تصویر برگزیده

یادداشتی از حمید اسدزاده:

همه از کالاییم و به کالاییم و در کالاییم

آرتنا: حمید اسدزاده متولد بهمن 1362 بوده و فعالیت هنری وی از سال 1380آغاز شده است. وی دارای مدرک کارشناس هنر و کارشناسی ارشد نقاشی از دانشگاه هنر و معماری - تهران می باشد.

به گزارش آرتنا، حمید اسدزاده متولد بهمن 1362 بوده و  فعالیت هنری وی از سال 1380آغاز شده است. وی دارای مدرک کارشناس هنر و کارشناسی ارشد نقاشی از دانشگاه هنر و معماری - تهران می باشد. وی اکنون تدریس در دانشگاه هایی چون غیر انتفاعی نیمای محمود آباد ، مازیار نور ، علمی کاربردی علم و فرهنگ واحد 5 و علمی کاربردی فذا آمل از سال 1389 تا اکنون را در کارنامه خود دارد. برپایی 4 نمایشگاه انفرادی و برگزاری و شرکت در بیش از 80 نمایشگاه گروهی در ایران و خارج از ایران را نیز در کارنامه هنری خود به ثبت رسانده است. همچنین وی بیش از 40 شماره نشریه تخصصی هنرهای تجسمی به عنوان مقیم در مچاله از سال 92 الی 94 را به چاپ رسانده است و نیز مدیر گروه موسسه فرهنگی هنری مهرگان در محمود آباد و موسسه ناهید در آمل می باشد.

یاد داشت زیر هدیه ای است برای خوانندگان فرهیخته آرتنا.

محسن مرعشی

«همه از کالاییم و به کالاییم و در کالاییم»

هنر تجسمی معاصر ایران به مانند سیاست و اقتصادمان در دریغ و افسوس با طلسمی به دور باطلش جادو شده ، و عاشقانش در حزنی دائم ، انگار این معشوقه رنگین سر سازگاری با ما ندارد؛ انگار درد ،قصه همیشگی و اشک التیام خاطرست بس  که گریست به قرمز گراییده ، گونه ها به مان سرخ  به  آرمان خویش شرم گین است .

یادم هست چکمه هایی به پایمان کردیم که بسیار بزرگتراز گام کوچک ما بود هنر مدرن آرمانی شد که برایش هو هو کردیم و بر بیچاره کمال الملکیان و بهزادیان معاصر تازیدیم که شما نمی دانید و  بویی از اندیشه مترقی معاصر به مشام ندارید و عقب افتاده تشریف دارید ، ساز بر فردیت کوک کردیم و بر ایسم های ادراک نکرده سجده کردیم و مد کردیم و در آوردیم آن افکار ژنده را از سر ، به خیال آرمانی نو و اندیشه ای نو ، کوبیسم و فوویسم و اکسپرسیونیسم را علم کردیم و به سنت آغشته اش کردیم و لوحی ساختیم به غایت مدرن ، مجله ی چیز جنگی ساختیم و ساز برگ نبرد بر علیه کی و چی ، چون دونکیشوت بیچاره به رزم برخواستیم و ندانستیم که سنت چیست و مدرن کیست و واقعیت کدام است و مخاطب چه کشک است و حقیقت کدام دوغ ، دونکیشوت نگون سار داستان من "فریادی بود در دل صحرا که هیچ کس صدایش را نشنیده است " (بهمن محصص )

شور و زندگی ونگوگ را خواندیم و شور شدیم بی سر ، غذایی شدیم بی نمک ، آشی شدیم شله قلم کار در کارمان نه حضور ایدئولوژی ، نه حضور واقعیت و نه فهم از تکنیک و زبان . قبای مدرن بودن آراسته ی تن ما نشد ، پس توهمی خودساخته از روشنفکری و متفاوت بودن بر سر دوختیم و در کافه های دود آلود قبایی ساختیم به تن دیگران ، جلوه فروشی کردیم و این کاخ موهوم آرام آرام بنا شد تا کاخ شاه فرو ریخت و انقلابی گشتیم ، تا انقلاب صورت حقیقی خود را نمود ، برخی سرگشته و برخی لباس دریدیم و از پرده غیب فرشته را دیدیم که با بال گشوده (دیو چو بیرون رود فرشته دراید ) شهید به معراج فرستادیم و دمار از روزگار کوربه (فرشته را به من نشان دهید تا بکشمش ) درآوردیم جنگ که به پیروزی تمام شد ناگهان عرفانمان بر پوست خربزه لغزید و فیلمان یاد هندوستان کرد ، دوباره مدرن شدیم و حرف از غرب دوباره رونق گرفت . تکراری شدیم بر صورت تکرار ، دوباره آش کشک خالته بخوری پاته ، نخوری... ! سرمان به سنگ خورد ولی مانند راجی در فیلم های هندی فراموش کردیم هر چه معشوقمان بود و هر چه گذشت ، که اساس هنر رونق بخشیدن به زندگیست و فردیت او باید بسان :

درد عشقی کشیده ام که مپرس       زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان آخر کار            دلبری برگزیده ام که مپرس

هنر به سان معشوق سرگشتگیست در ماهیت پدیده های نو ، نو می کند صاحب خانه را ، دلبری می شود دلفریب ، زیبایی می شود تا بنشیند در دل های غریب و آشنا ، کرور کرور شاهی نیز به پای آن فدا کنی طرز قامت دلبر پر آب و رنگ نمی شود ، اینها شعاری دل فریب بود برای بدام افکندنم ، گول این معشوق خیالی ، غولی شد که هر چه دست و دل می زنم ، جراحت سینه مضاف می شود خوشم به این خیال خوب و با دشمنش ناخوشم .

تاره داشت فکرمان گرم می شد و خیالمان جمع ، کرًه ما از بچگی دم نداشت لحاف گرم بود و مدرنیته بچه پس انداخت و نامش را پست مدرنیته گذاشتند. یک دفعه ای نمی دانم چه شد که وقتی صبح از خواب برخواستم دنیا عوض شده بود . همه  خود را جوری فامیل این کودک ناخوانده و نا خواسته معرفی کردند هر که به سهمی وصله ای از این مبارک کند و به نیت نذری سرمه چشمانش کرد تا دیده بگشا ید آن هم چه گشودنی مثل سینه های معشوق ، آنقدر چهل تیکه گشتیم که نفهمیدیم   قبای مندرس این کوچک  چه هیئتی دارد نظر ها صادر کردیم و نقد ها بسی راندیم و سخن ها در وصفش کردیم بسان فیل در تاریکی (مولانا)  بیافردیمش دگرسان آنگونه که پدرش را نیز ، 

باز همان دوری ابتر و جهل مکرر و قند مدور و زهر معسل و درد محصل ، باز هم بگویم .....

نگارین خانه های ما که محل نشر ذوق های مدرن و چیز مدرن بود سالها چشم به پا دوخته می داشت تا کسی از این غربت سرا دیدن کند محصولی که فرسنگ ها از واقعیت و زیستن فرهنگی مان دور بود افسوس مخاطب و آه مولف و زخم بستر نگارخانه دار ، چیز بعیدی نبود اما بعید آن بود که به علت توجه ناغافل غربیهای پولدار و مبادی ادب ، پولهایی جهت خرید آثار هنری در ایران سرازیر شد و اما افسوس و هزاران دریغ  ، که ان توهمی که ساختیم آن دلخوشک ، به بازی کوی و برزنش دلمان را راضی می کردیم نیز به باد رفت ، تا پای دلال خارجی را به بازار تجسمی باز دیدیم مدرن و پست مدرن و عرفان و آرمان و نویدو حمیدو حسن و سعید را از خاطر راندیم و کیچ آرتی ساختیم که نگو و نپرس ... آفتابه رنگ کردیم و جای آفتاب فروختیم  برای اینکه غربی ها از آش شله قلم کارمان خوشنود شوند عناصر سنتی و شخصیت های تاریخیمان را بزک کردیمو فرو ختیم  قجر های مادر مرده حتی در خوابشان هم نمی دیدند که اینگونه سوژه خلق الله شوند! هنرمندی هویچ به صورتشان چسبانید دیگری صورتشان را با رنگ مشوش کرد یکی ستارگان هالیوودی بزک کرده به دامانشان کلاژ فرمود ؛ یکی همین بلاها را بر سر نگارگری های ما در آورد دیگری سبک چادر چاقچول آفرید و جارو و اتو و ماشین لباس شویی و بوی قرمه سبزی می دی خانم  ، گره بر گره زدیم و بافتیم و بافتیم ؛ برای اینکه این بازار مکاره را از دست ندهیم کتابی به قامت نقاشی معاصر ساختیم با لحن کشمیر شکن ، ولی کمر شکن ، چون قامتی ساخت به هیئت سکولاریزم بر بدنه هنرمندانمانی که حتی نمی دانستند این واژه کدام است من کیم اون کدومه ، ایران و سکولاریزم ! والله به حق چیزای نشنیده ، همه این مد های کپی از غرب هم داخلش بودند لامذهب ها.  سر سوزنی خلاقیت هم نداشتند همه از دم کپی ، ما که خرمون از کرًه گی دم نداشت ولی از این که کسی خر فرضمان کند ناخوش احوالیمو مستقیم رفتیم تو شکم حریف ، هر چند این جفتکان خری بر این حریف پرزور اثر ندارد تا بوده همین است ، تا هست همین خواهد بود. آنهایی که پول دارند قدرت آن را هم دارند تا همه چیز را به کالا تبدیل کنند ونگوگ بیچاره اگر می دانست شبهای پرستاره اش اینگونه در عالم اقتصاد سرمایه داری دست به دست می شود شاید آن خیال زیبایش را در سینه نهان می کرد ، همه کالاییم و به کالا ییم و در کالاییم ، احمقانه است ؟

حمید اسدزاده

۱۸:۵۶ ::: ۲ / ۳ / ۱۳۹۵

ARTNA آرتنا-> تجسمی - موسیقی -

منبع خبر : اختصاصی

نظرات بینندگان

تعداد نظرات منتشر شده : 1

پویان
|
3خرداد ماه 1395
0
0
عالی 👍 👍 👍

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید