تصویر برگزیده

نگاهی به یادداشت‌های امیرحسین فردی؛

نمی‌خواهم تخته‌بند زمین باشم

آرتنا: یادداشت‌های زنده‌یاد امیرحسین فردی قرار است از سوی انتشارات مدرسه منتشر شود.

به گزارش «آرتنا»،یادداشت‌های زنده‌یاد امیرحسین فردی قرار است از سوی انتشارات مدرسه منتشر شود. این یادداشت‌ها روایت نزدیک‌تری است به شخصیت و ویژگی‌های اخلاقی پدر داستان انقلاب.

 امیرحسین فردی اسمش با ادبیات انقلاب پیوند خورده است؛ ادبیاتی که خودش یکی از پایه‌گذاران و نویسندگان اصیلش بود. «اسماعیل» و پس از آن «گرگ‌سالی» نشان از دغدغه‌ای داشت که او سال‌ها برای رشد و بالندگی‌اش زحمت کشیده بود، خون دل خورده بود و نوشته بود. این‌ها جدای از شاگردانی است که امیرخان برای سرزندگی نهال نورسی که کاشته، تربیت کرده بود. دغدغه‌های فردی برای انقلاب بر کسی پوشیده نیست، اما حیف و صد دریغ که کسی پای خاطراتش ننشست و آنها را ننوشت، با وجود این از لابه لای دست‌نوشته‌های او می‌توان به دلمشغولی‌هایش برای انقلاب پی برد.

قرار است دست‌نوشته‌ها و یادداشت‌های زنده‌یاد امیرحسین فردی به اهتمام فرزندش، مریم فردی، از سوی انتشارات مدرسه منتشر شود و در اختیار علاقه‌مندان به ادبیات قرار گیرد. موضوع این یادداشت‌ها متنوع و در حوزه‌های مختلف است. بخشی از این یادداشت‌ها به مناسبت سومین سالروز درگذشت پدر داستان انقلاب منتشر می‌شود:

هوا سرد است

ساعت 11/5 شب، فرمانده گارد….(!) اعلام همبستگی کرد. التماس می‌کرد و به قرآن و خدا قسم یاد می‌کرد که در اختیار ملت هستند و پرچم سفیدرنگی سر در پادگان‌هایشان زده‌اند که آماده بازدید است. در التماس خویش اصرار داشت. مردم سنگربندی کرده‌اند، در طول خیابان و سر کوچه‌ها موانع ایجاد کرده‌اند. کوکتل مولوتف سازها در زیر طاقه مشغول ساختن سلاح هستند، پیرمردها و با تجربه‌ها، جوانانی را که مسلح هستند نصیحت می‌کنند و آداب رفتار با اسلحه را به آنان گوشزد می‌کنند. هوا سرد است. دیگر در آسمان ابری نیست و مهتاب تندی بر شهر می‌تابد.

ما همه موج شده‌ایم

دیشب را در مسجد گذراندیم. از طرف کمیته استقبال امام مأموریت حفظ نظم را داشتیم و می‌بایستی صبح زود در محل مأموریت خویش مستقر می‌شدیم. بنابراین دسته‌جمعی در مسجد ماندیم. با دوستان صحبت کردیم و تا طلوع فجر چنین بودیم. حرف‌ها در اطراف و پیرامون امام و نهضت و توطئه‌ها بود و چه شب فراموش‌نشدنی بود. بدون شک هیچ شبی را به اندازه آن شب، با بیداری، با هوشیاری، با خنده و با هیجان به صبح نرسانده بودیم که همیشه دیشبمان بیادمان خواهد ماند.

چقدر درباره آقا گفتیم و چقدر درباره آقا شنیدیم و چقدر به آقا فکر کردیم و چقدر دلواپسش بودیم. به فکر خوابش بودیم. در اندیشه استراحتش، در هراس اهریمنان در کمین نشسته بر جانش. فردا آقا می آمد. صبح کاروانمان به میدان آزادی حرکت کرد و بازوهایمان را در بازوان یکدیگر گره کردیم و دیواری از سینه‌های خویش ساختیم و زنجیری از ایمانمان به‌وجود آوردیم و استوار بر جای ماندیم که آقایمان می‌آمد و این دیوار قلب‌های توفنده در در درون سینه‌های جوان همچنان ماند تا او آمد.

اویی‌که همه وجودمان است و تبلور آرزوها و باورهای ایمان و آزادیمان. اویی‌که از تبار ابراهیم و اخلاف علی ست. اماممان آمد و چه پرشکوه آمد، نه با دبدبه و کبکبه، نه با طمطراق و تشریفات که او به‌سادگی یک رهبر توحیدی آمد و ما همه فریاد شدیم، ما همه موج شدیم و در درون خویش پیچیدیم و بازوانمان سدی شدند بر این موج‌ها و بدین‌سان آقا از مقابلمان گذشت و اشک از چشم‌هایمان جاری شد و فریاد در گلویمان به هذیانی مبدل شد و حاکمیت زمین و زمان را به فراموشی سپردیم و بر حاکمیت دل روی آوردیم و چنین بود، دیدار امام خمینی.

اسماعیل بلند شو

اسماعیل، قطار را می‌بینی، واگن‌ها چه تند می‌روند اسماعیل. بلند شو، بلند شو خودت را بتکان، برف‌ها را کنار بزن. تکان بخور و خودت را بتکان. قطار می‌رود. برخیز اسماعیل، این گودال گور تو شده، می‌شود اسماعیل. چشم‌هایت را باز کن، نگاه کن اسماعیل، قطار نزدیک می‌شود. چراغ‌هایش را می‌بینی، از لابه‌لای دانه‌های برف، نور چراغ‌هایش را می‌بینی.

اسماعیل از گور خودت بلند شو، دارد دیر می‌شود. باید بروی از اینجا. اگر بمانی می‌میری، می‌میری اسماعیل؛ می‌میری اسماعیل، چشم‌هایت را باز کن. تو زنده‌ای، تو هنوز نفس می‌کشی.

دلداده او هستم

باور کردنی نیست. رحمتش را شامل حالم کرد. دستم را گرفت، دستم را می‌گیرد. باهاش حرف زدم. زانو زدم. گریه کردم، گریه کردم. نه یک بار، نه دو بار، بلکه بارها و بارها در برابرش زانو زدم. سر بر آستانش گذاشتم. او هم دلم را ربود، آتشم زد. پاداش داد. عزت داد. سربلندم کرد. از دامی که افتاده بودم بیرونم آورد. راحتم کرد. از او خواسته بودم. درخواست کرده بودم. خودم را به او سپرده بودم. ازش مدد طلبیده بودم. دیدم که می‌شنود. دیدم که دستم را می‌گیرد، دیدم با ایما و اشاره، حتی از زبان ستاره‌ها با من حرف می‌زند. حضورش را در قلبم احساس می‌کردم و می‌کنم. با رفتن رمضان هم رهایش نمی‌کنم، دست از دامنش نمی‌کشم. حالا دیگر قلبم را به او داده‌ام. دلداده او شده‌ام…

مثل یک خیال

روزهایم زخمی است. درد دارم. با درد راه می‌روم. با درد نفس می‌کشم. بعد هم از زور درد، نه راه می‌روم و نه نفس می‌کشم. یک جایی می‌ایستم و به رودخانه زندگی نگاه می‌کنم که شروشر جاری است و اصلاً و ابدا با من که بی‌نفس و بی‌رمق در ساحلش ایستاده‌ام کاری ندارد. محلم نمی‌گذارد، حتی بگو یک ثانیه. بود و نبودم برایش یکی است….. می‌خواهم یک روز، دور از چشم دیگران، خودم را در پیاده رو و یا در کوچه خلوتی جا بگذارم و بروم پی کار خودم. خسته شده‌ام. از بس این پیکر پر درد و سنگین را به دوش کشیده‌ام و این طرف و آن طرف برده‌ام…. می‌خواهم از دست خودم رها بشوم. می‌خواهم سبک بشوم. می‌خواهم هر جا که خواستم بروم، می‌خواهم وزن نداشته باشم، می‌خواهم تخته بند زمین نباشم.

می‌خواهم مثل یک خیال باشم. میان ذرات آسمان جاری بشوم. مثل آن شب پر درد، که داشتم از روی یک دره پر درخت با برگ‌های ارغوانی و پیچ‌های ملایم و تماشایی بالای سر خودم پرواز می‌کردم. سنم گمانم ده سالی می‌شد، همان سنی که می‌توانستم ساعت‌ها بدوم و خسته نشوم…. دویدن در ده سالگی چه لذتی داشت و بیشتر از آن پرواز کردن بالای ده و آن کوره راه میان درخت‌های پاییزی، در حالی که ده سالگی‌ام با پیراهن سفید و پاهای چابک، پیچ‌های ملایم و تماشایی آن کوره راه پاییزی را پشت سر می‌گذاشت. چه قدر با صفا بود…

وقت چندانی نمانده است

امروز وارد شصتمین سال زندگی‌ام شدم. پس از این نظر باید روز مهمی باشد. بازنشستگی، شصت سالگی و …. خوب احساس می‌کنم که سبک‌تر هستم. نمی‌دانم چه باید بگویم، چه باید بکنم. اصلاً چه چیزی از دستم بر می‌آید؟ جز این که در این واپسین روزها و شب‌های ماه رمضان، از صاحب لیله‌القدر استغاثه کنم این سال‌های باقی مانده عمرم، از آن هدیه‌ای که در لیله‌القدر نازل کرده است، متبرک کند و من را با رویی سفید و خیالی آسوده به پیشگاهش ببرد که دیگر وقت چندانی نمانده است.

زنده‌یاد امیرحسین فردی، از بنیانگذاران داستان انقلاب و معلم نویسندگان جوان در این زمینه در مسجد جوادالائمه(ع) بود.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید