تصویر برگزیده

به مناسبت سالروز تولد شهیدعلی اصغرصفرخانی ؛

علی فرمانده گردان شهادت بود

آرتنا: رییس وکارکنان فرهنگسرای رضوان این دوشنبه در برنامه هفتگی"به تماشای سرو"میهمان خانواده معظم شهید علی اصغر صفرخانی بودند.

مادر بزرگوار این شهید والامقام به تازگی قلبش را عمل کرده و از بیمارستان مرخص شده است. قلب خسته ودردمندی که با گذر ایام، دیگر تاب و تحملی برایش نماند است.

پدر بزرگوار شهید علی اصغرصفرخانی :

«حضرت آقا به دید نمان آمدند...»

پدر از اینکه به مناسبت سالروز تولد فرزند شهیدش درکنارش هستیم خیلی خوشحال است. او در این باره می گوید:صغر متولد هفدهم شهریور سال 1343 بود و ممنونم که در این روز دل ما را شاد کردید.

پدر در ادامه می گوید:علی اصغر تا کلاس هشتم را همین جا پیش ما خواند. اما بعدش به جبهه رفت وگفت که "پدر من بقیه درسم را در جبهه می خوانم." او فرمانده گردان شهادت بود. آقا مصطفی پسر حضرت آقا درجبهه کنار او بوده است و پس از شهادت او قرآن اصغر را از جیبش در آورده بود. اصغر سال ١٣۶۵ شهید می شود.

پدر درباره شنیدن خبر شهادت پسرش می گوید: برادرش حسن همان زمان با او در جبهه بود و خبر شهادت را برادرش به ما داد. بعد از چند ماه مرخصی آمد تهران.گفتیم اصغرکجاست ؟ گفت می آید. حسن خیلی بی قرار بود. می رفت جبهه و برمی گشت ولی چیزی به ما نمی گفت و هرچقدر می پرسیدم جوابی نمی داد. تا اینکه یکی دیگر از برادرانش به ما گفت که "علی اصغر شهید شده است".

پدر ادامه می دهد: من خودم پیکر مطهر شهید اصغر را به خاک سپردم و در هرحال خداوند بسیار صبر به من داد.

این پدر بزرگوار  ادامه می دهد: اصغر در سن  ١٩سالگی ازدواج کرده بود و حاصل ازدواجش یک دختر است که الان ٢۴ سال دارد.

مادر بزرگوار شهید صفرخانی :

علی از دخترش دل کند و رفت...

مادرشهید به دلیل عارضه قلبی چند روزی در بیمارستان بستری بود و تازه مرخص شده بود. ما خیلی نخواستیم باعث رنجش خاطر او شویم و مادر خیلی کوتاه از علی اصغر برای ما می گوید:شهید اصغر بچه اول بود. او را خیلی دوست داشتم. زمان جنگ امام خمینی (ره)  امر فرموده بودکه جوان ها برای دفاع از خاک و ناموسشان به جبهه ها  بروند.

 اصغر ١٩ سالش بود که ازدواج کرد و ازسن ١۵ سالگی به جبهه می رفت. بعد ازدواجش با اینکه بچه دارشده بود  اما باز هم می گفت باید به جبهه بروم. اسم دخترش را زینب گذاشت و به من می گفت "شما از خانواده ام مراقبت کنید".

مادر روزی که خبر شهادت پسرش را به او می دهند را خوب به یاد دارد.او در این باره می گوید:آن روز دیدم خیلی حالم بد است. از بچه ها جویای حال اصغر و حسن شدم.گفتند"حسن زخمی شده" ، خودم را سریع به مسجد محل رساندم.  دیدم هیچ کس نیست. برگشتم سمت خانه اواسط کوچه دیدم که مادر شهید سلطانی به سمت من می آید. مرا به منزلشان دعوت کرد و آنجا بود که به من گفت"اصغرشهید شده است".

درگفت وگو با برادرکوچکتر شهید:

صمد صفر خانی برادر کوچکتر شهیدعلی اصغر صفرخانی از خصوصیات اخلاقی شهید خاطرات به یاد دارد. او در باره برادر شهیدش می گوید: علی اصغر به خانواده وابستگی عجیبی داشت. خیلی به صله رحم اهمیت می داد  و بسیار مردم دار بود. وقتی مرخصی می آمد احوال همه فامیل را جویا می شد و به منزل اقوام به خصوص خاله و عمه ام سر می زد.

برادر بزرگوار این شهید والامقام در موردچگونگی خبرشهادت برادرش می گوید: زمانی که  منزل عموم در شهرستان بودم خبر شهادت اصغر را شنیدم. زمانی که  خودم را به تهران رساندم خیلی دیرشده بود و تنها کسی که نتوانست پیکر پاک شهید را درمحل"معراج الشهدا"ببیند من بودم. اما درجایی دیگرخیلی کوتاه توانستم صورتش را ببینم. او خیلی آرام خوابیده بود.

برادر شهیدکه حالا انس و الفت خاصی با مزار شهدا دارد و رفتن به گلزار مطهر شهدا را در برنامه هفتگی خود دارد در این باره می گوید: زیاد به گلزار شهدا می آیم. من احساس می کنم مزار شهدا شلوغ تر از قبل شده است. حالا فقط خانواده شهدا به گلزار شهدا نمی آیند، بلکه مردم عادی نیز برای فاتحه خوانی و یا حاجت گرفتن سر مزار شهدا می آیند و خوشبختانه اعتقادات اکثر مردم نسبت به قبل خیلی قوی تر شده است.

در گفت و گو با یکی دیگراز برادران شهید صفرخانی عنوان شد :

علی مرا با خودش به جبهه برد...

امیرصفرخانی دیگر برادرکوچکتر شهید علی اصفرخانی است خاطرات بسیاری  از برادرشهیدشبه یاد دارد که برایمان اینگونه بازگو می کند: یک روز منزل برادرم بودم. برادرخانم اصغر خیلی شوخ طبع بود. او به من می گفت "دوست داری با ما به منطقه بیایی؟"  با اصغر مشورت کرد و من چون کمی بازیگوش بودم اصغر برای اینکه پدر و مادرم در آرامش باشند من را با خودش به منطقه برد. سنم خیلی کم بود ولی رزمنده ها رو اذیت می کردم. داخل پوتین هاشون آب می ریختم و لاستیک خودرو هاشون روهم به شوخی پنجر می کردم. تا اینکه یک روز رزمنده ها وقتی اصغر نبود؛ دست و پای من را محکم بستن و  از ساختمان دو کوهه آویزانم کردند. چون برادرم فرمانده گردان بود من به خودم جسارت می دادم و بچه ها را اذیت می کردم. خلاصه با کلی التماس من را پایینآوردن . برادرم آمد و گفت حمید چقدر ساکت شده است. بعداز اون متوجه شد که من چه کارهایی کردم و مرا مقصر دید. من را با خودش برد خط مقدم و لباس رزم پوشاند و عکس انداختیم.

امیرصفرخانی درباره لحظات شهادت برادرش می گوید: به اصغر گفته بودند که برادرم حسن شهید شده است در حالیکه او مجروح شده بود. اصغر رفته بود که اگه برادرمان شهید شده جنازه را برگرداند که خودش شهید می شود.

برادر شهید در ادامه می گوید:واقعا اصغر وقتی شهید شد من احساس کردم همه چیزم را از دست دادم. برادرم نماز جمعه ها و  سخنرانی های حضرت آقا همیشه من رو با خودش می برد. بعد از شهادت برادرم حضرت آقا به منزل ما تشریف آوردند و آن روز برای من روز خاصی بود و این حس نزدیکی به آقا غیر قابل توصیف است که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

پسرخواهر شهید اصغر صفرخوانی:

کاش او  را دیده بودم...

محمد صفرخانی، پسر خواهر شهیداصغر صفرخانی فرازی از وصیت نامه شهید را برایمان می خواند و در ادامه باچشمانی اشکبار می گوید: من دایی ام را ندیده ام اما خیلی نسبت به او احساس وابستگی و صمیمت می کنم. همیشه در نمازهایم او را دعا می کنم و بارها درکارهایم از دایی شهیدم طلب شفاعت می کنم و همیشه جواب هم گرفتم."خیلی دوست داشتم، حتی برای یک لحظه در آن زمان بودم و دایی عزیزم را از نزدیک می دیدم."

علاقمندان برای شرکت در برنامه های فرهنگی هنری فرهنگسرای رضوان می توانند به نشانی: بهشت زهرا(س) ورودی گلزار مطهر شهداء ، مقابل جایگاه تاریخی جلوس حضرت امام خمینی(ره) مراجعه و یا برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن: 55202218 تماس گرفته یا از سایتRezvan.farhangsara.ir  بازدیدکنند.                                                                                                      

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید