خبرگزاری هنر - آرتنا
خبرنگار افتخاری شوید

خبرنگار افتخاری آرتنا شوید

«مادر قلب اتمی»:

فیلمی ساده که مخاطب از درک آن عاجز است

آرتنا: برخی آن را بابت چیزی ستایش می‌کنند که مخاطب از درکش عاجز است و برخی آن را تا حد فیلمی ضدخانواده و علیه نظام کوبیده‌اند که باز مخاطب از درکش عاجز است.

به گزارش سرویس سنمای «آرتنا»، به نقل از باشگاه خبرنگاران پویا از اکران فیلم «مادر قلب اتمی» فیلم فارغ از آنکه خود چیست مورد نقدهای بسیار قرار گرفته است. برخی آن را بابت چیزی ستایش می‌کنند که مخاطب از درکش عاجز است و برخی آن را تا حد فیلمی ضدخانواده و علیه نظام کوبیده‌اند که باز مخاطب از درکش عاجز است. در یک کلام مخاطب از درک فیلم عاجز است. حال این پرسش را در گام نخست باید پرسید که چرا مخاطب باید چیزی را تماشا کند که از درکش عاجز است. پاسخ این پرسش متکثر و از هم پاره است. این پارگی زمانی حاد می‌شود که آیا مخاطب امروز درک درستی از «نهنگ عنبر» دارد؟ یا اینکه او با تماشای «سلام بمبئی» به شهودی خاص می‌رسد؟ فراتر از همه، آیا او درکی از زن و سینما در ساختار و فرم «ویلایی‌ها» دارد؟

پاسخ بسیار ساده است. مخاطب ایرانی از درک عاجز است و فیلمی این وسط در میان آثار دیگر می‌لولد که این عجز را به خورد مخاطبش می‌دهد؛ لذا سازندگانش هم در این عجز شریک و انباز هستند.

Father's Shout . I

نام فیلم احمدزاده برآمده از آلبومی از گروه اسطوره‌ای پینک‌فلوید است که این اسم هم خود حامل داستان و روایتی است. نام اصلی این آلبوم نخست عنوان دیگری بوده و در طول صدابرداری دستخوش تغییرات می‌شود. عناوین آلبوم بعدها به عنوان بخش‌های شش‌گانه تراک اصلی گنجانده می‌شود. اسم نهایی اما محصول ران جیسن است که به هیچ عنوان عضو اصلی گروه نبوده است. او روزی روزنامه‌ به دست وارد استودیو می‌شود و با نشان دادن مقاله‌ای در روزنامه ایونینگ استاندارد با عنوان «ملقب به مادر قلب اتمی» نام آلبوم را به راجر واترز پیشنهاد می‌دهد. مقاله درباره زن حامله‌ای است که به علت بیماری صاحب دستگاهی برای تنظیم ضربان قلب (دفیبریلاتور) با باتری اتمی شده است. از آن پس این آلبوم و قطعه اصلی آن به نام «مادر قلب اتمی» معروف شد.

در فیلم احمدزاده اشارتی به این موضوع و تراک موسیقی می‌شود. حتی مخاطب هوادار پینک‌فلوید به انتظار شنیدن نوایی از این تراک است؛ ولی خبری نیست. حتی انتظار می‌رود تا بخشی از آن صداسازی‌های قابل تأمل موسیقی که اثر را به یک شاهکار پراگرسیو راک مبدل کرده است را بشنود و باز هم خبری نیست. این اصل ماجرای فیلمی است که با وجود فروش خوبش، مدام آن را به نفهمیدن متهم می‌کنند. این نفهمیدن تا جایی ناشی از همین انتظاری است که برآورده نمی‌شود.

با آلبوم پینک‌فلوید بازگردیم. جایی که موسیقی مدام از یک افت آغازین به اوجی پایانی ختم می‌شود؛ اما تمام نمی‌شود. شش قسمت برای یک آهنگ 23دقیقه‌ای مخاطب را پنج بار به آستانه پایان می‌رساند. او با شنید قسمت اول انتظار می‌کشد که تراک به پایان برسد و خبری از این رویداد نیست. فقط تکرار رخ می‌دهد و این بخشی از ساختار و فرم موسیقیایی گروه پینک‌فلوید می‌شود. کافی است به تراک‌هایی چون Dogs یا Echo گوش دهید تا دریابید چگونه فراز و فرودها تکرار می‌شوند، بدون آنکه ملودی همانی باشد که پیشتر شنید‌ه‌اید. از این منظر احمدزاده نسبت به فیلم قبلیش پیشرفت کرده است که مملو از ملودی‌های بی‌خود و بی‌جهت در اثرش بود.

Breast Milky . II

اما با درک چنین مطلبی باز می‌توانیم بگوییم، اوکی با چه فیلم خوبی روبه‌رو هستیم که چنین با درک یک فرم، موفق با اقتباس سینمایی فرم شده است؟ پاسخ خیر است. چنین چیزی شبیه فردی است که با شنیدن یک موسیقی خود را در حال و هوای بالرینی بزرگ و شهیر فرض می‌کند؛ اما برای آنکه او را از بیرون می‌بیند، چیزی جز یک فاجعه نیست.

حتی می‌توان فکت‌هایی آورد که احمدزاده چندان هم به این موضوعیت آگاه نبوده است. او جهانی برساخته نشانمان می‌دهد که در آن همه چیز به نظر بی‌خود و بی‌جهت است تا در نهایت این بی‌خودی منجر به یک فاجعه شود. البته او همانند هم‌سنخان ایرانیش چندان جرأت تکمیل فاجعه را ندارد. او قهرمانان مؤنثش را نجات می‌دهد تا شاید از این هپروت چند ساعته بیرون آیند. فیلم او را با آثار کاهانی مقایسه کرده‌اند؛ اما بیشتر «ماد قلب اتمی» در شکل روایی چیزی شبیه جنون Hangover است. همه چیز از یک نئشگی شروع می‌شود. ما می‌دانیم دخترها مست هستند. آنان یک میهمانی را با کله داغ رها کرده‌اند تا جایی که نمی‌دانند خودروی خود را کجا پارک کرده‌اند. پس می‌تواند هر آنچه در یک شب تا صبح رخ داده به مثابه یک خماری باشد و لاغیر تا آنکه قهرمانان چشم می‌گشایند و خود را لبه بامی می‌بینند که باید برای نجات خود با شیطانی خوش‌پوش بجنگند. آنان از خماری برخاسته‌اند و فهمیده‌اند در چه مخمصه‌ای گیر کرده‌اند.

برخلاف Hangover در اینجا مخمصه رخ داده است. ما آن را دیده‌ام. جایی برای بازگشت نیست. برخلاف ادعای فیلم مبنی بر تکرار - که دال بر بیهودگی طبقاتی است -، خبری از تکرار موقعیت نیست. نمی‌توان به عقب بازگشت. در اینجا می‌شد این بیت از آهنگ Time پینک‌فلویدها را آورد که «So you run and you run to catch up with the sun but it's sinking». کارگردان در اینجا نشان می‌دهد ساختار فیلم خودش را هم به خوبی نمی‌شناسد. او حتی در صحنه مواجهه با صدام، قهرمانانش را به نقطه‌ای در گذشته - که خود در گذشته، در یک خواب رویت شده - می‌برد؛ ولی نمی‌تواند همین را هم تکرار کند.

Mother Fore .III

برای درک چنین ساختاری می‌توانیم باز به تاریخ سینما رجوع کنیم. به Stalker سفر کنیم و از تارکوفسکی مدد بجوییم. در Stalker سه مرد با شناسنامه‌ مشخص وارد سفری پرمخاطره می‌شوند. دو مرد به همراه یک راهنما قرار است خود را به منطقه اسرارآمیزی برسانند. آنان خود را از خطر مرگ و تیراندازی سربازان نجات می‌دهند تا به جایی دست یابند که کسی از آنان خبری نداشته باشد؛ اما به محض ورود تلفنی در میان خرابه‌ها زنگ می‌زند و استاد شیمی را می‌طلبد. به او خبر می‌دهند که زنش به او خیانت کرده است. مرد بدون آنکه بداند چه کسی زنگ زده است، تلفن را برداشته و به حامل خبر زنگ می‌زند. گروه حال باید به شهر بازگردند. پایان تصویری است از آغاز فیلم.

آنچه تارکوفسکی در فیلم خود نمایش می‌دهد دال‌هایی است که از شکستن قراردادهای معمول سینمای واقع‌گرا خبر می‌دهد. این دال‌ها با تکرار خود مخاطب را وارد قراردادی می‌کند که چنین چیزی در جهان Stalker ممکن است؛ اما در «مادر قلب اتمی» چنین چیزی رخ نمی‌دهد. احمدزاده به هیچ عنوان قراردادی جز تکرارهای آزاردهنده اول فیلم چیزی ندارد. تارکوفسکی در فیلم خود شخصیت‌هایش را می‌سازد. به آنها شناسنامه می‌دهد. اجازه می‌دهد ما آنها را در قالب یک تیپ دنبال کنیم. در «مادر قلب اتمی» چنین چیزی رخ نمی‌دهد. شخصیت‌ها ول هستند. درست است که فیلم قرار است ول بودگی را به رخمان بکشد؛ ولی آیا کارگردان هم باید در هنگام کارگردانی ول باشد؟

پس در این آزمون احمدزاده نمی‌تواند جهان خود را خلق کند. او حتی در بهترین موقعیت‌ها همه چیز را از دست می‌دهد. همانند صحنه تونل و یا پیانو زدن. جایی که می‌توان قراردادها را محکم بست و جایی که می‌شود ریشه شخصیت مرموز را هم برای مخاطب باز کرد. او را به چالش کشید که با چه کسی طرف است. او کیست؟

Funky Dung . IV

محمدرضا گلزار محبوب‌ترین شخصیت در میان متون نقد «مادر قلب اتمی» بوده است. هر کسی او را برحسب جنس نقد خود بررسی کرده است. برخی او را ملهم از وجوه جنسی دانسته، شخص دیگری او را شیطان برخوانده است و دیگری او را دجال - به خصوص به سبب برخوردش با یک شخصیت مسیحی. با این حال جنس فیلم و رفتارهای گلزار در فیلم ذهن را به سمت و سوی یک رمان محبوب در میان ایرانیان می‌برد: مرشد و مارگریتا.

در رمان عجیب و غریب - تقریباً همانند فیلم - بولگاگف در همان ابتدای داستان، دکتر ولف در قامت شیطانی خداپرست ظاهر می‌شود. او دو شخصیت ملحد را با وقایعی روبه‌رو می‌کند که برای آنان شیطانی است؛ اما دالی است بر وجود خدا. در نهایت ولف با معرفی خود به سراغ مأموریتش می‌رود، مأموریتی که چیزی جز جنون نامتنهای و فقدان درک چیزی نیست. ما با جهانی مملو از عجایب روبه‌رو می‌شویم که تا میانه حتی نمی‌دانیم چه کارآیی دارد.

در فیلم «مادر قلب اتمی» نیز همین است. شاید تا میانه، تا جایی که آرینه و گلبهار پرسه بی‌هدف خود را طی می‌کنند، برلیوز و بزدومنی فیلم احمدزاده خیلی طول می‌کشد تا به دکتر ولف مواجه شوند و سایه شر او بر سرشان سنگینی کند. بماند که معلوم نیست در این میانه چه کسی مرشد است و چه کسی مارگریتا و این باز پاشنه آشیل فیلم است. قرار است همه جور همه را بکشند، بدون آنکه شخصیت‌پردازی شوند. چیزی که در رمان بولگاگف پررنگ است و مخاطب را به خوبی شیرفهم می‌کند.

Mind Your Throats Please .V

ولی می‌شود کمی به فیلم اجتماعی نگاه کرد. اگر نگاهی به فیلم «میهمانی کامی» داشته باشیم به یک نقطه اشتراک در هر دو اثر احمدزاده می‌رسیم: طبقه‌ای علاف. این طبقه نوکیسگان شمال‌ تهران نشینی هستند که خواسته‌هایشان در زندگی متفاوت است. طبق فیلم آنان اهل پارتی هستند، دور‌دور می‌کنند، دوست‌پسران و دختران فراوان دارند، موسیقی غربی بخشی از خاطراتشان هست، هدفشان خروج از کشور است - در حالی که دکتر ولف ایران را یک بهشت توصیف می‌کند - و در نهایت از زندگی هیچ لذتی نمی‌برند. آنان تنها هستند. حرفی برای گفتن ندارند. نمی‌دانند به کجا می‌روند و تنها راه رهایی را رفتن می‌دانند. این رفتن هم راه به جایی نمی‌برد. می‌دانند ولی دانسته‌هایشان به هیچ دردی نمی‌خورد.

برخلاف برخی که فیلم را علیه نظام‌های ثابت و ایستای جامعه ایرانی می‌دانند - نظام‌هایی که به هیچ عنوان ثابت و ایستا نیستند -، فیلم همگام با آن نظام‌ها هست. همانند دیالوگ ستوان احمدزاده به دخترها پس از صحبت درباره فیلم آرگو که آنان را همراه نظام توصیف می‌کند، «مادر قلب اتمی» نیز چنین رویه‌ای دارد. در حالی که مطبوعات ایران در پی توصیف مذمومی از طبقه نوکیسه دارد، فیلم نوکیسه‌ها را به چالش می‌کشاند. آنان به پارتی می‌روند و احتمالاً خوشی‌های گرانی را تجربه کرده‌اند، سوار ماشین شاسی‌بلند می‌شوند و اما پولی در جیب ندارند. آنان در موقعیت برابر با کسانی قرار می‌گیرند که در شب پرداخت یارانه‌ها، نمی‌توانند اندک پول خود را از حساب بیرون بکشند.

احمدزاده  حال جوانان طبقه علافان را در موقعیت فرودست عرضه می‌کند. خبری از نسل پیشین این طبقه نیست. هدف نسل جوانی است که دغدغه‌هایشان مجزا از اکثریت جامعه است. در نهایت همین تصویر دغدغه اقلیتی در سینما می‌شود. اکثریت آن را رد می‌کنند و با جمله خوب این یعنی چی سینما را ترک می‌کنند. احمدزاده نمی‌تواند وجوه طبقاتی را به خوبی به خورد مخاطب دهد. او را فراری می‌دهد؛ چون در نشان دادن نشانگان بیرونی همانند فضا و مکان خساست به خرج می‌دهد. همه چیز به دیالوگ‌ها سپرده شده است و این مرگ فیلم است. فیلم دیالوگ نیست.

Remergence .IV

اما با گفتن این همه مطلب و فکت آیا می‌توان از فیلم احمدزاده دفاع کرد. پاسخ به این پرسش سخت است. همانطور که گفتن پاسخ‌ها متکثر بالا سخت بود. یافتن هر واژه از یک جهان و احتمالاً نیافتن واژگانی دیگر دال بر خوب بودن یک اثر نیست. آن را شاخ نمی‌کند. چیزی شبیه نمایی از فیلم است که آرینه در برابر آینه ایستاده است و عبارت Atom Heart Mother ناخوانا نگاشته شده است. کارگردان نیز مسیر را ناخوانا رفته است. خوانش ناپذیر بودن حروف A و E در واژه Heart می‌تواند بنیان اثری را فروریزد، چیزی که در «مادر قلب اتمی» رخ داده است.

نشان دادن فهم بسیار هم در برخی لحظات فیلم کار را خراب می‌کند. مثل قسم خوردن دختر مسیحی به قرآن یا با توجه به تصویر کلیسا، رفتن یک دختر ارمنی به نزد پاپ در رم - در حالی که ارامنه تهران از فرقه گریگوریان هستند و ربطی به مذهب کاتولیک ندارند. این وسط هم معلوم نیست چرا کسی نمی‌گوید در فیلم به مسیحیت توهین شده است، چیزی که چسباندنش بسیار سهل و آسان است.

ایراد کار هم در آنجاست که فیلمساز تصور می‌کند بر هم زدن منطق و آفرینش بی‌منطقی اثر را به سمت یک بی‌هدفی و یلخی‌ بودن پیش می‌برد. در حالی که بر هم زدن منطق خود منجر به منطق می‌شود. همه چیز از نو سوار می‌شود و بیهودگی اصلی در اینجاست که انسان را خلاصی از این منطق‌زدگی نیست. چیزی شبیه قضایای شرطی که در آن مقدم و تألی منفی، نتیجه مثبتی می‌دهد. چیزی که در «مادر قلب اتمی» نمی‌دهد؛ چرا که مقدم و تألی‌ها میان مثبت و منفی سرگردان هستند. چیزی شبیه پایان فیلم که نمی‌تواند به فاجعه نهایی ختم شود. کماکان محافظه‌کار است و دل خوش به آن کرده است که دیگران نمی‌فهمند، پس خوب است. مثل همان کاری که نگارنده در نگارش این یادداشت بهره برده است، استفاده از عناوین تراک پینک‌فلویدها برای آنکه دیگران نفهمند!!!

 احسان زیورعالم

۱۳:۱۱ ::: ۲ / ۴ / ۱۳۹۶

ARTNA آرتنا-> سینما - یادداشت هفته -

منبع خبر : تسنیم

دیدگاه خود را درباره این خبر بنویسید

تصویر برگزیده
پر بازدیدترین اخبار