خبرگزاری هنر - آرتنا
خبرنگار افتخاری شوید

خبرنگار افتخاری آرتنا شوید

به یاد چمران:

«چه‌گواراي» مسلمانان

آرتنا: مصطفي ـ چمران؛ مردي كه مرد بود، دانشمند بود، عكاس بود، نقاش بود، عارف بود، شاعر بود، چريك بود، پدر بود،

به گزارش سرویس هنر پایداری«آرتنا»،به مناسبت سالگرد شهادت دکتر مصطفی چمران یادی از این هنرمند ، دانشمند و چریک مسلمان تقدیم دوستداران وی می گردد:

«چه‌گواراي» مسلمانان

چ ـ‌ شَمران ـ مصطفي ـ چمران؛ مردي كه مرد بود، دانشمند بود، عكاس بود، نقاش بود، عارف بود، شاعر بود، چريك بود، پدر بود، «شهيد دكتر مصطفي چمران» بود.

بچه‌ محله‌ سرپولك «طهرون» كه سر از «ينگه‌ دنيا» درآورد، بعدها هم هر جايي كه به مردي براي دفاع از محرومان نياز بود، دعوتش مي‌كردند حال مي‌خواست لبنان باشد يا مصر يا وطنش ايران.

معروف به كم‌گويي بود، كما اينكه با قلم و كاغذ دوستي ديرينه‌اي داشت، حتي در زير آتش نيز قلمش مي‌نوشت، حال اين آتش مي‌خواست لبنان باشد يا كردستان.

مرد پشت ميز نبود؛ عاشق پشت خاكريزها بود. در پشت همان خاكريزها نيز به سمت معبود خود پر كشيد.

دامادي‌اش نيز خواندني است؛ ايراني بود، ولي داماد دو سرزمين آمريكا و لبنان بود، در هر دو سرزمين نيز مردي بي‌قرار بود، هنوز خيابان‌هاي واشنگتن، سانفرانسيسكو، شيكاگو و نيويورك گام‌هاي راهپيمايي‌هاي ضداستكباري مصطفي را به ياد دارند.

و لبنان... سرزميني كه مصطفي در آن مشهورتر از وطنش بود، «شَمران»(در لهجه لبنانی چ، ش تلفظ می‌شود)

بعضي‌ها لقب «نخستين» دارند، مصطفي نيز از آن دسته آدم‌ها بود، مردي كه با دست خالي زيردريايي ساخت، خودرو، پل، موشك، سنگر و... همه را نیز عجيب طراحي مي‌كرد.

ستاد جنگ‌هاي نامنظم را طراحي كرد، طرحي كه بر طرح آيت‌الله خامنه‌اي برتري داشت، به‌طوري‌كه رهبری که آن دوران نماینده امام بود، نيز همراه طرح مصطفي شد. (حضرت آقا، طرحی داشت مبنی بر اینکه عشایر جنوب و غرب کشور را برای مقابله با رژیم بعث بسیج کند ولی وقتی طرح ستاد جنگ‌های نامنظم را از دکتر چمران شنید از طرح خودش صرفنظر کرد و با طرح چمران همراه شد.)

چ- چه‌گوارا-چمران؛ چه‌گواراي مسلمانان عالم بود، ولو اينكه چه‌گوارا هم اگر بود عاشق مصطفي مي‌شد.

آقاي شاگرد اول، هميشه نمره‌اش 20 بود، آن‌قدر كه نمره‌ دلبري‌اش هم 20 بود، آنچنان دلبري مي‌كرد كه امام(ره) هم مي‌گفت «دلم براي مصطفي تنگ شده!» اوج عاشقي مصطفي در دو كلمه‌ هميشگي‌اش خلاصه مي‌شد؛ عزيز و خدايا. خالقش را زياد ياد مي‌كرد با خدايا و مخلوقش را با عزيز.

خط آخر هم با روايت شنيدني غاده ـ‌ همسر لبناني‌اش ـ همراه شويم.

-«دو ماه از ازدواج من و مصطفي مي‌گذشت، دوستم به من گفت: غاده! تو كه اين‌همه نسبت به خواستگارهايت ايراد مي‌گرفتي چطور دكتر را كه «مو» ندارد، انتخاب كردي؟»

ـ «مصطفي كچل نيست تو اشتباه مي‌كني!» آن‌روز وقتي آمد خانه و مصطفي را ديد نتوانست جلوي خنده‌اش را بگيرد. «آري آن‌قدر در مصطفي ذوب شده بودم كه هرگز ظاهر او را نديده بودم؛ مصطفي مو نداشت!»

علی رمضانپور

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

تصویر برگزیده
پر بازدیدترین اخبار