تصویر برگزیده

شعر

این جامه‌ی سیاه فلک در عزای کیست؟

آرتنا: وصال شیرازی شعری درباره واقع عاشورا سروده است.

محمدشفیع شیرازی(۱۱۹۷-۱۲۶۲ ه‍.ق/ ۱۷۸۳-۱۸۴۶ م) فرزند محمد اسماعیل، ملقب به میرزا کوچک متخلص به وصال و کنیه‌اش ابومحمد و ابواحمد، از شعرا، ادیبان و خوشنویسان معروف شیرازی در سده سیزدهم هجری بود.[۱] او گاهی آثار خوشنویسی خود را با امضاء "میرزا کوچک" و گاهی با نام "وصال شیرازی" رقم می‌زد.[ هنگامی که وصال نا بینا می‌شود با حالت اضطرار متوسل به حضرت محمّد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) و آل او (صلوات‌الله علیهم) می شود.
 
شبی در عالم رؤیا پیغمبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم ) را در خواب می بیند، حضرت به او می فرماید: چرا در مصائب حسین(و حسن) مرثیه نمی گویی تا خدای متعال چشمانت را شفاء دهد.
 
در همان حال حضرت فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها) حاضر گردیده می فرماید: وصال! اگر شعر مصیبت گفتی اوّل از #حسنم شروع کن؛ زیرا او خیلی مظلوم است. شعر امام حسن(ع) كه چشم وصال را بينا كرد صبح آن روز وصال شروع کرد در خانه قدم زدن و دست به دیوار گرفتن و این شعر را سرودن:
 
از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد آن طشت راز خون جگر باغ لاله کرد
وصال شیرازی شعری درباره واقعه عاشورا سروده است:
                       
این جامه ی سیاه فلک در عزای کیست؟
وین جیب چاک گشته ی صبح از برای کیست؟
این جوی خون که از مژه ی خلق جاری است
تا در مصیبت که و بر ماجرای کیست؟
این آه شعله ور که ز دلها رود به چرخ
زاندوه دل گداز و غم جان گزای کیست؟
خونی اگر نه دامن دلها گرفته است
این سخت دل به دامن ما خونبهای کیست؟
گر نیست حشر و در غم خویش است هر کسی
در آفرینش این همه غوغا برای کیست؟
شد خلق مختلف ز چه در نوحه متفق
زینگونه جن و انس و ملک در عزای کیست؟
هندو و گبر و مومن و ترسا به یک غمند
این ناله از جهان شده تا آشنای کیست؟
ذرات، از طریق صدا نوجه می کنند
تا این صدا ز ناله ی انده فزای کیست؟
صاحب عزا کسی است که دلهاست جای او
دلها جز آنکه مونس دلهاست،جای کیست
 آری خداست در دل وصاحب عزا خداست
زان هر دلی به تعزیه شاه کربلاست
 
شاهنشهی که کشور دل تختگاه اوست
محنت، سپاه دار و مصیبت، سپاه اوست
آن شاهِ بی رعیت و سردارِ بی سپاه
که اسلام در حمایت و دین در پناهِ اوست
آن سید حجاز، که در کیش اهل راز
کفر است سجده ای که نه بر خاک راه اوست
آن بی کسی که با همه آهن دلی، سنان
بر زخم دل ز طعن سنان، عذرخواه اوست
هر زخم دل، دهانی و پیکان زبان آن
و آن جمله یک زبان به شهادت گواه اوست
گویی: که سقف چرخ چرا شد سیاه رنگ؟
از دور آتشی است که در خیمه گاه اوست
گفتی گناه او چه؟ که شمرش گلو برید
انصاف و رحم وجود و مروت گناه اوست
جز این که شد زیارت او زندگی فزا
دیگر چه چاره بهر غم عمرکاه اوست؟
بر کربلای او نرسد فخر، کعبه را
کان یوسف عزیز امامت، به چاه اوست
 
سبط نبی ، فروغ ده جرم نیرین
رخشنده آفتاب سپهر وفا حسین
 
ای دل اگر تو را قدری درد دین بود
قدر حسین و تعزیه اش بیش از این بود
انصاف ده که جسم تو بر خوابگاه ناز
وآنگه به خاک، آن بدن نازنین بود
این شرط دوستی است که او تشنه لب شهید
ما را به کام، شربت ماءِ معین بود
ما آب سرد را به تکلف خوریم و او
سیراب، زآب خنجر شمرِ لعین بود
ما اشک از او مضایقه داریم و چشم ما
بر چشمه سارِ کوثرِ خلد برین بود
ما آب شور بسته بر او، کوفیان فرات
این فرق بین، که با اثر مهر و کین بود
او بی دریغ سر دهد از بهر ما به تیغ
ما را دریغ ازو دل اندوهگین بود
ما پروریم جسم خود از ناز، ای دریغ
کان جسم نازپرور او بر زمین بود
عشرت کنیم، تعزیه اش می کنیم نام
حاشا که راه و رسم محبت چنین بود  
هرلحظه سرگذشتی ازو گوش می کنیم
ناگشته زیب گوش،فراموش می کنیم
 
ای چرخ از کمان تو تیری رها نشد
که آزاده ای نشان خدنگ بلا نشد
دور تو بر خلاف مراد است، ای دریغ
بس کام ناروا شده، کامت روا نشد
از بوالبشر گرفته بگو تا به مصطفی
آن کیست کز تو خسته تیغ جفا نشد؟
آدم نشد جدا ز تو از گلشن بهشت؟
یا حمزه از تو خسته زخم عنا نشد؟
نشکافت از تو تارک حیدر، ز کین تیغ؟
یا درد دل حواله ی خیرالنسا نشد؟
ای طشت واژگون مگر از حیله های تو
در طشت، پاره آن جگر مجتبی نشد؟
با این همه تطاول و با این همه جفا
ظلمی بسان واقعه ی کربلا نشد
کاری نکرده ای که توان بازگفتنش
ورباز گویمت، نتوانی شنفتنش
 
شاه عرب چو سوى عراق از حجاز شد
شد بسته راه مهر و در کینه باز شد
ایمان به کفر و سبحه به زُناّر شد بدل‏
اسلام، پایمال و حقیقت مجاز شد
هر جا که نیزه‏ اى ز سرى سر بلند گشت
هر جا که ناوکى به دلى دلنواز شد
رازى نهان نماند زغمازى سنان‏
از بس که رخنه‏ ها به دل اهل راز شد
بر جسم هاى پاک و بدن هاى چاک چاک
نعل سمند و خاک زمین پرده ساز شد‏
بنشست بس که خاک و روان گشت بس که خون‏
هر پیکرى ز غسل و کفن بى نیاز شد
از چار سو رسید به او ناوک سه پر
چندان که شاه عرصه دین شاهباز شد
گردن چنان فراخت که بگذشت از سماک
رمح سنان چو از سرشه سرفراز شد
                                                                    
آن دم ببست راه فلک از هجــــوم آه
کافتـاد راه قافـــله غـــم به کربـــلا

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید