تصویر برگزیده

اندر احوالات حواشی طنز تئاتر؛

توهم تئاتری, تئاتر توهمی

آرتنا: محراب محمدزاده-تئاتر توهمی و توهم تئاتر هر دو به یک اندازه بر روی انسان ها تاثیر می گذارد.

تئاتر توهمی با توهم تئاتر دو مقوله جدای از هم هستند، اما هر دو به یک اندازه بر روی انسان ها تاثیر می گذارد، امتحان کنید، کم ترین ثمره آن یک چُرت کوچک و قدری هم شناخت بهتر دشمن های فرضی، شاید از جنس برره ای آن، امتحان کنید.

توهم چه از زبان مرد لغت‌دان جهد و چه از زبان پزشک حاذق و چه ابوی گرانمایه بنده، معنایش چون خوراک هضم ناشده بچه سه روزه درهم و برهم است. راندن کلام و کشیدن افسارش در این مسیر مفصل است و قلم کم جوهر ما نیز به قدری رسیده که شما از ما ببخشید تا بنده از شما بخشیده و از خیرش بگذریم.

ناظم الاطباء که ید طولایی در راندن خامه بر کاغذ کاهی داشته، خیالش از توهم چنین است که همان خیال و وهم و تصور و گمان و پندار و ظن و شک و شبهه و احتمال است. حال این همه معنا زمانی گذرش به تئاتر می‌رسد، کن فیکون گشته و کار به جایی می‌رساند که ندانی توهم در تئاتر چند گز باشد. این تازه آغاز کار است؛ چرا که در همسایگیش تئاتر توهمی منزل کرده است که وضع و حال خفنش را بسپاریم به اهالی محله فن که آمار سرشماریشان در حوزه تئاتر از دست متولی هم گذشته است و این روزها در هر کنجی منزل کرده‌اند و داد نقد بر منبر فریاد می‌زنند.

القصه بخواهم روده درازی نکنم به اصل حرف برسیم، ماجرای یکی از دوستانم را برایتان بدون هیچ حس انطباق یا هم پوشانی و با اتفاقات تئاتر برایتان می گویم، این دوست ما می گفت دختر کوچکش چند سال پیش نقاشی می کشیده و به دیوارهای اتاقش  می چسبانده، اما بعد از مدتی هیچ اثری از آن نقاشی ها نبود و البته هیچ غریبه ای هم وارد خانه آن ها نشده بود اما دخترش می گفت افراد ناشناس نقاشی ها را کنده اند و برده اند. جالب آنکه در تئاتر ما وضعیت کاملا متفاوت است و افراد خود به صورت خودجوش این کار را می کنند و بعدش خودشان خودجوش دوباره آن را کنده و پاره پاره می کنند و در راستای فرهنگ سازی شهر ما خانه ما آن را در وسط خیابان و لابه لای راه پله های تئاتر شهر( راه پله های تئاتر شهر خودش قصه ای جدا دارد) پخش می کنند.

این ماجرا گذشت تا این اواخر که دوباره دوستمان را دیدیم و داشتیم در رابطه با مدال های المپیک ایران صحبت می کردیم و اینکه وزیر ورزش درست گفته است که حق ما بیش از 4 مدال نبوده و... که دوباره این دوستمان آهی از نهان کشید و گفت که دخترش دیگر توهمات سابق را ندارد، گفتم خدا را شکر، بچه است دیگر آرام آرام بزرگ و عقل می گیرد  و فهم می کند راه علاج  توجه کردن دیگران به او، تلاش است و خوش فکری، نه هیاهوی نابجا...  دوستم جفت پا پرید وسط حرفم هایم و ادامه داد که اخیرا وقتی خواسته اند به مهمانی بروند دخترش به او گفته در بین جماعت مهمان از کوچک تا بزرگ در آن ها پیدا می شود،  او را نقد کند و هرچه از دهانش بیرون می آید بگوید، حتی دخترش گفته پدرش آب و تاب جدی و حیرت برانگیزی هم به قصه بدهد و بگوید احتمال دارد از فردا شب دیگر او دختر من نباشد و حتی احتمال دارد همین الان که ازمهمانی خارج می شوند به خانه نرسند و حتی امکان دارد پس از این مهاجرت کند و...

من مانده بودم که این دختر به دنبال چیست و به همین دلیل با دوست روانشناسمان تماس گرفتم، به او گفت که این دختر دچار توهم خود بزرگ بینی است و چون این ماجرا را فقط خودش باور دارد و دیگران به آن اعتنایی نمی کنند مجبور است اینگونه رفتار ها را نشان دهد و این اتفاق چون از کودکی وجود داشته هر روز حادتر می شود و شما دیگر رویش حساب نکنید و بگذارید در اوهام خویش باشد و زندگی را به پایان ببرد...

سرتان را درد نیاورم که سردرد خود یکی از نشانه های توهم است، در گیر و دار راهکارهای درمان توهم بودیم که دختر دوستمان سر رسید و گفت که یک عده وقتی که او در حال رفتن به تمرین تئاتر بوده، به او حمله کرده اند و او را چپ و راست کرده اند، می گفت آن ها مخالف تمرین تئاتر آن ها بوده اند و حتی وقتی از آن ها پرسیده است مگر شما داستان کار ما را می دانید یا نه، آن ها گفته اند مهم نیست که چه موضوعی را نمایش می کنید، مهم این است که شما، فقط شما کار نکنید و... البته من آثاری از ضرب و جرح ندیدم و از خانه دوستمان زدم بیرون، چراکه کم کم داشتم گیج می شدم از اتفاقاتی که بر فرزند دوستمان می گذرد.

خودم را سریع به قلب تپنده تئاتر و به ویژه اطراف آن رساندم و از ساعت 5 بعد از ظهر تا 11 شب تئاتر توهمی دیدم، جایتان خالی اولین نمایش را که دیدم احساس کردم چه کار بزرگی انجام دادم، چون کارگردانش مثل همیشه گفت احتمال دارد از فردا اجازه اجرا به او ندهند و من مثل همه آدم ها تو سالن خوشحال از اینکه توانستم این کار خواب آور را از دست ندهم به سمت سالن بعدی رفتم، البته گویا آن نمایش هیچ وقت توقیف نشد! بعد به سالنی دیگر رفتمو هرچند سالنش صندلی نامناسبی برای خواب داشت اما از انتخابم راضی بودم، البته جالب بود که پس از دیدن نمایش ها کسی مرا نزده بود اما حس این را داشتم که یک عده می خواهند مرا بزنند، شاید هم زده اند، شاید می خواهند بزنند، شاید من باید کسی را بزنم، شاید من باید روی صحنه بروم و چیزی بگویم و بودجه بگیرم بعد مرا بزنند، شاید ... دیوانه شدم از این همه توهم...

توضیح عکس:اگر تصویر حرکت می‌کند توهم نیست، خطای دید است، البته شاید هم توهم باشد.

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید