تصویر برگزیده

حجت الاسلام «سید مجتبی صالحی خوانساری»؛

طلبه ای که خرج زندگی اش را با خیاطی تامین می کرد

آرتنا: آقا مجتبی شب های سه شنبه با جمعی از علما و انقلابیون جلسه خصوصی داشتند.

به گزارش «آرتنا»، حجت الاسلام «سید مجتبی صالحی خوانساری» از روحانیون فعال و همراهان نزدیک شهید آیت الله سعیدی در دوران قبل از انقلاب بودند. ایشان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی مجاهدت های خالصانه خود را در سنگر دفاع مقدس ادامه دادند تا سرانجام در 30 بهمن ماه سال 62 در منطقه جوانرود کردستان به دست کوردلان ضدانقلاب به فیض عظیم شهادت نائل آمدند. آنچه در ادامه می خوانید حاصل گفتگوی گروه مقاومت جام نیوز با همسر محترم این شهید بزرگوار است که به مناسبت ایام سالگرد شهادت ایشان انجام شد.

شهید صالحی راز یک امضا/ اگر شک دارید، نخوانید! +عکس

طلبه ای که خرج زندگی اش را با خیاطی تامین می کرد

ما در خوانسار زندگی می کردیم. وقتی آقا مجتبی برای خواستگاری به منزل ما آمد، 18 سالش بود و به شغل خیاطی مشغول بود. من آن موقع 9 سال بیشتر نداشتم. بعد ازدواج به تهران رفتیم و در آنجا اقامت کردیم. مدتی بعد ایشان به تحصیل در حوزه علاقه مند شدند و از پدرم که روحانی بودند، خواستند کمکشان کند اما پدرم گفت که باید ابتدا رضایت پدر و مادرت را کسب کنی. آقا مجتبی پدر و مادر بزرگواری داشتند؛ مخصوصا مادرشان که نماز شبشان ترک نمی شد. در آن دوران به خاطر شرایط سختی که برای روحانیون وجود داشت، پدر و مادرشان ایشان نگران بودند که خدای نکرده بلایی سر آقا مجتبی بیاید. به هر حال با اصرار، خانواده شان را راضی کردند و این گونه بود که طلبه شدند.

 

ابتدا برای درس خواندن به مدرسه آقای مجتهدی رفتند. در آن دوران زندگی خیلی سختی داشتیم. آقا مجتبی شبها درس می خواندند و روزها خیاطی می کردند. سال 45 برای درس خواندن محضر آیت الله سعیدی رفتند و پیش ایشان ملبس شدند. آن موقع یک چرخ خیاطی گرفتند تا در منزل کار کنند. برای دوستان و آشنایان لباس می دوختند و من هم کمکشان می کردم. در آن ایام نه شهریه ای داشتند و نه منبری که درآمدی داشته باشند. بالاخره با هر زحمتی بود خرج و مخارج زندگی مان را در می آوردیم.

زهرا صالحی فرزند شهید

سال 46 همراه آیت الله سعیدی به عراق رفتند و در نجف با امام خمینی(ره) دیدار کردند. از آن موقع ارتباطشان با اطرافیان امام(ره) بیشتر شد.

حقوقی که ساواک به همسرم می داد!

سال 48 بود. در آن ایام، آقا مجتبی شب های سه شنبه با جمعی از علما و انقلابیون جلسه خصوصی داشتند. هر چهارشنبه، چند نفر می آمدند دم منزل ما و برای ایشان نامه می آوردند؛ می گفتند از سازمان هستند. آن موقع فکر می کردم از محلی است که آقا مجتبی کار می کنند، نامه می فرستند. یک روز گفتم سازمان کجاست؟ گفتند جای خوبی است. گفتم به شما حقوق می دهند. گفتند بله حقوق خیلی خوبی هم می دهند. آن موقع من نمی دانستم آن سازمان، سازمان ساواک است و منظور حاج آقا هم از حقوق، کتک هایی بود که از سازمان می خوردند. بعدها معلوم شد بین اعضای جلسه آنها یک نیروی نفوذی از ساواک بود که اطلاعات و آمار جلسه را به طور کامل به سازمان می رساند. ساواک هم هر هفته ایشان را می خواستند و بازجویی شان می کردند.

یک روز که آیت الله سعیدی آمده بودند منزل ما، با خنده از آقا مجتبی پرسیدند بالاخره چه کار کردی؟ به فیض رسیدی یا نه؟ آقا مجتبی هم گفت آنقدر خودم را زدم، که فکر کردند من از نظر روانی مشکل دارم؛ طوری بهشان جواب می دادم که انگار چیزی متوجه نمی شوم. یک مرتبه ساواک به ایشان گفته بود شما منبر که می روی چقدر می گیری، ما چندین برابر آن را به تو می دهیم به شرطی که با ما باشی. آقا مجتبی هم گفته بودند من نه سواد دارم، نه حوصله این حرف ها را. من خیلی اعصاب ندارم!

ماجرای شهادت آیت الله سعیدی

خرداد ماه سال 49 بود. آقا مجتبی برای جلسه به منزل آیت الله سعیدی رفته بودند. بعد از اتمام جلسه، آقا مجتبی می گویند من می خواهم اینجا بمانم و مطالعه کنم، بقیه اعضا هم به مسجد موسی بن جعفر(ع) می روند. موقع ورود به مسجد، حاج آقای صالحی(پسر عموی آقا مجتبی) می بینند دو تا ماشین مشکوک به طرف منزل آیت الله سعیدی می روند. چون تجربه برخورد با نیروهای ساواک را داشت حدس زدند نیروهای ساواک باشند. حدسشان درست بود. نیروهای ساواک می روند منزل آیت الله سعیدی و ایشان را همراه با آقا مجتبی دستگیر می کنند.

 

ما آن موقع منزل حاج آقای صالحی مستاجر بودیم. آن روز هرچه منتظر شدم، خبری از آقا مجتبی نشد.  حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که آقا مجتبی همراه چهار نفر از نیروهای ساواک آمدند منزل ما و شروع کردن به تفتیش منزل. همسرم یک کتابی داشتند که گذرنامه سفر عراقشان هم داخل آن بود. می گفت اگر آن کتاب را پیدا می کردند همان جا ایشان را می کشتند. آقا مجتبی مدام «وجعلنا...» می خواندند که مبادا کتاب را پیدا کنند. جالب آنکه چندین بار آن کتاب را برداشتند اما متوجه نشدند. در جستجوهایشان یکی از عکس های امام(ره) به همراه تعدادی از اعلامیه های ایشان را پیدا کردند به همین خاطر آقا مجتبی را با توهین و تحقیر بردند.

حدود ساعت 9 شب بود که آقا مجتبی با ظاهری آشفته به خانه برگشت. نیروهای ساواک دست و پایش را به صندلی بسته بودند و کتک خیلی مفصلی به او زده بودند. خیلی نگران حال آیت الله سعیدی بود. می گفت آیت الله سعیدی به نیروهای ساواک گفته شما با من کار دارید، این فرد(آقا مجتبی) کاره ای نیست، رهایش کنید. آنها هم که از شکنجه ایشان نتیجه ای نگرفته بودند، آزادش کرده بودند. گریه می کرد و می گفت دعا کنید حاج آقای سعیدی را نکشند.

از آن ماجرا چند روز گذشت تا به خانواده آیت الله سعیدی یک وقت ملاقات دادند. وقتی خانواده ایشان برای ملاقات می روند، می فهمند که آیت الله سعیدی را به طرز فجیعی شهید کردند. این روال ادامه داشت تا اواخر سال 52 که به شهر مقدس قم آمدیم.

نامه ساواک مبنی بر رفت و آمد شهید صالحی به منزل شهید آیت الله سعیدی

اعلامیه هایی که از سوریه برای آقا مجتبی آوردم

سال 56 به همراه چند نفر از آشنایان برای زیارت به سوریه رفتم. در مدت اقامتمان به همراه یکی از دوستانمان به سفارت ایران رفتم و از آنجا چند تا از اعلامیه ها و نوارهای حضرت امام(ره) را گرفتم تا همراه خودم به ایران بیاورم. موقع برگشت در مرز ترکیه، چون پوشیه زده بودم مامورها به من شک کردند و جلوی مرا گرفتند. من اعلامیه ها و نوارها را زیر مانتوام پنهان کرده بودم. تمام وسایلم را گشتند و چیزی پیدا نکردند. وقتی به خانه رسیدم، آقا مجتبی گفتند سوغاتی برای ما چه آوردی؟ گفتم نوار و اعلامیه حضرت امام(ره). ایشان ابتدا خیلی تعجب کردند و ناراحت شدند که چرا چنین کار خطرناکی کردم اما بعد خوشحال شدند. در آن دوران به ایشان در انجام فعالیت هایشان کمک می کردم و هر کاری که از دستم برمی آمد برایشان انجام می دادم.

وقتی شهید صالحی نانوایی کردند!

آقا مجتبی خیلی خوش اخلاق بودند. با همه جور آدمی از هر سن و سال و هر طیفی ارتباط برقرار می کردند. همه شیفته ایشان بودند. خیلی آدم فعالی بودند؛ آرام و قرار نداشتند. از 7 روز هفته، فقط 2 روزش را قم بودند. بقیه روزها به تهران می رفتند و آنجا مشغول برنامه ها و فعالیت هایشان بودند. آدمی نبودند که وقتی کاری بیرون انجام می دهند بیایند منزل بگویند. کمک های مردمی و خیرین را جمع می کردند و برای فقرا و مستمندان هزینه می کردند. نزدیک عید که می شد زیر زمین منزلمان را برای ایتام، فروشگاه خوراک و لباس و کفش می کردند.

محل فعالیتشان حسینیه «خوانساری ها» در خیابان نیروی هوایی تهران بود. در آنجا برای پشتیبانی جبهه هم فعالیت می کردند. یک دفعه که می خواستند تعداد زیادی نان برای جبهه بفرستند می بینند نانوا خسته شده و چون کسی هم نبوده که به او کمک کند، کار را متوقف کرده. آقا مجتبی آستین هایش را بالا می زند و مشغول کمک به نانوا می شود. گاهی اوقات آنقدر مشغول کار می شد که فراموش می کرد ناهار بخورد!

شهید صالحی در جبهه

طلبه باید این طوری باشد

شب های پنج شنبه در منزلمان هیئت داشتیم و دعای توسل می خواندیم. گروهی از طلاب را پیدا کرده بود و هر هفته در این مراسم دور هم جمع می شدند. می گفت برای هیئت غذای خوب درست کن، این ها طلبه هستند و در طول هفته غذای خوب گیرشان نمی آید.

 

برای رفتن به تهران از اتوبوس استفاده می کرد. حاضر نبود ماشین بگیرد. معتقد بود طلبه باید جوری زندگی کند که مردم به قشر آنها بدبین نشوند. می گفت وقتی پیاده می روم یا از وسایل شخصی عمومی استفاده می کنم، می توانم با مردم صحبت کنم و به سوالات شرعی شان پاسخ بدهم. خیلی به آقا مجتبی پیشنهاد پست و مقام می شد اما ایشان قبول نمی کردند. می خواستند بین مردم باشند.

 

یک خانه برای سه خانواده!

وقتی به قم آمدیم پدرم برای ما یک خانه گرفت که نرویم مستاجری. بعدها آن منزل را فروختیم و یک خانه بزرگتر ساختیم. وقتی خواستیم به منزل جدیدمان برویم آقا مجتبی گفت می خواهد منزل را بفروشد. گفت دو تا از دوستانش زن و بچه دار هستند و خانه ندارند و اوضاع مالی شان خیلی بد است. می خواست با پول آن خانه، برای آنها هم خانه بخرم. آن خانه را فروخت و با پولش برای دوستانش خانه خرید و با باقی مانده آن، برای خودمان یک خانه کوچکتر خرید. با این کار 3 خانواده صاحب خانه شدند.

 

نامه ای که بوی شهادت می داد

ایشان زیاد به جبهه می رفتند. دفعه آخری که می خواستند به جبهه بروند، در تهران بودند. قبل از رفتن، برای ما نامه نوشتند و از طریق مادرم به دست ما رساندند. برای ما خیلی عجیب بود. چرا که آقا مجتبی هیچ وقت نامه نمی نوشتند. وقتی نامه اش را خواندم خیلی دلشوره گرفتم و حالم منقلب شد. آنجا بود که به دلم افتاد باید خودم را برای شهادت ایشان آماده کنم. دختر بزرگم هم زد زیر گریه و گفت پدر هیچ وقت نامه نمی داد، نکنه می خواد شهید بشه. البته من از سال پیش آمادگی شهادت ایشان را داشتم.