‌زنید که چنین سرمایه‌ی فرهنگی در داخل کشور تحت شعاع قرار گیرد و او با همان بیان رکش گفت: من اعتقادم بر این است و از مکتب و دینم یادگرفتم که هم باید کار فرهنگی انجام دهیم و هم اینکه باید با پدیده های شوم ضدفرهنگی برخورد کنیم؛ همه اینها در کنار هم است. من هم باید با معضلات جامعه درگیر شوم و هم باید در رابطه با آن کار تولید بکنم.

یک راه برخورد این است که از بچه های رسانه بخواهیم که آنها را بازتاب دهند در آن شرایط من می توانم دیگر داد نزنم. اما من در شرایطی شروع به داد زدن کردم که دیدم همه ساکت شدند. من پیش از این بارها در مصاحبه هایم گفتم که سینمای ما از صهیونیست ها خط می گیرد اما هیچ کس آن را نمی شنید، من مجبور شدم که این مسئله را فریاد بزنم تا بتوانم توجه عده ای را جلب کنم که البته آثار آن هم بد نبود. برای من خوب نشد اما آثار دیگرش خوب بود.

سلحشور با همان صدای گرمی که از نوستالژی فیلم «ایوب پیامبر (ع)» در ذهن باقی مانده بود، حرف می‌زد. شمرده شمرده کلمات را کنار هم قرار می‌داد و اگر قصه ای را میان حرفهایش نقل می‌کرد، همان ساختار کلاسیک قصه گویی را رعایت می‌کرد. ابتدا،میانه، انتها، نقطه عطف قصه و حتی همان نتیجه گیری شعاری قصه اش را حساب شده کنار هم می‌چید. حتی میانه‌های حرفهایش روایتی خواند و گریه کرد. بغض و اشک مردی که رسانه‌ها شمایلی متفاوت از او ساخته بودند، تصویر ذهنیمان را بیش از پیش وسیعتر می‌کرد. سلحشور برای اینکه بگوید داستانی‌های قرآنی و دینی ظرفیت‌های بسیاری دارند، داستان ساده‌ای را این‌گونه نقل کرد:

من یک داستان ساده را برای شما نقل می کنم که بعد از شنیدن آن متوجه می شوید که این داستان در عین ساده بودن دارای همان پارمترهای قصه های قرآن است و این داستان ساده چقدر می تواند جذاب باشد. یکی از علمای قم در رابطه با چگونگی مجتهد شدن خود تعریف می کرد زمانی که 12 سال داشتم با پدرم برای سرکشی از باغ و محصولات کشاورزی به بیرون از ده رفتیم. وقتی به آنجا رسیدیم پدرم با چوپانی مشغول صحبت شد و من هم به بازی با بزها و گوسفندان مشغول شدم. زمانی که پدرم خواست که برود گریه کردم در آنجا بمانم. بالاخره پدر با ماندنم موافقت کرد تا بعد از ظهر به همراه چوپان به خانه بازگردم. بعد از مدتی چوپان من را برای خوردن ناهار صدا کرد، وقتی به نزد او رفتم دیدم که وی خمیری را آماده کرده است و این خمیرها را به سنگ هایی که در میان آنها آتشی شعله ور بود برای نان درست کرن می چسباند، چوپان روی سه تا از این سنگ ها این خمیر را گذاشت اما روی سنگ چهارم این خمیر نمی‌چسبید. علت را که پرسیدم چوپان گفت که نمی دانم و من هر روز روی این سه سنگ نان می پزم اما سنگ چهارم همیشه سرد است. من دستم را روی سنگی که نزدیک آتش بود زدم و دیدم که واقعا آن سنگ سرد است. از چوپان خواستم که این سنگ را بشکند تا ببینیم که در میان سنگ چه چیزی وجود دارد که مانع از سرد شدن است. وقتی چوپان آن سنگ را شکست دیدیم که یک کرم به همراه بچه هایش در میان آن سنگ خانه کرده است.

آقای کارگردان به اینجای قصه که رسید، مکث کرد، بغض کرد و اشک ریخت. و بعد از اینکه آب دهانش را قورت داد حرفهایش را اینگونه ادامه داد: آن عالم می‌گفت که وقتی این صحنه را دیدم از چوپان پرسیدم چه کسی باعث شده  که این سنگ بفهمد که نباید داغ شود و چه کسی باعث شده است که آتش بفهمد که نباید سنگ را داغ کند، چوپان درحالی که گریه می کرد پاسخ داد که نمی دانم. وقتی به خانه برگشتم این ماجرا را برای پدر و مادرم تعریف کردم و این سوالات را از آنها نیز پرسیدم، فردای ان روز پدرم من را به قم برد و در حوزه علمیه ثبت نامم کرد و گفت تو در اینجا می فهمی که علت داغ نشدن سنگ چیست.

در برخورد اول با فرج الله سلحشور می‌شد به این رسید که او از آن دسته چهر‌ه هایی است که سعی بر نمایش پیچیدگی ندارد. مرد ساده‌ی سینما و تلویزیون، همان طور که قصه‌هایش را در هزارتوی پیچیدگی نقل نمی‌کند، مواضعش را بدون مصلحت اندیشی‌های این روزگار همچنان صریح و ساده بیان می‌کرد گویا برای او خیلی از مسائل حل شده بود و همین باعث می‌شد که در بیانش تردید را کنار بگذارد.

از سلحشور پرسیدیم که آیا این تصور درست است که شما سینمای دینی را فقط در نقل تاریخ زندگی پیامبران می‌دانید و او گفت: این یک دروغ بزرگ است. من قصه های قرآن را در صدر قصه هایی که فیلمسازان برای مردم می سازند می دانم چون آنها قصه های زیبایی هستند که در تاریخ اتفاق افتاده است و مهمتر از آن این است که خدا این قصه ها را انتخاب کرده است و زیباترین حوادثی را که برای بشر اتفاق افتاده است در قرآن گنجانده است. اما در دنیا هر لحظه حوادثی اتفاق می افتد که نمی توانیم از آنها بگذریم. قصه های روز همان قصه های واقعی هستند.

سلحشور می‌گفت من برای همین سیگاری شدن و ترک آن هم می‌توانم فیلم بسازم. او حتی داستان ترک سیگارش را با همان ترتیب قصه گویی تعریف کرد.  می‌گفت: داستان ترک سیگار من هم جالب است. از اضطراب های خودم برای تهیه سیگار تا اذیت هایی که خانواده ام شده اند، اگر تبدیل به فیلم شود، می تواند برای افراد سیگاری آموزنده باشد. قبل از انقلاب اسلامی و حتی تا همین 20 سال پیش، مردم در مکان های عمومی از تاکسی تا اتوبوس سیگار می کشیدند و مثل امروز نبود که تا یک نفر سیگار می کشد مردم صدایشان در می آید، آن زمان این سیگار کشیدن تبدیل به یک فرهنگ عمومی شده بود. اما سیگار کشیدن من باعث شده بود که خانواده ام اذیت شوند، جدای از ضعف جسمانی من را به شدت سست اراده کرده بود و فکر می کردم من که توانایی ترک سیگار را ندارم چگونه می توانم فیلم بسازم و کارهای بزرگ انجام دهم. به همین علت خودم را مذمت می کردم.

یادم است پدر یکی از شهدا برای دیدن تئاتر ما آمده بود و دید که من در حال سیگار کشیدن هستم، ایشان تا من را دید گفت شما دیگر چرا آقای سلحشور و من از این حرف بسیار خجالت کشیدم. همه این عوامل دست به دست هم دادند تا من برای ترک کردن مصمم بشوم تا اینکه در سال 1365 و بعد از فیلم «پرواز در شب» تصمیم به ترک سیگار گرفتم. وقتی سیگار را ترک کردم، مرد شدم و بلافاصله تئاتر ایوب پیامبر را به روی صحنه بردم، بعد آن را جلوی آقا اجرا کردم، فیلمش را ساختم و همینطور جلو رفتم به طوری که الان ترس در چشم من وجود ندارد و اگر به من بگویند کوه دماوند را با دندان بکن و به شاه عبدلعظیم ببر من میگویم که این کار شدنی است.

سلحشور، مدت‌‌ها بیمار بود، تمام تلاشش برای ساخت سریال موسی(ع) به شکست منتهی شد و مدیریت فرهنگی ایرانی در برابر تمام موفقیت‌های پیشین او فقط به سکوت، نظاره‌گر بود.سلحشور رک و ساده حرف‌ می‌زد، درست مثل فیلم‌ها و سریال‌هایش و  شاید باورش سخت باشد که این بی‌پیرایه‌گی سبب شد تا او همچنان یکی از ناشناخته‌ترین چهره‌های فرهنگی معاصر برای رسانه‌های ایرانی باشد. در روزگار شلوغ و پرهیاهوی تسلط رسانه‌ها.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید