تصویر برگزیده

نهمین سال درگذشت رسول ملاقلی پور ؛

یک دنیا حرف تو ماند با تاریخ

آرتنا: او راست می گفت: یک دنیا حرفش ماند با تاریخ و البته حسرت شنیدن آن حرف ها در دل هر کسی که شخصیت و سینمایش را دوست داشت.

به گزارش«آرتنا»،"رسول ملاقلی پور" که فوت کرد، کسی خوشحال نشد.با اینکه سابقه درخشانی از خود در سینمای ایران به یادگار گذاشت اما آن اواخر خیلی اذیت شده بود.اذیت کردن هایی که پس از "نسل سوخته" شروع شد.در "قارچ سمی" به اوج رسید و در "مزرعه پدری" به حذف چند سکانس رسید.شاید جالب باشد که بدانید ملاقلی پور قرار بود فیلمی تحت عنوان "خوابگرد" بسازد که اصلا مجوز ساخت آن صادر نشد.به هر حال او یکی از برجسته ترین کارگردانان تاریخ این سینما بود و تنها کارگردانی که هیچ دسته و گروهی نتوانست آن را به نام خود مصادره کند.یک کارگردان آزاد که هیچگاه انگ سفارشی سازی به او نچسبید و همواره مستقل عمل کرد.

این بی وفایی ها و سختگیری ها برای او سنگین تمام شد.چند بار از فیلمسازی خداحافظی کرد اما مگر می شد فیلم نسازد؟ فیلمسازی در خون او بود.به قول خودش: "یک دنیا حرف من ماند با تاریخ".اصلا آرام و قرار نداشت.البته اواخر عمرش کمی محتاطانه تر عمل می کرد.می دید که به "مزرعه پدری" هم رحم نمی کنند بنابراین دیگر دوره آن نبود که کارهایی از جنس "نسل سوخته" یا "قارچ سمی" بسازد.با درایت بالایی به "میم مثل مادر" کشیده شد.برخلاف حرف همه، به "گلشیفته فراهانی" که می گفتند هم خون تو و سینمایت نیست، اعتماد کرد و عجب جوابی هم گرفت.به جای اینکه فراهانی او را تحت تاثیر قرار دهد، او، گلشیفته را محو خود کرد که هنوز هم این بازیگر در مواقعی، از روح لطیف و شخصیت مثال زدنی ملاقلی پور سخن می گوید.پیشترها هم چنین اعمال نفوذهایی را در بازیگران چهره ای چون "جمشید هاشم پور" انجام داده بود.

عاشق "تکانه" بود.تکانه های منحصر به خودش.مخصوصا در آخرین کارهای سینمایی اش که آثاری ضدجنگ بودند.اوج این تکانه ها، سکانس مالیخولیایی سوار شدن خودسرانه سلیمان (فرهاد قائمیان) به قایق در "قارچ سمی" و از خود بیخود شدن هایش بود.یا در همین فیلم، ببینید چطور "بیتا صفیری" (میترا حجار) را نسبت به حوادثی که جسما در آنها حضور ندارد، مطلع کرده و وی را وادار به عکس العمل می کند.این چیزها چطور به ذهنش می رسید؟! تکانه های که حتی یک نمونه مشابه آن در سینمای ما دیده نمی شود.اعجاب آور و مخصوص به خودش بود.واقعا مخاطبش را تکان می داد.همانطور که با مرگ ناگهانی اش، همه را تکان داد.آن قدر عاصی و سفت و سخت بود که کسی باور نمی کرد تسلیم عزرائیل شده باشد.برخی اوقات که خبرنگاری به او زنگ می زد، گوشی را بر می داشت و می گفت اشتباه گرفتی و خبرنگار هم به خیال اینکه اشتباه گرفته، قطع می کرد.پس از چند دقیقه ملاقلی پور با آن خبرنگار تماس می گرفت و می گفت می خواسته سر به سرش بگذارد.آرزو می کردیم که این بار هم تلفنمان زنگ بخورد و آقا رسول از آن سوی خط به ما بخندد که باز هم سر کارتان گذاشتم اما سکته سوم کار خودش را کرده بود.عملا سینمای دفاع مقدس را یتیم کرد.البته اگر اقراری باشد که بخواهد به این موضوع اعتراف کند وگرنه از اعتبار و پتانسیل کارهای این گونه مشخص است که چه کسی طلایه دار این سینما در بیش از دو دهه بود؟ چه کسانی که روی این موج سواری کردند و به مقاصد خودشان رسیدند و چه کسانی هم که بین راه، مسیرشان را برگرداندند اما رسول تا اثر آخرش هم وفادار به سینمای جنگ ماند و پیچ درام را به اثرات جنگ گره زد.

پشت آن چهره عبوس و سبیلو، هیچ چیزی نبود.همه فکر می کردند اگر او قاطی کند یک شهر را به هم می ریزد.یک شهر را به هم می ریخت اما با نوشته هایش.همان تکانه ها از همین جا نشات می گرفت؛ عصبیت نبود، هنجار درونی کاراکترهایش در آن موقعیت بخصوص بود.آن همه سال حضور در خط مقدم جبهه و آن همه رفت و آمد با بیماران اعصاب و روان باقیمانده از جنگ و جانبازان گمنام، از موقعیت های بخصوص بسیاری در زندگی او رونمایی کرده بود.شکننده بود و ظریف.برای شادی کودکان سرطانی، می رقصید و آنها را می خنداند و گریه هایش را پشت صحنه انجام می داد.مگر می شود کسی که یکی از پایه های اصلی آثارش را زمینه های احساسی شدید تشکیل می داد، بهره ای از احساس نبرده باشد.گاهی اوقات که نامه ای برای خداحافظی از سینما می نوشت، آن قدر لطیف با کلمات بازی می کرد که حتی کسانی هم که می شناختندش هم از این بار احساسی و شاعرانگی در کلامش متعجب می شدند.

هر چه بود، خبر شوم 15 اسفند 85 درست بود.این بار نه سرکاری بود و نه خبری از آن قهرهای موقتی.همه چیز جدی بود.یک روز نحس در تاریخ ثبت شده بود.ما را با 15 فیلمش تنها گذاشت و البته یک دنیا حسرت که نشد هنرنمایی های منحصر به فرد دیگری از او ببینیم.او راست می گفت: یک دنیا حرفش ماند با تاریخ و البته حسرت شنیدن آن حرف ها در دل هر کسی که شخصیت و سینمایش را دوست داشت.

مجتبی اردشیری

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید