تصویر برگزیده

به مناسبت شهادت پنجمین امام مظلوم مقتدر

ویژه شهادت امام محمد باقر علیه السلام

آرتنا: به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت امام محمد باقر علیه السلام تعدادی از اشعار آیینی مربوط به ایشان منتشر می گردد.

حضرت امام محمد باقر (ع) 19 سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زین العابدین (ع) زندگى کرد و در تمام این مدت به انجام دادن وظایف خطیر امامت،نشر و تبلیغ فرهنگ اسلامى،تعلیم شاگردان،رهبرى اصحاب و مردم،اجرا کردن سنتهاى جد بزرگوارش در میان خلق،متوجه کردن دستگاه غاصب حکومت به خط صحیح رهبرى و راه نمودن به مردم در جهت شناخت رهبر واقعى و امام معصوم،که تنها خلیفه راستین خدا و رسول (ص) در زمین است،پرداخت و لحظه اى از این وظیفه غفلت نفرمود.سرانجام در هفتم ذیحجه سال 114 هجرى در سن 57 سالگى در مدینه به وسیله هشام مسموم شد و چشم از جهان فروبست.

محمد فردوسی :

در میان قنوت چشمانم

عکس یک قبر خاکی افتاده

سنگ غربت شکسته بغضم را

دیده ام، صبر خود ز کف داده

کاروان دل شکسته ی من

ره سپار بقیع ویران است

زائرم، زائر امامی که

از غمش سینه بیت الاحزان است...

با سلامی به محضرت آقا!

پر کشیدم شبیه بال نسیم

السلام علیک یابن شهید

السلام علیک یابن کریم

آسمان کبود چشمانم

باز امشب بهانه می گیرد

در جوار مزار خاکیتان

مرغ دل آشیانه می گیرد

روز و شب دارم این نوا آقا

از چه بی بارگاه گردیدی؟!

با هزاران مُرید درگاهت

از چه رو بی پناه گردیدی؟!

ای امامی که غربت ارث شماست!

شعله می بارد از گلستانت!!!

زهر کینه چه بر سرت آورد؟!

پدر و مادرم به قربانت

گر چه از زهر کینه می سوزی

شعله های غم تو دیرینه است

قدر کرب و بلا، بلا داری

این همان راز آه آیینه است

خاطرات درون ذهنت را

نیمه شب ها مرور می کردی

یاد غم های روز عاشورا

پلک خود را نمور می کردی

دیده ای در سنین کودکی ات

بین گودال، جسم بی سر را

چه کشیدی در آن غروب غریب

تا شنیدی صدای مادر را

ضرب سیلی و صورت نیلی

ظلم های امیه را خواندی

زیر لب با نوای جان سوزت

روضه های رقیّه را خواندی

لا به لای صدای تیر و کمان

ناله های رباب می آمد

چه بلایی سر علی آمد؟

که حسین با شتاب می آمد

مشک سقّا و اشک اهل حرم

گویی از حلقه اش نگین افتاد

لحظه ها لحظه های غارت شد

تا که عباس بر زمین افتاد

مهدی نظری :

نگاه چشم ترم کل صحنه ها را دید

در این میان فقط از دست زجر می ترسید

اگرچه سینه ام از هُرم زهر می سوزد

ولی وجود من از داغ کربلا خشکید

چه گویمت که کجا رفتم و چه ها دیدم

در اوج کودکیم قامتم ز غصه خمید

چه گویمت که در آنجا چه ظلم ها کردند

چه لاله ها چه قدر غنچه ها که دشمن چید

چه گویمت من از آن لحظه که عمو می رفت

کنار آب رسید و نمی از آن نچشید

چه گویمت من از آن لحظه که علم افتاد

حرم نه کل جهان بود که ز هم پاشید

چه گویمت که امامی ز صدر زین افتاد

و نیزه ها که تن پادشاه را بوسید

مقابل من و عمه... رقیه سیلی خورد

هزار مرتبه ازدرد هی به خود پیچید

میان قافله او را نشانه می کردند

چه لحظه ها که مغیلان به پای او نرسید

چه بوسه ها که نزد عمه جان به صورتمان

به جای زخم کبودی به جای دست پلید

در آن دقیقه که از تل نگاه می کردم

تمام موی سرم شد شبیه عمه سفید

اگر چه زهر جفا قاتلی به قلبم شد

ولی قدم فقط از داغ کربلا خم شد

رضا باقریان :

پا به پای پدر سفر کردم

در میان خرابه سر کردم

پدرم بینِ ریسمان بود و

با رقیه پدر پدر کردم

عمه ام تا به رویِ خاک افتاد

دیده ام را ز اشک، تر کردم

از همان روزِ تلخ، تا امروز

گریه هر روز تا سحر کردم

دست در دست عمه ام آن روز

از دلِ نیزه ها گذر کردم

سُمِ مرکب بوی گلاب گرفت

از تنی که به آن نظر کردم

تا سه ساله میان راه افتاد

پدرم را خودم خبر کردم

آنقدَر داغ دارم از آن دم

که از این زهر، خون، جگر کردم

ناصر شهریاری :

منم که عالم هستی گدای کوی من است

منم که کعبه دمادم به طوف روی من است

منم که کوثر و زمزم نمی ز جوی من است

منم که باغ جنان مست عطر و بوی من است

منم که زاده ی پورِ حسینِ زهرایم

منم که بر همه ی عالمین مولایم

منی که کل وجودم پر از خدا شده است

به کودکی دل من با غم آشنا شده است

دلم پر از غم جانسوز کربلا شده است

به پیش دیده من سر به نیزه ها شده است

چگونه شرح دهم من غمی که بر ما رفت

فقط همین ، سر اصغر میان سرها رفت

چگونه شرح دهم حال زار قافله را

چگونه شرح دهم های و هوی و هلهله را

چگونه شرح دهم خنده های حرمله را

چگونه شرح دهم رد پای سلسله را

چگونه شرح دهم روی نیزه قرآن را

چگونه شرح دهم خیزران و دندان را

منم که نو گل پرپر به چشم خود دیدم

منم که حنجر و خنجر به چشم خود دیدم

منم که پیکر بی سر به چشم خود دیدم

منم که غارت معجر به چشم خود دیدم

چه گویم از غم خلخال و جامه ی پاره

چه گویم از غم جانسوز طفل آواره

حسن لطفی :

نینوا را سوزاند

ناله ام عاقبت این بیتِ عزا را سوزاند

به عبا پیچیدم

می کشم آه، همین آه عبا را سوزاند

باز هم سوخت لبم

کفِ آبی، عطشم کرببلا را سوزاند

کربلا گفتم باز

جگرم را نفسم را، سر و پا را سوزاند

شد غروب و گودال

دیدم آتش همه جا را، همه جا را سوزاند

خیمه ای اُفتاد و

بدنِ غرقِ به خونِ شهدا را سوزاند

مشعلی روشن شد

دامنِ دخترکی غرقِ دعا را سوزاند

شعله تا بالا رفت

گیسوانِ زِ سرِ نیزه رها را سوزاند

وای از نامحرم

حرمله باز دلِ عمه ی ما را سوزاند...

محمد جواد شیرازی :

در دو روز زندگی غربت فراوان دیده ام

بارها از پیکر خود، رفتن جان دیده ام

از غروب روز عاشورای سال شصت و یک

بر دل زهرایی ام زخمی نمایان دیده ام

حج نیمه کاره ام کامل شد و در کربلا

عصر عاشورا به جای عید قربان دیده ام

در منا آب گوارا دست زائر ها دهید

حاجی ام را در ته گودال عطشان دیده ام

زین اسبم را چرا آلوده بر سم می کنند؟!

من که مرگم را همان شام غریبان دیده ام

شرمساری غیور خیمه را حس کرده ام

بر روی مشک عمویم جای دندان دیده ام

خنده های حرمله خیلی غرورم را شکست

مادر شش ماهه را با چشم گریان دیده ام

کعب نی از شمر و ابن سعد ملعون خورده ام

یک حرم را بین آتش مات و حیران دیده ام

آن قدر در بین صحرا بر زمین افتاده ام

آن قدر در پای خود خوار مغیلان دیده ام

چشم من بر آیه ی شق القمر افتاده است

آیه خواندن بر درخت از شمس تابان دیده ام

خاطرات تلخ شام از خاطرم هرگز نرفت

خیزران را بر لب قاری قرآن دیده ام

یک شب راحت نخوابیدم از آن روزی که من

عمه ام را بین نامحرم پریشان دیده ام

با همین چشم ورم کرده خودم جان کندنِ

عمه ی هم بازی ام را کنج ویران دیده ام

وحید قاسمی :

من از تبار باقرم مردم بدانید

دل بیقرار باقرم مردم بدانید

مست و خمار باقرم مردم بدانید

امروز یار باقرم مردم بدانید

فردا کنار باقرم مردم بدانید

دست از غم او تا قیامت برندارم

ای کهکشانها آسمانها در مدارت

عرش خدا عزّ و جلّ بیقرارت

ختم رسل کرده سلامش را نثارت

بیچاره تر از من نداری در کنارت

دارم درون سینه ام شوق زیارت

کی می شود سر بر مزار تو گذارم

ای ابتدای روضه ها از خانۀ تو

ای هیأت عشاق در کاشانۀ تو

قلب تمام قدسیان دیوانۀ تو

بار تمام صحنه ها بر شانۀ تو

شد خانۀ آباد من ویرانۀ تو

من حاجتی جز مردن از عشقت ندارم

شکر خدا امشب پریشان تو هستم

مانند زهرا دیده گریان تو هستم

بیچارۀ آن قبر ویران تو هستم

تقدیر بوده اینکه حیران تو هستم

من مردۀ بوی گریبان تو هستم

پس کی غم تو می کشد بر روی دارم

امشب تفأل می زنم بر چشمهایت

مثل مزارت مانده خلوت روضه هایت

عیبی ندارد روضه می گیرم برایت

جانی که دارم جان من آقا فدایت

آتش زده زهر جفا بر دست و پایت

ای کاش پای غصه هایت جان سپارم

ای سوز آه سینۀ تو آسمان سوز

بر ما عطا فرما کمی ای مهربان سوز

قبر خرابت روضه ای داغ و نهان سوز

ای خاطرت آزرده از یک ظهر جانسوز

بر چشمهایت چند عکس خانمانسوز

امشب بیاد خاطراتت لاله زارم

قوم پیمبر را همه گمراه دیدی

آنچه ندیده هیچ چشمی، آه دیدی

در بین آتش ذکر یا الله دیدی

چندین ستاره در مدار ماه دیدی

یک یوسف بی سر میان چاه دیدی

می گفتی از این غم هماره بیقرارم

امیر عظیمی:

هر جا کلاس درس شما برگزار شد

با شور و شوق روح الامین رهسپار شد

هر حرف غیر حرف شما فانی است، شکر

حرف شماست بین کتب ماندگار شد

یا باقرالعلوم، فقط با کلام توست

افکار پوچ مرجئه* بی اعتبار شد

ای قیمتی ترین گهر دین بگو چرا

سهمت مزار خاکی از این روزگار شد؟

آن زین زهر خورده چه ها کرده با شما

آثار مرگ در بدنت آشکار شد

آقا شنیده ایم که ازدست زهر زود

جسمت ورم کرده دلت داغدار شد

جسمت ورم که کرد دلت رفت کربلا

آن خاطرات له شده رویت هوار شد

بر تن سری نبود ولی جدتان حسین

ده اسب تازه نعل به سمتش قطار شد

از دستباف فاطمه بر پیکر حسین

پودی نماند و پیرهنش تار تار شد

تقصیر شمر بود که سر روی نیزه رفت

زینب به روی ناقه ی عریان سوار شد

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید