تصویر برگزیده

شعر محرم؛

به پای عشق رقیه فنا شدن زیباست

آرتنا: به مناسبت سومین روز ماه محرم و عزادارای حضرت رقیه (س) تعدادی از اشعار آیینی را منتشر می کنیم.

یکی از کتاب‏های کهن که در زمینه حضرت رقیه مطالبی نقل نموده، کتاب اللهوف از سیدبن طاووس است. وی می‏ نویسد: «شب عاشورا که حضرت سیدالشهداء (علیه ‏السلام) اشعاری در بی وفایی دنیا می‏خواند، حضرت زینب (علیهاالسلام) سخنان ایشان را شنید و گریست. امام (علیه‏ السلام) او را به صبر دعوت کرد و فرمود: «خواهرم، ام کلثوم و تو ای زینب! تو ای رقیه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر دارید [و به یاد داشته باشید] هنگامی که من کشته شدم، برای من گریبان چاک نزنید و صورت نخراشید و سخنی ناروا مگویید [و خویشتن دار باشید].

مهدی مقیمی

خسته‌ام از بس که بوسیدم تو را از راه دور
قامت نیزه بلند و قلب دختر سوخته

بس که دیدم جای سنگی را روی پیشانی‌ات
اشک ، هم حتی درون دیده تر سوخته

سوختم اما نه به اندازه تو در تنور
حتم دارم صورت تو ده برابر سوخته

پشت عمه زینبم سنگر گرفتم بین دود
تا که من کمتر بسوزم جاش، سنگر سوخته

آتش از بالای خیمه ریخت بر سرهای ما
چادر و پیراهن ما بعدِ معجر سوخته

گر مرتب نیست موهایم به من خرده مگیر
علتش این است موهایم روی سر سوخته

بر روی خار مغیلان بارها خوردم زمین
آبله دارد کف پایم سراسر سوخته

عمه می‌گوید شبیه مادرت زهرا شدم
پشت در انگار دست و پای مادر سوخته

تا توانستند ما را هر کجا سوزانده‌اند
کربلا خیمه، مدینه خانه و در سوخته

راستی بابا نگفتم بیشتر از من رباب
زیر نور آفتاب از داغ اصغر سوخته

محمدجواد شیرازی

مبتدای زندگی من خبر از پیری است
حال موهایم پدر آشفته از درگیری است

فعل إضرب را مؤکد من چشیدم در مسیر
یک تمیزش در دهان، دندان لق شیری است

صورت نیلی و پهلویم عذابم می دهند
درد پهلو بیشتر، هرچند این تقدیری است

تا که می خوردم زمین گیسوی من را می کشید
واقعا این زجر یک دیوانه ی زنجیری است

خواب بودم بین صحرا بر سرم فریاد زد
حربه ی این نانجیب از پشت غافل گیری است

گوشوارم را شکست آن مرد وقت غارتم
گوشوار دخترش دیدی پدر؟! تعمیری است

عمه گوشم را گرفت اما شنیدم جمله ای
جمله ای که درخور یک دشمن تکفیری است

خوابِ وصل تو پریشان کرده من را نیمه شب
"سر رسیدی"... خواب من را هم عجب تعبیری است

دردهایم گفته ام حالا بگو بابا چرا
چشم هایت جای نیزه... گونه ات شمشیری است؟!

بعد تو نه عمه میخواهد بماند نه که من
مرگ من باسرعت اما مرگ او تاخیری است

مجتبی روشن روان

من از قبیله دُردی کشان پُر دَردم
که در هوای نگاه نگار می گردم

دوباره دست نیاز و دوباره چشم امید
به سوی خانه طفل سه ساله آوردم

به نام نامی خاتون عشق، ماه دمشق
دخیل یار شدم... تا رقیه‌ای گردم

نگاه مرحمتش گرمِ گرم چون خورشید
چه می شود که بیفتد به کلبه ی سردم؟

وجود او همه از نور ناب، نور لطیف
و من کنار مسیر نزول او گردم

در این زمانه که دوران سختِ وانفساست
به پای عشق رقیه فنا شدن زیباست

حیات می‌چکد از گوشه نگاه ترش
نجات، خانه نموده کنار بال و پرش

شکوفه نیست حریف لطیف دستانش
فرشته‌های الهی مقیم... پشت درش

سه ساله است و به قدر هزار سال رفیع
ببین چه ها که نکرده به عمر مختصرش؟

تمام شام ز اشک رقیه در هم ریخت
عجب ز قدرت فریادهای پر شررش!

نگاه بی رمقش در میان تاریکی
فتاد تا به جمال مقدّس پدرش

گرفت بوسه ز بابا، قرار از کف داد
کنار رأس بریده نفس برید... افتاد

شکستن از غم او را خطر نمی دانست!
به غیر عشق پدر بیشتر نمی دانست

طنین گریه ی او لحن مادری را داشت
که آه یکسره را بی اثر نمی دانست

اگر نبود رقیه دل شکسته ی ما
صفای نافله را در سحر... نمی دانست

اگر نبود رقیه شرار ناله نبود
غم فراق پدر را جگر نمی دانست

چنان به یاد عمو دل شکسته می نالید
که سیرِ قافله را در سفر نمی دانست

چنان ز شوق پدر آه و گریه سر می داد
که شور در همه ی کائنات می افتاد!

ستاره بود و به دیدار ماه عادت داشت
سه ساله بود و به آغوش شاه عادت داشت

ز صحن خشک لبش خنده رد نشد بی اشک
شکسته بود و همیشه به آه عادت داشت

ز بس که پای برهنه دوید در پی سر
به خارهای مغیلان راه عادت داشت

شبیه عمه ی مظلومه سخت می نالید
به روضه های غم قتلگاه عادت داشت

نه از عزا به در آمد، نه رخت خود را شست!
تنش به سرخی و رنگ سیاه عادت داشت

سه ساله بود ولیکن حریف عالم شد
لب از گلوی بریده گرفت و زمزم شد

وحید قاسمی

السلام علیک یا عطشان
چه بلایی سرِ لبت آمد؟
تا من و تو به وصل هم برسیم
جان به لبهای زینبت آمد

با تو قهرم پدر! کجا بودی؟
بی من و خواهرت کجا رفتی؟
دلخورم از تو، عصر عاشورا
بی خداحافظی چرا رفتی؟

سر عباس تا سرِ نی رفت
خیمه ها گُر گرفت،بلوا شد
تا که دیدند بی علمداریم
سرِ یک گوشواره دعوا شد

من غرورم جریحه دار شده
شاکی از دستِ ساربان هستم
کعب نی ها مدام می گویند
دست و پا گیر کاروان هستم

سرِ بازار دیدنی بودیم!
دید زلفت که ما پریشانیم
عمه ام داد می زد: ای مردم
به پیمبر قسم مسلمانیم

چادرم را سرِکسی دیدم!
معجرم را سرِ یکی دیگر!
با عبایت نماز می خواند
مشرکی پشتِ مشرکی دیگر!

دختر حرمله چه مغرور است!
بر سرِ بام دف تکان می داد
او خبر داشت که یتیم شدم
پدرش را به من نشان می داد

کاش قرآن پدر نمی خواندی
خیزران از لبِ تو دلخور شد
اولین ضربه را که زد، دیدم
چوب خطِ صبوریم پُر شد

عمه با من نبود، می مردم
پایِ طشت طلا نجاتم داد
نه فقط شام؛ کربلا کوفه
خواهرت بارها نجاتم داد

بالهایِ شکسته ای دارم
پرزدن با تو کاش راهی داشت
شام ویران به جای ویرانه
کاش گودال قتلگاهی داشت

علقمه،مَشک،ساقی و اصغر
شده سرمشقِ گریه هام پدر
بردن من به نفعِ زینب توست
دردِسر را ببر ز شام پدر

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید