تصویر برگزیده

دکتر رضا داوری اردکانی ؛

در افق غرب نوری پیدا نیست

آرتنا: مراسم بیست و دومین سالگرد فیلسوف ایرانی با حضور اصحاب اندیشه، در فرهنگسرای اندیشه برگزار شد.

"آدمی خودش را غریب حس می‌کند، به این جهت یا خودش را به غفلت می‌زند یا خودش را متفنّن می‌کند. از اوائل قرن بیستم آثاری ظاهر شده که ما نمی‌توانیم این دنیا را بهشت کنیم. در همه عالم وضعی حاکم شده که آدم وحشت می‌کند."

 بیست و چهارم مرداد ماه، بیست و دومین سالگرد وفات دکتر سیداحمد فردید، فیلسوف ایرانی و واضع تعبیر «غربزدگی» است. مراسم بیست و دومین سالگرد این فیلسوف ایرانی با حضور اصحاب اندیشه، روز گذشته در فرهنگسرای اندیشه برگزار شد و همزمان از نخستین مجلد از درسگفتارهای وی در سال 63 با عنوان «غرب و غرب زدگی» نیز رونمائی شد. آنچه می‌خوانید، مشروح سخنرانی دکتر رضا داوری اردکانی، ریاست فرهنگستان علوم در این مراسم است.

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز سالروز درگذشت مرحوم آقای دکتر فردید است و عید ولادت حضرت ثامن الحجج(ع). تبریک عرض میکنم و امیدوارم که روان آن بزرگوار در سایه‌ی برکات این عید، شاد باشد.

موافقت و مخالفت ما غالباً سیاسی است
من از همانجا شروع می‌کنم که دوست عزیزم آقای دکتر ضیاءشهابی گفتند و بعنوان مقدمه از آن استفاده می‌کنم. شاید بعضی از شما کتاب مابعدالطبیعه ترجمه مرحوم آقای دکتر مهدوی و بعضی از همکارانشان را نخوانده باشید و نشناسید-گرچه غالب شما این اثر را میشناسید. اول به شما بگویم که آقای دکتر مهدوی، یکی از بهترین مترجمان فلسفه ایران بودند-آقای دکتر ضیاءشهابی هم به این معنا اذعان دارند- مع هذا چنان که فرمودند وقتی این ترجمه سی صفحه‌ای که به قلم دکتر فردید نوشته شده را می‌خوانید اصلاً احساس ترجمه بودن نمی‌کنید، گوئی که خود ایشان نوشته و حال اینکه با بعضی از مطالب هم موافق نبوده و بعضی مطالب را هم حتماً نمی‌پسندیده ولی بهرحال بیان بیانی‌ست که حاکی از تسلط و تضلّع است. ما یک عیبی داریم در این زمان، همه جهان و ما یک عیبی داریم در این زمان آن این است که درباره اشخاص، به اعتبار موافقت و مخالفتی که با آنها داریم، حکم می‌کنیم. و مخالفت و موافقت ما غالباً مخالفت و موافقت سیاسی است. وقتی می‌گویم «غالباً» ، یعنی این موافقت و مخالفت، نود و نه درصد موافقت و مخالفت سیاسی یا برآمده از سیاست است. جهان به فلسفه نیاز دارد، جهان به تفکر نیاز دارد مردم به فلسفه نیاز دارند، آدمی با فلسفه این که هست شده یعنی، بهتر بگویم، درست بگویم، اصلاً اقتضای زندگی آدمی، اقتضای آدمی بودن تفکر است، یعنی با تفکر است که آدمی تاریخ دارد و تفکر دارد. نمی‌شود که تفکر نباشد. یعنی جامعه بشری و زندگی انسانی بدون تفکر نمی‌شود. به این جهت هروقت می‌بینید که جائی فکر و شعر هست، زندگی [هم] هست. زندگی به معنی گذران نمی‌گویم-گذران شأنی از زندگی‌ست و منکر نمی‌شوم. [گفتم هرجا فکر و شعر هست، زندگی هم هست] و هرجا تفکر نیست، پریشانی و پراکندگی و اضطراب است. وقتی عده‌ی معدودی-عده بسیار معدودی- از اینکه کسی پرسش و سوال می‌کند، شاد می‌شوند، هزار توجیه و تفسیر می‌کنند که اینها چه کسانی هستند و از کجا آمده‌اند و چه‌کار می‌کنند؟ مأمور جائی هستند؟ قصد کاری دارند؟

حرف فردید خلاف عادت بود
من از سال 1336 که تقریباً هیچ‌کدام از شما به دنیا نیامده بودید-چرا چند نفری هستند!- از 1336 با دکتر فردید آشنا شدم، یعنی ایشان را شناختم، یک‌روز آقای دکتر مهدوی سر کلاس آمدند و آقای دکتر فردید را هم آوردند و گفتند آقای دکتر فردید امروز سخنرانی می‌کنند و خود آقای مهدوی هم نشستند-دقیق یادم نیست ولی فکر می‌کنم خود ایشان هم نشستند. آمد پشت تریبون و شروع کرد به حرف زدن، مسلط. اما حقیقتش این است که ما یک کلمه نمی‌فهمیدیم. لااقل من نمی‌فهمیدم! من -که تحت تأثیر قرار گرفتم و خوشم آمد-نمی‌فهمیدم که ایشان چه می‌گویند. خب بقیه که اصلاً اعتنا نکردند، کاری نکردند. این را گفتم برای اینکه بگویم از آن کلاسی که چهل پنجاه نفر دانشجو آنجا بودند، هیچکس توجه به آقای دکتر فردید نکرد بعد هم که ایشان آمدند چند هفته‌ای در همان سال-هنوز ترم و این‌ها آن موقع نبود- چند جلسه‌ای آمدند درس دادند، خیلی درس‌شان مورد توجه قرار نگرفت. در دوره‌های بعدی هم مثلاً از یک کلاس ده نفره، دو نفر توجه می‌کردند و هشت نفر توجه نمی‌کردند و این امر مهم و عجیبی نیست و امر طبیعی است که کسی که می‌آید و خلاف عادت حرف می‌زند، خلاف‌آمد عادت که این هم تعبیر خودشان است و از حافظ گرفته‌اند-خب [افراد این حرف را] نمی‌پسندند [چرا که] ما عادات را دوست داریم.

قرار نبوده با فردید عیش و عشرت کنند!
ما دوست داریم که عادات ما را تأیید بکنند. ما دوست داریم که دست نوازش بر سر ما بکشند، به ما احسنت بگویند.
دکتر فردید اهل احسنت‌گوئی نبود. نمی‌خواهم اینجا راجع به اخلاق ایشان حرف بزنم اصلاً درست نمی‌دانم راجع به اخلاق ایشان حرف بزنم. متفکران وقتی از دنیا رفتند دیگر راجع به اخلاقشان نباید حرف زد. راجع به اخلاق هیچ متفکری حرف نزنیم و هیچ وجهی ندارد که راجع به خوبی‌ها و بدی‌ها و درشتی‌ها و ملایمت‌های اشخاص حرف بزنیم و آنها که مُردند کسانی هستند که در تاریخ اعتبار فوق‌العاده دارند اما اگر شما بروید در زندگی خصوصی‌شان، بدتان می‌آید که این چه زندگی‌ای است! آدم که اینطور زندگی نمی‌کند! نمی‌خواهم بگویم ایشان خدای ناکرده اینطور بودند! اصلاً ایشان اینطور نبودند. صرفا برای اینکه بگوئیم مثلاً تندخو بودند. بنابراین اصلاً ربطی ندارد، قرار نبوده که اشخاص با هم هم‌حجره بشوند و زندگی بکنند! قرار نبوده که با هم انس و الفت و عیش و عشرت داشته باشند! تفکر است و اگر هست نگوئید که حالا با خلق و خوی اشخاص چه مناسبت دارد.

فلسفه با دردمندی آغاز می‌شود
ما تنها موجودی هستیم، نه فرشته و نه حیوان نمی‌توانند تاریخ داشته باشند. نمی‌سازند. عالم ندارند، ما تنها موجودی هستیم که عالم داریم، ما تشبّه به اله می‌کنیم دیگر... ما ابداع می‌کنیم. ما به دنیا می‌آئیم و احساس غربت می‌کنیم. هیچ موجود دیگری احساس غربت نمی‌کند. همه موجودات متناسب با محیط خودشان هستند، نباتات و حیوانات. فرشتگان غرق دریای رحمتند. ما تنها موجودی هستیم که به دنیا آمدیم و احساس غربت می‌کنیم. می‌خواهید برگردم به صدر تاریخ فلسفه که افلاطون گفت که فلسفه آغازش درد و دردمندی‌ست. آغاز فلسفه pathos است. یونانیان معتقد بودند که فلسفه با پاتوس، با درد آغاز می‌شود. این آدمی‌ست که درد دارد و آدمی‌ست که دردمند است. درد به این معنا نه در حیوان هست، نه در فرشته. در فرشته که اصلاً نیست، در حیوان هم اگر رنج جسمی هست، درد به این معنا نیست.

در افق غرب، نوری پیدا نیست
آدمی خودش را غریب حس می‌کند، به این جهت می‌کوشد که این دنیا را بصورتی دربیاورد که کمتر احساس غربت بکند. یا خودش را به غفلت بزند یا خودش را متفنّن کند. تنها تمدن و تاریخی که در مقابل این تاریخ ایستاده، قطعاً تمدن جدید و تجدّد است. این تجدّد است که نمی‌خواهد این دنیا خراب‌آباد باشد. تنها تجدد است که می‌خواهد این دنیا بهشت و آباد بشود. و بشر احساس غربت نکند. اینکه در این راه موفق می‌شود یا نه من نمی‌دانم. به نظر می‌رسد که از اوائل قرن بیستم آثاری ظاهر شده که ما نمی‌توانیم این دنیا را بهشت کنیم و حالا چنان که می‌دانید در افق غرب نوری پیدا نیست و همه عالم وضعی حاکم شده که آدم وحشت می‌کند. هیچوقت در جهان این همه زبان پریشان و بقول مرحوم دکتر فردید به بلبله‌ی بابلیان بلکه بدتر از بلبله‌ی بابلیان بلکه این زبان به جائی رسیده که دروغ و راست با هم فرقی ندارند.

پنجاه سال پیش من کتاب 1984 جرج ارول را خواندم و می‌گفتم یک قدری باید در این کتاب غلوّ باشد. خب ما قبول نمی‌کنیم-نه فقط منطق ما قبول نمی‌کند، فطرت ما هم قبول نمی‌کند - جنگ صلح است، ظلم عدل است. بعد دیدم که ارول خیلی ملایم بوده و با اینکه از زمان خودش پیش بوده(1950 این مطالب را نوشته، یعنی آخر دهه 40) بالاخره شاعران به ما تنبّه و آگاهی می‌دهند و به ما اخطار و انذار می‌دهند، شاعران چیزی می‌بینند که ما مردم عادی نمی‌بینیم. دیدم که نه همان سی-چهل سال جلوتر از زمان خودش بوده و حالا را ندیده. حالا را ندیده که زشتی و زیبایی یکی‌ست. قدس و تبه‌کاری یکی‌ست. قدس و جنایت یکی‌ست. دین را با جنایت تفسیر می‌کنند، در سایه دین کسانی استفاده کرده بودند اما کاری که داعش در جهان می‌کند هیچکس با دین نکرده بود. این جلوه‌ی دین، جلوه‌ی عجیبی‌ست این را توجه بکنیم و یک حادثه ندانیم. یک حادثه کوچک جزئی که در تاریخ اتفاق افتاده و مهم نیست و رفع می‌شود ندانیم. مسئله سیاسی نیست و رفع نمی‌شود. اگر رفع می‌شد قدرت‌های نظامی‌ای بودند که خیلی آسان می‌توانستند توی سر داعش بزنند اما مشکل عظیم‌تر از این حرف‌هاست. مشکلی تاریخی‌ست.


عرض می‌کردم که اینجا دار ابتلاء و دار درد است. اینجا خراب‌آباد است و در این خراب‌آباد فیلسوف احساس غربت می‌کند. اینجا وطن حقیقی آدمی نیست و عرض کردم که غرب می‌خواهد اینجا را وطن آدمی بکند. کوشش غربی این بوده، طرح غربی این بوده، طرح تجدد این بوده. طرح تجدد این بوده که این جهان بشود وطن آدمی و به غربت آدمی پایان داده بشود، این [امر] صورت نگرفته، بهرحال در غرب صورت نگرفته و حالا هم نمی‌دانم امیدی به این هست که اینجا وطن بشود؟

شاعر ما معتقد بود که ما از خراباتیم دیگر، خراباتی و اهل خرابات هستیم. فکر نکنید که شاعر که گفت اهل خرابات هستیم، در نتیجه با آبادی و آبادانی مخالف است؟ صحبت از این نیست که با آبادانی مخالف هستی یا نیستی؛ صحبت از تعلق ماست. تعلق ما بکجاست و ما به کجا تعلق داری؟ اگر آدمی دردمند است و درد دارد و تفکر با درد قرین است و اینجا دار غربت است، فیلسوف باید بپرسد این چیست و این چیست و این چراست، این چراست، این چراست. اُنس و عادت نداشته باشد. اگر نیچه گفت فلسفه، سخن خلاف آمد عادت است، [برای این است که] فیلسوف سخن خلاف‌آمد عادت می‌گوید.

خلاف عادت بودنِ هنر را درک نمی‌کنید
خیال نکنید شعری که شما خوشتان می‌آید خلاف‌آمد عادت نیست، آن هم خلاف‌آمد عادت است. هنر خصوصیت دارد که شما خلاف عادت بودنش را درک نمی‌کنید، آن هم خلاف عادت است. وگرنه اگر بخواهید شعر را با میزان منطق بسنجید اصلاً هیچ شعری را قبول نمی‌کنید. اگر شعر را به منطق تحویل بکنید، اصلاً شعر را نمی‌پذیرید.

باید نان درآورد!
ما خوشبختانه تاریخ فلسفه داریم. ما کشوری هستیم که فیلسوف داریم. ما بعد از یونان یعنی بعد از اروپا تنها کشور غیراروپائی هستیم که فلسفه داریم، حالا با ملاحظه اینکه در اندلس هم در چند قرنی فلسفه بوده. من وارد این بحث نمی‌شوم که ما چگونه صاحب فلسفه شدیم و چرا هیچ‌جای جهان-از اقصای چین بگیرید تا قسمت‌های وسیعی از جهان اسلام-که با فلسفه هیچ سر و کاری نداشتند ولی کشور ما بود که صاحب فلسفه بود. ما صاحب فلسفه بودیم، من درباره فلسفه اسلامی الآن حرفی نمی‌زنم، فقط اشاره کردم که ما سنت فلسفی داشتیم و توقع عادی و طبیعی بود که ما فیلسوف داشته باشیم. فلسفه، یکی تفکر فلسفی‌ست، یکی علم فلسفه است. علم فلسفه برای تفکر فلسفی لازم است و نمی‌گویم ضروری‌ست، چون اگر بگویم ضروری‌ست می‌گوئید پس این آقای سقراط کجا و پیش چه کسی علم فلسفه آموخته بود؟ اگر بگوئیم افلاطون، خب از سقراط آموخته بود اما سقراط علم فلسفه نیاموخته بود. اما در ترتیبی که ما می‌بینیم، در ترتیب مقرّر، باید علم فلسفه باشد تا تفکر فلسفی باشد. آنچه مهم است، تفکر فلسفی‌ست زیرا که علم فلسفه حاصل تفکر فلسفی‌ست یعنی به تعبیر شماها علم فلسفه freeze  تفکر فلسفی است و این هم یک امر طبیعی است. تفکر که می‌آید باید سروسامان و ترتیب و نظم وقائده پیدا بکند. مهم این است که باید تفکر باشد. گفتم هروقت تفکر بود، نبضان و ضربان زندگی هم هست و هروقت نیست، هرجا نیست، این هم نیست. وقتی کسی می‌آید یک کلمه حرف می‌زند، سوال می‌کند، احساس غربت می‌کند، ما می‌توانیم دو عکس العمل در برابرش داشته باشیم، یکی این است که همدردی کنیم با او و به سخنش گوش بدهیم. یک وجه دیگرش هم این است که بگوئیم این‌ها حرفی‌ست که مردم نمی‌پسندند، قبول نمی‌کنند و بدرد مردم نمی‌خورد. این حرف‌ها به چه کار می‌آید و زندگی باید کرد و نان باید خورد و نان باید درآورد و این حرف‌ها به چه درد می‌خورد؟ این را در مورد مشهورات نمی‌گویند. آن هم همینطور است دیگر. مشهوراتی که خودش فکر می‌کند و معلوم نیست بُن و بنیادش چیست، این حرف‌ها را در مورد آن نمی‌زند. اما وقتی کسی حرف نو می‌زند، خب نمی‌شود [که این حرفها نباشد].

اگر موافق من نیستی، چرا حرف می‌زنی؟
امروز، دیگران می‌گویند و در خارج از ایران هم کسانی که نظری به ایران و وضع معاصر ایران می‌کنند می‌گویند که مرحوم آقای دکتر فردید تنها فیلسوف معاصر ایران است. آن‌ها البته به اعتبار فلسفه به معنای جدیدش می‌گویند و به فلسفه‌ی اسلامی کاری ندارند برای اینکه حساب آن فلسفه را جدا می‌دانند نه اینکه منکر آن فلسفه بشوند و مقام بزرگان عصر را [کوچک بشمارند]. اما با توجه به فلسفه‌ای که خودشان می‌فهمند، خودشان با آن انس دارند می‌گویند تنها فیلسوف معاصر ایران است.

اگر متفکرانه مخالفت می‌کنید، دمتان گرم!
من چه کاری باید بکنم؟ من که دانشجوی فلسفه هستم تکلیفم چیست؟ هزار سوال از او بکنم و بگویم که اگر موافق من هستی حرفت را قبول می‌کنم، اما اگر موافق من نیستی، پس چرا حرف می‌زنی؟ من به سیاستی معتقدم، تو آن سیاست را قبول داری؟ اگر قبول داری بیا با هم حرف می‌زنیم اما اگر قبول نداری من به حرف تو گوش نمی‌کنم.

وجه دیگر قضیه را می‌گویم. دوستان من که اینجا هستند می‌دانند من ارسطوئی نیستم، کانتی هم نیستم، اما گفته‌ام و تکرار می‌کنم که عظمتی برای ارسطو و کانت قائلم که برای کمتر غیر معصومی قائلم. یعنی ارسطو شدن شوخی نیست. باید با درک فلسفی کتاب مابعدالطبیعه، کتاب اخلاق نیکوماک، کتاب سیاست را بخوانید و ببینید که این آدم کیست و چیست. آیا من باید با جزءجزء مطالبش موافق باشم و این حرف را بزنم؟ من باید با سیاست مدنیه ارسطوئی مقدونی موافق باشم که از ارسطو تجلیل بکنم؟ نه! ارسطو استاد و آغاز کننده است. این آغاز را نمی‌پسندی؟ حرف دیگری‌ست. منظورم از پسندیدن، دوست ندارم و دلم نمی‌خواهد نیست. متفکرانه نمی‌پسندی؟ با ارسطو بحث می‌کنیم آن وقت به ارسطو احترام کرده‌ای، ارسطو هم به شما احترام می‌کند. اما نمی‌شود که من بگویم آقای ارسطو شما که به حرف‌های من معتقد نیستی! شما که با افکار سیاسی من آشنا و موافق نیستی! بنابراین من با شما سروکاری ندارم! آقای کانت! من با این لیبرالیسم کنار نمی‌آیم! قرار نیست با لیبرالیسم کانت کنار بیائیم! کانت چه آورده؟ چه کرده؟ با جهان چه کرده؟ در جهان و تاریخ جهان چه مقامی دارد؟ این تاریخ بد یا خوب، هست و این تاریخی که هست، تاریخی‌ست که نسبتی با کانت دارد یا کانت نسبتی با این تاریخ دارد.

بنابراین کانت مهم است حتی اگر قبولش نکنیم. حتی اگر فلسفه‌اش را قبول نداشته باشید، یعنی مثل او در فلسفه فکر نکنید. عظمتش را قبول داریم اما مثل او در فلسفه فکر نکنیم. کانت مهم است، تفکر مهم است و به همین جهت کانت مهم است. شعر مهم است و به همین جهت حافظ و سعدی مهم‌اند. سعدی و حافظ به اعتبار سعدی بودن و حافظ بودن اهمیت ندارند، اینها مظاهر بزرگ شعر و شاعران بزرگ زمانند. شاعران عالم انسانی هستند و به این جهت پیش ما عزیزند. این‌ها این غربت ما را قابل تحمل کردند، درست‌تر بگویم این‌ها این غربت ما را به یاد ما آوردند و به این جهت انسانیت ما را یادآوری کردند و بزرگند حالا یک کلمه می‌خواهی راجع به ردیف و قافیه بگوئی؟ مهم نیست، بگو! اصلا هرچه بگوئیم از بزرگی  سعدی کم نمی‌شود و هیچکس نمی‌تواند بزرگی سعدی را کم بکند. با هیچ مخالفتی عظمت سعدی کم نمی‌شود چنانکه عظمت ارسطو هم کم نمی‌شود. از اول رنسانس تا قرن هجدهم هر کتاب علمی که نوشته شد، می‌نوشتند: «ارسطو گفت، بیخود گفت!». بگویید! ما هم نمی‌گوئیم ارسطو «باخود» گفت! اما ارسطو ارسطوست و مقام ارسطو را کاری‌اش نمی‌توانیم بکنیم. با نظر ارسطو مخالفت می‌کنیم با نظرش مخالفت می‌کنید و نظر دیگر می‌آورید؟ دست مریزاد و دمتان گرم! می‌آورید و آورده‌اند.

نمی‌شود به سیاست کاری نداشت
مرحوم آقای دکتر فردید با این دنیا خیلی سازگار نبود یعنی احساس غربت می‌کرد و باید هم همینطور باشد. این احساس غربت نشانه‌ی یافت دیگری بود، نشانه درک دیگری بود. خود ایشان از اجمال و تفصیل می‌گفتند و البته اجمال و تفصیل هم بحث دارد که اجمال چیست و تفصیل چیست  و اجمالی که مثلا ما در فقه می‌گوئیم مراد چیست و اجمالی که در فلسفه می‌گوئیم مراد چیست؛ این‌ها بحث دارد و اینجا مجالش نیست و شما کمابیش می‌دانید. هیچوقت ایشان مطلب را تفصیل ندادند و همواره در اجمال ماندند. این مجمل‌ها کار را مشکل می‌کند. این مجمل‌ها یا اثر می‌کند در جان کسی، بارقه‌ایست که اثر می‌کند یا اینکه می‌گوید من به آن چه کار دارم. من سلطنه‌الدهماء را چکار دارم! و سلطنه‌الدهماء چیست و به چه درد من می‌خورد! این سلطنه‌الدهماء دموکراسی است و ممکن است همه شما با آن مخالف باشید و بگوئید: اسم دموکراسی را گذاشته سلطنه‌الدهماء! ولی این یک چیزی پشتش هست و همینجوری نیامده که از موضع سیاسی آغاز کرده باشد و با دموکراسی مخالف باشد و گشته باشد در کتاب‌ها یک لغتی پیدا کرده باشد مثل سلطنه‌الدهماء! در مورد سوسیالیسم، دموکراسی، لیبرالیسم و... هیچ حرفی نمیزنم، در مورد عقاید سیاسی اشخاص هم حرف نمی‌زنم و مخالفت و موافقت هم نمی‌کنم، فقط می‌دانم که سیاست چندان غالب و پیداست که هیچکس نمی‌تواند از آن بپرهیزد، لااقل هیچ صاحب‌نظری نمی‌تواند از سیاست بپرهیزد. یعنی امان و مجال فراغ از سیاست را ندارد، دکتر فردید هم نداشته. این به سیاسی بودن برنمی‌گردد. دکتر فردید اصلاً سیاسی نبود و اصلا کاری به سیاست نداشت، اما بالاخره سیاست چیزی نیست که بشود ندیده‌اش بگیریم و اهل فلسفه چگونه به سیاست اعتنا نداشته باشد؟ چگونه چیزی که می‌گوئیم ظاهرترین است، پیداترین و گسترده‌ترین است، چگونه می‌گوئید که من از موجود و وجود می‌پرسم و کاری ندارم که سیاست چیست!

افق تفکر که بسته باشد...
برای شخص من و بعضی دوستانم که اینجا حاضر هستند نگاه ایشان مهم بود. پرسش ایشان مهم بود. اینکه فلسفه را نقد می‌کرد از شعر و ماهیت شعر و سیاست می‌گفت، این برای من و دوستانم یک درس و تذکری بود. این تذکر چه اثری کرده بسته به استعداد اشخاص است، بسته به استعداد اشخاص مربوط به زمان است، هر زمانی زمان فلسفه نیست، هر زمانی زمان تفکر نیست، اگر افق تفکر بسته است اصلاً تفکر میسر نمی‌شود. بالاخره اشخاصی هستند و استعدادی دارند آنها که نیست و نابود نمی‌شوند اما استعدادشان پوشیده می‌شود. کسانی استعداد دارند کسانی هم توجه کردند، حالا هم بد می‌گویند به آقای دکتر فردید. من خوب نمی‌گویم. من که نیامده‌ام از ایشان تعریف بکنم. من فقط می‌گویم چنانکه نیامده‌ام اینجا از اپیکور تعریف بکنم. حالا کسی می‌گوید: اپیکور که کسی نبود! از کجا میدانید که کسی نبود! ملاک کسی بودن یا ناکس بودن چیست که می‌گوئید اپیکور کسی نبود؟

فردید صاحب‌نظر بود. کسی بود که می‌پرسید، می‌فهمید و به دشواری می‌فهماند. خیلی به دشواری می‌فهماند، این است که شاگردان ایشان معدود بودند ولی درک و فهم من این است که می‌فهمید. آنچه من و دوستانم از ایشان راجع به فلسفه اروپائی، تاریخ، فلسفه‌ی اسلامی، کلام اسلامی، شنیدیم، غالباً نکاتی نو بوده. شما دوست دارید بگوئید این نکات نو و بدیع همه حقائق بوده؟ باید فکر بکنید به اینکه حقیقت چیست و حقایق چیست و اگر حقائق مطلقی هست که همیشه و همه‌جا و نزد همه‌کس ثابت است، خب قضیه یک قدری دشوار می‌شود. اگر حقیقت را تاریخی می‌دانید و حقیقت را چیزی می‌دانید که متحقق می‌شود، آن وقت صورت دیگری دارد.
خیلی ببخشید. نمی‌خواستم حرف بزنم و دوستانم اصرار کردند که تو باید حرف بزنی، من هم پرحرفی کردم و طولانی حرف زدم که پشیمانشان کنم. امیدوارم خیلی پشیمان نشده باشند.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید