تصویر برگزیده

نگاهی به اجرای تنبورنوازان شمس؛

شمس بدون مولانا، سِحر تنبور و حسرت آواز

آرتنا: یاسر شیخی یگانه- آری سِحر تنبور شنونده را آماده پرواز می‌کند، اما حسرت آواز آدمی را بر صندلی‌ها میخکوب؛ گویی پرنده‌ای یک بال برای پریدن دارد.

zoom
شمس بدون مولانا، سِحر تنبور و حسرت آواز

انگار دیگر شنیدن تنبور و آواز آن هم در اوج، شنیدنش ممکن نیست. روزگاری در همان اوایل سال‌های پس از انقلاب کیخسرو پورناظری، سید خلیل عالی‌نژاد، علی اکبر مرادی و بسیاری دیگر از نوازندگان بی ادعای غرب ایران دور هم جمع شدند و زخمه‌هایی ناب بر تنبور  می‌نواختند. کنارشان هم شهرام ناظری به زانوی ادب می‌نشست و می‌خواند؛ آن هم چه خواندنی؛ حاصلش می شد «صدای سخن عشق» یا «مطرب مهتاب رو».

تنها یکی از همین آلبوم‌ها برای جادانه شدن هر هنرمندی کافی است. در آن دوران تنبورنوازان «شمس» تنبور را با جان و دل می نواختند، کنارشان هم آواز شهرام ناظری که برآمده از خواستگاه تنبور بود و به راستی بر دل می نشست. اما اکنون...

سال‌های بسیاری است که حسرت با هم بودنِ این دو بر دلِ مردمانِ مشتاق به موسیقی مانده است. دیگر تاب بودن در کنار هم را ندارند. البته به همتِ کیخسرو پورناظری و فرزندانش هنوز هم گروه «تنبورنوازان شمس» پابرجاست و هر سال هم برنامه‌هایی دارد. اما هر کدام از این اجراها  انگار چیزی کم دارد.

گروه «تنبور نوازان شمس» برای پر کردنِ جای آواز خوانندگان بسیاری را امتحان کرد اما حاصل همکاری با هیچ کدام از این خوانندگان بازخورد و یا جایگاهی به جاودانگیِ آثار دهه ی 60 و 70 را نداشت؛ همان آثاری که خواننده ی بیشترشان شهرام ناظری بود. ناظری صدایش از جنس تنبور و از زادگاه این ساز است. جالب این که ناظری هم بدون تنبور نوازان شمس دیگر نتوانست اثری قاب توجه با تنبور داشته باشد.

چند سال پیش بود که علی اکبر مرادی کنسرت تکنوازی تنبورش را در تالار وحدت اجرا کرد. در آن اجرا مرادی گاهی مجبور می شد آواز هم بخواند. شنیدن و دیدن آن اجرا تنها یک جمله در ذهن می آورد و آن هم این بود «سِحر تنبور و حسرت آواز». به راستی مرادی با تنبور آدمی را سِحر می کرد و زخمه هایش جان آدمی را نوازش می کرد اما حسرت آواز بر دل شنوندگان ماند.

چند شب پیش هم گروه «تنبور نوازان شمس» در تالار وحدت به صحنه رفت. جالب این که محور اجرای این گروه گریزی بر آثار کیخسرو پورناظری بود که در دهه 60 و 70 اجرا شده بودند. پورناظری ها در نشست خبری پیش از اجرایشان گفتند که کنسرتمان خواننده ندارد اما بی کلام هم نیست.

کیخسرو، سهراب و تهمورس پورناظری هر کدام بخش هایی از آوازها را اجرا می کردند که البته سهم تهمورس کمتر  بود. شاید پورناظری ها هم می خواهند رویه «کامکارها» را در پیش بگیرند و بار آواز را میان خودشان تقسیم کنند. این کار البته چندان هم بد نیست؛ چرا که خواندنِ کیخسرو پورناظری با آن متانت و وقارش برای هر مخاطبی جذاب است؛ صدای شش داناگی ندارد اما پختگی و وقارِ شخصیتش در صدایش هم هویداست؛ گویی از هزاره های دور صدایی در هنجره اش مانده  و می خواند.

وقتی کیخسرو پورناظری خواندنِ آواز را آغاز کرد سکوت مطلق بود، انگار حاضران نمی خواستند آواز پورناظریِ پدر را از دست بدهند حتی به قدر صدای جابه جا شدنی بر روی صندلی های تالار وحدت.

همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره
شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم

صدای سهراب هم ظرفیت‌های  بسیاری دارد و اجرای اخیر نشان داد که پورناظریِ جوان بر روی صدایش کار کرده و در خوانندگی پخته‌تر شده است، اما بی‌شک آوازش با سازش فاصله بسیاری دارد.

به هر روی هیچ کدام از این‌ها شنونده شش دانگِ موسیقی تنبور را رضایت کامل نمی‌بخشد؛ به خصوص اگر گروه تنبور نوازان شمس بخواهد آثار دهه 60 و 70 را بازخوانی کند. تکنوازی‌ها لذت‌بخش است؛ وقتی کیخسرو پورناظری زخمه‌هایی آرام و پرمفهوم بر تنبور می‌زند؛ وقتی سهراب تکنیک خود را بر روی ساز پیاده می‌کند و دِمار از تنبور بر می‌آورد؛ وقتی تهمورس فضاهای خاصی با سازش ایجاد می‌کند؛ همه اینها لذت از تنبور را بسیار می‌کند.

اما وقتی گروه مقدمه تصنیف «مطرب مهتاب رو» را می‌نوازد و هر چه به پیش می رود خبر از خواندنِ تصنیف نیست؛ درست آنجاست که مخاطب حسرت آواز را می‌کشد. آری سِحر تنبور شنونده را آماده پرواز می‌کند، اما حسرتِ آواز آدمی را بر صندلی‌ها میخکوب؛ که دیگر هوای پرواز نداشته باشی؛ گویی پرنده‌ای می‌مانی که تنها یک بال برای پریدن داری؛ باشد که این بال ها دوتا شود. انگار «شمس» بود و «مولانا» نبود.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید