تصویر برگزیده

دردیدارخانواده معظم شهید مدافع حرم مسعود عسگری؛

مسعود پر پروازش را از شهید بابایی گرفت

آرتنا: رییس فرهنگسرای رضوان درکنار همکاران در ویژه برنامه هفتگی"به تماشای سرو" این بارمیهمان خانواده معظم شهید مدافع حرم«مسعود عسگری» بود.

رییس فرهنگسرای رضوان درکنار همکاران در ویژه برنامه هفتگی"به تماشای سرو" این بارمیهمان خانواده معظم شهید مدافع حرم«مسعود عسگری» بود. شهید مدافع حرم «مسعود عسگری» جوان 25 ساله ای که عشقش به اهل بیت(ع) از او یک مدافع واقعی ساخت تا بتواند به اندازه دست‌هایش پرچم دفاع از حریم آل الله را بالا نگهدارد.

شهید مدافع حرم«مسعود عسگری»جوان برومند و رشیدی که به سراغ رشته «پرواز» رفت و با توفیق کسب مهارت های متنوع رزمی و نظامی؛ سکوی پرواز به سوی حقیقت را یافت. دوشنبه این هفته میهمان خانواده شهید عسگری بودیم تا سالگرد تولدش را جشن بگیریم و پای صحبت های پدر و مادر شهید بنشینیم.

درگفت وگو با پدر شهید عنوان شد:

از من سبقت گرفت و شهید شد

پدرشهید عسگری با اینکه خیلی زمان زیادی از شهادت پسرش نمی گذرد اما بسیارآرام و صبور است. او ازمهارت ها وتخصص های مسعود برای ما می گوید: «مسعود در همه رشته ها تخصص داشت. او از ١۴ سالگی فنون و مهارت رزمی ونظامی را فرا گرفت. ما خودمان او را به ندرت می دیدیم. دوره های رزمی ،غواصی و خلبانی را به طور کامل گذرانده بود. مسعود در بخش بسیج فاتحین برای عملیات برون مرزی فعالیت می کرد و جزء  نیروی های واکنش سریع بودند. گواهی چتر بازی، خلبانی هواپیمای تک نفره، سلاح کشی، صخره نوردی و زندگی در شرایط سخت را گرفته بود.»

پدر از محسنات پسر می گوید و آهی از ته دل می کشد. او می گوید:«یاد شهید هیچ گاه فراموش نمی شود. مسعود، شهید بابایی را خیلی دوست داشت و او را الگوی خودش قرار داده بود.»

پدر درباره نحوه شهادت مسعود می گوید: « عملیات موفق بچه های فاتحین برای آزادسازی شهر العیس ضربۀ سنگینی به تروریست ها وارد می کند تا جایی که بر اساس مکالمات شنود شده ، آنها دیگر روحیه و انگیزه ای برای مقاومت نداشتند. بعد از سقوط شهر نیروها برای تثبیت و پاکسازی وارد شهر می شوند. آقا مسعود و چند نفر از نیروهای فاتحین جلوتر از بقیه در حال پیشروی بوده اند که در کمین دشمن گرفتار می شوند. بعد از درگیری تن به تن با تکفیری ها یکی از آنها با سلاح نیمه سنگین به سمت بچه های ما شلیک می کند و همین تیراندازی موجب شهادت مسعود و چهار نفر دیگر از نیروهای فاتحین می شود »

پدرشهید در مورد شنیدن خبر شهادت مسعود می گوید: « فرمانده بسیج محله به ما اطلاع داد.من فکرش را می کردم که این اتفاق بیافتد. چون جنگ میدان ریسک است. من متوجه بودم و امادگی داشتم. خیلی برای من ناگهانی نبود.وقتی شنیدم همان جا گفتم خیره ان شاء الله  و از خداوند صبرخواستم. من بیشتر به این فکر می کردم که نبودن مسعود برای مادر و برادرش محمد مهدی سخت نباشد.»

پدر شهید که خود از رزمنده ها و جانبازان دفاع مقدس بودند در مورد حس و حالش از شهادت پسرش می گوید«آقا مسعود از ما پیشی گرفت. یک شب این حالت بهم دست دادگفتم کاش منم با مسعود می رفتم. اما تا انسان عمل نکند، حرف زدن بی فایده است. لسانی خیلی ارزش ندارد. شهدا اهل حرف نبودند اهل عمل بودند.»

 

در مصاحبه با «محمد مهدی عسگری » برادرکوچکتر شهید عنوان شد:

مسعود همیشه برای من زنده است

محمد مهدی خاطرات زیادی از برادرش مسعود به خاطر دارد و دائم از مهربانی و بخشندگی شهید برای ما تعریف می کند. او دراین باره می گوید: «داداشم خیلی بخشنده بود. هروقت می دید من چیزی نیاز دارم از من دریغ نمی کرد اما شاید باور نکنید که رفتن مسعود به نفع من شد چون مسعود بیشتر اوقات خونه  نبود و من زیاد نمی دیدمش اما حالا همیشه او رادر کنارم حس می کنم چون معتقدم شهدا همیشه زنده اند.»

محمد مهدی خاطره ای از عمل آپاندیس اش تعرف می کند و می گوید: « داداش مسعود در عین حال که خیلی  قدرت بدنی بالایی داشت خیلی مهربون بود در مواجه با خانواده خیلی لطیف بود. من اپاندیسم حاد شده بود و به بیمارستان رفتم.مسعود در ماموریت بود و تازه رسیده بود و وقتی فهمید خودش رو به بیمارستان رسوند. بلافاصله رفتم اتاق عمل و مسعود شب پیش من ماند. فردای آن  روز گفت برم جایی کار دارم و برمی گردم. وقتی برگشت واسه من گوشی خریده بود. بعد ها فهمیدیم مسعود سه شبانه روز در کوه مشغول عملیات بودند و نخوابیده بودند. او مدت سه روز از من پرستاری کرد و چشم برهم نگذاشت.»

درگفت و گو با  مادر شهید عنوان شد:

مسعود برای من از خدا صبر خواسته بود

مادر شهید، صبوری خاصی دارد. او صبورانه ازپسرش حرف می زد اما بغضی گلوی مرا می فشرد. تاب شنیدن حرف های این مادر شهید را نداشتم. اما مادر به طرز باورنکردنی صبور بود. «زهرا نبی لو»، با اشتیاق از کمالات جوانش تعریف می کند ومی گوید«مسعود یک جوان کامل بود. خوش تیپ وخوش هیکل بود. خیلی هنر داشت . هنرهایی که شاید هر کسی می تونه  یکی از آنها را  یاد بگیره. خلبانی و غواصی یاد گرفت و به کسی هم نمی گفت. بعد از شهادتش دوستانش عکسای از او در حین چتربازی و خلبانی  چاپ کردند که حتی دایی هایش تعجب می کردند که مسعود این تخصص ها را داشته و به کسی نمی گفته است. وقتی هم به سوریه رفت به من گفت به کسی نگید. ولی بعد از شهادتش خدا عزت زیادی به او داد. از کودکی دنیای او با هم‌سن و سال‌هایش فرق داشت. حتی لابه‌لای شیطنت‌های کودکانه‌اش یکجور هدف داشت. »

مادر از شنیدن خبر شهادت مسعود می گوید: « فردای روزی که مسعود شهید شد به مراسم زیارت عاشورا رفته بودم. یکدفعه یکنفر صدا زد معصوم. من فکر کردم کسی می‌گوید مسعود. بند دلم پاره شد. خیلی حالم بهم ریخت. دستم را روی قلبم گذاشتم و با حال عجیب و بهم ریخته‌ای می‌گفتم آرام باش. گرفتگی عجیب و وحشتناکی داشت. به خودم گفتم این گرفتگی الکی نبود چرا من باید در آن حالت یاد مسعود بیفتم؟ گفتم حتما مسعود برایش اتفاقی افتاده است درآنجا خیلی دلم هوای مسعود را کرده بود. هیچ کس هم نمی دانست مسعود به سوریه رفته است. برگشتم خانه و مشغول نماز خواندن شدم. نماز عشایم داشت تمام می‌شد که تلفن زنگ خورد؛ سریع از جایم بلند شدم و گفتم محمدمهدی که بود؟ گفت دایی. گفتم لحنش چطور بود؟ گفت انگار مریض بود اول صدایش را نشناختم. مطئمن شدم طوری شده است و این‌ها دارند یک کاری می‌کنند که به من خبر بدهند. همان شب پسر بزرگم دلتنگ برادرش شده بود. آلبوم‌های مسعود را آورده بود و عکسش هایش را ورق می زد. شروع کردم به جمع و جور کردن که اگر مهمان آمد خانه تمیز باشد. برادرم آمد گفتم اصغر جان خوبی؟ وقتی آمد حالم را بپرسد گلویمان گرفت نه من می‌توانستم بگویم که می‌دانم. نه او می‌توانست به من خبری بدهد. گفت چطوری؟ کمی آب خوردم که فقط بتوانم بگویم خوبم. خواهر و برادر و همسرش آمدند داخل خانه.گفتم چه خبر است که همه‌تان با هم آمدید؟ گفتند همینجوری. گفتم همه‌تان با هم آمدید الکی که نیست. خواهرم گفت آمدیم خبر بدهیم مسعود مجروح شده. گفتم می‌دانم مسعود شهید شده مجروح نشده الکی به من خبر دروغ ندهید. برادر کوچکم مرا بغل کرد و گفت مسعود شهید شده مبارکت باشد. گفتم می‌دانم خودم فهمیده بودم.»

مادر حال و هوای خاصی در معراج  شهدا داشته  و صحبت های زیادی با مسعود کرده است. او دراین باره می گوید: « صبوری که الان دارم مدیون دعاهای مسعود هستم. همیشه می گفت مادر خیلی برایت دعا می کنم و الان می فهمم برای من چه دعایی می کرده است. من از زخم می‌ترسیدم. اگر دست مسعود یک خط کوچک می‌افتاد من حتی نگاه هم نمی‌کردم. اما سر جریان شهادت مسعود اصلا اینطور نبودم پیکرمسعود چشم نداشت و صورتش زخم بود ولی من اصلا نمی‌ترسیدم و دلم بی‌قراری نمی‌کرد .انگار من نبودم. چون در راه اسلام نثار شده و در راه دفاع از حرم حضرت زینب‌(س) رفته است. آرزوی ما شهادت بود. خدا را شکر می‌کنم که بین هر راهی مسعود شهادت را انتخاب کرد. همان جا گفتم آفرین پسرم من به تو افتخار می کنم. آنها چشم تو را گرفتند ، چشمشان در بیاید. مسعود من دو دست و یک پا نداشت. اما همان جا گفتم مسعود تو مثل حضرت ابوالفضل (ع) مظلوم شهید شدی.»

گفتنی است؛ شهید مسعود عسگری متولد شهریور 1369 بود. ابتدا در رشته الکترونیک و سپس حقوق را برای تحصیل انتخاب کرده بود اما هیچکدام نتوانست پاسخگوی شوق او به پرواز باشد. به همین دلیل پرواز را جایگزین تحصیلات کرد.شهید عسکری 21 آبان ماه سال 94 درحلب سوریه به شهادت رسید. پیکرمطهرش 22 آبان ماه به کشورمان بازگشت و طی مراسمی باشکوه در 24 آبان ماه تشییع شده و در قطعه 26 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.

علاقمندان برای شرکت در برنامه های فرهنگی هنری فرهنگسرای رضوان می توانند به نشانی: بهشت زهرا(س) ورودی گلزار مطهر شهداء ، مقابل جایگاه تاریخی جلوس حضرت امام خمینی(ره) مراجعه و یا برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن: 55202218 تماس گرفته یا از سایتRezvan.farhangsara.ir  بازدیدکنند.   

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید